در امتداد شب

در آغوش هم بودند، در همان رختخواب تنگ و باریک. شب از نیمه گذشته بود و آنها در حال نجوا در گوش هم. شب در آرامش تابستانی خود سخاوتمندانه بوی چمن تازه را از درز پنجره به درون ارمغان میکرد.

زن:    داری به چی فکر میکنی؟ کجاهایی؟

مرد:   همین جام چسبیده به تو.

زن:  نه! نیستی. هروقت روی بازوم با انگشتات اینجوری خط خطی نوازش میکنی میفهمم جای دیگه ای هستی.

مرد:   اوهوم!

مرد در حالیکه به سقف زل زده بود ادامه داد: میگم...... راستی چقدر خوبه میتونیم اینطور بهم عشق ورزی کنیم. این خیلی خوبه.

دخترک سرش را اندکی سمت او گرداند و با لحنی که گویی جمله او را اصلاح میکرد گفت:

-          این خوبه که همدیگر رو داریم. این مهمتره برام.

-          اوهوم.

-          راستی مرسی ازت.

-          بابت؟

-          بابت اینکه هستی. همین که هستی. همین الان. همین مرد گندِ دماغ مزخرف قابل اعتماد من هستی.

-          هستم؟

-          فعلا که هستی. اما .... اما گاهی خیلی میترسم. مخصوصا وقتی در سکوت هم غرق میشیم.

دخترک اندکی نیم خیز شد و سرش را روی سینه مرد گذاشت. مرد به زحمت و با یک دست سیگاری بیرون کشید و گیراند. پکی زد و دود را به سقف فرستاد. در تاریک روشن اتاق دود همچون شبحی ناخوانده می نمود. دخترک دست دراز کرد و سیگار را از میان انگشتان مرد گرفت و پکی عمیق زد. گویی چیزی به خاطرش آمده باشد روی آرنجش به گوشه ای تکیه داد و گفت:

-          گاهی خیلی میترسم. میدونی.

-          از چی؟

-          میترسم همه چی تموم بشه. از تموم شدن می ترسم. بهم نخند لطفا. می ترسم همه چیز بینمون تموم بشه. من، تو!

و با گفتن این جمله سیگار نیم سوخته را به مرد برگرداند و ادامه داد:

-          می ترسم یه روز بیاد دیگه دوستت نداشته باشم. البته تو همین حالاش هم مسئله ای نداری چندان، هیچوقت عشق برات خیلی حیاتی نبوده.

مرد زیر لب غرید: دیوونه! و زن ادامه داد:

-          ببین ما قبلا در این نقطه ای که حالا هستیم نبودیم. پس اعتباری نیست که در این نقطه بمونیم.

-          نه! اعتباری نیست. مگه اینکه هر دو همینجا خودمون و زمان رو منجمد کنیم.

-          همه چیزای قشنگ خاطره میشن و میرن به پستوها. هیچی مثل قبل ها خوب نمی مونه.

-          مگه کسی میتونه گذشته رو ازمون بگیره؟ شاید آینده رو بشه گند زد بهش اما گذشته همیشه همینطور که بوده میمونه. همه خوبیش هم همینه. 

-          اما باز چیزی از ترس من کم نمیکنه. میترسم تموم بشی، یا من. بیشتر از تموم شدن تو میترسم. چون اونوقت مجبورم همه چیز رو تنهایی شاهد باشم. تنهایی ادامه بدم. میفهمی؟

-          اره. گمونم میفهمم. یعنی تو فکر میکنی من بدون تو میتونم کنار بیام با خودم؟ و زندگی؟

-          آره. تو میتونی. همیشه تونستی. بهت حسودی ام میشه.

-          نگران نباش. هممون می ریم. می ریم یه جای دیگه. امیدوارم حداقل اونجا ادامه داشته باشیم. این زندگی که به طرز بیرحمانه ای کوتاه و پراشتباه بود.

-          میدونی، آدم وقتی وابسته میشه در مقابل مرگ آسیب پذیر میشه. حس میکنه چیزی برای باختن داره.

-          آره. آدمهایی که چیزی برای باختن ندارن خیلی خطرناک باید باشن. اما ناچاری باهاش کنار بیایی، وابستگی اجازه نمیگیره. 

سکوت نسبتا طولانی به طرزی معنی دار بینشان حاکم شد. دخترک چند دقیقه بعد سکوت را شکست:

-          تو داری از اینجا میری درسته؟

مرد درحالیکه به سقف زل زده بود بدون پاسخ ماند.

-          فکر میکنی جایی که میری جلوی تموم شدن خودت رو میتونی بگیری؟

-          نمیدونم. نمی دونم. شاید. بهش فکر نخواهم کرد.

-          میدونم نمیخوایی اونجا باهات باشم. اما قول بده بهم مراقب خودت باشی همیشه. بهم قول بده. شاد بودن شاید حق ما بود. من نتونستم حقم رو بگیرم. حقم داره میره. اما تو نذار. سعی کن اگر هم نمیتونی شاد زندگی کنی اداش رو دربیاری. بعد از مدتی خودت هم نمیتونی تفاوتش رو متوجه بشی.

در ضمن این ته ریش مسخره ات رو هم اصلاح کن.

-          فکر کردم ته ریش دوست داری!

-          اگه اصلاح نکنی منم دیگه اصلاح نمیکنم ها! بدبخت میشی.

-          تو که ریش نداری!

-          آخ که چقدر تو هنوز خری! و ضربه ای به سر مرد زد.

-          آها! فهمیدم.

و هردو در حالیکه طاق باز دراز کشیده بودند خنده را سر دادند.

 

/ 8 نظر / 158 بازدید
ریحانه- خرگوش سابق

سلام خوشی لحظه ای و شاید کوتاه و ناپایدارشون رو دوست داشتم حداقل تو اون لحظه مه باهم بودن با تمام وجود آرامش داشتن بخاطر داشتن نفرمقابل درکنارشون. دوست داشتم تو یکی از داستان هاتون بالاخره مرد و دخترک بهم برسن ولی خب این سلیقه منه و مطمئنا شما بعنوان نویسنده ،مواد و متریال و پایان مد نظر خودتونو دارین. حالا منتظرم ببینم ایندفعه اینجوری میشه یا نه [شوخی][چشمک]

ریحانه- خرگوش سابق

منتظر قسمت بعدی میمانیم[پلک]

نسیم

سلام . کوچه جان برگشت . خیلی خیلی قشنگ بود ولی به نظرم همه این احساسات و حرف ها فقط تو داستانا اتفاق می افته . شاید دید من بد شده یا تغییر کرده اما به نظرم اگر تمام این احساسات تو زندگی واقعی هم جریان داشتند چقدر دنیا و زندگی قشنگ تر می شد .

نسیم

بله بله [خجالت][لبخند][پلک]

مهدی

سلام برادر... یه بزرگی میگفت... روزمرگیهای ما یه زمانی میشه خاطره..میشه قصه و پر میکشه توی طول و عرض زنرگیت...

آماندا

سلام.. احوالات کوچه عزیز خوبه انگار.. خیلی وقته نبودم همه نوشته ها رو یه جا خوندم.. آخری رو دوستتر داشتم.. امیدوارم احوال مادر هم بهتر باشه و کارهات روبراه .. شاد باشی[لبخند]

نسیم

سلام کوچه جان و تشکر بابت نظرتون خیلی خوشحال شدم . در خصوص ادم های فضای مجازی هم بله هرچند تجربه نداشتم تا الان ولی خب کم و بیش دیدم صفحات مختلف و برای اینکه از اون دختر دل نازکی که سریعا با یه حرف ناراحت میشه فاصله بگیرم و بپذیرم . دنبال اینم دسته بندی خوب ها و بدها رو تو ذهنم از بین ببرم . یاد بگیرم همه ادم ها هم ویژگی مثبت دارن هم منفی و تفاوت ها رو درک کنم

پریسا

سلام من واقعا دلم تنگ شده بوود احتمالا شما من رو بخاطر ندارید[افسوس] من با گوشی نمی تونم نظر بذارم الانم فقط اومدم اظهار وجود کنم اعتراف دارم من متن رو هنوز نخوندم[خجالت][خجالت] ولی فعلا من را همین بس که در این دنیای مجازی جویای احوالات جواد این کوچه باشم[لبخند]