شبانه های بیقرار

مرد جوان باچشمان بهت زده و خشمناک به نقطه ای خیره شده بود. در حالیکه، گوشی تلفن را در دست داشت. صدای نازکی از آنسوی خط با لحنی تحکم آمیز گلایه میکرد.

-          رفتم دوستام رو ببینم. این رو بفهم این رابطه اون چیزی دیگه نیست که تو فکر میکنی.

-          نه! یعنی چی؟ تو اینقدر به من نزدیکی ولی نمی خوایی منو ببینی؟

-          نه! .. قصدم دیدن تو نبود.

-          ولی ما... اینها کی هستن. میکشمتون... همتون رو میکشم.

-          اون مایی که میگی دیگه وجودنداره...

مرد جوان در حالیکه بطری آبی در یکدست و سیگاری روشن در دست دیگر داشت با وحشت و خشم تند تند راه میرفت. صدای تپش قلب خود رو میشنید که با شدت هرچه تمام تر به دیوار سینه اش میکوبید. عرق سردی پشتش نشسته بود و دستانش میلرزید.

احساس میکرد دزد عزیزترین شیء زندگی اش رو از چنگش بیرون کشیده. درست زمانیکه بیشتر از هرزمان دیگری احساس نزدیکی میکرد به او. احساس دلبستگی شدیدی که در درونش مثل اتش زبانه میکشید، باعث شده بود تمام رنجش های گذشته رو به فراموشی بسپره.

"همیشه هروقت احساس میکنی همه چی روبراهه یه توفان بزرگ میاد و همه چی رو بهم میریزه!" اینها رو داشت با خود زمزمه میکرد. حالا دیگه اون جملات امیدوار کننده و زیبایی که از دخترک شنیده بود براش معنی دیگه ای پیدا میکرد. حالا میشد یه برداشت دیگه ای هم از اون حرفها داشت. یه چیزی غیر از فرصت دوباره، چیزی غیر از شانس دوم.احساس بازیچه بودن. برای اولین بار نسبت به عشقش احساس خشم شدیدی داشت. از این خشم شدیدی که حس میکرد خودش بیشتر میترسید.

حس میکرد نقش سیمان بین آجرها رو داشته. آدمی برای پرکردن اوقات بیکاری. پرکدن خلاهای عاطفی گذرا. گوشی خوب برای شنیدن، پایی برای رفتن و نه بیشتر و نه بهتر.  میتونست تصورش کنه که داره با یه نفر دیگه قهقهه های ریز میزنه و چشماش برق میزنه. یعنی الان چی پوشیده؟ حتما رژ لب قرمز تندی هم به لب داره. شاید از همون رژی که براش گرفته بود. حتما یه صندل پوشیده تا پاهای قشنگ و سفیدش با اون لاکهای قرمزی بیشتر جلوه کنه. اون عطر خوشبو رو هم حتما زده. حتما دستش رو داده به دست طرف و یکی دیگه داره لطافت انگشتاش رو حس میکنه. از این تصورات مالیخولیایی و توهمات پارانوئیک چندشش شد.

حالا روی تخت دراز کشیده بود و داشت به حلقه های دود که بسمت سقف میرفت نگاه میکرد. چنان پک عمیقی زد که خودش هم به سرفه افتاد. عنکبوت کوچکی از روی دیوار کنار تخت داشت پایین میومد. دود رو باشدت تمام بسمت عنکبوت ها کرد و آروم گفت به زندگی من خوش اومدی.

یاد بوی تنش افتاد. مدتها بود از استشمام اون محروم بود. یاد آخرین هم.اغو.شی شون افتاد. روی همون بستری که الان بوی دود گرفته بود. خودش رو میدید که مثل مار دورش میپیچه. دستان گستاخش میون موهای خوشرنگ اون چنگ میزد. مثل آدمی که فقط حس بویایی اش کار میکنه. تمام خطوط و صفحات تن اش رو وحشیانه می بویید و به آرامی میبوسید. صداش رو میشنید که آروم توی گوش مرد زمزمه میکنه "عزیزم بازم وحشی شدی؟"

بقول خودش بعضی وقتها چقدر راحت همه چی به گا میره. چقدر راحت آدمها دودستی میچسبن به سوء تفاهمات شون و از نیکی ها و تفاهمات روشن و واضح اطراف میگذرن و واقعیت زنده مقابلشون رو بخاطر یه توهم فراموش میکنن. میل به نابودی و فنا اجازه نمیده این ظرایف رو ببینن و زودرنجی بیش از حدشون اونقدر زیاده که باعث میشه نخوان شانس دیگه ای بدن و یا یه رابطه بخاطر هیچ به ورطه روزمرگی کشیده بشه.

رویای بستری که روش دراز کشیده بود مثل یه خواب کوتاه تموم شد و باز خودش رو تنها روی اون بستر خشک پیدا کرد. از پنجره به بیرون خیره شد. پیش خودش فکر کرد الان یه جایی اون بیرون همین نزدیکها داره راه میره. احتمالا با کسی دیگه. فارغ از اندیشه او. فارغ از رویای او. با نگاهی حق بجانب و پر از خشم.

مرد جوان دیگه خودش رو ملامت نمیکرد. فکر میکرد حداقل تلاشش رو کرد. یه ببر که نمیتونه خطوط بدنش رو از دست بده×! چقدر زندگی گاهی مسخره و پوچ بنظر میرسه وقتی زرق و برق های مادی و دروغین اش کنار میره. اصلا چقدر کوتاهه. بیرحمانه کوتاه و ناتمام.

× جمله متعلق به سریال لاست میباشد.

/ 20 نظر / 24 بازدید
نمایش نظرات قبلی
جرم شناس الناز

از لحظات جدی زندگی بیزارم...یعن فک کن کوچه...به همون لحظه هایی که زندگی صاف تو چشمت ذل می زنه و نگات می کنه..بی شوخی...

ماده ببر(دانی)

برای منم پیش اومده که هر وقت همه چی روبراهه طوفان بیاد..متن جالبی بود ولی خب شما هم باید خودتو بذاری جای طرف مقابل شاید بیشتر بتونی درکش کنی.. به هر حال خوبه که تلاشت رو کردی.زندگی بیرحمانه ست موافقم[پلک]

myland

کوچه آرامش مصداقش خیلی زیاده تو زندگی ما مثل اینکه کسی رو که دوست داری میدانی یک نقصایی داره گاهی با تو متفاوت فکر میکنه گاهی کاری میکنه که تو نمیپسندی یا اینکه به اندازه کافی پول نداره ولی با این حال دلت همیشه پیششه.فکرش تو هر شرایطی یک لبخند بزرگ میاره رو صورتت.یا مثلا حسی که از شنیدن صدای پرنده ها داری یا وقتی براشون دانه میریزی دیدن زیبایی مناظر یا دیدن زیبایی آتش اینا همش آرامشه و خیلی چیزای دیگه

نیلو

زندگی بیشتر وقت ها پوچ و مسخره ست ولی گاهی ما زیادی جدی میگیریمش ولی خیلی خوب حس اون لحظات تنهایی و هجوم فکرای مختلف رو وصف کرده بودین[تایید]

کشش

رابطه هایی که کش نمیادو به زور کشش ندین یه روزی پاره میشه برمیگرده تو صورتتون داغونتون میکنه از بس کشیدینش از ما گفتن بود

میتینگ آنلاین

از آنجا که احساسات زنانه و مردانه بسیار متفاوت استف زوایای این داستان توجهم را جلب کرد. مردها هر گونه جدایی را با شک و تصور خیانت پر می کنند و این از آنجا حادث می شود که فانتزی بسیار قوی دارند و با همین فانتزی بسیار تصورها کرده، لذت ها برده و خیانت ها کرده اند. سریعا رقیبی خیالی می تراشند و از حرص و غضب سیاه و کبود می شوند. در مقابل زنان نیز هنگام کم توجهی به هر دلیلی تصور می کنند دوست داشتنی نیستند، بغض می کنند و نگران شخص سوم می شوند. با همه ی این ها با توجه به پاراگراف هفتم میبینیم که مرد از یک سوتفاهم احتمالی یاد می کند. سوتفاهمی که خودش باعثش بوده. پس از آن همه غضبش فرو کش می کند و دیگر خود را مقصر نمی داند! در حالی که مقصر واقعی و به اینجا کشیده شدن رابطه خودش بوده است. در پایان فکر می کند تلاشش را کرده! لاست را ندیده ام اما تصور می کنم این جمله به این معناست که چون مرد است نباید بیش از این خودش را کوچک کند. شاید هم معنای دیگری دارد. به هر حال نامیدی اش را با خیانتکار بودن او و تصور این که تمام تلاشش را کرده است توجیه می کند. شاید تلاش کرده و اندکی دوباره وی را برگردانده باشد اما گاهی مقدار تلاش ن

آسی

آدم ها قدر یه سری چیزا رو نمیدونن وقتی از دستش میدن میفهمن که چی شده توی تنهایی و روزای تار مطمئناً به یاد روزای خوشش که اصلا قدرش رو ندونسته میوفته و حسرت میخوره(تجربه کردم که میگما[چشمک])

جشنواره بزرگ كتابخواني مجازي

دوست بزرگوار جناب جواد رسما"از شما دعوت می شود تا در "جشنواره بزرگ کتابخوانی مجازی"شرکت فرمائید. مایه مسرت ما خواهد بود اگر به عنوان همکار افتخاری در اجرای اینجشنواره همکار افتخاری ما باشید