تعطیلات بانیفیس تمام شد*

 

سلام خدمت همه دوستان و خوانندگان عزیز. من برگشتم. البته تقریبا دو هفته ای میشه. یادم نیست دقیقا از کجاها در جریان نیستید. قصه از اونجا شروع شد که بنده عزم سفر به ایران کردم. از محل کارم اعلام برائت کردم و آماده سفر شدم. بعداز کلی خرد و ریز بعنوان سوغاتی داشتم چمدون رو میبستم که یه دوست ایرانی عزیز با توده ای از بار خدمت رسید که حالا که بارت سبکه اینها رو هم ببر. و چشمتون روز بد نبینه اندازه یه بوتیک زنونه لباس چپوند تو چمدون زبون بسته.

خونه رو که سابلت داده بودم و مستاجر موقت دو روز بعد از من میومد اما مسئله این بود که من تاریخ برگشتم پیش از برخواستن ایشون بود و ممکن بود چند روزی مجبور شم جایی بمونم. خوشبختانه این اتفاق نیوفتاد و ایشون که طبقه بالای خودم جایی رو پیدا کرده بود زودتر از موعد جابجا شد و از این بابت مشکلی پیش نیومد. فرودگاه که بودم به دوستی زنگ زدم و خواهش کردم اگه ممکنه هنگام برگشت چند روزی رو پیشش بمونم تا سرماه که ایشون هم موافقت کرده بود. اما بعد از چند هفته زد زیر حرفش. علتش رو بعدا میگم.

پرواز من از مونترال به استانبول با Airtransat بود و از استانبول با Atlas jet به تهران و مسیر برگشت هم مثل همین. اینکار رو بخاطر صرفه جویی در هزینه ها کرده بودم. در استانبول چون توقفم زیاد بود تصمیم گرفتم چمدون رو امانت بسپارم و برم توی شهر چرخی بزنم. ولی چشمتون روز بد نبینه حالم خراب شد. اونروز روز عید فطر در ترکیه بود و استانبول از جمعیت داشت میترکید. مترو و تراموا مملو از آدم همه خیس عرق! هوا گرم! شلوغ. راننده های تاکسی و سواری نه تنها به حقوق عابر احترام نمیذاشتن بلکه آماده بودن روی خط کشی له اش کنن و برن. خلاصه قبل از اومدن به ایران حسابی آماده شدم.

راستش احساسم بدو ورود به کشور مثل اون آقای معروف هیچی! بود. از گرمای هوای تهران ظاهرا کاسته شده بود اما هنوز گرم و مثل همیشه کثیف بود. تنها حسنش زیارت روی پدر و مادر و خانواده و دوستان بود. پس از ورود هفته شلوغی داشتیم چند روز بعد از ورودم عقد خواهر عزیزم بود که حضور داشتم و چند روز بعد هم برادر عزیزم رو راهی تورنتو کردیم پیش خانوادش. دراین مورد خیلی خوب بود که من بودم و اون رفت. این مسئله تحمل و هضم مسئله رو برای پدر و مادرم کمی سهل تر میکرد. هرچند همون شبی که از فرودگاه برگشتیم. در رختخواب خود فقط غلط میزدم ولی خوابم نمیبرد. جای خالیش خیلی توی چشمم میومد و به آرامی و بیصدا فقط اشک میریختم. نتیجه اش شد همون پستی که خوندید.

در این مدت دوستای عزیزم رو در هر فرصتی که شد ملاقات کردم. اولین گردهمایی مون در کافه جالب بود. اول که فاکتور رو دیدم فکر کردم به ریاله! باورکردنی نبود قیمتها. همه چی فوق العاده گرون شده. کرایه تاکسی سربه فلک میزنه. قیمت میوه هم که واقعا ترسناکه. بیچاره قشر آسیب پذیر نمیدونم چیکار میکنه. طوری بود که انگار بیست سال مثلا ایران نبودم. افتضاح بود تورم.

یادتون میاد قبل از رفتن کلی راجع به قعالیتها و کارهایی که قصد انجامش رو داشتم گفتم. یادمه یه خواننده ای نکته ای رو اشاره کرد که بهش تاحدی رسیدم. تموم اون خاطرات و پرده ها فقط همون موقع که روی میدن و هستن شیرین و خواستنی هستن و چندان قابل تکرار نیستن. فقط باید اونها رو گاهی بیاد آورد و بعد رها کرد که برن. بعضی از اون مسیرهایی که میخواستم قدم بزنم نشد بعضی هاش هم شد. هرچند آلودگی هوا باعث سرگیجه و خواب آلودگی میشد. دو تا نمایش هم دیدم. یکی باغ دلگشای پری صابری بود در تالار وحدت که اجرای موزیکالی بود براساس زندگی سعدی. بعدیش رو که تنهایی هم رفتم نمایش آرسنیک و توری کهنه بود در تماشاخانه ایرانشهر که مجبور شدم روی پله ها تماشا کنم. کار فوق العاده ای بود که کلی لذت بردم. و بعد از ماهها دوباره اون احساس خوبی که بعد از روشن شدن چراغهای صحنه بهم دست میده رو تجربه کردم و حال خوبشو با خودم بردم.

راستی کتاب چقدر گرون شده! این رو اون روزی فهمیدم که با رضا رفتیم زیر پل کریمخان به زور دوتا کتاب نازک خریدم و بعدش هم رفتیم کافه سلین اول قائم مقام. صاحب کافه با اینکه مدتهای مدیدی بود نرفته بودم بلافاصله شناختم. شب خیلی خوبی بود با رضا و کلی گپ زدیم. از اون گپهای گرم و شیرینی که دو تا دوست قدیمی باهم میتونن داشته باشن. البته جمشید و مصطفی هم علیرغم اینکه گرفتاریهایی که داشتن هرموقع شد وقت گذاشتن و شرمنده ام کردن. من تو مسیر مهاجرت و فعالیتهای حواشی اون دوستای زیادی پیدا کردم اما حالا فرق دوستان قدیمی و دوستایی رو که بعلت خاصی اطرافت پیدا شده بودن رو میفهمم. چون وقتی اون علت خاص کمرنگ میشه حضور اونها هم بهمراه اون محو میشه.

ایران یکی از خواننده های عزیز رو که از قضا بچه محل هم دراومد از نزدیک ملاقات کردم و فرصتی شد که گشتی هم بزنیم. با یکی دیگه هم که تهران نبود صرفا تلفنی گپ خوبی زدیم. متاسفانه یکی از دوستان رو خیلی تلاش کردم که ملاقات کنم اما متاسفانه قسمت نبود و نشد. ایشالا اگه عمری بود دفعه دیگه. البته یه عزیزی رو هم که اصلا نه فکر میکردم که ببینم نه اولش چنین قصدی داشتم ملاقات کردم. اونهم درست قبل رفتن.

چند روزی هم کارم به دوا و درمان گذشت. به محض ورود به ایران معده درد و سرگیجه و خلاصه هرچی درد کهنه بود یهو زد بیرون. که پس از چند فقره آندوسکوپی و اکوی قلب و .... و اعلام رضایت کادر پزشکی و خواهر گرامی مبنی بر عدم رسیدن به هیچ علت فیزیولوژیکی رها شدم. دو سه جلسه هم خدمت دندان پزشک رفتیم تا علاوه بر دندان طمع هرچی روت کانال بلده رو فک من پیاده کنه که از این پولها ندارم کانادا خرج دندون کنم.

روزهای اقامت در وطن هم مثل برق و باد گذشت و وقت رفتن رسید. و چمدانی که به اندازه تنهایی من جا داشت رو انباشتم و باز راهی خانه دوم شدم. هرچند مادر گرامی باز قصد داشت بارم رو پر از خوراکی کنه اما به هرقیمتی بود تعدادی از کتابهای مورد علاقم رو چپوندم و با خودم آوردم تا مونس لحظات توی اتوبوس و مترو باشه. راستی پروازهای اطلس جت رو به هیچکس توصیه نمیکنم چون بسیار درپیتی و غیرایمن هستش. مسیر استانبول به مونترال رو هم که بسیاری از مسافران ترک بودن چندان خوشایند نبود. پشت سرم یه خونواده ترک بودن که دوتا بچه تخس داشتن و یکیشون بطرز عجیبی ده ساعت یه نفس زرزر کرد و دهن مبارک رو اسفالت کرد.

تجربه من این بود که اگه فاصله اولین سفرتون تا برگشت کوتاه باشه احتمال دوهوا شدن زیاده. اما سختی کار فقط بار اوله. وقتی که از اولین بازگشت به وطن دوباره برگردید دیگه از اون تب و تاب میوفتید و دیگه باخیال راحت میشینید و میچسبید به زندگیتون و متوجه میشید که در وطن عزیز هم هیچ خبر خاصی نیست. باید زندگی تون رو همینجایی که الان هستید با هرزحمتی شده بسازید. فقط باید به خودتون ایمان داشته باشید و توکل کنید به خدا.

الان دو مسئله نسبتا مهم فکرم رو درگیر کرده و خیلی نیاز دارم که حتما زودتر اوکی بشه تا زندگیم روی روال بیوفته. دعا کنید برام.

کلام آخر- تو سریال فلش فوروارد صحنه ای بود که طرف به مایک میگفت در فلان تاریخ تو دوستت رو با همین اسلحه خودت با تیر میزنی. از نظر مایک قضیه ساده بود. گفت خوب من اینکار رو نمیکنم و تموم میشه میره پر کارش. بماند گذشت و در همون لحظه خاص مایک با اسلحه اش دوستش رو هدف گرفته بود. این رو گفتم که بگم انگار پیشگویی ها درباره اینکه میگن با ایرانی ها زیاد معاشرت نکنید داره واقعیت پیدا میکنه هرچند من تلاشم کاملا عکس این قضیه بود. هرکاری میکنم این تعارفات و سوءتفاهمات و انتظارات سایه اش رو از زندگی ما برنمیداره. با یکی که کلی بهش حال دادی و همیشه دوست خوبی سعی کردی باشی براش یه شوخی میکنی، کلی بهش برمیخوره و قهر میکنه. طرف مرد گنده اس اما مثل بچه ها براساس سوءتفاهماتی که خودش هم نمیدونه چیه واسط ناز میکنه. یکی حرف اینور اونور میبره. یکی میری خونش و چند ساعت میشینی فرداش میگه انتظار داشتم زنگ بزنی  تشکر کنی! خلاصه این رشته سر دراز دارد و هرچی هم که تلاش میکنم فرار کنم ازش دنبالم میاد و دامنم رو میگیره. شاید هم حقیقتا یه گیر و گرفتی در من هست. به هرحال دوستان ایرانی رو میخوام از شر خودم خلاص کنم. واقعا گاهی با دوستان جدید و حتی خارجی خیلی راحتتر میشه معاشرت کرد.

دعا کنید تا با خبرهای خوب و دلپذیرتر زود برگردم. تا دیدار بعد در همین صفحه همتون رو به خدا میسپارم. 

× نام کارتونی زیبا و خاطره انگیز از دوران کودکی. دهه پنجاهی ها یادشونه.

/ 21 نظر / 41 بازدید
نمایش نظرات قبلی
آماندا

سلام.. خدارو شکر که به سلامتی رسیدی.. فکر خوبی داری.. من هم مدتها پیش همه رو رها کردم و دوباره از اول رابطه ها رو شروع کردم.. نتیجه خوبی داره.. در ضمن من اون کارتون رو یادم نمیاد .. من عاشق کارتون بودم اون وقتا.. عجیبه که یادم نیست..

یاسمین

کوچه جان خوش آمدی امیدوارم کارهات اونجوری که میخای پیش بره. منتظر خبرهای خوبت هم هستیم. به دل نگیر حرفها رو .

مصی

سلام عمو جواد.من کع اصن دلم نمی خواد تهران را ببینم نمیدونم چرا اینقدر سر و بی عاطفه شدم شاید بخاطر بچه داری فرصتی نشد یاد تهران کنم الان هم هیچ سی ندارم:))اما مجبورم تابستان برم ایران دیدار خانواده اگر بتونم از زیرش در برم عالیه اگر نه واقعا در د اجباره انها بیان اینجا خیلی بهتره:)بعد هم عمو جواد من کانادا نیستم اما می تونم تصور کنم دوستانی که زمانی صمیمی بودن یکهو سرد و بی تفاوت می شن کلا ادم می مونه

آماندا

وااااااااای.. آره.. عاشقش بودم... اشکم دراومد..

سمانه

رسيدن به خير :) چه قدر منطقى درمورد ايران و حال و هواي بازگشت نوشتين. ممنون

روشنک

سلام خوبید ؟ اوضاع احوال خوبه ؟؟؟ راستش بعد از مدتهت یهو لینک وبلاگتونو تو وبلاگ یکی از دوستان دیدم گفتم بیام یه سری بزنم [زبان] نمیدونم چرا حس میکنم وقتی ایران بودی انرژی بهتر و مثبت تری داشتی !![ابرو][ابرو][ابرو] حالا نمیخوام تلقین منفی کنم !!! امیدوارم مثل همه چیزایی که اینجا به آدم دروغ میگن حسم هم بهم دروغ بگه [نیشخند] خوشحالم که اومدی و خانواده رو دیدی! از خوندن نوشته هات دلم برای خودم و درواقع خودمون سوخت !!! برای منی که اینجام و اینجا نفس میکشم و روزهامو میگذرونم و برای شمایی که رفتی و حتی از سفر کردن به جایی که شاید نصفی از عمرتو توش زندگی کردی فقط به اندازه دیدن خانواده لذت بردی [ناراحت][ناراحت] به عوض شدن اوضاع که دلخوش نیستم امیدوارم روح و ذهنمون به سمت موفقیت و خوبیها پیش بره آرزو میکنم اونجا که هستی همه چی برات خوب پیش بره ، ۀرامش و رضایت و شادی همیشه باهات باشه من با اینکه دهه 50 هستم اما کارتونی که توضیحشم تو کامنت دادی یادم نمیاد !!![نیشخند] فک کنم ذهنم منو تو دهه 70 ها جاسازی کرده !!![زبان]

زوشنک

هان !!! یادم اومد [نیشخند][وحشتناک]

مهدی

سلام جواد جان چطوری برادر؟ آقا از این ورا؟ سری به این کوچه نمی زنی، نمیگی بعضیا چشمشون به پنجره خشک شد، البته واقعا بهت حق میدم، من نمیدونم چرا اینجا ساعت خیلی زود میگذره!!!!! همسرم میگه لابد اینجا شبانه روز 24 ساعت نیست!!! نمیدونم والا بگذریم اینورا بیا برادر حال جسمیت چطوره؟ روبراهی؟ مسئله ای چیزی؟؟؟ ما دوستانت همیشه سلامتیتو از خدا میخوایم آقا ایشالله همیشه شاد شاد شاد باشی

حسین

من دورادور نوشته هات رو میخوندم و از خواننده های بی سر و صدا و اروم شمام. پایدار باشید و مستدام

طلا خانم

سلام کوچه جان.بعد مدتهای مدید امدم وبلاگ گردی .اول از همه یک پست بسیار توپ عالی از دل بر امده نوشتم که لعنتی یه مرتب همه اش پرید.یعنی هنوز ماتم برده ها.فکر نکنم هر چی باز زور بزنم بتونم عین همونو بنویسم.بنابراین مثل همیشه اولین وبلاگ مال کوچه است امدم سرت.کاملا حرفاتو درک می کنم ومی فهمم.مخصوصا اینکه ما هم تو اتاووا هیچ دوست وفامیلی از قبل نداشتیم وخیلی اذیت شدیم ومی شیم.اما چیزی که خیلی واسم جالبه دوستانت هستن که مثلا خیلی فکر می کردی دوستن وگاهی با خودم می گم نکنه ما مشگل داریم .اخه بابا یهو چی شده ؟ چه بلایی سر این جماعت هموطن کانادایی شده امده؟ رفتارهایی ازشون می بینی .کارایی می بینی .حرفایی می شونی که شاخ در میاره ادم.به هر حال ما که از همو ن اول خیلی با احتیاط در موردشون پیش امدیم اینطور ناراحتیم ....همون بهتر که ادم تو غربت تنها باشه یا با خارجی ها لااقل دلت نمی سوزه اگه موردی هم دیدی ازشون.راستی اون کتاب جدید از سالینجر چی بود عنوانش که خوندی؟ امدی اتاووا به ما سر بزن.