I am a killer!

1- با سلام خدمت همه دوستان گرامی و عذرخواهی بابت تاخیر. راستش مطلب برای نوشتن زیاد هست. اما خوب حوصله اش نیست. چه میشه کرد. نمیدونم اونهاییکه سریال لاست رو دیدن یادشون میاد اون صحنه رو. سعید داره همراه بنجامین که در دوره نوجونیش هست هنوز فرار میکنه. بعد یهو اسلحه میکشه روش و:
- You were right!
About what?- 
- I am a killer!
و بعد با حالت بغض به بنجامین ده ساله شلیک میکنه.
منظورم از بازپخش این سکانس این بود که بگم حالا میفهمم سعید چی میگفت. وقتی میفهمی بعد از سالها که از عمرت گذشته تازه کی هستی! و پی به ماهیت خودت میبری. و میفهمی چقدر حاضری برای بدست آوردن خواسته هات هزینه کنی. وقتی که با ترس هات روبرو میشی و راست توی چشمهاشون زل میزنی. توی چشمای سرد و یخزده اون هیولایی که توی آیینه داره بهت نگاه میکنه و میگه از من رو برنگردون! من خودتم! و میگی نه نه! من از تو گریزونم. بعدش اون میگه باشه باشه. باز برمیگردی پیشم. ولی یادت باشه دفعه بعد هم من همینم. من باتو دارم بزرگ میشم و با تو پیر خواهم شد.
میفهمی که وقتی مارکز توی این سن میگه "بزرگترین حقیقت در جهان تنهایی ست" منظورش دقیقا چیه. و خیلی چیزای دیگه.
2-  شاملو میگه " من مرگ را زیسته ام" نمیدونم منظورش دقیقا چی بوده. اما میدونم که من مرگ را دیده ام. روشن و واضح. اونقدر ساده و ناگهانی جلوم سبز شد و گذشت که باورم نمیشد. دوسه بار قبل خیلی واضح نبود شاید. انفجار تابلوی برق، پرتاب به سمت صخره با مغز و دستی که نمیدونم از کجا منو کشید به سمت دیگه و ... اما اینبار خیلی مستقیم اومد توی صورتم.
همه چیز خیلی سریع اتفاق افتاد. شاید در کمتر از 3 ثانیه.  شبیه یه خواب بود. مفهوم زمان دستخوش تغییر شد و زمان کش اومد. فقط در یه لحظه دیدم دارم میرم به سمتش. اونقدر زمان کوتاه بود که فرصت فکر کردن به کسی یا چیزی رو نداشته باشم. همیشه فکر میکردم لحظات آخر زندگی آدم چه شکلیه. چیز عجیبی نبود. اونقدر آروم و ساده بود که حتی فکر نکنم با توجه به ساختار بدن انسان درد خاصی هم احساس میکردم. خیلی ساده تر از چیزی که فکر میکردم. یه تقه، یه ضربه، یه نور خیره کننده و سکوت! اگه سکوت ادامه داشت که یعنی خداحافظ. اما اگه بعد از چند ثانیه سروصدای کسی رو شنیدید که داره کمکتون میکنه و میپرسه اآقا حالت خوبه؟ بدونید هنوز وقت سفر نیست. نه ترسی بود و نه هراسی. نه فکری و نه نگرانی. نه فکر عشقی که از پیشتون رفته. نه فکر پولهایی که از کفتون رفته. نه فکر کار، نه خونه، نه هیچ چیز دیگه. فقط احساس مضحکی داشتم و داشتم با خودم میگفتم عجب! پس آخر کار تو هم این شکلی بود؟ اصلا فکرش رو هم نمیکردم.  گمونم صدقه ای که داده بودم نجاتم داد. نمیدونم خدا می خواست اینجوری چیزی بهم بگه؟
3- مدتی بود برای چهار چیز دعا میکردم. رفع مشکل کار یه دوست و شفای سه بیمار بدحال. کار ایشون که فعلا درست نشده و دوتن از اون افراد هم به رحمت خدا رفتن. یک مادر و یک پدر. پدر دوست عزیز و قدیمی ام جمشید که گاهی با کامنتهاش بنده رو مفتخر میکنه. هرچند سرسنگین شده. هرچند برای هر دوشون گمونم یه شروع تازه و آغاز بود.
4- مدتی بود داشتم سریال games of throne رو تماشا میکردم. فوق العاده بود. بی صبرانه منتظر فصل سوم اش هستم. شخصیت آدم کوتوله سریال بنام ایمپ یا half-man عالیه. تیتراژ یه شاهکاره و موسیقی زیباش کار آهنگساز موفق ایرانی رامین جوادی هستش. دوستانی که علاقه دارن انگلیسی با لهجه اسکاتیش بشنون توصیه میشه تماشا کنن.

ایشالا اگه حالم اومد سرجاش با چندتا پست اساسی میام خدمتتون.

 

/ 23 نظر / 10 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ماریا

سلام خوبه که هنوز هستی خدا رو شکر ولی باید یادم باشه اگه مشکلی واسم پیش اومد از تو نخوام واسم دعا کنی [نیشخند]

asal

خدا رو شکر که خوب و سرحالی امیدوارم خدا صلاح همه ی مارو رقم بزنه.

آماندا

سلام.. بخیر گذشته انگار.. هرچند به نظرم رفتن بهتره.. نه اینکه آرزوی مرگ کنم.. نه.. ولی جای بهتریست.. دعاتون برای اون رفتگان هم مستجاب شده.. مگه برای شفا دعا نکردید؟.. کدوم شفا بالاتر از رهایی از درد و رنج و رفتن به خانه اصلی؟

جمشید

سلام خوشحالم که سلامت هستی و اتفاقات به خیر گذشته.به نظر من مهمتر از خود اتفاق فرصت دوباره‌ای هستش که به ما داده میشه.از این که به یاد پدرم هم بودی خیلی ممنونم.امیدوارم خدا سایه پدر و مادر رو بر سرت مستدام بداره.

نَــوازِش

منم جزو همون دسته ای هستم که خیلی به چه جوری مردن فکر میکنم! ولی الان که شما اینو گفتی کمی حالم بهتر شد. آخه من همیشه فکر میکردم که خیلی سخت و دردناکه... شاید هم بستگی به آدمش داره... البته امیدوارم که این اتفاقی که براتون افتاده اتفاق بدی نبوده باشه. مثلا تصادف و اینا... آخه یه مدت نبودید... من دیگه داشتم نگران میشدم :)

الی...

خیلی برا 2 و 3 خندیدم.. خیلی بامزه نوشته بودی.. خدا وکیلی یه وقت برا من دعا معا نکنی.. دستت درد نکنه..

وحيده

سلام اميدوارم بهتر شده باشيد .

نَــوازِش

اوه... امیدوارم الان همه چی خوب باشه. هست؟ :)

بهار

راستش من نفهمیدم دقیقا چی شده !!!!ولی هر چی بوده احتمالا زندگی رو واست لذتبخش تر میکنه

نَــوازِش

اوه خدای من... کار که به بیمارستان و اینا نکشیده؟؟؟؟ [تعجب] انقدر رویایی و فانتزی توصیفش کردی که اصلا آدم به مخیله اش خطور هم نمیکنه که اتفاقِ بدی افتاده بوده باشه... الان خوبی؟ جاییت آسیبِ ناجور که ندید هوم؟