دختری چون تابستان گرم و طولانی

 

دقایقی بود که روبرویش نشسته بود، با آن صورت اندکی گرد و سفید با موهای مواج و براق سیاه رنگش. گیسوان انبوهی که وقتی دور گردنش میریخت با سفیدی گردن چون مرمرش تعارض بسیار دلپذیری داشت. خیلی بلند نبود اما وقتی آنها را دسته کرده و از کنار میبست جای هرگونه بحث و گفتگو را بر گوینده می بست.

نشسته بود و تند تند حرف میزد و گاهی چال کوچکی کنار گونه اش ایجاد میشد. مرد بالاخره تمام جرات و توانش را یکجا جمع کرد و نیم خیز شد روی او و در حالیکه دستش را اندکی دور گردنش حلقه کرد از کنار گردنش بوسه ای نرم و شیرین زد. از آن بوسه های نطلبیده ای که طعم چای و نبات در عصری پاییزی دارد. 

چند لحظه ای سکوت شد و بعد دخترک با آرامش، انگار که پدیده ای ماوراء الطبیعی رخ داده باشد پرسید: این چی بود؟

-          هیچی. تو ادامه بده. اگه این کار رو نمیکردم سکته میزدم.

او هم در حالیکه تظاهر میکرد اتفاقی نیافته سعی کرد سررشته کلام را از جایی که قطع شده بود ادامه دهد. به آرامی گفت بله، بله. تو گویی براستی بدنبال سررشته چیزی بود.

-          آره داشتم میگفتم. من با نمایشنامه های فرانسوی بیشتر حال میکنم. میدونی فضای رئال و در عین حال سورئالی داره. پره هم از اسمای قشنگ مثل آلن، بریژیت، ژان فرانسوا و ماتیلد و اینا.

مرد هنوز از شیرینی آن بوسه کوک بود و بحال طبیعی بازنگشته بود، رطوبت پوست دخترک را روی لبش هنوز حس میکرد. در حالیکه مدام از این جیب به آن جیب دنبال چیزی میگشت و صدایش کمی به هن هن افتاده بود گفت:

-          ببین حقیقتش من هم یه جورایی کارهای ادبیات نمایشی فرانسه رو دوست دارم. خیلی هم دوست دارم. مثل ژان کلود کاریر اما همه چیز انگار فقط همون جا توی همون فضای بسته رخ میده. با دنیای بیرون از تو خودش رو همسان نمیکنه. انگار داری از دریچه یه شهر فرنگی به دنیای کس دیگه نگاه میکنی.

-          شهر فرنگی چیه؟

-          فراموش کن. به سن تو قد نمیده گمونم.

مرد در حالیکه آنچه میجست را یافته بود و انگار خیلی هم از این بابت خرسند بود، یافته خود رو بین دولب خود و در انتهای سمت راست گذاشت و کبریتی رو افروخت.

-          چقدر دود میکنی! خفه نکن خودتو!

-          امروز این اولیه. و ارام زیرلب گفت و امشب بیشتر هم میشه.

-          چی میگی با خودت؟

-          هیچی.

و با آتش کبریت آنرا به سبک خاص خودش گیراند. شعله را با دود بازدم خاموش کرد.

دخترک چند دقیقه ای بود رشته کلام را به جایی دیگر برده بود. باز شروع کرده بود راجع به دوستانش صحبت کردن و اینکه چقدر پسران جوان در اطرافش برایش دلبری میکنند. از آن نوع مکالماتی که چندان رغبتی در مرد برنمی انگیخت تا درگیرش شود. زندگی به او یاد داده بود در عرصه ای که احتمال باخت دارد وارد بازی نشود. بناچار فقط سری تکان میداد و هر از گاهی از کف شیری روی لاته اش میچشید. مرد هنوز درگیر تقابل بازوان سفید و زیبای فرد مقابل بود با گیسوان سیاه رنگش بود.

-          من باید برم کم کم. چندتا از دوستام اومدن باید حتما ببینمشون. گوش میدی؟

-          نه. خوشم نمیاد از دوستات.

-          اصلا به حرفام گوش میدادی؟ حالت خوبه چته؟

-          عذر میخوام. درگیر یه مسئله مهم بودم.

-          راستی نگفتی چرا اینقدر به ادبیات نمایشی آمریکا علاقمندی. کی بود عشقت اون یارو؟ تنسی ویلیامز یا سالینجر؟

-          فضای کارهاشون گرمه. تو رو با خودشون میبرن. درگیرت میکنن. وادارت میکنن باهاشون تا اون سر دنیا بری.

مرد لحظه ای مکثی کرد و با صدایی آرامتر ادامه داد:

-          همیشه یه مردی هست تو قصه هاشون که یه نفر رو خیلی دوست داره. اما نمیتونه چیزی بهش بگه.

-          خوب چرا؟ دردش چیه؟

-          میترسه.

-          از چی؟

-          از اینکه مبادا طرف او رو نخواد. از اینکه فقط بهش بچشم مرشد نگاه کنه نه عاشق. میترسه یهو همه چیزای قشنگ دنیاش دود بشه بره هوا و دیگه اون رو نبینه.

مرد به ارامی انگشتان دست چپ دخترک را که به سپیدی برف بود و روی میز کنار فنجان به زیبایی لمیده بود لمس میکرد و دخترک هیچ مقاومتی از خود نشان نمیداد. مرد ادامه داد:

-          از اینکه نتونه دیگه دستای اون رو لمس کنه.

-          اوهوم. خوب مگه چی میشه؟

مرد نیم نگاهی به پیاده رو که داشت کم کم تاریک و شلوغ میشد انداخت. باری روی سینه اش بود انگار که اندکی سنگینی میکرد.

-          اونوقت تمام کافه ها و میکده ها رو باید دربدر دنبالش بگرده. تمام آدمهای این کوچه های لعنتی رو باید وارسی کنه تا باز پیداش کنه. میدونی تو این شهر چنتا جا مثل این هست؟

-          گمونم خیلی.

-          آره خیلی! میدونی همیشه یه قهرمانی هست که همه ازش فقط توقع دارن و تنهاست. تو زندگیش همه میرن اما کسی نمیاد. میدونی آدم رو یاد تابستونای گرم و طولانی میندازه.

و مرد با گفتن این جمله همچنان که دستان نرم و لطیف دخترک را به آرامی رها میکرد آهی عمیق کشید که با پکی عمیقتر به سیگارش توام بود. دخترک با اندکی ذوق این فضای سنگین را شکست:

-          میدونی این تحلیلهای عجیب و غریب ات رو خیلی دوست دارم استاد جان. اما باید برم قربونت. فعلا خدا نگهدار.

دخترک او را با حالتی نیمه رسمی بغلی کرد به رسم وداع. بوی عطرش با اندکی رطوبت یا چیزی شبیه آن که بی شک از بدن پرحرارتش برمی خواست وارد مغز مرد شد. و سرتاسر وجودش را به رعشه انداخت. دلش میخواست زمان همانجا متوقف میشد و همه در سرجای خود میخکوب و بی حرکت تا ابد میماندند. ارام زیر لب طوری که فقط برای خودش قابل فهم بود گفت:

-          تو هم آدم رو یاد تابستون میندازی لعنتی.

مرد رفتن او را از پشت با ولع تماشا کرد. بسان تماشای کشتی که در دریای پهناور به سوی لنگرگاهی در آنسوی افق میخرامد. چیزی شبیه حباب های کوچک هوا درون سینه اش غنج میزد و میترکید. 

-          خوشتون اومد؟

-          بله؟

-          از قهوه لاته تون راضی بودید قربان؟

مرد با صدای جوانک کافه چی به خود آمد.

-          بله واقعا. اونقدر خوب بود که ازت میخوام بازم تکرارش کنی.

و جوانک را با رضایت راهی پشت میزش کرد.

مرد در صندلی راحتی بیشتر فرو رفت و به ستون دودی که به سمت سقف میرفت چشم دوخت. تنباکو و قهوه داشت ارام ارام اثر میکرد.  صندلی مقابل اونقدر خالی بنظر میرسید که انگار هیچوقت کسی آنجا نبوده. 


/ 22 نظر / 25 بازدید
نمایش نظرات قبلی
پاییز

سلام آره با موبایل کامنت میزارم.همیشه. من تو یه روستا دنیا اومدم که خونمون رو یه تپه بود چشم انداز خونمون پر بود از باغهای میوه و گردو و درختهای چنار که وقت پاییز برگها هزار رنگ میشدن و من که متولد پاییزم و عاشق پاییز هم دیگه تو اون حال و هوا چی میشد دیگه . خیلی دوست دارم یه وبلاگ میداشتن و از زندگی و بچگیام مینوشتم . البته شایدم یه روزی این کارو کردم.خدارو چه دیدی.

نسیم

سلامم کوچه جان ! عالی البته کم لطفی هست بگم عالی هیچ واژهای برای توصیفش نمی تونم پیدا کنم ! تک تک لحظه ها رو می تونستم تصور کنم مثل یه فیلم از جلو چشمام رد میشد و نمیدونم چرا چند وقتیه انقدر احساسی شدم و گریم گرفت :) ... اما نمیدونم چرا دختر سعی داشت همه چیز معمولی باشه در صورتی که عشق و احساس رو می شد فهمید می شد جواب داد ... انگار این داستان یه واقعیت بود که تبدیل بع داستان شده بود برام خییلللییی اشنا بود

کیت

بنظرم مصنوعی اومد ،،، [ناراحت]

كتايون

سلام خب، اغلب نوشته ها مي تونن تجربيات يا احساسات شخصي نويسنده رو بازگو كنن. نمي دونم چرا فكر مي كنم اين نوشته هم همينطوره. از لحاظ داستاني، روايت زيباييه، نوشته روان و گيرائيه هرچند دخترك دو بعدي و مرد سه بعدي روايت شدن. به هر حال ديدگاه راويه. اما از لحاظ احساسي: خيلي دردناكه، روايت انتظار كشنده، ترديد هميشگي، رفتن هاي بي بازگشت... آخرش اينكه: خانم ها يك شم قوي براي درك احساسات طرف مقابل دارن، پس اگه دخترك احساس مرد رو مي دونه و باز هم سر قرار هاي هميشگي بر مي گرده، احتمالا به دنبال ادامه ماجراست. مثل بعضي از ما دوستان مجازي كه الان توي ابرك فكري بالاي سرمون اين جمله ديده ميشه: خب، بعدش؟

نیلو

دوست داشتنی و شدیدا دلنشین بود من که خیلی دوسش داشتم[ماچ][ماچ][ماچ][ماچ]

خرگوش

ای کسانی که در بلاد خارجه سکنی گزیده اید آیا وقت آن نرسیده است که...جوادجان من باز باید بیام این کامنت تکراری رو بذارم تا شما بنویسی؟[نیشخند] جدای از شوخی, دیدم در جواب یکی از کامنت ها گفتی ادامه داره,مشتاق شنیدن ادامه داستانیم,البته حواسمونم هست کار و درس و مشغله هم داری پس همچنان می صبرییییییم

خرگوش

جوادجان خدا قوتت بده واقعا توی روز تعطیل هم کارکردن خیییلی زور میگه منم تجربه کردم واقعا 50 نفر خاموش بودن؟! والا بنظرم انصاف نیست ادم فقط بیاد بخونه و بره[ابرو]

مريم

متفاوت بود و بسيار زيبا منو برد به روزاي خيلي قبل ازين اومدم خاموش بخونم و برم كه ديدم الان ميشم مثل اون 57 نفر بي معرفت بي احساس بوي زندگي مي داد نوشتت قلمتون توانا

الهام

سلام اميدوارم خوب وخوش و سرحال باشيد ببخشيد يه سوال ،اينارو خودتو نوشتيد يا تكه هايي از يه كتابه ؟

الهام

الان كه كامنت ها رو خوندم متوجه شدم نوشته خودتونه .مثل هميشه عالي و دلنشين موفق و مويد باشيد