یادی از محرم

 

من یه عادت بدی دارم که معمولا بعد از گذشتن یه حادثه و برهه زمانی خاص اگه حرفی داشته باشم مینویسم. خوب هنوز خیلی از دهه اول محرم  نگذشته و شاید هنوز دیر نیست زیاد.
این ایام برای من بیشتر یادآور سنت ها و آیین های قدیمی و پررنگ و لعاب هستش تا رفتارهای قراردادی و دستوری و من درآوردی. یاد عُلم و کتل های قدیمی و رنگ و رورفته، منبع آبهای فلزی و لیوانهای پلاستیکی، شمایل ها و تصاویر نه چندان هنری ولی جذاب و صمیمی. بوی اسفند، بوی ذغال و دودچوب، بوی زعفران، بوی خوش زندگی های سنتی قدیمی.
وقتی اون حسینیه قدیمی رو میبینم یه سره برمیگردم به بیست و چندسال پیش وقتی بچه بودم و همیشه محرم که میشد به اونجا پا میذاشتم. یاد اون نرده های فلزی پرنقش سبزرنگ و دیوارهایی که پربود از پرچم ها و بیرق هایی که پای بعضی هاشون نوشته بود وقف شده توسط فلانی سال1352. اون شبستان تاریک و پرابهت که خانم ها مینشستن و همیشه صدای همهمه و گریه شون می اومد. یادمه کنارش یه اتاق تاریک و کوچیک بودکه یه تشت آب روی چهارپایه ای روش بود. یه تشت آب که بعدها فهمیدم اول محرم در مراسمی به اسم تشت گذاری پرآبش میکنن. نمیدونم چرا اون اتاق همیشه برام خوف انگیز و پرجاذبه بود. عکس یه اقایی بود در لباس رزم با چشم و ابروی مشکی جذاب و شال سبز و اینها. بعد یه مردی بود که کنار آب زانو زده بود و دستاش رو پر از آب کرده بود. کنار اتاق یه راه پله بود که سقفش ریخته بود و زیرش شمع زده بودن و بوی رطوبت میداد. یه آبدارخونه کوچک هم بود اون پایین که همیشه سماورهای نفتی بزرگ اش روشن بود و پیرمردی لوطی مسلک بنام خان دایی! چقدر لذت بخش بود اگه اجازه میداد تا ما بچه ها هم بعنوان کمک بعضی اوقات بهش کمکی میکردیم. توی عالم بچگی انگار مهمترین مسئولیت دنیا به ما واگذار شده بود. و اون قیمه عاشورا. انگار واقعا عنایتی خاص بهش بود. یادمه دیگهای مسی بزرگ رو توی کوچه میذاشتن و روش ذغال میذاشتن. قبل ظهر بوی عطر لیمو و برنج ایرانی و ذغال چنان غوغایی بپا میکرد که همه محله رو میکشوند اونجا و مزه اش تا عاشورای سال بعد زیردندون همه بود.
اون سالها یادمه اتفاق عجیبی می افتاد همیشه. روز عاشورا حتما یامن یا برادرم مهدی یکی از ما بشدت مریض میشد و در بستر بیماری می افتاد. این اتفاق تا سالها تکرار میشد و مادرم همیشه میگفت "باز رفتید اونجا چشمتون کردن این مردم!"
اون موقع ها علامت کشی فقط کار آدمهای قوی و افتاده ای بود که نذری چیزی داشتن. یه لحاف دوز خیلی درشت هیکلی بود توی محل قدیمی که معمولا اون علامت میکشید. هروقت علامت میرسید جلوی یه مسجد یا حسینیه ای فرد روی زانو مینشست و با کشیدن زنجیر شاه تیغ علامت سلام میداد و بلند میشد. اینها روزهای بعد سوژه داغ بچه ها در مدرسه میشد(اون وقتا کمتر راجع به مسائل سکسی در مدارس حرف میشد). یکی دوسال هم دزدکی رفتیم مراسم قمه زنی! یه خونه بزرگ قدیمی در خیابان مولوی. یادمه دو سه تا خیمه در حیاط بزرگ خونه برپا میکردن و در آخر مراسم اونها رو آتیش میزدن و ... واقعا صحنه خیلی تاثیرگذار و عجیبی بود و مردم از پشت بامهای اطراف و دیوارها اون آمیزه دود و خون رو تماشا کرده و هق هق گریه میکردن.
راستی یادی هم بکنم از شیطنتهای دوره بچگی و نوجوونی. یادمه آبدارخونه دریچه ای داشت که از اونجا برای خانمها چای میدادن میرفت شبستان. من و یکی دوتا از بچه ها همیشه تلاش میکردیم این نقش رو به عهده بگیریم. یه دختر همسن و سال خودم بود با چهره گرد و چشمای سیاه که همیشه باهام خوب بود و اندکی شیطنت هم گاهی چاشنی کارش میکرد مثلا که مگه نمیبینی زورم نمیرسه و چرا قند نیاوردی و ... یادش بخیرخیال باطل. نه اینترنتی بود نه امکانات دیگه و این زمانهای کوتاه معمولا تنها فرصتهایی بود که در اون جامعه بسته میشد باکسی برخورد داشته باشی. ولی با اینحال اون حال و هوای معصومیت بچگی و نوجوونی شیرینی خاصی داشت.
حالا اما هروقت به اون محله قدیمی سر میزنم بیشتر چندشم میشه. جوون هایی که جوری تیپ زدن انگار دارن مهمونی. پسرای زیرابرو ورداشته و بزک کرده که شبهای محرم مشغول دختر بازی و ردوبدل کردن شماره تلفن و هزارتا کار دیگه هستن. با دخترهای بشدت آراسته با موهای هایلایت و بینی های عمل شده. یا دارن با ماشینهای خزوخیلشون ویراژ میدن. هرچند شاید الان ابداً آدم سنتی نباشم ولی معتقدم بعضی چیزها سنتی اش بهتره. الان دیگه اثری از اون نیتهای خالص و آدمهای خاکی نمیبینم. همه چیز اغلب به استفاده ابزاری شبیه شده، چه در دست سیستم و چه آدمهای آنچنانی. بیشتر شده ریا و خودنمایی و سیر کردن شکم آدمهای شکم سیر. مثل خیلی از موضوعات دیگه. یک کلام شده نقض غرض.
پ ن1: خبردار شدیم که باز حادثه آتش سوزی در مدرسه ای در آذربایجان تعدادی از کودکان معصوم رو دچار سوختگی های شدید کرده. نمیدونم چی بگم به خدا دیگه حرفم نمیاد. چندوقت پیش سر اون تصادف راهیان نور غر زدم حسابی. نمیدونم تو مملکتی که پول برای بریز و بپاش و بخور بخور میلیاردی هست و همینطور کیلو کیلو طلای فراوان برای آراستن ضریح معصومینی که هیچ نیازی به یه گرم اش ندارن چرا پول نیست بخاری مناسب خرید. نمیدونم. من که کم آوردم. یه جای کار غلطه.
پ ن2: سپاس فراوان از همه دوستان بزرگواری که در پست قبلی اظهار لطف و عنایت فراوان داشتن به بنده کوچک. هرچند جالبه بدونید از اون دوستانی که بهشون اینهمه غر زدم فقط یکی اومد سر زد و بقیه کلا رفتن تو فاز دایورت. مهم نیست.

/ 21 نظر / 21 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نیلو

چی بگم والا وای دلم ریش شد برای اون طفل معصوما کسی هم جواب گو نیست بمیرم براشون خدا که از این دست اتفاقات دیگه پیش نیاد

شادی

سلام آقا جواد,, یاد خاطرات کودکی همیشه شیرینه خصوصا برای ما ایرانیها که گذشته برایمان رنگین تر از امروز و فرداست. پایدار باشید[گل]

تکتم

سلام.من مطالبتون رو همیشه میخونم.فقط خواننده ی خاموش شدم[نیشخند]

مژگان

هیچوقت از مراسم محرم خوشم نمیامده!شاید خنده دار باشه ولی با اون سرو صداها دچار اضطراب عجیبی میشم!

جرم شناس الناز

کوچه اون یکی که من نبودم احیانن.... ها؟ میدونی از تکیه بدم میاد چه جدید چه قدیم شب عاشورا داشتیم برمیگشتیم خونه 17-18سال پیش بعد دسته بود ماشینمون تو ترافیک دسته مونده بود همون حین بوی نذری پیچیده بود تو سرم مامانم به سختی پیاده شد دوید رفت سمت تکیه یه ظرف نذری واسم بگیره...اون مسئولش گفت شرمنده شما دستتون به دهنتون میرسه این واسه نیازمنداس...هنوز بوی اون برنج تو سرمه... بدم اومد واسه آدمایی که واسه نذری امام حسین هم قانون و قاعده تعیین می کنن

طلا خانم

کوچه عزیز مثل همیشه از نوشته های پر روحت لذت بردم .هر چه از دل براید لاجرم بر دل نشسیند.اما خودمونیم ها مگه چند سال با من تفاوت سنی دارید؟ سال 52 رو که من یادم نمی یاد اخه نبودم.اما دهه 60 70 رو حسابی پاکارم. بعد مدتها اپ کردم خوشحال می شم بهم سر بزنید.

ژاله

سلام جواد آقا ،داداش گرامی ممنون که یادی از محرم داشتید خیلی دوست داشتم یکی این حرفها رو بزنه محرمی که رنگ و لعاب قدیمی رو از دست داده و برای یک سری بازیچه شده تا مقاصدشان را پیش ببرند . پ.ن1:الان در یکی از روستاهای نزدیک اراک مدرسه ابتدایی که خواهرم معلمش است گاز ندارند و نفت هم نیست بچه ها در سرما سرکلاس درس می خوانند و مرتب یکی دو تا همیشه به علت سرما خوردگی غایبند.وکسی هم تا به حال اقدام نکرده چون سیستم شوفاژ ندارند گاز هم نمی دهند.

آسی

از بچگی هم از این مراسم خوشم نمیومده الآنم هیچ خاطره ای ندارم جز ترس چون همیشه تو بچگی از صدای هیئت گریه میکردم .

آسی

چون من از گریه وزاری متنفرم بدم فکر میکردم یکی تازه فوت کرده در ضمن فقط شادی و دوست دارم راستی کوچه تو رو خدا یه پست هیجان انگیز و شاد بزار برامون همه جا فقط خبرهای بد خسته شدم دیگه... در ضمن تو که همیشه به من میگی هفته ای یکبار آپ کن این در مورد خودت ظاهرا صدق نمیکنه جدیداَ نه؟!

الی...

مادرا همیشه قربون بچشون میرن. ما هم وقتی میخوایم بریم عروسی مامانم میگه چهارقل بخونین.. ههه...و در مورد سنتی پسند بودن هم حق باشماست. من هر مراسمی شرکت نکنم شام غریبان رو خیلی دوس دارم و میرم. پارسال همینا که میگی رو میدیدم. واقعن اینا اگه 40 سالشون بشه مراسم محرم رو چجور برگزار می کنن؟ شاید بشه امیدوار بود اینا شیطنتای نوجوونی این دوره جدیده. مثل نوجوونای قدیم که شیطنتشون محدود میشد به دریچه و چایی و چشم سیاه. [سوال]