روزی روزگاری وطن

آذر ماه 1395

با سلام خدمت همه دوستان و خوانندگان عزیزو سپاس از همه شما بخاطر کامنتهای سرشار از مهرتون و دعاهایی که نثار مادرم کردید و آرزوی سلامتی کردید. امیدوارم همیشه شاد و سلامت باشید. گفتم بعد از مدت نسبتا طولانی سکوت بیام و چیزی بنویسم. همونطور که قبلا هم گفتم در حال حاضر ایران هستم اما تا دو هفته دیگه برمیگردم کانادا. تصمیم دارم براتون از قبل از رفتنم هم بگم.

1-      همونطور که گفته بودم این مدت که هنوز نرفته بودم ایران مشغول کار در یک مرکز تولیدی بودم. درآمد خیلی بالایی نداشت اما کارش هم خیلی سنگین نبود و حکم یه survival job رو داشت. تنها نکته ای که گاهی آزاردهنده بود خنگ بازی بعضی همکاران بود و تلاشی که گاهی باید میکردم تا جوری به فرانسه بهشون مطلب رو حالی کنم که خودم هم کمتر حرص بخورم از دستشون. شاید برای بعضی در ایران کمی عجیب باشه که شاهد کار و فعالیت شدید افراد مسن، چه زن و چه مرد، در محیطهای کار باشن. افرادی که در ایران بازنشسته و از کارافتاده تلقی میشن اما اونجا در کانادا شاید روزی هشت ساعت سرپا و بدون نشستن کار میکنن. مثلا ما دوتا خانم پیر داشتیم که از صبح تا عصر پای ماشین یا در سالن مشغول بودن. در همون دوران سرگرم جستجوی کار بهتر و مرتبط به رشته ام هم بودم، اما خوب بعد از اتفاقی که برای مادرم افتاد و اینکه فکر رفتن به ایران پیش خانواده به سرم افتاد دیگه کم کم سرد شدم و دست از جستجو برداشتم. چون ساعت پروازم به ایران شب دیروقت بود همان روز پروازم هم سر کار رفتم و بعد از اتمام کار به همکارانم گفتم که امروز آخرین روز کارمه و دیگه ممکنه منو نبینید. عکس العمل ها جالب بود. همکار خنگ اهل هائیتی ام بغض کرده بود و مدام میگفت نه، واقعیت نداره! شوخی میکنی! همکار کوبایی ام ریکاردو که آدم لوطی مسلک و باحالی بود بغلم کرده بود و میگفت رفتی ایران یه دختر خوب پیدا کن و ازدواج کن بیارش اینجا پسر، دخترای ایرانی خیلی خوشگلن! یه خانم سیاه پوست پیر داشتیم به اسم لورن که حسابی هم چاق بود و آدم رو یاد شخصیت فیلم Big mama’s house مینداخت، با تعجب گفت ژواد یعنی چند هفته نیستی؟ گفتم نه مامان (بخاطر سنش مامان هم صداش میکردیم) دیگه شاید برنگردم اینجا یعنی دیگه بهم کار ندن. اشکش دراومد، گفتم خلاصه حلالمون کن اگه باهم سرکار بحث و دعوا کردیم. محکم بغلم کرد و درحالیکه اشک میریخت گفت نه ژواد تو پسر خوبی بودی، جات خالی میشه اونجا که همیشه وایمیستادی. البته ما ماجراهایی داشتیم با این ماما. گاهی که رادیوش روشن بود و موزیک پخش میشد داد میزد ژواد! یالا برقص! و ما رو سرپیری به رقص وامیداشتن  سر ناهار هم لو میداد و میگفت ژواد هروقت من ازش میخوام برام میرقصه ، بچه خوبیه! چندتا از خانمهای آفیس هم اومدن و ضمن وداع جانسوز و آرزوی سلامتی برای مادرم میگفتن برگشتی بازم حتما بیا همیجا پیش خودمون.خیلی هم بی دلیل نبود، ظرف چند هفته تمام زیروبم ماشین آلات و ایرادات فنی شون رو با اینکه فنی نیستم فهمیدم و حین توقف تولید رفعش میکردم. خلاصه عکس العملهاشون بعنوان افراد خارجی برام جالب بود. و به این ترتیب من اون کار رو ترک کردم.

2-      قبل از اومدن چندتا فعالیت فردی و هنری هم بود که میخواستم انجام بدم تا کار ناتمام نداشته باشم. اول رفتم موزه هنرهای زیبا. یه اخر هفته هم رفتم بالای تپه و پارک مونت رویال تا از مناظر زیبای پاییزی شهر مونترال پیش از رسیدن زمستون لذت ببرم. جای همتون خالی فوق العاده بود. درختای رنگارنگ و منظره شهر زیر پای شما عالیه. برای تکمیل شدن سفرم، غروب از تپه پیاده سرازیر شدم به طرف شهر، از مسیر میان بر و از دل جنگل تاریک گذشتم تا رسیدم به خیابون کت دنژ همیشه زیبا. مسیر رو به شمال رو در پیش گرفتم در حالیکه موزیک زیبا و ملایم در گوشم نواخته میشد. بر فراز تپه نوک گنبد کلیسا مه آلود میشد اما خیابان و پیاده روها در شفافیت دلپذیری غرق بودن. برگهای خشک روی چمن ها زیر پا به ارامی صدا میکردن. کافه و رستوران ها و مغازه های نقلی باز بودن و مردم پوشیده در لباسهای پاییزی در اونها در جنب و جوش. ارامش فوق العاده ای بر فضا حاکم بود و میل و اشتیاق وافری به زندگی در درونم میجوشید، حسی از زندگی که خیلی اوقات ازم دریغ شده و امید به زندگی در انتهای دلم به سختی میدرخشید و با اندوه شیرینی از تنهایی که در فضا جاری بود ترکیبی غریب میساخت.

3-      هرسال در Botanique Garden برای مدت کوتاهی رویدادی تحت عنوان باغ چینی و ژاپنی برگزار میشه که خالی از لطف نیست. ساعت شروع هم معمولا بعد از غروب آفتابه. فانوسهای چینی و ژاپنی در اشکال و فرمهای مختلف در جای جای باغ دیده میشن و در بعضی فضاهای ساخته شده به سبک دوران کهن شرق آسیا موسیقی شرقی نواخته میشه. من سه سال متوالی این رویداد رو بخاطر نداشتن پایه مناسب از دست داده بودم، اما امسال تصمیم گرفتم منتظر هیچ آدم تنبل و ازخودراضی نشم و تنهایی برم تماشا. خیلی خوب بود. بعد از بارانی که متوقف شده بود فضای باغ خیلی دل انگیز بود. مرطوب و اندکی سرد. فانوسها جذاب بودن و تجربه خوبی بود. بعدش هم دیدم که هنوز موزه حشره شناسی بازه (ساعت 10 شب) و رفتم و کلی حشره که فقط در هاچ زنبور عسل دیده بودم تماشا کردم.  با مسیرهای پیاده روی ام هم وداعی گفتم تا باز دوباره برگردم و سلامی دوباره داشته باشم. شب آخر رفتم کافه همیشگی، از قضا هم جنی اون شب بود و هم بئاتریس، دخترکان خوشرو و همیشه خندان که همیشه از ته دل بهت لبخند میزنن. آمریکانو دیکافئینه سفارش دادم با کروسان کره ای، و رفتم در فضای باز روی صندلی های حصیری برای خودم لم دادم و به فکر فرو رفتم.

و اما ایران:

الان که این سطور رو دارم مینویسم سه هفته ای میشه تهران هستم. روزهام به سختی و کندی میگذره و گاهی به ملال. معدود دوستانی رو دیدم. از دوستان وبلاگی تنها مریم ایرانی عزیز رو دیدم که اتفاقا کتابی گرانقدر هم بهم هدیه کرد. باقی روز رو معمولا در کنار مادر هستم و مشغول رتق و فتق امور. حضورم گویا تاثیری چند روزه داشت، پس از اون مادر که گویا بیشتر متوجه وخامت اوضاعش میشد دچار اضطراب و افسردگی شده بود و بیقراری میکرد. نه چیزی میخورد، حتی آب، و نه حرف میزد و نه تلاشی برای برخاستن و تکان دادن خود. اینکه چیزی نمیخورد بیشتر ازاردهنده بود. باعث میشد چیزی از گلوی آدم پایین نره. تا اینکه بالاخره با تغییر داروها و لطف خدا از دو روز پیش اندکی بلع و نوشیدنش بهتر شده و مقدار زیادی نوشیدنی و خوراکی رو میتونه میل کنه. برای تمرین و راه رفتن هم کمتر مقاومت میکنه. اما تا دلتون بخواد رومانتیک شده. مدام برا همه بوسه میفرسته. گاهی ساعتها کنارش میشینم و فقط قربان صدقه اش میرم. و او هم دست یه موهای دستم میکشه و برام بوسه میفرسته. روزهای اول خیلی تلاش کردم که جلوی گریه ام رو بگیرم. اما بالاخره یه روز که سرش روی شانه ام بودم به آرامی و بیصدا گریستم. مادر که متوجه شده بود سرم رو جلو کشید و با اخم و اشاره نهیب میزد که چرا گریه میکنی. بعد ارام نوک انگشتانش رو روی پلکهای خیسم کشید و اونها رو روی پلکها و چشمهای خودش کشید کلامی بین ما نبود اما حرکاتش بیانگر همه چیز بود. حالا تنها کلماتی که بیان میکنه زندگی، عزیزم، محمد و معدود اصوات دیگری هست بوقت احساسی شدن بیان میکنه.

وضعیت خیلی خوب نیست برام. احساس میکنم که در قفس هستم. روزهام به بطالت میگذره و بتدریج دوهوا شدن رو احساس میکنم. امیدوارم به جایی نرسم که نه پای ماندن داشته باشم و نه رفتن. باید تصمیمات جدی و منسجم تری بگیرم. هرچند میدونم هزینه سنگینی براش خواهم پرداخت.

هوای تهران روزهای نخست بسیار آلوده بود و مردم البته بسیار آلوده تر. کماکان بداخلاق، تندخو، بی ادب و بی ملاحظه. هیچ کس ملاحظه دیگری رو نمیکنه، نه در رانندگی، نه در محیطهای عمومی و نه هیچ جای دیگه.

دیگه زیاد سرتون رو درد نمیارم و تا فرصت بعدی همتون رو بخدا میسپارم. سعی میکنم تعدادی تصویر هم براتون بذارم.

تا بعد 

/ 0 نظر / 64 بازدید