کافه کتاب

خیلی ها هستن که به تعارض بین ضمیر ناخودآگاه و آگاه اعتقاد دارن. یعنی بقول استاکر در فیلم استاکر: "ضمیر آگاهم منو تشویق به گیاهخواری میکنه ولی ضمیر ناخودآگاهم واسه یه تیکه گوشت له له میزنه" . حالا حکایت بنده هم همینه. گاهی به این تعارضات فکر میکنم خنده ام میگیره. رشته تحصیلی من و سبک مهارت هام و کار فعلی ام بیشتر برنامه ریزی، ارزیابی، نظارت و خلاصه مدیریت رو توصیه میکنه و همیشه خودم رو تصور میکنم که از پشت میز مدیریت دارم گره ها رو باز میکنم و امورات رو اداره میکنم. اما همیشه ته دلم عاشق خیلی کارهای دیگه بودم که در رویاهام گاهی بهشون فکر میکنم و میخندم. حتما میگید چی؟ مثلا:
1- کافه کتاب: همیشه دلم می خواست یه کتاب فروشی بزرگ داشتم که یه بالاخونه هم داشت که میشد کافی شاپ. حتی میتونم الان نقشه و چیدمان اش رو هم روی کاغذ ترسیم کنم. البته فقط کتاب فروشی نیست. کتاب، مجلات وزین و فرهنگی و خیلی چیزای دیگه. یه قفسه بزرگ برای کتابهای دست دوم برای اونهایی که مثل من اوضاع مالی شون خیلی معرکه نیست. یه قسمت هم برای موسیقی. انواع cdهای موسیقی. برای هرکس هم که بخواد بصورت گزینشی رایت میکنیم. به اونهایی که موسیقی کلاسیک و بلوز بخوان تخفیف هم میدیم. برای ترانه های فرانسوی هم که اصلا یه قسمت مجزا داریم. یه قفسه هم برای فیلمهای خوب که خودم گزینش کردم. همه جوره کتاب هم داریم بغیر از مزخرفاتی مثل کتب آموزشی و کمک آموزشی و کنکوری و گاج و ماج و ... حتی الامکان آموزش کامپیوتر هم نداریم. خلاصه فضا کاملا فرهنگی و هنری. طراحی داخلی اش هم بسیار دنج هستش. با چوب کار شده و از نورهای گرم هم استفاده شده. پرسنل فروشگاه همه دانشجو هستن که از این طریق کمک خرج دانشگاهشون هم باشن. 
وقتی وارد کافه کتاب من میشید اولین چیزی که توجه تون رو جلب میکنه بوی عطر قهوه و صدای ملایم و گوشنواز موسیقی کلاسیک یا فرانسویه. شما میتونید در صورت تمایل حتی کتاب هم نخرید. بلکه اونو بردارید و برید بالاخونه و مطالعه کرده و چیزی میل کنید و تشریف ببرید. ما غذا سرو نمیکنیم فقط نوشیدنی گرم و سرد و کیک و پای. قیمت هامون هم کاملا منصفانه اس. اگه جا داشتیم یه اتاقی چیزی اون پشت بسازیم که تهویه مناسب داشته باشه میتونید برید اونجا بشینید و همزمان با گپ زدن ریه هاتون رو هم سرویس کنید. در غیر اینصورت شرمنده دود ممنوعه! اسم کافه کتاب هم که حتما میتونید حدس بزنید چیه دیگه: کوچه ای بی انتها. خودم هم عصرها اونجا هستم. اگه خواستید تشریف بیارید کنار هم قهوه ای بزنیم و گپی.
2- طراح صحنه: البته دقیقا نمیدونم عنوان این حرفه چیه ولی حدس میزنم چنین شغلی در هالیوود وجود داشته باشه. حس میکنم نیمچه استعدادی در طراحی صحنه های اکشن و عاطفی دارم. مثلا میدونم امثال جکی چان خودشون اینکار رو انجام میدن. مهم نیست صحنه های درگیری مسلحانه با سلاح سرد، گرم، سبک تاریخی یا امروزی رو طراحی کنم و خودم هم نمونه اش رو اجرا کنم. بعضی اوقات که فیلمها یا سریالهای ایرانی حی از نوع پرخرج رو میبینم خنده ام میگیره و میگم میدادید بمن بهتون بگم چه شکلی باید درست میکردید. صحنه های رومانس رو هم که نگو. البته خوب ایران محدودیت هم داریم دیگه. 
3- گوینده نمایشهای رادیویی. این رو اولین بار وقتی فهمیدم که سالها پیش دوستی پیشنهاد داد تا یه داستان کوتاه از ایتالو کالوینو رو با صدای بلند برای جمع بخونم و تازه متوجه شدم که دارم نمایش رادیویی اجرا میکنم. گذشت تا کلاس فرانسه، استاد (شرح کمالاتشون رو در پستهای قبلی گفته بودم) ازم خواست تا داستان La fille aux allumettes یا همون دختر کبریت فروش رو سرکلاس بخونم. چشمتون روز بد نبینه جای دخترک، پیرمرد رهگذر، مادربزرگ و ... با تیپهای مختلف صحبت کردم. تازه مضحک تر از همه اینکه دیالوگها رو هم دستکاری میکردم. خلاصه بقول باهار ایشوری دیگه. شرمنده گمونم بدجوری نارسیسیست شدم. فعلا برم بچسبم به زندی فعلیم شاید زندگی بعدی. خدا رو چه دیدید.
/ 30 نظر / 40 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ژاله

سلام جواد عزیز خیلی قشنگ توصیف کرده بودید .اولی خیلی رومانتیک و هنریه ،در یک کلام عالیه .امابرای سومی پیشنهاد می کنم اگر موقعیتش پیش امد حتمادنبالش برو.

وحيده

سلام چه جالب كاش ميشد ادم يه همچين كاري داشته باشه و با عشق كار كنه. نه كارهاي ما كه همش از سر اجباره. راستي به وبلاگ باران عزيز يه سر بزنيد دوستان زياد ياد شما كردن [گل]

نسرین

سلام بابا این که آرزو نیست عملی شه بیاین تبریز کافه کتاب ما یه قسمت کتاب و مجله و روزنامه به قسمت دیگه نشستن و گپ زدن طبقه بالا برای سیگار ( دونفره ) هم میشه و انواع سوپ؛ کاپی کیک؛ چیز کیک؛ قهوه ؛ چایی دارچین و ....در ضمن تهیه کیک و سوپ با منه تشریف بیارین البته چند بار از طرف ..... تغطیل شده ولی روی ما از اونا بیشتر بود و دوباره شروع به کار کردیم

مهدي

بشين سر جات دو كلا حرف حساب بزن تو اين شرايط بحراني انتقاد بنويس مياي لاس دختري كه ولت كرده رو عمومي مي كني؟

myland

کوچه جان ببخشید میخوام برای آقای مهدی بنویسم برادر من شما خانه کسی میری مهمانی که صاحب خانه را میپسندی از لحاظ منش رفتار عقاید.این کوچه مهمان های خودش را داره.در ثانی کی گفته انتقاد و غر غر و منفی بافی و غم میشه حرف حساب!!!! که البته مطابق سلیقه شما خانه زیاده جای دیگه. یاد بگیریم به همه سلیقه ها احترام بذاریم.

جرم شناس الناز

جواد با این فانتزیت نفسسسسسسسسس کشیدم مطمئن باش اگه یکی با یه دست گل رز و شاید زنبق در کافه ت باز کرد عینکشو زد بالای سرش و از کارمندا پرسید کوچه کجاست من هستم[پلک]

جرم شناس الناز

عکس هویج هارو گذاشتم خوب کوچه جان چرا میزنی...حالا بیا یه قهوه مجانی دعوتون کرده تو کافه ش منتشششششششششششششش مارو کشته[نیشخند][بغل]

سحر

درود جواد عزیز.... شیراز هم یه کافه کتاب داره...من گاهی اوقات می رم... اونجا اکثر کسایی که می یان یا نویسنده هستن یا شاعر... نمایشنامه نویس و...من خیلی اونجا رو دوست دارم... فقط مشکلش سیگار ...[ناراحت] اونجا کتابی فروخته نمی شه... امانت داده می شه و کتاباش بی نظیره.... آرزوهای زیبایی داری که از درون زیبات حکایت می کنه... من گاهی اوقات شعر یا داستانی رو که دوست دارم اجرا می کنم و ضبطش می کنم...و برای دوستام نزدیکم می گذارم... معمولا استقبال می شه...توی نمایشنامه های رادیویی تون یه نقش به من می دید...قول می دم شیطونی نکنم[خجالت]

ژاله

سلام داداش جواد عزیز قابل شما رو نداشت خوشحالم که استقبال کردید . و خوشتان آمد..

الی...

چه ایده خوبی برا نوشتن. من اولین شغل ذهنیم از بچگی غواصی بود. ولی الان نمیدونم غواصی شغله یا نه؟ شاید برم بندر مروارید صید کنم.. بعدیش عتیقه فروشیه.. کلن از کاری که قرار باشه براش درس خوند بدم میاد.. از طراحی داخلی هم خوشم میومد. ولی من اصلن نمیتونم بخندم یا بگم زندگی بعدی. من خیلی حسرت می خورم.