خانه پدری

دی ماه 1394

سلام و صد سلام به همه دوستان. بعد از مدت نسبتا طولانی اومدم اینجا. الان که دارم مینویسم همونطور که حدس میزنید ایران هستم و در منزل پدری.  قصدم این بود که زودتر از اینها بنویسم اما هربار بنا به دلایلی نشد. الان هم مشکل اینترنت دارم متاسفانه. بهتره یکمی از عقبتر شروع کنم.

درس و مشق- همونطور که یادتونه بشدت درگیر درس و امتحانات بودم. این ترم سختترین ترم تحصیلیم بود و مقدار زیادی پروژه و تکلیف داشتم که باید تحویل میدادم. خوشبختانه تونستم از پسش بربیام و امتحانات رو هم با موفقیت پاس کردم. نمره ها رو از ایران چگ کردم A-, B+, B,B اینها ماحصل این ترم بود. کلاسها هم از فردا شروع میشه و بنده هنوز ایران جا خوش کردم و چند جلسه اول رو از دست خواهم داد. اما خوشبختانه چون تمام مطالب کلاس از طریق پورتال دانشگاه قابل دسترسه و میشه حتی تکالیف رو در قسمت کلاس خودمون آپلود کنیم. این ترم آخرین درس تخصصی ام رو باید پاس کنم و چالش مهم و اساسی کار رو پیش رو دارم که امیدوارم بتونم به نتیجه مطلوبی برسم.

سفر- درست سه روز بعد از آخرین امتحانم بلیط داشتم برای برگشت به ایران. فاصله زیادی تا شروع ترم نبود اما تاریخ برگشت رو یه ماه بعد گرفتم که حداقل بتونم سر فرصت هم دوستانم رو ببینم هم خانواده رو و به سایر کارهای اداری هم برسم. قبل از اومدن فرصت کافی برای خریدهای لازم و سوغاتی و اینها نبود. اما خوب من قبل از امتحانات خریدها رو شروع کرده بودم و هرچند خانواده من رو از خرید هرگونه سوغاتی منع کرده بودند اما از اونجایی که بنده بچه حرف گوش کنی نیستم و دستم هم به کم نمیره با یک خروار سوغاتی راهی ایران شدم. البته بهترین اش رو هم برای عروس جدید خانواده بود از برند Lancôm. پروازم از مونترال به فرانکفورت بود، یه توقف طولانی 10 ساعته در آلمان و بعد تهران. فرودگاه فرانکفورت خیلی محقرتر از اونی بود که تصور میکردم. جالب اینجا بود که آلمان هم گرم بود مثل کانادا و اثری از برف و سرمای زمستون نبود. بدو ورود به تهران اولین چیزی که توی ذوق زد آلودگی شدید هوا بود بویژه اطراف فرودگاه، این آلودگی تا چند روز ادامه داشت اما خوشبختانه بابارش باران و وزش مقداری باد هوا بهتر شد. واقعیتش نمیخوام منفی بافی کنم اما اوضاع بعد از این یکسال و نیم از آخرین سفرم کمی بدتر بنظر میرسه. این مسئله برای دوستانی که ایران زندگی میکنن شاید خیلی ملموس نباشه اما برای کسایی که بیرون هستن بیشتر تو چشم میزنه. مثلا وضعیت رانندگی کمی بدتر از قبل بود. کماکان خیلی از راننده ها به سبک گوسفندی رانندگی میکنن، نه راهنما، نه حق تقدم نه عابر نه فاصله مجاز... ، ترافیک هم که افتضاحه! این چند روزه هرجا خواستم برم بدقول شدم. مسافتهای کوتاه هم بخاطر ترافیک سنگین خیلی وقتگیر و خسته کننده است و اغلب ترجیح میدم اصلا جایی نرم با این وضعیت. خلاصه که تهران دیگه جای زندگی کردن بنظر نمیرسه. مردم هم تا حدودی بداخلاق تر ، و بی ادب تر بنظرم رسیدن. عابرین اخمو و کم حوصله تا دلتون بخواد میبینید. بخاطر رکود اقتصادی این دهه اخیر به نظرم سیل مهاجرت از روستاها و شهرستانها به تهران خیلی تشدید شده. در مترو و قطار اکثر افرادی که دیدم مشخص بود بتازگی از مناطق دیگه کشور برای کار و درآمد اومدن، که واقعا مسئله بسیار خطرناکیه و میتونه عواقب بدی داشته باشه. یه نکته جالب که میشه یه جور تفاوت بین مترو تهران و مونترال بحساب آورد عطش مردم به نشستنه.در متروی مونترال یا اتوبوسها که چندان هم مدرن نیست صندلیهای خالی ممکنه دیده بشه حتی در ساعات شلوغی و مردم اشتیاق خیلی زیادی به نشستن ندارن حتی افراد مسن! و گاهی که بهشون صندلی تعارف میکنید با غرور و اعتماد بنفس محترمانه رد میکنن اما مترو یا اتوبوسهای تهران مردم برای شستن سرودست میشکنن و خیلی اوقات هم متاسفانه جا رو برای افراد ناتوان یا مسن تر خالی نمیکنن.

عروسی- همونطور که گفته بودم علت اصلی سفرم مراسم ازدواج برادر کوچکترم بود. من فقط 5 روز قبل از مراسم رسیدم و از بدو ورود درگیر هماهنگی مراسم و کمک به امور اجرایی مراسم بودم. واقعا که برگزاری مراسم مفصل خیلی کار سخت و پرزحمتیه و در واقع یه پروژه بحساب میاد. آرایشگاه، گل، ماشین عروس، شیرینی و میوه و سالن و لباس و ...... تمومی نداره. برادر بیچاره هم حسابی سرگیجه گرفته بود. البته توصیه ای که به همه دوستان جوان جویای ازدواج دارم اینه که حتی الامکان از برگزاری مراسم مفصل و رسمی حذر کنن و با یه مراسم خودمونی و مختصر سروته اش رو هم بیارن چون واقعا هزینه های اصلی و جانبی الان سر به فلک میزنه و بهتره این هزینه ها صرف زندگی خود جوونا بشه تا سایر مسائل غیرضروری.

در این مدت دو هفته ای که ایران هستم اونقدر درگیر مراسم و دید و بازدیدها و خاله بازیهای بعدی بودم که فرصت زیادی نداشتم که دوستان رو ببینم. یه فیلم جالب هم دیدم با دوستان بنام "گربه و ماهی" که به لحاظ فرم ساختار جسورانه و نوآورانه ای داشت. یه دوست خیلی عزیز و قدیمی رو هم دیدم که خیلی خوشحال شدم.

بنا دارم این دو هفته باقی مونده رو هم دیگه برای خودم یکم تفریح کنم و دوستانم رو مفصل ببینم. این مدت خیلی خونه پدری شلوغ شده بود با توجه به اینکه برادر بزرگم و همسرش هم از کانادا برای عروسی اومده بودند و البته فردا شب برمیگرده و کم کم خونه باز خلوت تر میشه و امیدوارم پدر مادرم خیلی احساس دلتنگی نکنن. بنده های خدا گاهی هم نگاهی بهم میندازن و میگن ایشالا نوبت شماست دیگه، منم میگم باشه ایشالا. این مدت خیلی تو شلوغی بودم و تصور اینکه برگردم به اون خونه خلوت کمی ترسناکه. واقعیتش زندگی الان در محیط جامعه ایران خیلی متفاوت با محیطی هست که اون طرفه. حالا شاید بعدتر باز هم راجع به این مسئله مفصل تر صحبت کردم باهاتون. عجالتا این رو پست میکنم که حضورم رو بهتون اعلام میکنم.

تا بعد 

/ 0 نظر / 65 بازدید