از سرزمینهای شمالی

با سلام و درود فراوان خدمت همه دوستان گلم. و شرمنده بابت اینهمه تاخیر که در بروز رسانی اینجا رخ داد. پیامهای پرمهرتون رو میخوندم و بنابه دلایل بعضا فنی و بعضا غیرفنی قادر به نوشتن نبودم. انگار آدم reset میشه مغزش. 
خوب سلام بنده رو از مونترال میشنوید. بنا دارم از اولش بگم براتون اگه دوست داشته باشین. و تا جایی که خاطرم مونده باشه سعی میکنم همه چیز رو بنویسم. ممکنه این پست خیلی طولانی بشه و در دو قسمت بنویسم. 
برای دوستانی که احیانا میخوان بیان و دارن برنامه ریزی میکنن باید بگم که برخلاف چیزی که فکر میکنید به زمان بیشتری برای جمع و جور کردن کارها نیاز پیدا میکنید. مثل خودم که کارهام اونقدر بهم پیچیده بود که داشتم سرگیجه میگرفتم. و تقریبا تا روز آخر داشتم چمدان بندی و وزن کشی میکردم. بلیط ام رو از ایران ایر بصورت تلفنی و اینترنتی خریدم از تهران به لندن و از لندن با بریتیش ایرویز به مونترال با یه مکث حدودا شش ساعته در فرودگاه هیثرو. اون مکث زیاد هم نبود و بخاطر تاخیر معمول در پروازهای ایران ایر از این طرف لازمه. از قبل هم به خانواده گفته بودم که خواهشا تو فرودگاه فیلم هندی راه نندازن و یکم تحمل کنن که برای من هم قضیه راحتتر باشه. پرواز هشت صبح بود. با دوتا ماشین رفتیم فرودگاه امام. توی راه پدر که صندلی عقب نشسته بود آروم و بیصدا اشک میریخت. وقتی دیدمش من هم بغضم گرفت اما خودمو کنترل میکردم. توی سالن خیلی سریع مجبور به خداحافظی شدیم. تا حدود زیادی هم نگران اضافه بارم بودم. بزور بغضی رو که در گلو داشتم قورت میدادم. مادر عزیزم بخاطر من خیلی تلاش میکرد گریه نکنه. هنوز هم از یادآوری اون صحنه دلم میگیره گاهی. بعضی وقتا حس میکنم ما فرزندان ناسپاسی هستیم. در بارکشی چمدانها معمولا تا یک کیلو رو زیاد سخت نمیگیرن. اما من یکی از بارهام اساسی اضافه بار داشت. مجبور شدم چند کیلو از محتویاتش رو توی یه کیسه دیگه بریزم که تازه کارمند کانتر متوجه شد یه کوله پشتی هم دارم و حسابی داشت اوضاع قاراشمیش میشد که با اندکی مذاکره و خواهش و التماس اوضاع به خیر ختم شد (لازم نیست بگم که مسئول کانتر یه خانم خیلی فهمیده و دلسوز بود). توی همون پرواز تصادفا به دوتا از دوستای ساکن مونترال برخوردم که تازه داشتن از مراسم ازدواجشون توی ایران برمیگشتن. بودن اونها غنیمتی بود. در آخرین دقایق روی زمین خیلی تلاش میکردم تا بتونم باهاش تماس بگیرم و ازش خداحافظی کنم. ولی جواب نمیداد. خواب بود. تا اینکه بالاخره بیدار شد و جواب داد. 
درباره فرودگاه هیثرو شنیده بودم ولی خوب باید دید. فوق العاده بزرگ بود و جذاب و دیدنی. حدود 45 دقیقه هم اینترنت رایگان وایرلس در سالن میشد استفاده کرد. که فرصت مناسبی بود تا با وایبر با خانواده صحبت کنم. پدر و مادرم خیلی گریه کرده بودن. اقامت کوتاه مدت من در خانه پدری نتونسته بود باعث بشه یادگارهای کمی ازم بجا بمونه. خواهرم میگفت حتی شلوارک من هم باعث جاری شدن اشک میشده! پرواز مونترال ساعت شش غروب بوقت لندن برمیخواست و و هشت شب بوقت مونترال فرود میومد. اون مسافت طولانی رو چندان توی هواپیما حس نکردم. ولی میتونستم احساس کنم که دارم از روی اقیانوس رد میشم. برخلاف چیزهای زیادی که از خست و ناخن خشکی انگلیسی ها و پروازهاشون شنیده بودم در تمام طول پرواز مدام با نوشیدنی و ساندویچ و چای و قهوه پذیرایی میشدیم. لهجه هاشون فوق العاده بامزه بود. جوری حرف میزدن که انگار دارن ادا درمیارن یا گوینده بی بی سی هستن. خیلی دلم میخواست میتونستم روی همون صندلی یه دل سیر گریه کنم و سبک بشم ولی خوب متاسفانه نمیشد. به فرودگاه ترودو که رسیدیم بعد از عبور از چند سالن رفتم به قسمت Immigration که خوشبختانه خلوت بود. برخلاف تمام تصوراتم نه ازم پرسیدن چقدر پول همراه دارم نه خواستن که نشونشون بدم. فقط پرسیدن دفعه بعد چی میاری که گفتم یه قالیچه کوچک. حتی فهرست محتویات بارم رو نپرسیدن و ندیدن. از قبل سبزی خشک ها رو دم دست گذاشته بودم که در صورت درخواست راحت خارج کنم که لازم نشد. آدرس و شماره خونه دوستم رو هم بهشون دادم برای کارت PR و در آخر هم جمله معروف welcome to Canada رو بهم گفت و تموم شد. در سالن خروجی دوست عزیزم منتظرم بود و با اتوموبیل خودش منو رسوند خونه. خونه شون در منطقه LaSalle بود. یه اتاق رو به من اختصاص داده بودن تا جا پیدا کنم. نمیدونم من آدم غیرعادی هستم یا چیز دیگه. چون نه ساعت بیولوژیک ام بهم خورد نه جت لگ شدم. البته خوشبختانه پرواز من صبح زود شروع و آخر شب تموم شد و بدنم کلا چیزی نفهمید خنده). روزهای بعد برای کارهای درخواست کارت بیمه، اقامت دائم و کلاسهای آموزش زبان رفتیم. که خوشبختانه دوستم یا خانمش همراهیم میکردن و این خودش نعمت بزرگی بود. چون اواخر ماه بود یه کارت مترو ده سفره خریدم. مجددا برخلاف شنیده ها متروی مونترال اصن هم درپیتی و مسخره نبود. البته بنده متروی بقیه دنیا رو ندیدم ولی جای کثیف و نامرتبی نبود. توی مترو و اتوبوس هم معمولا همه یا هدفون به گوش دارن یا دارن کتاب و روزنامه میخونن و معمولا هم لیوان بزرگ قهوه شون رو در دست دارن. در مورد خانمهای کبکی جالبه که خیلی هاشون بیش از یه کیف به همراه دارن. مثلا یکی روی دوش یکی در دست. 
در مورد خود شهر هم بگم. معماری کلی شهر سبک اروپایی داره و تقریبا جای زشت نداره. محله های غیر از downtown که تا حدودی آمریکایی و مدرن هستش فاقد ساختمانهای بلندتر از دوطبقه است و تا دلتون بخواد خونه های ویلایی زیبا وجود داره. بعضی از خیابونها اونقدر رویایی و زیبا هستش که تصور میکنید دارید به عکسهای یه کتاب داستان نگاه میکنید. پلکانهای چوبی، تراس چوبی با میز و صندلی، باغچه های پر از برگهای زرد و قرمز پاییزی و یه عالمه سنجاب که بدون ترس از شما میلونن واسه خودشون. حالا عکس میذارم ایشالا براتون. مخصوصا شبها که در خیابونهای جایی مثل بلوار لاسال قدم بزنید نور چراغهای خونه ها مثل یه رویای قدیمی دلتون رو میبره. تعداد نسبتا زیادی هم پارک در شهر وجود داره که هرکدوم حداقل اندازه پارک ملت هستن. خودروها در خیابون در مناطقی که محل عبور عابرپیاده است و چراغی وجود نداره بمحض دیدن عابر متوقف میشن حتی اگه زمان و مسافت کافی برای رد شدن داشته باشن. این برای خودم شب در یه خیابون فرعی و خلوت هم پیش اومد و با تعجب دیدم طرف منو ندیده وایساد رد شم. اینجا با راننده های اتوبوس میتونید سلام و خوش وبش هم بکنید و رایجه. کلی هم راننده اتوبوس خانم دارن. 
یه سنت جالب اینوری ها هم اینه که بیخودی هی بهت لبخند میزنن. مخصوصا خانمها که آدمهای بی جنبه ای مثل من رو به اشتباه میندازه گاهی. البته برام هنوز سواله که جاهایی مثل اینجا که همه سرشون تو کار خودشونه و کسی به کسی نیست مردم چجوری با هم آشنا میشن یا عاشق میشن چجوری از هم شماره میگیرن! اگه بعدا متوجه شدم بهتون حتما اطلاع میدم. 
خانه: برای پیدا کردن خونه بیشتر از سایت kijiji استفاده میکردم و با چند جا تماس گرفته و چندتایی رو هم دیدم. البته اینجا خیلی از ساختمونها یه پلاک با شماره تلفن زدن روش که à louer یعنی برای اجاره. یکی از همین ساختمونها رو توی خیابون شربورک که پاتوق ایرانیهاست دیدم و محل رو دیده و پسندیدم و فرداش هم قرارداد بستیم برای اول ماه. مدیریت ساختمان هم توی این فاصله خونه رو نوسازی و نقاشی کرد که البته با یک روز تاخیر تحویل ام دادن. 
الان هم که دارم اینها رو مینویسم توی آپارتمان کوچک ام هستم در طبقه هفتم پشت لپتاپ جدیدم و ساعت 2:45صبحه و دیگه حال تایپ کردن ندارم. و باز عذرخواهی بابت تاخیر طولانی. شاید گفتن نداشته باشه که روزهای اول ورودم بنا به دلایلی به نوعی زهرمارم شد و بقولی ماه عسل مهاجرت برام شدی ماه تلخ. بیخیال. تا نوبت بعدی که بیشتر براتون از اینجا و از احوال خودم میگم بدرود. البته اگه دوست ندارید و براتون جذابیتی نداره لطفا بگید تا برگردم سر روال قدیم. 
/ 44 نظر / 34 بازدید
نمایش نظرات قبلی
احسان

سلام جواد عزیز از مجموع کامنتها این جور برمیاد که همه از جمله خودم[نیشخند]بدجوری منتظر پست جدیدن. دوستان رو دریاب[چشمک]

جمشيد

سلام جواد جان خوشحالم که میبینم الان جایی هستی که براش تلاش کردی و بهش رسیدی.با شناختی که از تو دارم میدونم در اسرع وقت خودت رو با شرایط وفق میدی و کارهات روی روال مناسبش قرار می گیره.به چیزهای خوب بیشتر فکر کن و به رویاهایی که می‌آیند.به قول لنگستن هيوز ، روياهاتو از دست نده پسر! راستي در مورد خداحافظي هم بگم که اگه يادت باشه ما هميشه معتقد بوديم که زندگي اصولا" از لحظه تولد يه خداحافظي طولانيه، غالبا" اونقدر طولاني که مارو در مورد ماهيتش به اشتباه ميندازه.برات بهترين آرزوها رو دارم .مراقب سلامتيت باش ، هرچند اين دعا از تهران براي کسي که اونجا زندگي ميکنه بيشتر به يه شوخي شبيهه[ابرو]

باران

سلام تبریک میگم که به سلامتی رفتین و مستقر شدین. من و همسرم هم مدیکال دو ماهه دادیم و منتظر ویزا هستیم و برای 15 فوریه بلیط هم خریدیم. دعا کنین همه چیز به موقع انجام شه. یه سوالی داشتم ما اگه بخوایم قبل از اومدن یه آپارتمان مبله برای دو سه ماه بگیریم میشه اینترنتی گرفت ؟ هزینه را احتمالا با کردیت کارت باید داد دیگه؟ اینکه اصلا اینترنتی اجاره میدن یا نه بدونیم خیلی خوبه.

طلا خانم

سلام کوچه جان منم دارم از اتاوا پستت رو میخونم میخوام بگم زیاد جوگیر نشیا[زبان] اینجا اقایونشون هم به خانما لبخند می زنن [خجالت] اما هر چی گفتی درسته منو شوهرم اونقدر تعجب کردیم و از رفتاراشون شاخ در اوردیم که به قول شوهرم شاخ گوزن رو سرمون سبز شد[تعجب]

هستی.

خیلی برام جالب بود منتظرنوشته های بعدیتون هستم

nassim

dige shoma ke ta hododi bayad mano shenakhte bashid ke che ghadr adam motevazeiiam nemigam ke ria nashe !![شوخی] man chi migam baba! zodtar biaid up konid [زودباش]

آماندا

سلام به کوچه مونترالی.. از کجا این فکر واست اومده که واسه ما جذابیت نداشته نداره که تو بنویسی؟؟؟.. خدا رو شکر مستقر شدی تو خونه خودت.. بنویس برامون.. باعث دلگرمیه.. آدم یادش میفته که میشه رفت.. ما هم میتونیم

آسی

سلام ویزای منم اومد [نیشخند]به زودی میام شهرتون کوچه جان.

گیل دختر

سلام جواد ... چقدر خوشحالم دوباره میخونمت... به خاطر پروپوژالم مدتی بود نمیشد بیام نت ... الانم با گوشیم آنم ... میرم بقیه پستایی که نوشتی رو بخونم ...

سحر

سلام من تازه با وبلاگتون آشنا شدم و خیلی خوشم اومد.البته اون پست مهشید رفت رو وقتی خوندک زدم زیر گریه.چون خودمم یه سگ کوچولو دارم که همیشه فکر میکنم نکنه وقتی از مملکت دور باشم بهم زبونم لال خبر بدن که ... درکتون می کنم و از این به بعد هر روز به وبلاگتون سر می زنم.