وقایع اتفاقیه

سلام به همه دوستان و خوانندگان عزیز. مدت نسبتا طولانی نیومده بودم اینجا بویژه بعد از اینکه وبلاگم مجددا راه اندازی شد. در این دوره اتفاقات تلخ و شیرین فراوانی افتاد که برخلاف روال داستان نویسی پیشین مایلم باهاتون راجع بهش صحبت کنم. جونم براتون بگه در این دوره 3-4 ماه اخیر زندگی ام دستخوش تغییر و تحولات عمیقی شد بنحوی که خودمم ازش جا موندم.

اندکی درد دل

تا اونجایی گفته بودم که بعد از بیماری مادر و سفرم به ایران برگشتم مونترال و بعد از چند روز مجددا و خوشبختانه برگشتم سر کار قبلیم. اما امان از اون روزها و هفته های نخست. تمام ساعات تصویر مادرم مقابل چشمهام بود. شاید پیش خودتون بگید چه لوس! اما فقط خدا میدونه ( و همین هم کافیه) چه بر من گذشت و اگر نبود حضورش در لحظه های تنهایی و رنجم چیزی ازم باقی نمی موند. سفر ناگهانی به ایران هزینه های سنگینی بهم تحمیل کرد. کارم رو از دست دادم و بعد از چهل روز که برگشتم نه کار داشتم و نه پول چندانی در جیب. حدود دو ماه اجاره خانه به فیلیپ بدهکار بودم. بهش هم گفته بودم نمیدونم چجوری ممکنه باهات تصفیه کنم. دلم مثل کوه سنگین بود لحظات جدایی از مادرم و اشکی که در آغوش هم ریختیم روی دلم سنگینی میکرد. از نتیجه درمان راضی نبودم. برف سنگینی آمده بود و همه جا زیر برف مدفون شده بود. اولین اتفاق این بود که مجددا قبول کردند بعد از اینهمه وقت برگردم سر کارم و حتی برم روی ماشین CNC کار کنم که امنیت شغلی بیشتری داشت. روز اول رو یادمه داشتم از میان انبوه برفها میرفتم کله سحر اما روی پله های برقی مترو هردوپام سر خورد و با آرنج و پشت خوردم رو پله. درد شدیدی در دستم پیچید و نفسم بند اومد،ترسیدم نکنه استخوان ارنجم ترک خورده باشه اما برخواستم و با بغض به دستم گفتم خودت میدونی بهت احتیاج دارم لامصب! پس نه درد میکنی و نه میشکنی تا بتونم نون دربیارم باهات. اونهم گوش کرد و تا پایان روز فراموش کردم حتی. او هر روز صبح با حوصله کنار تختم مینشست و در حالیکه موهای سفید کنار پیشیانی ام رو نوازش میکرد از خواب بیدارم میکرد، قلب سنگین و تنهام رو نوازش میداد اونهم وقتی که هیچکس سراغی نمیگرفت، فلاسک قهوه ام رو به دستم میداد، کوله پشتی ام رو به دوشم میداد و راهیم میکرد در حالیکه آرام زیر گوشم زمزمه میکرد نترس پسر برو. یادت نیست تو خواب بهت چی رو یادآوری کردم؟ استقامت داشته باش. برو و زحمتت رو بکش، هرچقدر هم کم باشه من خودم بهش برکت میدم، سایر مسائل رو هم با هم درست میکنیم. ایمان داشته باش حتی اگه چیزی نمیبینی، تفاوت آدمها از همینجا شروع میشه. بعد رطوبت روی پلکم رو پاک میکرد و میگفت روز خوبی بساز.

کار

گفته بودم نمایشگاه کار رزومه داده بودم. بعد از یک هفته یک نفر زنگ زد و گفت فلانی هستم از شرکت K&N (عاشق فضای کاریش بودم) تماس میگیرم. حال داری بیا فلان کافه برا مصاحبه. من هم اونروز رفتم و با مدیر پروژه های شرق کاناداشون در یه کافی شاپ مصاحبه کردم. جالب بود چون از جزیره موریس بود اصالتا رضا خان رو میشناخت! اولین سوالش هم این بود: تو به مدیر من چی گفته بودی مگه؟ شیفته ات شده بود. بمن گفت با این پسره حرف بزن. گفتم هیچی تا دیدمش گفتم میدونستی شما کارفرمای آینده من هستی؟ اون طرف هم اول شوک شد بعد کلی کیف کرد. در این فاصله از مرسدس بنز هم در شهر دیگه ای مصاحبه داشتم. خلاصه اما منابع انسانی هردو جفتک انداختن و علیرغم تمایل مدیرانشون نشد که بشه. اما خوب ناامید نبودم. چون فکر میکردم حتما قراره بهتر بشه. چی؟ خودمم نمیدونستم. تا اینکه روزی ایمیلی دریافت کردم از کسی با نام غلط انداز که من روزمه شما رو دیدم و بیا مصاحبه برات کار دارم. اول باور نکردم. بعد که تکرار شد ایمیل تماس گرفتم و دیدم ظاهرا واقعیت داره. هرچند من تصور نمیکنم قبلا رزومه ای براشون فرستاده باشم. خلاصه طرف خودش خوشش اومد و گفت کار در شرکت BOMBARDIER است که از بزرگترین شرکتهای هواپیماسازی و معظم کاناداست. واقعیتش خیلی به نتیجه مصاحبه امیدوار نبودم. چون مصاحبه های سختی میگیرن. اما جالبه همه چیز خودش هماهنگ شد، روز مصاحبه سرپرست کار قبلیم که چون به حضورم پای دستگاه به شدت نیاز داشت و به هیچکس دیگه اونجا اعتماد نمیکرد و بهم اجازه مرخصی نمیداد غایب بود. جالبتر اینکه سوپروایزری هم که قرار بود مصاحبه باشه ماموریت بود. پس من موندم با مدیر. یکساعت مصاحبه داشتیم که شکر خدا خوب پیش رفت و از اواسطش متوجه شدم به دلش نشستم و باقی فرمالیته است. در راه برگشت به طرف ایمیل زدم که نتیجه رو اگه هفته اینده اعلام شد بمنم بگو که طرف گفت تبریک میگم بمحض خروجت از اتاق استخدام شدی. برو دنبال کارهای اداری. و بدین ترتیب بنده از اوایل جون وارد کار جدیدم شدم.

خودرو

بعلت بعد مسافت خانه تا محل کار جدیدم از اوایل اوکی شدن کار دنبال خرید خودرو بودم اما تردید داشتم. اما شاید باور نکنید همون روز که از مصاحبه جواز قبولی گرفتم و قرارداد رو امضا کردم سر راه پیچیدم در نمایندگی هیوندای و خیلی شیک و خونسرد یه هیوندای توسان 2017 خریدم و رفتم خونه. بهمین مسخرگی! پیش خودم فکر کردم تا سرشب نشده زن و بچه هم رو اوکی کنم ?? خدایی آدم اینقدر خجسته دیده بودید؟ البته این رو هم بگم همون درآمد اندکم رو خدا چنان برکتی داد در اون مدت که هم اجاره های معوقه رو دادم و هم پول جمع کردم. چند روز بعد هم خودرو رو تحویل گرفتم. رنگ نقره ای مورد علاقه ام با سقف سان روف پانورامیک، روکش چرم و رینگ آلومینیومی و .... خلاصه عروس!

در مورد کار هم بگم تابستان بود و نیروهای قدیمی مرتب میرفتن تعطیلات و حجم کار زیاد میشد و چنان فشاری گاهی می آوردن که بزور حین کار مجبور بودم کار رو یاد بگیرم و فرصتی برای آموزش و اینها نبود. هر روز صبح 8:45 جلسه کوتاه هماهنگی داشتیم که هرکس میزان سطح استرس اون روز خودش رو بین 1-5 مشخص میکرد برای سوپروایزر. منتور من یه کبکی فسیل بود که در قسمت الکتریکی بود و من خبر نداشتم باید سه هفته که میره مرخصی جاش رو پر کنم. چند روز طول کشید فقط لهجه عجیب فرانسه اش رو متوجه بشم. اما بسیار مرد خوب و منظمی بود و تمام ریزه کاریها رو با جزئیات بهم یاد داد. من هم در اون مدت بدون بک آپ همه کارهاش رو بدون ایجاد وقفه انجام دادم.

این ماجرا ادامه داشت تا اینکه اطلاع دادن برای یک پروژه مهم که به گِل نشسته باید دو نفر از تیم ما که بنده و ریچارد بودیم جدا بشن و برن به یک ساختمون دیگه و تحت نظارت مدیریت دیگری در کنار پروژه باشن. یک پای پروژه هم آمریکایی بودند. و چند میلیون دلار در خطر بود.

آلونک نو

در راستای موج تغییرات. از اول همین ماه اکتبر هم یک آپارتمان یک خوابه بزرگ در منطقه ای که به محل کارم نزدیکتر باشه اجاره کرده و پس از حدود سه سال از محضر حضرت استاد فیلیپ مرخص شدم. روزهای تلخ و شیرین زیادی در اون اتاق محقر طبقه دوم داشتم. اونجا درس خوندم و فارغ التحصیل شدم و هرچه که بود در همون اتاق دفن کردم و دارایی های اندکم رو برداشتم و به خانه جدید نقل مکان کردم تا شاهد باشم که چه روزهای تلخ و شیرینی اگر زنده باشم بر من خواهد گذشت. و روزگار چه ها در استین داره. هرچند طبق معمول تنها مجبور به اثاث کشی بودم علیرغم درد سیاتیکی که این روزها گاهی سراغم میاد. خانه تقریبا تکمیل شده و فقط یکی دو قلم کمبود داره که ایشالا در هفته های آینده تهیه خواهم کرد.

توی که نمیشناختمت!

آقا درست در همین هفته های آخر قبل از اثاث کشی چیزی متوجه شدم که یا خیلی خنگ بودم نفهمیده بودم یا دقت نکرده بودم. جناب آقامون فیلیپ خان گِی تشریف داشتن! یعنی میتونید بفهمید چه خطری از بیخ گوشمون گذشت؟! ?? البته همیشه تعجب میکردم که چرا این بابا هیچ زنی تو زندگیش نیست بدتر از من! نه زن نه بچه نه دوست دختر نه زن خیابانی هیچی! پارتنر مرد هم نداشت که متوجه بشم. هرچند منطقه ای که زندگی میکردم به محله گی ها نزدیک بود. تا اینکه این اواخر میدیدم سروکله یه سیاهپوست نره خر پیدا شده و گاهی میاد و شب هم میمونه! حتی یکبار هم مردک از شامپوی من استفاده کرده بود که نزدیک بود زن وشوهر! رو بگیرم جر بدم از وسط. اما باز هم از اونجا که آدم ساده ای هستم ?? گفتم حالا چیزی نیست و حتما عهد اخوت دارن. تا اینکه روزهای آخر جمله ای گفت که تازه متوجه شدم. حالا وسط این هاگیر واگیر همسایه کناری مون روبرتو هم ظاهرا تمایلات همجنس گراییش عود کرده بود هروقت با زیرپوش رکابی در بالکن منو میدید هی گیر میداد وای چقدر تو پشمالویی و ... منم چپ چپ نگاش کردم و گفتم برو دنبال کارت خسته ام حال ندارم. یکبار هم که یه خانمی از دوستان آمده بود سری بزنه. مثل فضولها بعدش هی میپرسیدن این خانمه کی بود؟ چیکارت بود؟ اسمش چیه؟ خلاصه از دیوونه خونه فرار کردم.

و اما از هرچه بگذریم سخن دوست خوشتر است.

جای باحالش رو گذاشتم آخر بگم. البته شاید بعضی هاتون خیلی خوشتون نیاد. اما بنده به تاریخ وفادارم ??. راستش این ساختمان قبلی که در محل کار بودم قبل از جابجا شدن بعلت پروژه جدید، خوب تعدادی خانم هم شاغل بودند که در سالن بزرگی که بود پراکنده بودند. میز کنارم خانمی مسئول پروژه بود و مدام با تلفن فک میزد. یه دختر خانم جوانی انتهای سالن بود ( البته بنده اسم اون منطقه رو گذاشته بودم بهشت! ?? دلیلش رو نپرسید) که مدام می آمد به این خانم آموزش خاصی میداد. ابتدا توجهی بهش نداشتم و سرم به کارم بود اما بتدریج که اغلب گاهی یکی دوساعت صداش کنارم می اومد که با اون لحن خاص کودکانه فرانسه و انگلیسی بلغور میکنه توجهم بهش جلب شد. و بتدریج متوجه محاسن عدیده این بزرگوار شدم. و دزدکی گاهی دیدش میزدم. اونهم که بعداز مدتی متوجه شده بود گاهی اذیت و ازاری مختصر میکرد (مگه مرض دارید جوون مردم رو آزار میدید؟ ?? ) از اینهایی که چیزی درون نگاهشون هست که نفوذ میکنه تو چشم آدم وقتی براق میشن بهت.انگار دنیا تو نگاهشون داره بهت میخنده. موقع خندیدن چشمهاش ناپدید میشه و دندونهای سفید و مرتبش رو نمایش میداد. پوست شیری رنگ صافی داشت که با موهای بلوطی پرپشت و انبوهش تقارن دلپذیری داشت، گیسوان انبوهش رو گاهی میبست گاهی پریشان میکرد گاهی به یکطرف روی یک شانه جمع میکرد و میریخت. خلاصه هرچه که یک نفر میتونه فتنه کنه. از همه جالبتر حالت کودکانه اش بود. درست مثل یه دختربچه هشت ساله بود که فقط رشد فیزیکی کرده اما هنوز دختر بچه است. اون خانم وراج کنار دستی ام برام تبدیل به نعمتی خداداد شده بود چون به بهانه ایشون کریستینا می اومد و حضورش رو لمس میکردم. بله اسمش همین بود و اصالتا ایتالیایی. بحث جابجایی که مطرح شد ناچار بودم فرصتی فراهم کنم تا باهاش حرف بزنم هرچند واهمه داشتم. تا اینکه یکروز مدیر گفت فردا آخرین روز شماست و از هفته دیگه میری ساختمان پروژه. چاره ای نبود. دل رو زدم به دریا و رفتم سر میزش. همکارش که یه آقای عرب بود مثل فضولها نگاه میکرد. به بهانه ایراد نرم افزاری کشیدمش سر میزم. و بعد بهش گفتم من باید بیرون از اینجا ببینمت. اول متوجه نشد. بیشتر توضیح دادم که رسما دعوت دارید بیرون سرکار علیه! ناگهان شرمسار گفت من دوست پسر دارم بخدا! گفتم نه! گفت باور کن برو فیس بوکم ببین راست میگم بخدا. گفتم چه مرد خوشبختی باید باشه ایشون. تمام صورتش مثل لبو سرخ شد. واقعا این خصلت اغلب دخترهای اینجا رو دوست دارم که هنوز هم در مقابل تمجید سرخ میشن از خجالت و بجای تیکه انداختن تشکر میکنن که اون فرد رو انتخاب کرده بودی. هرچی جمله فریبنده از فیلمها بلد بودم گفتم. میخ آخر رو زدم و گفتم i couldn’t resist to your charm و دیگه داشت گمونم ضعف میکرد چون تته پته میکرد. فردا برای خداحافظی رفتم پیشش و گفتم امروز روز آخرمه اینجا و دیگه شاید نبینمت کریس. خیلی ناراحت شد و گفت بذار بیام بریم پایین یه قهوه بزنیم با هم. واقعا دمش گرم. توقعی نداشتم. اما کارش رو رها کرد اومد و بیست دقیقه ای در محوطه بقول معروف از دلم دراورد. و من هم رفتم به دفتر جدیدم تا با چالشهای سنگین پروژه جدید درگیر بشم در حالیکه دلم سنگینتر از قبل بود. و اینچنین بود که زندگی من مثل گل کلم درهم پیچید اونهم در عرض چند ماه.

باز هم میام و براتون مینویسم ایشالا اگه عمری بود. تا بعد. 

/ 14 نظر / 175 بازدید
نمایش نظرات قبلی
بهناز

تبریک میکم که شغل خوبی پیدا کردید وشنیدم ایرانیهای دیگه ای هم اونچا کار میکنن .بهر حال شما فارغ تحصبل مک گیل هستید.افرین بر اراده وپشتکار تون.من که بغد 3 سال درگیر فرانسه هستم.انشالا مادرتون بهتر بشن.

نسیم

سلام به کوچه عزیززز انشالله که حال مادر بهتر شده باشه و هر روز بهتر از دیروز باشن . چقدر خوب بوده این چندماه انشااله همینطور هر روز اتفاقات عالی و تغییرات بزرگ و خوب در انتظارتون باشه . و اینچنین که شما این دختر خانم با موهای خوشگلش رو تعریف کردید دل من رففتتتتتتت

دمادم

عالی. امیدوارم همه چیز همینطور به خیر و خوشی پیش بره و مادر روز به روز بهتر از پیش بشه حالشون.

نسیم

[لبخند] امیدوارم دور گردون از این به بعد دیگه به مراد ما بره و بچرخه

آماندا

سلام بر کوچه.. خوشحال شدم از خبرهای خوب.. داری چالشهای خوبی رو پشت سر میگذاری.. جوری مینویسی که انگار همه چیز راحت میگذره ولی همه میدونیم که وقتی در بطن موضوع هستی چقدر سخته.. برای سیاتیک یوگا خیلی خوب جواب میده.. اگه زمان و موقعیت مناسب داشته باشی البته.. شاد باشی .. باز هم.[لبخند]

جاده ها

تبریک می گم انشالا قدم بعدی، تاهل.

ریحانه

خرگوش برمی گردد[عینک] خبرای جدید چی داری کوچه ؟بنویس دیگه [هیپنوتیزم]

Patriot

هزاران مرتبه شکر، مسلما روحیه و پشتکار شما در این نتایج موثر بود و سنت‌های الهی هیچگاه شکسته نخواهند شد(ان مع العسر یسرا) واقعا الهام‌بخش و امیدوار کننده بود. شادیم رو نمیتونم پنهان کنم.... انشاال.. که حال مادر هم هر روز بهتر از دیروز بشه و بتونید حتی ازشون میزبانی کنید. به امید موفقیت‌ای بیشتر برای شما

ریحانه

[شوخی][عینک]

سمیرا

نمیدونم چرا نمیشد کامنت گذاشت. بگذریم سلام، چه پستی، چه اتفاقاتی، به به [لبخند]