هفته فرهنگی من

-          بالاخره تعطیلات مارچ یا همون March break  رسید و یه نفسی کشیدیم. هرچند اسمش تعطیلات مطالعه است خیر سرمون و باید عقب موندگی ها رو جبران کنیم مثلا. امتحانات میان ترم هم تموم شد. سه تاش خوب بود اما یکیش بعیده خیلی جالب باشه کل بچه ها بیرون کلاس غر میزدن. استادش یکم در تدریس ناشیه گمونم. سوالاتی داده بود کلا بیربط. تو مایه های 124هزار پیغمبر رو با رسم شکل توضیح دهید! یه case study تپل هم بود حدود سه صفحه. این درس خیلی روی کیس تاکید داره. جلسه قبل سرکلاس در گروههای دونفره مذاکره و چانه زنی تمرین میکردیم. جالبه اینجا نه اساتید و نه دانشجویان کسی رو دکتر و پرفسور صدا نمیکنن بیشتر میگن teacher. اما کتابهای فوق العاده ای هست که کلی ازشون چیز میشه یاد گرفت.

-          چند هفته پیش روز No pants day بود و یه عده خیر سرشون تو مترو با شورت و بدون شلوار تردد میکردن اعم از دختر و پسر. کلا فاجعه ای بود برای خودش. پلیس هم حضور داشت که گمونم شورش نکن خنده

-          چند هفته پیش اریک از دوستان دوره کلاس زبان فرانسه بهم خبر داد با همسرش میرن سنت برونو اسکی. منم از خدا خواسته چترم رو باز کردم. هردو مبتدی بودن البته و خود پیست هم خیلی ترسناک نبود. پیست double diamond اش اندازه دربندسر نبود حتی. اما خوب بود. اریک و زنش کلمبیایی هستن و خیلی بچه های اروم و مهربونی هستن.

راستش گهگداری خیلی دلم هوای شمشک رو میکنه. با خودم میگم الان بچه ها ولو هستن تو جاده فشم. مثل دیوونه ها میرم تو گوگل ایمج عکسای دیزین و شمشک رو سرچ میکنم و تماشا میکنم. رستوران نیم قله و نمای زیبای روستاهای اطراف از اون بالا. یاد اون روزای آخر هفته میوفتم که میرفتیم. صبح یه حلیم توپ میزدیم میدون اقدسیه بعد میرفتیم بالا جنگولک بازی. استراحت و قهوه داغ بیرون محوطه قله. واقعا کوههای خوبی داریم ایران که قدرش رو نمیدونیم.

-          خوشبختانه از نظر هنری کمی سیراب شدم نیشخندچند هفته پیش نمایش خدای کشتار نوشته یاسمین رضا رو نعیم جبلی اینجا رو صحنه برد که کار خوبی هم انصافا از آب دراومد. این نمایش رو چندسال پیش تهران با عشق سابق دیده بودم، یادش بخیر. نمایش فوق العاده ای هست.  

-          دیشب هم نمایش خشکسالی و دروغ محمد یعقوبی روی صحنه رفت اینجا که من هم رفتم. کار کمی ضعیف تر از چیزی بود که توقع داشتم. با توجه به تبیلغاتی که شده بود و اینکه کارگردان نمایش رو ورداشته دور دنیا داره میچرخونه. متن نسبتا ضعیف بود. بازی احمد مهرانفر خوب بود. بازی باران کوثری رو هم که دوست ندارم. جالب بود که بازیگر دوم مردشون رو نتونسته بودن برسونن بجاش نعیم جبلی بازی کرد در حالیکه مجبور بود تمام اجرا متن دستش باشه. صدابرداری و نور و دکور هم بنظرم مشکلات فنی داشت. گمونم تا حدودی کمفروشی شده بود در اجرا.

-          دوهفته دیگه هم یه نمایش دیگه است که خودم رو دعوت کردم براش. شکر خدا پایه هم نداریم برا نمایش. همه ضدفرهنگی هستن عصبانی

-          دوباره کتاب رو گذاشتم توی کوله ام و هرجا توی مترو و اتوبوس فرصت کنم میخونم. با توجه به حجم انبوه نادانسته ها کلا عطش زیادی برای خوندن دارم. خوندنی که به خیلی چیزها کمک میکنه. از یکی از اون کتابفروشی های نقلی مترو کتاب امیل یا تعلیم (Émile ou De l’éducation) ژان ژاک روسو پیدا کردم. باید سر فرصت بهش حمله کنم ببینم چیزی سردرمیارم یا نه.

-          بنده همینک عضو VIP موزه هنرهای زیبای مونترال هستم زبان حالا فایده اش چیه؟ هیچی هرنمایشگاهی که برگزار بشه چند روز قبلش اعضای محترم وی ای پی بطور جداگانه و قبل از عموم بازدید دارن بهمراه راهنما. برای خرید از فروشگاه موزه تخفیف دارن. و در تمام ایام سال و هرموقع بدون خرید بلیط میتونیم بریم تماشا. بعلاوه مزایای دیگه که خودمم هم هنوز درست نمیدونم.

-          برادر کوچک هم افتاد تو تسبیح. بالاخره چندهفته قبل خانواده رفتن خواستگاری اون خانم خوشبخت و چند روز قبل هم بله برونشون بود به سلامتی. من هم از همون عصر که خانواده رفتن از توی ماشین بهمراه تصاویری که از وایبر میومد در جریان امور بودم. راستش خیلی برای این برادرم خوشحالم. خیلی زیاد. بیشتراز اون چیزی که تصور کنید. براش همیشه نگران بودم و خیلی دلم میخواست یه اتفاق خوب تو زندگیش بیوفته که شکر خدا هم کار خوبی داره و باعرضه است و هم ایشالا ازدواج خوبی داشت. دلم میخواست بودم کنارشون. درست از وقتی من اومدم همه اتفاقا میوفته. برادر بزرگترم هم که تورنتو هستش. با پدرم که تلفنی صحبت میکردم با یه لحنی گفت که جاتون خیلی خالیه کاش بودید کمک برادرتون. خیلی دلم گرفت که نیستم کنارشون باشم و پشت برادرم باشم. ایشالا برا عروسیش باید با دست پر برم اگه عمری باشه.

-          روند درمانی رو هم کماکان ادامه میدم. یه آزمایش دیگه دارم این هفته و در نوبت ام آر آی هم هستم. تا ببینم خدا چی میخواد. دکتر با سردرگمی میگفت ازمایشاتت همدیگر رو نفی میکنن! گفتم تعجب نکن من زندگیم هم همین شکلیه و زدم زیر خنده. اونهم خندید و گفت نگران نباش با همدیگه درستش میکنیم. توکل به خدا.

-          هفته پیش دوتا خواب عجیب و غریب دیدم. یکیش خواب دیدم توی مسابقه دومیدانی المپیک شرکت کردم و دارم آماده میشم. جالب بود نزدیکترین رقیبم یه خانم بود! بعدش هم خواب دیدم توی یه مسابقه ای شبیه این XFactor و اینها جزو اعضای هیات ژوری هستم. از دوستانی که به فنون تعبیر خواب آشنایی دارن استمداد میطلبیم.

-          نمیدونم این ضرب المثل رو شنیدید که ما خیک رو ول کردیم خیک ما رو ول نمیکنه! شده حکایت من. هرچی سعی میکنم دم پر دخترای ایرانی نپرم که از دنیای پر از سوءتفاهمات و توهمات و افسردگیهاشون در امان باشم بازم نمیشه. یه خانم ایرانی همکلاسمه. هفته قبل سر امتحان میان ترم زبان یه خانم ایرانی که از پارسال میشناسمش مثلا ش کنارم بود. من زود همه برگه ها رو نوشتم بعد دیدم ش حسابی گند زده به برگه اش. خلاصه کلی بهش رسوندم که نمره اش بیاد بالا. اونم کلی ازم بعدا تشکر کرد و تموم شد. بعد امتحان بیرون دیدم این یکی خانم که همکلاسیمه گرفته است. فرداش براش مسج دادم و حالش رو پرسیدم جواب نداد. تو وایبر هم جواب نداد. تو رستوران کتابخونه بالاخره دیدمش بعد از صحبتهای عادی راجع به کلاسها و امتحانات پرسیدم که آیا طوری شده و دیروز خیلی توی هم بود. (علتش این بود که ایشون هم یه بار حالم رو پرسیده بود و خواستم فقط لطف اش رو برگردونم). چی جواب بده خوبه؟ برگشته میگه نذار دهنم باز بشه. میگم بله؟ میگه بذار دهنم بسته باشه. رو بازی کن! قیافه ام این شکلی بود تعجب از اونجایی هم که بنده آبروم رو از همه چی بیشتر دوست دارم بلافاصله منطقه رو ترک کرده و دیگه ایشون رو گذاشتم در لیست سیاه. کلا یه کوپن داشت که اونهم سوخت. تصور خودم اینه که ایشون احتمالا برای خودش چیزی از من بریده و دوخته بوده و روز قبل دچار غیرت شده بوده. نمیدونم والا من همچین هم لقمه دهن سوزی نیستم. البته دختر باخانواده ای بنظر میرسه. اما من سر از کارشون درنمیارم.

-          و اما بعد....

سرمای خشک و استخوان شکن هوا کمی تلطیف شده. برف پنبه ای بسیار زیبایی به ارامی میباره و با جریان هوا میچرخه و میرقصه و روی همه چی رو سپیدپوش میکنه. دونه هایی که روی صورتم میشینه بسرعت آب میشه. گوشی های هدفونم رو در گوشم میذارم و بی اعتنا به اینکه یکشنبه شبه و دیروقت و خیابونها از همیشه خلوت تر میزنم بیرون. عمداً در مسیرهای ناشناس و غیرتکرای میرم. ترسی ندارم که گم بشم. هرچی بیشتر میرم اشتیاقم به راه رفتن بیشتر میشه. لحظه ای کنار پل بزرگی که تابحالا ندیدمش می ایستم و به آسمون زیبای پر برف نگاه میکنم. و موسیقی در گوشم ترغیبم میکنه ادامه بدم: if I say I love you I wouldn’t be surprised انگار پاهام قطب نما شدن و مسیر برگشت رو خودشون پیدا میکنن. دارم از عرض خیابون رد میشم وایمیسم و میچرخم و دستام رو باز میکنم و شروع میکنم عقب عقب رد شدن. بذار راننده ها بگن مست لعنتی! 



نمایی از تاتر خدای کشتار 

این هم مثلا منم

 

/ 39 نظر / 31 بازدید
نمایش نظرات قبلی
پاییز

سلام چند وقتی میشه که میام میخونم وبلاگ خوبی داری.خیلی هم خوب مینویسی. من یه خانم خانه دار ایرانیم اهل نیشابور.آرزو میکنم هرجا هستی سالم باشی و موفق . خیلی دوس دارم پسرمو برا تحصیل بفرستم خارج تا ببینم خدا چی میخواد. شادزی پیروز باشی.

م. ایلنان

چه گزارش کاملی! خسته نباشید داری بوخودا... نه فقط برا نوشتن این گزارش ِبه‌قول خودت توپول، به‌طور کلی. به هر حال امیدوارم همیشه سرحال باشی و ایامت هم به‌کام باشه. درست گفتی. تانک T72 از یادگارهای دوران جنگ سرده. مال زمانی که آمریکایی‌ها رو بدجوری مشغول کرده بود. تانک پایه‌ی ایران تو جنگ ایران و عراق چیفتن بود که همون ویژگی رو که خودت گفتی داشت به‌علاوه قدرت تخریب بالا که به‌خاطر لوله‌ی بلند توپش بود و مقاومت خوب در برابر سلاح‌های ضدتانکی که ارتش عراق در اختیار داشت. خوشحالم که از این نوشته خوشت اومد. این متن کوتاه، قبل از عید تو روزنامه «صبافیلم» در اومد که خب،‌در نوع خودش ضد حال بود. چون مقداری از متن رو حذف کرده بودن... به‌خاطر کمبود جا در صفحه. متنی که خوندی همون متن کوتاه شده است البته. با خودم فکر کردم شاید اون متن زیادی بلند بوده... به‌هر حال :)

نیلو

اغا سال نو مبارک با کلی تاخیر[نیشخند][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][بغل] [بغل][بغل][بغل][بغل][بغل]

nassim

سلام کوچه جان ! چه خبر از اپ جديد ؟ ما منتظريمااا [چشمک][لبخند][خجالت]

روشنک

سلام سال نو مبارک ایشالا سال خوبی پیش رو داشته باشید بهمرا تن سالم و دل خوش و زندگی آروم

كتايون

سلام و سال نو مبارك! تا حالا سه چهار بار كامنت گذاشتم و ارور ميده! اميدوارم هميشه شاد و اميدوار و پرتلاش باشيد. خوشحالم كه حال و هواي بهاري داريد.

مريم

سلام و عرض ادب وبلاگ جالبي دارين من تا حالا خواننده خاموش بودم امروز گفتم يه نظر واستون بذارم اين تصوير برف ريزان وقتي بهش خيره شدم احساس كردم تنهاترين آدم دنيام انگار هيچكي تو دنيا نيست خصوصا اون ماشين زير برف مونده. انگار مدتهاست تو انجماده . در مورد توهمات ذهني ما خانومام متاسفانه باهاتون موافقم. دلگير كننده اس. و اما مطالبتون. خاطراتتونو خيلي ساده و لطيف و زيبا منعكس ميكنيد براتون آرزوي بهترينها رو دارم

نفس

چند هفته پیش روز No pants day بود و یه عده خیر سرشون تو مترو با شورت و بدون شلوار تردد میکردن اعم از دختر و پسر. کلا فاجعه ای بود برای خودش. پلیس هم حضور داشت که گمونم شورش نکن خنده واسه همين مسخره بازيا رفتين كشوراي خارجه آره ؟؟؟؟ خاك تو سر همه ايرانياي مقيم خارج

NAFAS

ناراحت شدی از حرفام جواد ؟؟؟؟؟؟؟ دلم میخواد بدونم برا چی رفتی ؟ کی بر میگردی ایران ؟ آیا اصن بر میگردی یا نه ؟ کنجکاویه داداش!!!!!!!!!!!! دلت برا بابا مامانت تنگ نشد؟

جرم شناس

الهی الان حالت خوب خوب باشه خوب و عالی از صمیم قلبم عروسی داداشو تبریک می گم الهی خبر ازدواج خودتو بشنوم کوچه این عکسا حیفن بیا جان من گول بخور بیا اینستاگرام اخه چرا انقد مقاومت می کنی