قصه مهاجران

اول- به فکرم رسیدمطلبی رو که مدتهاست گوشه ذهنم جا گرفته رو در قالب یه پست مهاجرتی بنویسم. هرچند کاربردش میتونه در دیگر زمینه ها هم باشه و فهم یکسانی داره. توی این چند سال اخیر مخصوصا از پارسال موج مهاجرت از وطن بسیار شدت گرفته. اینکه چرا و جطور باشه برای یه پست دیگه. چیزی که می خوام بگم بیشتر در مورد نحوه رفتن و آمادگی دوستان هستش و اینکه چطور می خوان با محیط، زندگی و سیستم اجتماعی جدید هماهنگ بشن.
مسلما همه دوستان مهاجر نکات و مسایل ریز و درشت زیادی رو در نظر دارن، که چی ببرن و چی نبرن. ولی بنظر من مهمترین دارایی که شما با خود می برید در واقع خودشماست. کاسه و بشقاب بالاخره پیدا میشه ولی سوال اینجاست که چقدر آماده هستید؟ به دنبال منفی بافی یا حرفهایی از این دست نیستم فقط می خوام شما رو حتی برای چند لحظه با خودتون مواجهه بدم. یه جمله ای از بزرگی هست که میگه حاسِبوا قبل ان تحاسِبوا یعنی به حساب خود برسید پیش از آنکه به حساب شما رسیدگی کنند. قطعا همه در فکر تغییراتی که احتمالاً در زندگی جدیدشون باهاش مواجه میشن هستن، از قبیل کارجدید، خونه جدید، محیط جدید... ولی فکرش رو کردید که باید خودتون هم آدم جدیدی بشید.آدم متفاوتی که بتونه با فرهنگ جدید و رفتارهای مورد نیاز اون فرهنگ منطبق بشه. آدمی که یه عضو از اون جامعه باشه نه یه جزء از محیط. یک جامعه پیشرو ایرانی نه یک کلونی فارس زبان. البته این به معنی از خودبیگانه شدن و خودباختگی نیست بلکه برعکس باید به خودتون بیایید و سوالاتی رو از خودتون بپرسید و جوابهاشو پیش از نشستن در فرودگاه مقصد پیدا کنید.
خانم ها و آقایون مجردی که آماده رفتن هستند، آیا فکر کردن که اونجا دیگه احتمالا برادر،پدر، مادر، دوست پسر، دوست دختر ... در کار نیست، و فقط این شمائید که باید از پس کارهای روزمره خود بر بیایید. یادمون باشه اولین صبحی که در اون شهر خاص از خواب بیدار می شیم، تمام یا اکثر لنگرها و وزنه هایی که باعث حفظ تعادلمون میشد دیگه وجود نداره. این لنگرها در زندگی فعلی ما اینقدر بدیهی هستند که حتی دیده هم نمیشوند.
چقدر مهارت خانه داری (با شما آقایون هم هستم ها)، آشپزی و ایجاد روابط جدید دارید. چقدر زبان اونها رو بلدید؟ (راجع به زبان یه پست جدا مینویسم) ایا اصلاً یکروز هم مجردی زندگی کردید؟ منظورم زندگی منهای نظرات، حمایت ها، دخالتها و کمکهای دیگرانه.


دوم- همیشه فکر میکردم اگه از اینجا برم از بسیاری از رفتارهای ناهنجار، غرض ورزی ها، قضاوتها و خاله زنک بازی های (از خانمها بخاطر کاربرد این کلمه عذر می خوام) مردم و اطرافیان دور میشم. ولی اگه خوب به دوربرمون نگاهی بیاندازیم و در میان خودمون، وبلاگها، سایتها، زندگی و خاطرات ایرانیان خارج از کشور غور کنیم متوجه میشیم که الزاماً این رفتارها نه تنها در بسیاری از موارد حذف نشده، بلکه بخاطر فشارهای اجتماعی و اقتصادی روی مهاجران در شرایط جدید تشدید هم شده. البته بگم قصد بی احترامی یا جسارت به هیچ یکاز دوستان بزرگوار خواننده رو ندارم. فقط تنها چیزی که می خوام بگم اینه که لازمه قبل از رفتن و ترک کشور این رفتارها و روحیه هایی که شاید در ماها باشه رو همینجا بذاریم و بریم. وگرنه همه میدونیم آسمون همه جا یک رنگه، و من شخصا اگه قرار باشه در سرزمین جدیدی که شاید بخوام زندگی کنم باز هم درگیر سوءتفاهمات، قضاوتها، غیبت و خلاصه (باز هم متاسفم از این کلمه) ایرانی بازیها باشم، ترجیح میدم سرجام بشینم و عطای مهاجرت رو به لقاش ببخشم. قصدم ابداً دلسرد کردن کسی نیست،بلکه قصدم خدمتی در حد یادآوری کوچکی بود به دوستان مهاجر تا بلکه بهترین و لذت بخش ترین مهاجرت رو داشته باشند.

پ ن١: تانی عزیز از افق روشن یپیشنهاد جالبی مطرح کرد که برای آشنایی با فرهنگ و روابط مردم آمریکای شمالی فیلم و سریال دیدن راه خوبی است.

پ ن٢: حال ما خوب است اما تو باور مکن

/ 25 نظر / 13 بازدید
نمایش نظرات قبلی
رهگذری در وادی سرگردانی

سلام اقا جواد در مورد این پست من فکر کنم کره زمین متعلق به همه ادمهاست سعدی هم در شیراز زایده شد ولی چهل سال مهاجر بود گویند که مسیح هم سیاح بود.پس فکر کنم مهاجرت به این میارزد که انسان بافرهنگ ها واقوام مختلف بشر اشنا شود چند صباحی هم با انها زندگی کند واگر خواست بماند وگر نخواست فکر نکنم کسی را با طناب به جایی ببندندکه نتواند از انجا به وطنش برگردد.البته این نظر یک سرگردان هست.تا عاقلان چه دانند.در مورد پست عاشوراهم من علاوه بر سر گردانی دچار حیرت هم شدم زیرا دیدهام یزیدیان هم بصف گریه کنندگان برحسین هستند وخود را حسینی میخوانند شمرهای به توان دو هم برشمر لعنت بسیار میفرستند انگار نه انگار که این سفره وسور بساط را او برای انها درست کردتازه انان هم کار شمر میکنند وخود را خدایی میخوانند ومیدانند.طفلی حسین هم که کشته شد تا همه براش گریه کنند!!!!من که حاضر نیستم نوک انگشتم زخم شود وهمه دنیا برام گریه کنند .تو چطور.ببخش گرفتار بودم نتونستم زودتر از اینها بیام بدیدنت.

باران شاپرک

سلام ... کاملا موافقم که اینجا خودت و خودت هستی ... من هم خودم تنهایی اومدم ولی خودمونیم پدرم درامد... ولی دیگه جا افتادم... ولی کانادا از من یک دختر مستقل و از اینکه تونستم بدون کمک پدر و مادرم روی پای خودم بایستم خوشحالم...

بهار

هم موافقم هم مخالفم... البته برای دوری از مسائلی که بخاطرش از ایران فرار می کنیم باید تا حد ممکن از جمعهایی که ایرانیها درس میکنن دوری کنیم... بهتره اگر هم با ایرانی دم خور میشین دو سه تا دوست باشن... اینجا هم ایرانیها حرف درار و خاله زنک و سرک تو زندگی کش و خرافاتی هستن... اما در مورد بخش اول واقعن باید از همه بخوایم که تو رو خدا از نظر روحی امادگی داشته باشین وقتی میاین.. نه که بگم برای سختی امادگی داشته باشین...نه... اما امادگی این فرهنگ و ادم بودن رو داشته باشین...

مصی

هیچی ننوشتی/؟[گل]

ستاره

با خنده آقا بی خیال همه می دونیم چی قراره پیش بیاد و نیاد وقتی تو راهی قدم گذاشتی برو انشاله خوب پیش میاد نیومدم فدای سرت برگرد ایران سرجاشه.هر جا هستی لذت ببر از زندگی

محسن

به نظر من مهاجرت خیلی خوبه. برای کسی که روحیه مهاجر داشته باشه نه اینکه فکر کنه مهاجرت فقط بخشهای بد زندگیش رو خوب می کنه.

ghoghnoos

سلام این پی نوشت 2 حالنوشت اکثر ماهاست....

مامان سارا

تا حالا چند بار این پستت را خوندم و هربار خوندنش برام جالبه

اویس

با سلام در حال بازدید از وبلاگتون بودم که گفتم نظری بدهم. وبلاگ خوبی دارید. با توچه به اینکه مضمون وبلاگ هامون یکیست از شما تقاضا دارم به وبلاگم سر بزنید و اگر خواستار تبادل لینک بودید حتما در نظرات بنویسید. رد پای مهربانی شما در وبلاگم خالیست با تشکر : اویس باکفایت (نویسنده وبلاگ خواف شریف)

mosafer

ما دارای شرایطی هستیم که در سال میتوانیم 2هفته شرایط را در اختیار دیگران قرار دهیم این سفر به ایتالیا (روم)و اسپانیا (جزایر قناری) برای 2 هفته یا هر کدام جدا گانه را تمایل داشتید با من تماس بگیرین 09336251167 http://jahangardii5264.blogfa.com/