نوروز در دوردست ها

فروردین ماه 1395

با سلام خدمت همه خوانندگان عزیز و تبریک سال نو البته با تاخیر خیلی طولانی. اومدم یه سلامی عرض کنم و حال و احوالی و برم تا ایشالا سرفرصت دوباره برگردم. امیدوارم همگی تعطیلات خوبی گذرونده باشید و در کنار عزیزانتون بهتون خوش گذشته باشه و در سال جدید به همه برنامه هایی که در زندگی دارید برسید.

اینجا هم بهار تازه تازه داره کمی رخ می نمایاند و هوا تازه و خنک میشه و نوید روزهای آفتابی و دل انگیز رو میده. من یکی که دلم لک زده برای هوای بهاری و آفتاب درخشان و آسمون آبی با ابرهای پفکی سفید. یکی دوماه گذشته جای همه خالی کلی فعالیتهای فرهنگی هنری داشتیم و تعداد نسبتا زیادی هم فیلم فارسی دیدیم اینجا.

اول فیلم خانه پدری کیانوش عیاری در دو نوبت اکران شد  که ظاهرا در ایران ممنوعیت نمایش داشته. دلایلش خیلی عجیب نمیتونه باشه: احتمالا سیاه نمایی و خشونت. البته از دید من فیلم خوش ساختی بود که بجز دوصحنه که خشونت برهنه و آزاردهنده ای داشت باقی فیلم حاوی خشونت ذاتی بود که غیرقابل مهار بود. رنج و درد و تبعیضی که بر چند نسل پشت هم از زنان ایرانی تحمیل شده. در یکی از سکانس ها که واقعا رنج آور بود عده زیادی از تماشاگران عموما خانم فیلم زارزار گریه میکردند. هرچند اشک خودم هم جایی دراومد .

بعد فیلم یحیی سکوت نکرد اکران شد که اینبار خانم فاطمه معتمد آریا هم در سالن حضور داشت و بعد از فیلم به پرسشهای تماشاگران پاسخ میداد. من هم که معمولا نمیتونم مثل بچه های خوب ساکت بشینم یه سوال چالش برانگیز ازش پرسیدم 

آخرین فیلمی هم که دیدم فیلم عصبانی نیستم بود. که گویا این یکی هم توقیف شده. واقعا نوبر بود اینهمه فیلم تلخ و انتقادی اجتماعی پشت هم! البته خیلی از این آخری خوشم نیومد. خیلی اغراق شده بنظر میرسید و رنج آور بود.

دو تا نمایش هم دیدم یکی بنام قطع دست Behanding اثر مارتین مک دونا که بچه های ایرانی اجر کردند. نمایش خیلی جالبی بود اما اونقدر دیالوگهای +18 داشت که بسیار جا خوردم اولش. دیگری هم نمایش برهان به کارگردانی محمد یعقوبی بود که اون هم بسیار دلنشین و خوب بود برخلاف نمایش خشکسالی و دروغ اش که اصلا خوشم نیومد.

این هم از اخبار فرهنگی هنری عمو جواد، امیدوارم حوصله تون سر نرفته باشه.

یکی از همین شبها که داشتم در سرمای سوزان زمستان مثل دیوانه ها پیاده میرفتم تا خونه به آدم جالبی برخوردم. یه آقایی از روبرو داشت میومد و کنار من پشت چراغ ایستاد و ضمن ردوبدل کردن چند جمله کوتاه ازم سیگار و آتیش خواست، بعد از اینکه خواسته اش اجابت شد مسیرش رو عوض کرد و اینبار در کنارم شروع به قدم زدن کرد و ادامه داد که چقدر خوبه آدم با کسی بتونه اینجوری ارتباط کلامی و انسانی داشته باشه مگه نه!؟ خیلی حوصله صحبت نداشتم و زیرلب گفتم بله همینطوره داداش. دیگه سر درددلش باز شد و شروع کرد که آره از ساعت فلان دیشب تا حالا دارم راه میرم و با کسی حرف نزدم خیلی دلم میخواست با یکی کمی صحبت کنم و پرسید که مزاحمت نیستم؟ گفتم نه منم دارم پیاده میرم خونه و با وجود سرمای هوا و این دیروقت شب گمونم وضعیت عقلی بهتری نسبت بهت ندارم و هرهر خندیدیم. از بس ذوق کرده بود هی فرانسه و انگلیسی قاطی حرف میزد تند تند. اما جالب بود که اطلاعات و معلومات خوبی داشت. ازم پرسید کجایی هستی؟ گفتم ایرانی. گفت شما ایرانیها خیلی فکر باز و روشنی دارید و میشه باهاتون بحث کرد! بعدش بحث کشید به خدا و اسلام و مسیحیت و سیاستهای امریکا و این حرفا. میگفت من فلسفه خاصی دارم، هر اتفاقی که میخوام طی این روز خاص برام بیوفته مینویسم و به مسیح ارائه میکنم و ازش میخوام برای انجامش کمکم کنه. خنده دارش این بود که گفتم خوب چرا بجای مسیح به خود خدا نمیگی؟ میگفت خدا دوره اما مسیح بین خودمونه و کمک مون میکنه. از همه جالبتر این بود که میدونست شیعه و سنی چیه! J خلاصه کلی حرف زد و حسابی گمونم تخلیه شد. تنهایی بعضی آدمها واقعا بزرگه.

بگذریم. راستی درس منم داره تموم میشه و دیشب آخرین جلسه کلاس من در این دوره از تحصیل بود. این دوره از زندگی هم با همه فراز و فرودش به پایان رسید. به پیشنهاد استاد خوارکی و نوشیدنی آورده بودیم و جاتون خالی وسط کلاس کلی خوردیم و جشن گرفتیم و عکس گرفتیم. از طرف دانشگاه هم نامه فارغ التحصیلی رو دریافت کردم و باید درخواست لباس بدم برای جشن فارغ التحصیلی. منظورم از اون لباسای گشاد و کلاه منگوله داره که روز فراغت از تحصیل میپوشن. واقعا که خیلی گمونم مضحک بشم  . با این ترتیب چالش اصلی من که همون پیدا کردن کارمناسب هست شروع میشه. دوست دارم در کاری وارد بشم که مرتبط به دانش و توانایی هام باشه و میدونم که بسیار کار سختیه. میدان رقابت بسیار تنگه. قلبا دوست دارم در همین شهر و دیار خودم بتونم کار پیدا کنم اما اگه چاره دیگه ای نداشته باشم مجبور خواهم بود به شهر یا استان دیگه ای برم. چالش نسبتا بزرگیه. باید دید خدا چی میخواد. البته برنامه های دیگه ای هم دارم از جمله اوایل پاییز میخوام در یه آزمون بین المللی شرکت کنم و مدرکش رو بگیرم که خیلی باارزشه، هرچند هزینه بالایی داره.

فعلا تا فرصتی دیگه همه تون رو به خدا میسپارم اما به زودی برمیگردم ایشالا. عجالتا این تصاویر رو داشته باشید تا حوصله تون سر نره. 

/ 0 نظر / 72 بازدید