دیوانه از قفس پرید

مهر 1394

  پرده اول – ( داخلی- روز- منزل ژینو)

مدت نسبتا طولانی بود اثری از او نبود. هرچند این غیبتهای گاه به گاه چیز تازه ای نبود ،خاصه که دخترک هم مدتی از غرولندهای او در امان می ماند. گاهی تلخی که در کلامش بود و شاید ناشی از نرسیدن های مداوم بود دخترک را آزار میداد. اما اینبار چیزی تازه رخ داده بود. انگار دود شده و به هوا رفته بود. دخترک مدتی افکارش را متمرکز کرد تا جستجوی خود را از جایی که احتمال میداد شانس پیدا کردنش بیشتر است شروع کند. از این کار هدف خاصی را دنبال نمیکرد اما حس میکرد باید حتما پیدایش کند، هرچند حس پنهانی از گناه را در اعماق قلبش نمیتوانست کتمان کند. حسش برای خودش هم چندان آشکار نبود. نخستین جایی که رفت خانه او بود و به نزد هم خانه مونث مرد. در که باز شد دخترک کمی از ظاهر ژینو جا خورد. ژینو با لباسی نیمه برهنه او را به درون پذیرفت. دخترک با حسی آمیخته از حسادت و تعجب خودش را معرفی کرد.

-          عه ام تویی!؟ جویی چندباری راجع بهت حرف زده بود.

-          جویی کیه؟

-          من جویی صداش میکردم، آخه یاد جویی تو فرندز مینداخت منو. نه سلیقه این جویی ما هم بد نبوده! با نمکی. گمونم خیلی دوستت داشت. اما چه فایده هیچوقت به حرف من گوش نمیکرد. 

-          جدی؟! اوهوم. مرسی. ببینید چند وقته که پیداش نیست. تلفنش رو هم جواب نمیده. گفتم شاید شما ازش خبری داشته باشید.

-یکمی دیر نیومدی عقبش دختر جون؟ جویی یه هفته پیش با من تصفیه کرد و رفت. بیشتر خرت و پرتاش رو هم گذاشت برا من. 

دخترک اندکی جا خورده و کمی هم گیج و سردرگم بود. ژینو ادامه داد:

-          حالا حالاها از قراردادش مونده بود اما نمیدونم چطور شد تغییر عقیده داد. میگفت باید برم یه جای جدید. مرد نایسی بود. فقط اون وسواس نظافتش گاهی میرفت رو روانم. یادمه یه شب یکشنبه که سیاه مست بودم و دل و رودم تو حلقم بود جنازم رو از پشت در جمع کرد. کلی اذیتش کردم. میدونستم خجالتیه عمدا هی ولو میشدم روش اما منو برد تو اتاقم. با اینکه پاتیل بودم یادمه یه دست اضافی هم بهم نزد. برام چایی درست کرد و رفت. خیلی از این کاراش خوشم میومد یه جورایی old fashion  بود. حتی رفتنش هم از اینجا عجیب و غریب بود.

-          چیزی از من نگفت؟

-          نه نمیدونم. شاید. چند شب قبل رفتنش بود گمونم. حالش گرفته بود.

-          از کجا فهمیدی؟

-       مست کرده بود. و تنهایی توی بالکن مدام دود میکرد . وقتی مست میکرد خیلی آروم و مهربون میشد. لپاش هم حسابی قرمز میشد. اما ظرفیتش خیلی کم بود برا خوردن. 

  و با گفتن این حرف خنده ای شیطنت آمیز کرد.

دخترک انگار که چیزی به خاطرش آمده باشد:

-          اره! راست میگی. اما یه چیزی رو بهم بگو. چطور اینهمه وقت باهاش همخونه بودی اما درگیرش نشدی؟ تو که خیلی ازش تعریف میکنی. میفهمی که چی میگم. 

ژینو در حالیکه سیگاری آتش میزد پافی کرد و با پوزخند گفت:

-          دختر جان من بچه نیستم. چند ساعت فقط با کسی باشم کافیه بفهمم دلش کجاست. اون آدم من نبود. منم خودم رو سرکار نذاشتم. آه راستی تا یادم نرفته گمونم این کتاب رو برای تو گذاشته بود کنار. به اسم تو امضا شده.

دخترک کتاب را گرفت. صفحه اول را باز کرد. "تقدیم به ام به یاد نمایش نامه هایی که دوست نداشت" نام کتاب "دختری که میشناختم" نوشته جروم دیوید سالینجر.

پرده دوم- (روز- داخلی- کلینیک پزشکی)

منشی مطب در حالیکه سعی میکرد خونسردی اش را حفظ کند در حال توضیح دادن مسئله ای با دستانش بود.

-          نه خانم عزیز. ما نمیتونیم راجع به پرونده بیماران و زندگی خصوصی شون به کسی هرچند نزدیک اطلاعات بدیم. در ضمن خود دکتر باید اجازه بدن.

-          نه ببین خانم من ام دوستش هستم.

دخترک با کمی من من ادامه داد

-          یعنی دوست دخترش هستم.

یادش آمد که یکبارمرد را تا درب این کلینیک همراهی کرده بود و مرد جوان از او آدرس پستی منزلش را خواسته بود و دلیلش را هم هیچوقت نگفته بود. منشی سرخ مو که شباهت زیادی هم به ایرلندی ها داشت درون پرونده ها سرک کشید و اینبار با آرامش بیشتری گفت:

-          هووم. بله اسم و آدرس شما رو اینجا تو فایلش ذکر کرده که اگه اتفاقی براش افتاد به شما اطلاع داده بشه. اما سردرنمیارم مگه شما باهم زندگی نمیکردید؟ چرا آدرستون فرق داره؟

-          راستش نه! یعنی اره ماجراش پیچیده است میدونید....

-          بهرحال ایشون از دکتر اجازه انتقال پرونده شون رو به یه دکتر دیگه گرفتن. و از این به بعد بیمار یکی از همکاران ما هستن.

-          کجا؟ یه شهر دیگه.

-          مجاز نیستم به شما بگم. چطور شما اینها رو نمیدونستین؟ مشکل اش وقتی اون اوایل به مطب ما مراجعه کرد خیلی جدی بود. خودش هم درست نمیدونست چه خطری از سرش رد شده بود. متوجه سرگیجه ها یا سردردهای بی دلیلش نشده بودید. بداخلاقی های ناگهانی؟

دخترک بیاد آورد گاهی حین صحبت شقیقه هایش را میگرفت و سرش را به اطراف تکان میداد.

-          چرا؟ نه. نمیدونم. آخه مگه چش بود؟

زن منشی عینک قرمز رنگش را جابجا کرد و تعدادی کلمات قلمبه علمی پشت هم قطار کرد. دخترک با اینکه چیز زیادی نفهمید اما به نشانه تشکر سری تکان داد.

پرده سوم: (شب- خارجی- همان کافه همیشگی)

دختر با جوانک پشت میز که مشغول تمیز کردن و برق انداختن گیلاسها بود و مدام سرش را از این سوی به آن سوی میز میبرد مشغول صحبت بود.

-          ببینید! همونجا.

-          کجا؟

-          معمولا پشت همون میز مینشست. لاته رو هم بدون شکر میخورد. شاید این کمک کنه یادتون بیاد.

-          آها! خیلی عجیب بود. آره. لاته بدون شکر. هروقت هم ازش میپرسیدم میگفت شکر سفید ضرر داره.

و پوزخندی زد و ادامه داد

-          بله. اگه منظورتون همون مرد اخموی ساکت پشت اون میزه بله یادم اومد.

دخترک ارام و با صدای خفیفی گفت:

-          نه! اینطوری نگید راجع بهش. خیلی مهربون بود.

-          بهرحال دو هفته ای هست حداقل اینجا نیومده.

دخترک کافه چی دیگری به آندو نزدیک شد و با عذرخواهی گفت:

-          ببخشید! اگه راجع به اون آقاهه حرف میزنید. ده روز پیش تقریبا موقع ترک کافه گفت داره از این شهر میره. یه انعام خوبی هم بمن داد.

-          کجا؟ نگفت؟

-          نه. اما گفت امیدواره اونجا هم لاته هاش بخوبی اینجا باشه.

پسرک کافه چی پوزخندی با تفرعن زد و زیر لب گفت:

-          پوووف! محاله. اوهو!

دخترک کافه چی دوباره گفت:

-          یه تذکری هم راجع به دکور کافه داد که اتفاقا خیلی هم ایده خوبی بود. خیلی آدم نکته سنج و دقیقی بود. همیشه ازم راجع به نمراتم و کلاسهای کالج سوال میکرد.

دخترک گیج شده بود. احساس میکرد راجع به آدم دیگری صحبت میکنند. کسی که به کل و به جزء برایش ناشناخته بوده. گویا همه دنیا او را بهتر از او میشناختند.

دقایقی بود که دخترک پشت همان میز شماره دوازده نشسته بود و لاته بدون شکر را آرام ارام مزه میکرد. محیط اطراف را سعی میکرد از زاویه نگاه او تماشا کند. صندلی کنار را که جای خودش بود نگاه میکرد. خودش را میدید که روی آن صندلی نشسته و مدام در حال وراجی کردن است. مرد را میدید که لبخند میزند و به هربهانه ای دستان او را نوازشی کوچک میدهد. یا هرازگاهی طره ای از موهای پرپیچ و موجش را از صورتش برایش کنار میزند. آن شب را بیاد آورد. همان شب که مرد بعد از کلنجار فراوان با خود بالاخره با او حرف زد. از احساسش و آینده گفته بود. جزئیات مکالمات را بخوبی بیاد نداشت اما پاسخهای سرد و وعده های خود را بخوبی بیاد داشت. بیاد داشت که از نفرتش از قفس احساسی چیزی گفته بود. و شاید بهتر بود که هیچوقت نمیگفت. فکر نمیکرد این آخرین دیدار آنها باشد. ترانه Blue café  کریس رئا از بلندگوهای کافه پخش میشد.

دخترک در پیاده روی نیمه تاریک ایستاده. باد پاییزی نسبتا سردی میوزد. با خود میگوید

- من که میدونم همین جایی دیوونه. توی همین شهر لعنتی. اما میدونی چندتا کافه و بار اینجوری توی این شهر هست؟ الان پشت کدوم میز تنها نشستی؟

 

تابستان رو به زوال

دختری چون تابستان گرم و طولانی

/ 0 نظر / 50 بازدید