پلی در دوردست

 

این پیام رو برام تو یاهو گذاشته بود. فقط خدا میدونه توی اون لحظات که اینها رو مینوشته و دقیقا نمیدونم چه زمانی بوده چقدر احساس غریبی و تنهایی کرده بوده. جایی هزاران کیلومتر دورتر. جایی که شاید حتی زبونشون رو بهتر از خودشون حرف بزنی شاید بینشون پذیرفته شده باشی، بینشون قدم بزنی و زندگی کنی ولی هیچوقت یکی از اونها نیستی. اما مطمئنا در حالی بوده که ترغیبش کرده که برای یه دوست قدیمی، یه رابطه قدیمی و مرده، که در خوابه پیام بذاره. برای کسی که سالها بعد از رفتنش هم هنوز حس میکنه گاهی شاید من تنها کسی بودم که اونو درک کرده. پیامی که حتی با علم به  خواب بودنش هم براش آرامش بخش بوده.
خوبه که اینجا رو نمیخونی و راحت میتونم حرف بزنم. یادت هست همه چی بینمون تموم شد. تلاش کردی که ازت متنفر بشم تا راحتتر بتونم کنار بیام با جداییمون. هرچند نیازی به این کار نبود. باور میکنی اون اوایل که همکلاسم شدی ازت بدم هم میومد حتی! اما زبان فرانسه ما رو بهم نزدیک کرد. یادته چقدر اون پسره پرمدعا رو که بچه پولدار بود و خیلی ادعای روشنفکریش مشد رو چزوندی؟ چقدر خندیدم. هی میومد مینشست کنارت که مثلا بهت نزدیک شه. اصلا هم چشم دیدن منو نداشت. یادمه شبهایی که میومدم بیمارستان دنبالت تا برسونمت خونه خیلی بهمون خوش میگذشت. شبهایی که توام بود با هات چاکلت، ترانه های فرانسوی، سیگار و مسیر چمران شمال. عاشق این بودی که پشت پلک هاتو سیاه کنی و رژ پررنگ بزنی. گاهی هم می خواستی منو غیرتی کنی. یا عمدا کاری میکردی رد رژ لبت روی صورتم بمونه که اذیتم کنی. یادته سر اون تصادفی که کرده بودی اومدم و بدادت رسیدم. ولی بعدش چنان دعوات کردم که زدی زیر گریه و مثل بچه ها ونگ میزدی. اون مسج های بوسه اول صبحت هم خیلی باحال بود. فکرکن ساعت شش و نیم صبح مسج بوسه بیاد!
گمونم یه عذرخواهی هم  بابت اون شب بهت بدهکارم. همون شبی که خیلی تلاش کردی بهم نزدیک بشی. میدونم چقدر نیاز داشتی بهش. از تک تک حرکاتت اینو میتونستم حس کنم. نمیدونی چقدر سخت بود تا یقه ام رو از دستت بکشم بیرون. شاید من بیشتر از تو در آتش هوس میسوختم. میدیدم که تلاش میکنی همه چیز از طرف من شروع بشه و بیوفته گردن من. اما اون کار غلط بود. تو دیگه وارد رابطه ای جدی شده بودی. آدم دیگه ای وارد زندگیت شده بود که جایگاه رسمی تر داشت. آدمی که  نمیشناختم اش و اصلا هم بهش علاقه ای نداشتم ولی تحمل خیانت به یه مرد دیگه چیزی نبود که بتونم از پسش بربیام. شاید ان موقع پشیمون بودم ولی الان خوشحالم که اون اتفاق اون شب آخر نیوفتاد. نمی خواستم چیزی رو از من با خودت یادگار ببری توی زندگیت. نمی خواستم حتی کوچکترین ردی ازم توی زندگی مشترک دونفر باشه. فقط می خواستم به این  درک برسی که هنوز هم میشه به آدمها اعتماد کرد و همه مثل هم نیستن. گمونم هم تونستم این حس اعتماد رو به نوع بشر در وجودت بیدار کنم. اگه یادت باشه ماهها قبلش از هم بخاطر کارت بهم زدیم. من تو روبین تخصص و خودم مخیر گذاشتم که انتخاب کنی و تو بخاطر علاقه شدیدی که به تحصیل در خارج داشتی اولی رو انتخاب کردی  و راهی خارج از کشور شدی تا بشی خانم دکتر متخصص. تصمیمی که کاملا عاقلانه و منطقی بود. یادمه فردا صبحش وقتی داشتم به ارومی گریه میکردم با خودم فکر میکردم که خدایا چرا همه میرن ولی کسی نمیاد؟ هرچند بعدها خودم تصمیم یکسانی گرفتم.
خیلی بعدها آدم دیگه ای وارد زندگیم شد و همه چیز خاطره شد. پارسال بود که فهمیدم از شوهر پولدار و مزخرف ات جدا شدی. تا برگی دیگه به شوربختی های نسل ما اضافه بشه. نسلی که به اجبار روزگار یاد گرفت که تجربه زندگی در دوردستها رو تجربه کنه. بعدها از اخبار ناراحتی هات و افسردگی هات مطلع شدم. امیدوارم دوباره اون حماقت رو تکرار نکنی. زندگی میتونه زیباتر از این هم باشه. حالا هم برات آرزوی شادی و خوشی دارم. نمیدونم چطور ولی اونی که اون بالاست و ما رو داره تماشا میکنه. اونی که همه مارو دوست داره خودش راهش رو بلده. ازش می خوام به تو هم راهش رو نشون بده. و بزودی راه زندگیت رو پیدا کنی و عشق رو تجربه کنی.

 

-Salam khoubi
-Raste migan refigh ham refighaye ghadimi
-Nemitoonam begam cheghad vali kheyli kheyli delam delgiro deltangete
-Alan fek konam hanooz khab bashi
-Cheghad khoube ke hasti.ba inke kheyli ertebat nadarim .ama
Hatta vaghti ham ke khab bashi va man barat msg bezanam baz ham mano aroom mikone
-Movazebe khodet bash
-Ghadre in lagazati ke kenare pedaro madaret hasti ro kheyli bedoon
-Chi begam valla
-Bazi vaghta delam mikhad hame chizo vel konam bargardam iran.ba inke midoonam unja ham pooche
-Vali ye hesse kheili kheili pouchtari kheyli vaghte behem dast dade .shodam mese ye sage zendani
-Khabam nemiad .va
 .....
J-avad, hich vaght fekresho nemikardam ke manam ye rooz be ye jayi beresam ke az zende boudan va nafas keshidan khaste besham
-Mibousamet
-Nemidoonam chi shode Bade modat ha ashk ham jari shode
Va band ham nemiad
-Javad man har kaari ham kardam , hich vaght ghasdam narahat kardan ya khodaye nakarde bi ehterami naboude
-Va ino bedoon ke hich vaght khodeto va khoobi hato faramoush nemikonam

- نام پست نام فیلمی ست که هیچ ربطی هم نداره. همینطوری به ذهنم رسید.

- سپاس فراوان از همه دوستانی که به هرطریق جویای حال بنده بودند و ابراز نگرانی کردند. خوب خطر بسیار شدیدبود که از بیخ گوشم به خواست خدا گذشت. و تعجب و حیرت از دوستانی که خوندن ولی به روی خودشون هم نیاوردن که دوستشون از مرگ برگشته! بد هم نیست اینطور وقتا آدمها رو میشه شناخت و پی به میزان اهمیت خودت براشون برد. خوبی دیگه اش اینه که آدم میفهمه چقدر در دنیا تنهاست.

- خدایا ما مثل بره های شیطونی هستیم که به هوای یه شاپرک یا علف تازه تر از گله جدا افتادیم. اثری از گله نیست. خدایا اینجا و اکنون تنگ غروب بین بوی علف تازه و زوزه گرگها از دوردست و حس تنهایی و جدا افتادگی، ما غیر از تو کسی رونداریم. به همه این بره های گمشده کمک کن.

/ 24 نظر / 30 بازدید
نمایش نظرات قبلی
کیت

من میگم بد بود گفتم که من تو جریان نبودم و کاملا میفهمم که این یه مثال بود صد البته ازین جوونا که دربدر شدن یا مثه ما یه عمره بلاتکلیفن فراوون داریم برا ایشون و امثالشون هم ارزوی موفقیت و پایان دلتنگی ها دارم و برای شما هم ارزوی خوشبختی و سعادت دارم....البته قبل از همه مدیکاللللللللللللللللللللل[نیشخند][گل]

کیت

تصادففففففففففففف؟؟؟واااااااااااااا!!!!بلا به دور حالا خودت هیچی ماشین چطوره حالشششششششششش؟؟؟[نیشخند] شوخی کردم امیدوارم که خودتون خوب و سلامت باشید انشلاله [لبخند][گل]

نَــوازِش

با این که خودم اصلا دوست ندارم کسی درباره ی آدمِ سابقِ خودم اینجوری حرف بزنه، ولی میخوام بگم اون آدمهایی که یه روزی گذاشتن رفتن، که تو اون روزهایی که باید میبودن و نبودن، که اونی که مونده کلی رو خودش کار کرده که کنار بیاد با همه ی اون نبودن ها و رفتن ها، حق ندارن وقتی خودشون تو زندگیشون کم آوردن برگردن... اونی که مونده، خیلی طفلکیه آخه :(

مامان سارا

دلم گرفت...نمیدونم چرا باید آینده هر کدوم از ما جوری رقم بخوره یا تصمیاتی بگیریم که بعدها اصلا ازش راضی نباشیم

نیلو

[افسوس] انگار سهم ما زندگی شده افسوس

سحر

چقدر جملات آخرت زیبا بود...عاشقش شدم.... خدا از هیچ کدام ما دور نیست...زیرا ما در او به سر می بریم...در او حرکت و هستی داریم... سپاس بابت این که انقدر به خواننده هات ارزش می دی و نظراتشون رو با حوصله جواب می دی... قدر روح زلالت رو بدون ...کاش همیشه همین جوری بمونی... [گل][گل]

سحر

عزیزم[ناراحت] خیلی ناراحت شدم ،همیشه اونی که می مونه بیشتر زجر و تنهایی میکشه خیلی حس بدیه خیلیییی امیدوارم شما از این حس بد گذشته باشین و به آرامش رسیده باشید

مصی

عمو جواد خدا بد نده چی شده بود مگه؟؟؟؟[ناراحت][نگران]

ژاله

مادرم خواب دید که من درخت تاکم . تنم سبز است و از هر سرانگشتم ، خوشه های سرخ انگور آویزان . مادرم شاد شد از این خواب و آن را به آب گفت . فردای آن روز ، خواب مادرم تعبیر شد و من دیدم این جا که منم باغچه ای است و عمری ست که من ریشه در خاک دارم . و ناگزیر دست هایم جوانه زد و تنم ، ترک خورد و پاهایم عمق را به جستجو رفت . و از آن پس تاکی که همسایه ما بود ، رفیقم شد . و او بود که به من گفت : - همه ی عالم می روند و همه ی عالم می دوند ، پس تو هم رفتن و دویدن بیاموز . من خندیدم و گفتم : - اما چگونه بدویم و چگونه برویم که ما درختیم و پاهایمان در بند ! او گفت : - هر کس اما به نوعی می دود . آسمان به گونه ای می دود و کوه به گونه ای و درخت به نوعی . تو هم باید از غورگی تا انگوری بدوی . و ما از صبح تا غروب دویدیم . از غروب تا شب دویدیم و از شب تا سحر . زیر داغی آفتاب دویدیم و زیر خنکی ماه ، دویدیم . همه ی بهار را دویدیم و همه ی تابستان را . وقتی دیگران خسته بودند ، ما می دویدیم . وقتی دیگران نشسته بودند ، ما می دویدیم و وقتی همه در خواب بودند ، ما می دویدیم . تب می کردیم و گُر می گرفتیم و می سوختیم و می دویدیم . هیچ کس ا

ژاله

وقتی دیگران خسته بودند ، ما می دویدیم . وقتی دیگران نشسته بودند ، ما می دویدیم و وقتی همه در خواب بودند ، ما می دویدیم . تب می کردیم و گُر می گرفتیم و می سوختیم و می دویدیم . هیچ کس اما دویدن ما را نمی دید . هیچ کس دویدن حبّه انگوری را برای رسیدن نمی بیند . و سرانجام رسیدیم . و سرانجام خامی سبز ما به سرخی پختگی رسید . و سرانجام هر غوره ، انگوری شد . من از این رسیدن شاد بودم ، تاک همسایه اما شاد نبود و به من گفت : - تو نمی رسی مگر این که از این میوه های رسیده ات بگذری . و به دست نمی آوری مگر آن چه را به دست آورده ای از دست بدهی . و نصیبی به تو نمی رسد مگر آن که نصیبت را ببخشی . و ما از دست دادیم و گذشتیم و بخشیدیم ؛ همه ی دار و ندار تابستان مان را . مادرم خواب دید که من تاکم . تنم زرد است و بی برگ و بار ؛ با شاخه هایی لخت و عور . مادرم اندوهگین شد و خوابش را به هیچ کس نگفت . فردای آن روز اما خواب مادرم تعبیر شد و من دیدم که درختی ام بی برگ و بی میوه . و همان روز بود که پاییز آمد و بالاپوشی برایم آورد و آن را بر دوشم انداخت و به نرمی گفت : _ خدا سلام رساند و گفت : مبارکت باد این شولای عریانی که تو اکنون داراتر