به آنها که رفتند

ساعت از نه گذشته، باید به بستر رفته باشی
راه شیری در جوی نقره روان است در طول شب
شتابیم نیست با رعد تلگراف
سببی نیست که بیدار یا دل نگرانت کنم
همانطور که آنان می گویند پرونده بسته شد
زورق عشق به ملال روزمره در هم شکست
اکنون من و تو خموشانیم،
دیگر غم سود و زیان و اندوه جراحت چرا
نگاه کن چه سکوتی برجهان فرونشیند
شب آسمان را فرو می پوشاند به پاس ستارگان
در ساعاتی این چنین، آدمی بر میخیزد تا خطاب کند
اعصار و تاریخ و تمامی خلقت را

                                                                          ولادیمیر مایاکوفسکی

 

ظاهرا این آخرین شعر مایاکوفسکی شاعر عصیانگر و عاشق ناکام روس بوده که گویا ساعاتی پیش از خودکشی از خود بجا گذاشته بود.

من نه نویسنده این وبلاگ گل شمعدونی رو میشناسم و نه قبلا خوانندش بودم. ولی ظاهرا با کمال تاسف نویسندش مهدیه چند روز پیش به دریا رفته و دیگه برنگشته. وقتی این مطلب رو فهمیدم و به بلاگش مراجعه کردم دلم رو اندوه فراوانی درهم گرفت. پیش خودم فکر کردم ما همیشه دیر میرسیم.

به تصویر پروفایلش نگاه کنید و یادداشت رو بخونید. خودش میگه نمیدونه چرا بی دلیل میخنده. به اون چهره معصوم دخترک خندان نگاه کنید. باورش سخته که شمع زندگی اش به این زودی خاموش شده باشه. دیدم توی پستهاش از مایاکوفسکی نوشته یاد این شعر افتادم. واقعا که چه دنیاییه. چقدر همه چیز شکننده و زودگذره. قدر همدیگرو بدونید. شاید ...

/ 21 نظر / 31 بازدید
نمایش نظرات قبلی
افرا و پاییز

متاسفانه حقیقت تلخی است که همیشه دیر می رسیم[ناراحت]

دمادم

زندگی همینه دوست عزیز مرگ، زندگی دو روی یک سکه ان. همیشه بوده و باز خواهد بود تا ابد. باید عادت کرد به این دو رویه گی زندگی.

باران شاپرک

نمیدونم چرا تارگی ها دوست دارم به کوچه عزیز گل بدم !!!! [گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل] [گل][گل][گل][گل]

بهار

حرفی واسه وبم نداشتم فقط یه هو دلم تنگ شد بیام اینجا !!

اشرف

افسوس که چه عمر کوتاهی داشت این دختر پرخنده. امیدوارم دلیل خنده هایش را دیگر بداند. روحش شاد.

نگاه

شاید آن خنده که امروز دریغش کردیم آخرین فرصت همراهی ماست

mohammad

سلام عزیزم.مرسی عالی بود...بلاخره بعداز اندی سال برگشتم.حتما بیای پیشم.ممنونم در کشور ما شاهی بود برای سرگرمی خود بازیی ساخت که دو تفر بر روی ترازو بروند و هرکس وزنش کمتر بود کشته شود. که از بخت بدم من و یارم روبروی هم افتادیم من برای اینکه یارم زنده بماند 10 روز غذا نخوردم روز مسابقه من خود را سبک گرفتم غافل از اینکه یارم به پاهای خود وزنه وصل کرده بود .

مرتضی عابدپور لنگرودی

سلام. .ـ .ـــ .ــــــ قاضي کن ای مومن کلاه داوری را بس کن نمایش های این بازیگری را سی سال و اندی میشود ـ بازی گرفتیم خوشحال میشم نظرتون رو بدونم. موفق باشید.