کاروان

 

مرد دقایق طولانی بود در صندلی فرو رفته بود و گویی به درون خمیده بود و تنها کاری که گویی در آن وسواس داشت هدایت دود سیگارش به سمت نقطه خاصی از سقف بود. دکتر سرش را از درون یاداشتهایش که چندان تمایزی از آشفتگی محتوایشان نداشت برداشت و در حالیکه عینک خود را برمیداشت گفت ادامه بده. حرف بزن. قراره با من حرف بزنی لعنتی. مگه جای دیگه ای هم حرف میزنی.

-          دکتر. دیگه گمونم داره به پایان میرسه.

-          چی؟ کابوسهات؟

-          کابوس نیستند. از حقیقت هم واقعی ترن! میدونی دکتر باید دیگه یه اتفاقی بیوفته. میفهمی؟ دیگه خودمم نمیخوامشون. اونها رهام نمیکنن.

چند ثانیه بسان سالی در سکوت بین دو نفر گذشت.

-          واقعا فکر میکنی دکتر دلم همچین روزگاری رو میخواست برای خودم.

-          اما فراموش نکن وضعیت امروز ما چیزیه که نتیجه تصمیمات دیروزت بوده. گاهی تصمیمات و راههایی که انتخاب میکنی ممکنه به این راحتی رها نکننت. میدونی مرد جوون، شاید شنیدن یا گفتن این حرف از من بنظر درست نرسه. اما تنهایی مثل باتلاق میمونه ممکنه هیچوقت نتونی ازش خارج بشی.

-          وسط یه کویر زیبا بودم گویا. این رو وقتی چشمام رو باز کردم فهمیدم. تپه های شن های روان بهم پیوسته بود تا اون سر شاید دنیا. ماه چیزی به کامل شدنش نمونده بود و همه صحرا رو با سخاوت روشن کرده بود. اونقدر ستاره در اسمون بود که انگار یه دامن خرده شیشه پاشیده بودن روی صورت شب.

ارامش بی نظیری بود. آروم اروم صدایی شبیه زنگ زنگوله نزدیک میشد. از پشت تپه ها یه کاروان شتر ظاهر شد. باور نمیکردم. یه کاروان طولانی شتر همه با زنگوله. صدای ناقوس شون هیچ عظمت سکوت صحرا رو نمیشکست. پیشاپیش ساربان در حرکت بود. چراغ کم نوری هم در دست داشت. مردی بود با ریش انبوه. کاروان به ارامی و بی توجه به حضور من از کنارم عبور میکرد. ساربان کنار من درنگی کرد، اروم دستش رو به سمت دراز کرد.

-          چیزی هم گفت؟

-          نه کلامی نمیگفت، اما در فکرم باهام حرف میزد. دستش رو مهربانانه به سمتم آورده بود و انگار میگفت بیا همراه ما. من هم به ارامی پاسخش دادم که نه میترسم. میخوام همینجا بمونم. اینجا منتظر کسی هستم.

ساربان نگاهی به اطراف انداخت و با لبخند گفت اینجا!؟ وسط صحرا؟ اینجا کسی نمیاد سراغت. ما آخرین کاروانی هستیم که از اینجا عبور میکنیم. بعدش تو میمونی و تنهایی و سکوت صحرا.

صداش خیلی اطمینان بخش و متقاعد کننده بود. دلم میخواست به حرفش گوش کنم و همراهش برم.

-          چرا نرفتی؟

-          یه صدای غریبی هم درونم با خودم حرف میزد و میگفت صبر کن. ایمان داشته باش. اما ساربان که انگار صدای ذهنم رو میشنید با ارامی گفت: رها کن! دیگه وقتشه هرچی جمع کردی رها کنی. میخوام از اینجای نفرت انگیز ببرمت. تو دیگه اینجا کاری نداری. اما اگه فکر میکنی میخوای توی این فاحشه خونه بیشتر بمونی بمون اما من فردا هم باز همین موقع از این حوالی رد میشم، دیر نیست، میتونی بیایی. فقط کافیه رد صدای زنگ شترها رو دنبال کنی. نترس من از وسط این صحرای خالی چشم بسته میبرمت.

-          ازش پرسیدم: جایی که میبری خیلی بهتر از اینجاست واقعا؟ آدمهاش مهربون تر هستن.

-          ساربان دستی به ریش انبوهش کشید و کمی فکر کرد و گفت: به نوعی میشه گفت بهتره، حداقل بدتر نیست. اونجا تعریف مهربون کمی خوب متفاوته. اما چیزی نیست که باهاش آشنایی نداشته باشی. اگه چیزی از دل شکسته ات باقی مونده جمع کن و بیا.

ساربان همینطور که داشت دور میشد باز تکرار کرد. اینجا یه فاحشه خونه بزرگه یادت باشه. و با این حرفش کمی لرزیدم.

-          دکتر: چرا لرزیدی؟

-          انگار قسمتی از خودم بود که داشت با هام حرف میزد.

-          دکتر: وضعیت مالی و عمومی زندگی ات چطوره. گمون میکنم خوب پیشرفت کردی.

-          میدونی دکتر مدت زیادی از عمرم رو صرف رسیدن به پول و امکانات مادی کردم. تصور میکردم چیزی که کم دارم اینهاست. حالا خیلی از چیزهایی که میخوام رو دارم، حتی بهترش رو هم دارم. اما میبینم چیزی که سزاوارش هستم رو حتی با اینها هم بدست نمیارم. کار خوب و تحصیلات عالی و امثال اینها رو در حد خودم خوبش رو دارم. اما میدونی دکتر اسمش رو چی گذاشتم: جهان رنجوری!

دکتر! آدما از کی اینطور شدن؟ شما با آدمهای زیادی سروکار دارید. گمونم بهتر از من میدونید. از کی اینقدر بی ملاحظه و بی احساس شدن از کی اینقدر ....

چیزی از جنس کلام و بغض در گلوی مرد پیچید اما خفه شد. و پس از مکثی ادامه داد.

دکتر: از بهترین احساست بهم بگو. میخوام بدونم بهترین حست چیه.

مرد: شاید بنظرت مسخره بیاد اما دلتنگی. بنظرم دلتنگی قشنگترین حس این دنیاست. مثل قطب نماست. هرجای دنیا باشی میکشونه و میبره سمت اونی که دلتنگش هستی. هرجای این شهر شلوغ یا این بازار مکاره باشی میدونی یه جایی یه کنجی یه کسی از میون میلیونها آدم هست که دلت براش تنگ شده. میدونی یه دری میون اینهمه در رنگ و وارنگ هست که وقتی باز میشه اون چهره آشنا پشتش ظاهر میشه و به یه لبخند بزرگ و گرم مهمونت میکنه. یکی که خیلی زحمت کشیدی تا دروازه های قلبش رو برات باز کرده و به درون دلش راهت داده. اونقدر بتدریج بهت اعتماد کرده و ازت نترسیده تا با کمال میل بهترین هدیه وجودش رو، سرزمین رمزآلود تن و بدنش رو بهت هدیه کرده و اجازه داده تا کشفش کنی. 

میدونی دکتر یه بزرگراهی هست که روش یه پل بزرگ داره، گاهی که قدم میزنم و از روش رد میشم دقایقی می ایستم و خودروهایی که با سرعت از دو طرف میان و میرن رو تماشا میکنم. انتهای اون بزرگراه جاییه که آفتاب غروب میکنه. وقتی اینطور میشه غربت مثل قیر سرازیر میشه توی بزرگراه. اون وقت ....بیخیال دیگه دکتر جان من دیگه باید برم.

-          در مورد سوالت هم باید بگم خود اونهایی که میگی هم نمیدونن چرا اینکارها رو میکنن. دکتر با خنده در حالیکه به پشت مرد میزد و به سمت در هدایتش میکرد گفت حداقل اگه میتونستم بهشون میگفتم با تو یکی بهتر تا کنن.

مرد در حالیکه در استانه در و پشت به دکتر ایستاده بود، لحظه ای مردد ایستاد و آرام به سمت دکتر چرخید. با لحن خیلی خشک اما ملایمی گفت:

-          دکتر اگه دیگه نیومدم برای ویزیت میخوام بدونی تو دکتر خوبی هستی. کاش یه وقت دیگه یه جای دیگه همدیگر رو میدیدیم به یه قهوه دعوتت میکردم و گپی میزدیم. شاید کاروان که اومد دنبالم باهاش رفتم و دیگه نیومدم اینجا. 

دکتر در حالیکه خنده اش از صورتش پاک شده بود. چند ثانیه مکث کرد و ارام دستش را به سمت مرد دراز کرد. و گفت: اوهوم میفهمم، از آشنایی باهات خیلی خوشحال شدم. این مدت حداقل از نقاشی کمی ازت یاد گرفتم. راستی اون تابلو ناهار قایقرانان رو بردم خونه نصب کردم. اگه باز ببینمت مطمئنم اینبار خوابهای جالبتری دیدی. خوابهایی پر از زندگی، پر از عشق، پر از آغوشهای گرم و صمیمانه. مطمئنم. اگه راهت اینطرف افتاد من همونجا پشت میزم هستم و همیشه هم برای ویزیتت وقت باز میکنم.

مرد جوان در حالیکه اشک در چشمانش حلقه زده بود دست دکتر را بسختی فشار داد و گفت: ممنونم رفیق. خدانگهدار.

-          خدانگهدار. 

/ 6 نظر / 131 بازدید
نسیم

سلام به کوچه جان عزیز . حالتون خوب هست ؟ یه کلمه تو داستان برای من پررنگ تر بود "تنهایی" ! تعریفش برام تغییر کرده ... به نظر من تنهایی بدم نیست نمیدونم چرا به باتلاق تشبیه شده از نظر دکتر. تنهایی باعث میشه به خودمون نزدیک تر بشیم خودمون رو بیشتر و بهتر بشناسیم . ادما گاهی اوقات نیاز دارند به این تنها بودن مدتش می تونه کوتاه طولانی باشه . البته اینم هست که یه وقتایی برای تنبیه خودمون هست ! خودمون خودمون رو با تنهایی تنبیه می کنیم به خاطر رفتار دیگران ! نمیدونم چرا توجهم رفت سمت این :) اما مثل همیشه عالی بود کوچه جان و پیشاپیش سال نو میلادی هم مبارک [لبخند][گل][چشمک]

ریحانه

". اگه چیزی از دل شکسته ات باقی مونده جمع کن و بیا..." این جمله خیلی زیبا بود. کاش آدمها اونقدر خوش شانس باشن که یه نفر توی دنیا پیدا بشه و بهشون این جمله رو بگه و تموم تنهایی آدم رو بشوره و ببره درضمن داستان نویس خوبی هستی کوچه. تلفیق روانشناسی و واقعیت و رویا چیز قشنگی شده تو این متن.

myland

[لبخند]

سمیرا

بسیار لذت میبرم از این نوشته های ملاقات با دکتر...انگاری حرفهای خودمه با دکتری که هیچوقت نرفتم. عالی مینویسید[رویا]

آماندا

سلام کوچه جان.. راسته که تنهایی باتلاق میشه.. اگه برای فرار باشه.. اگه با خیال رهایی و حال خوب باشه.. اصن همه ی احوال از خود آدمه .. چه در جمع باشی چه در تنهایی اون احوال با تویه.. برای بازسازی و حسابرسی خوبه تنهایی.. اما رشد وقتی اتفاق میفته که دستاوردهای دوره تنهایی رو بتونی در جمع استفاده کنی.. این داستان خوب به فکر انداخت منو.. تعریف تنهایی و دلتنگی و کجا بودن..