در سه پرده

پرده اول:

مرد آرام در گوشی تلفن میگه پس باهاش بهم زدی.

- نه با توضیحاتش قانع شدم. داریم اخلاق های نامناسب هم رو اصلاح میکنیم.

مرد با اندکی تعجب، عجب! و جمله اش ناتمام ماند.

- خوب منصفانه نیست. منم باید تغییر کنم بالاخره. نمیشه فقط به اون بگم..

منصفانه! شنیدن این لفظ از دهنت خیلی عجیبه! پس بالاخره کسی اومد که بخاطرش کمی تغییر کنی!

- اره خوب خودمم باور نمیکردم....

چه معجزاتی که پیدا نمیشه!

- تو چرا یه کاری نمیکنی؟ تنهایی سخته برات. خیلی یهو تنها شدی...

Fucking obvious

- چی؟

هیچی. فراموش کن.

پرده دوم:

صدای پره های پنکه مرد رو کمی به خود آورد. از گوشه چشم نگاهی کرده و چشمانش رو بست. صدای پنکه در انعکاس وزوز گونه خود تبدیل به صدای هلیکوپتری شد که بالای سرش میچرخید. توهمات بال درآورده بودن. به صورت خوابید. حس زمان را فراموش کرده بود و لذتی خودآزارنه زیر پوستش میدوید.

پرده سوم:

زمان شاید طولانی گذشته بود که روی شکم خوابیده بود. درست مثل یه سوسک. در حالیکه یک چشمش باز بود و از میون اون حالت تاری دید شی ء آبی رنگی رو کنار میز میدید. به زودی متوجه شد که پاکت سیگارشه. با حالتی آمیخته به چیزی شبیه ترس دست دراز کرد و به زحمت سیگاری بیرون کشید و گوشه لبهای خشکش گذاشت. حالا دیگر زمان آن بود که به فکر آتش باشه. مدت کوتاهی بود که احساس میکرد چیزی در محیط اطراف اتاق درست نیست و رویدادی نامفهوم و نامربوط در خارج در حال روی دادنه. حتی صداش هم بطور نامفهمومی شنیده میشد. اما این رو هم به حساب توهمات گذاشته بود. به زحمت فندک را از کنار پنجره جست و سیگار رو گیراند. کام عمیقی زد و با صدای ها اون رو به سمت توری پنجره هدایت کرد.

 

روی دیوار کنار پنجره عنکبوتی متوسط القامه بین بالا رفتن یا پایین آمدن مردد بود. هیچوقت با عنکبوتها مشکلی نداشت و همیشه حریم هم رو رعایت کرده بودن. مگه اینکه بخوان تبدیل به هیولایی چیزی بشن یا احیانا مرد رو بخوان تبدیل به مرد عنکبوتی کنن تا بره برای نجات خلق الله. توگویی کوشش عبثی هم بود. چون اون کسی رو غیر از خودش مستحق نجات نمیدید.

آروم آروم توجه اش از فکر عنکبوت به سمت پنجره باز معطوف شد. باران؟! به سمت پنجره کمی خم شد. ذرات ریز اب با برخورد به قرنیز جلوی پنجره به صورتش برخورد میکرد.

این دیگه نمیتونست توهم باشه. اما موقعی که روی تخت بیهوش شده بود هوا افتابی و گرم بود. همچنان که داشت خاکستر در آستانه سقوط رو کنار قرنیز میتکاند به این فکر میکرد که شاید بیشتر از یه روز خوابیده و وسط یه روز قشنگ آفتابی چه اتفاقات مزخرفی که نمیوفته. 

 

/ 10 نظر / 38 بازدید
آزیتا

این مرده کی بود؟تو بودی؟داستان بود؟اینجا چه خبره؟[زودباش]

kate

خيلي قشنك بود احتمالا خودت نوشتي بسيار زيبا بود لذت بردم... كى انشاله بسلامتي راهي هستين؟! جاي مارو هم تو اىران خالي كنين منم انشاله دوست دارم تو جهار بنج ماه اينده برم اگه بشه...

جمشید

سلام آقا جواد گل قبل از هرچیز تولدت رو تبریک میگم.ایشالا 120 سال از این سالها بهتر و پربارتر رو پشت سر بزاری.منتظریم که زودتر برگردی ایران تا دیدارها تاه بشه.ما که دلمون تنگ شده تو این وانفسا واسه دیدن یه دوست خوب و همدل قدیمی.این متن رو که خوندم نمیدونم چرا یاد فیلم " تنهایی یک دونده دو استقامت " افتادم.(همون فیلم انگلیسیه که اگه یادت باشه خیلی قبل ترا از تلویزیون پخش شده بود .البته اخیرا دوباره نشونش داد و مارو برد به فضای اون موقعها).شاید چون به نظرم کاری که تو داری میکنی شبیه کار یه دونده دو استقامته.تو خط شروع کلی ازدحامه ولی هرچی استقامت نشون بدی و جلوتر بری تنهاتر میشی.امیدوارم بیشتر فرصت نوشتن داشته باشی.به نظرم با نوشتن حال آدم بهتر میشه.بخصوص اگه اون آدم تو باشی[چشمک]

myland

سلام سلام تولدت مبارک (روزش رو یادم نبود از کامنت آقای جمشیددیدم )[خجالت] پرده اول : کانلا موافقم انسان هر وقت چیزیو بخواد به خاطرش کوتاه میاد و گاهی هم عوض میشه پرده دوم و سوم: راستش ربطش به پرده اول رو نفهمیدم.

جرم شناس

کوچههههههه تولدته????? بابا مبارک باشه من چند روز نبودماا چه اتفاقاتیافتاد الهی بهتمامارزوهای دلت برسی دوست خوبمممم:-*

جرم شناس

نخیرم عجله ای نیومدم باز تو قضاوت کردی ایکن خششم لپ تاپم خرابه با تبلت کامنت می ذارم اینجوری می شه کوچه متنت خیلی عجیب بود چرا

مهدی

سلام برادر غیبت صغری منو به خودم ببخش و اینکه تبریک تولدتو دیرتر دارم بهت میگم، این روزا بیشتر شبیه موشی که توی اون مسابقه Rat Race داره میدوه شدم!! (البته بلا نسبت دوستان) تغییرات، اون هم توی خلق و خو، بیشتر شبیه پوست اندازی میمونه به تعبیر من تا قلفت اندازی!، بیشتر به رنگ آمیزی خونه شبیهه تا تغییر نقشه خونه، اصل پاربرجاست. توی این زندگی اینو فهمیدم هرزمان بتونی خودتو عوض کنی اونوقت میتونی روی باقی آدما اثر بزاری نه اینکه عوضشون کنی که البته این هم خودش داستان هزار و یک شبی هست برای خودش، مثل این رساله های دینی، بیشتر از تصور تبصره داره و بجای اینکه اصل رو اصل بدونه، فرع رو اصلی میدونه. تعبیر مقاومت یا تسلیم احتمالا تو قابوس ما آدما معانی خیلی زیادی حتی بیشتر از تعداد آدما داره، اما اینکه چطور بروز داده میشه و چه حسی در لحظه میده، خودش قصه حسین کرد دیگه ایه که شاید بیشتر از قبلی پانویس داشته باشه!! آقا جواد گل گلاب، اگه الان میخواستی این نمایشنامه رو ببری روی صحنه احتمالا من بهترین گرینه برای نقش اون مرد بودم!! داداش من شاد و پیروز باشی و اینکه رسیدی تلفن یادت نره

Mansoureh

تولدتون مبارك باشه. خيلي متن قشنگي بود دو بار خوندمش نه اينكه بار اول نفهميده باشم به خاطر اينكه پر از حس و احساس بود. شاد و سلامت باشين.

اشرف

سلام جواد جان. با تاخیر تولدت مبارک. مثل همیشه موجز و موثر بود. خیلی جالب بود. شاد باشی [گل]

bname

سلام اولین باره دارم از سایتت بازدید میکنم چقدر فضاش نویسنده اش و البته بازدید کننده هاش به نظرم متفاوت اومد[فرشته]دور از هیاهوی امروز [لبخند]متنتون هم خیلی قشنگ بود