my way

گاهی با خود می اندیشد که چرا برخلاف طول زندگی، عرض زندگیش اختلاف گاه عجیب و غریبی با بسیاری افراد دور و اطرافش دارد.گاهی با خود می اندیشد که چرا در طی بسیاری از راه ها و مسیرها تنهاست و کسی یاریگر و همراهش نیست. گاهی اینرا بحساب شانس، تقدیر، تصادف و امثال ان میگذارد. اخیرا اما معتقد است شاید بعلت راه و شیوه متفاوتی بوده که در زندگی پیش گرفته. اینکه اغلب راه های دشوار را انتخاب کرده، خود را به آب و آتش زده، هیچوقت از چیزی که بوده راضی و خشنود نبوده و علیرغم توان نه چندان بالایش تلاش کرده محدوده ها و مرزها را به عقب براند.

وقتی انتخاب میکنید که مثل دیگران زندگی نکنید، انتخاب میکنید که متفاوت باشید و شیوه متفاوت را برگزینید، شیرینی ها بکام شما شیرین تر خواهد بود و تلخی ها تلختر. خواهید فهمید آنچه در انتهای این راه یا این جهان میجویید در این مکان و زمان یافت نمیشود; پس جهان رنجور میشوید و لختی کوتاه این طعم گس را زیر زبان خود میچشید. اما این همه داستان نیست: شما در این راه تنها خواهید بود. دیگران طوری به شما نگاه خواهند کرد (اگر شما را حتی ببینند) انگار به تصویری گنگ و مبهم و کوبیسمی نگاه میکنند. افراد زیادی شما را همراهی نخواهند کرد. به احتمال سختی های فراوانی خواهید دید چون پیله های بهم تنیده اطراف خود را دریده و خیال پریدن دارید. فرصتهای خوشگذرانی به سبک آنچه که دیگران دارند شاید برای شما فراهم نباشد. شاید از جانب آنان مورد تمسخر، طعنه یا پوزخند قرار بگیرید. اما باز هم مهم است که بدانید کسان زیادی در کنار شما نخواهند بود.

زندگی برای شما معنای متفاوتی دارد یا حداقل اعتقاد دارید که اینچنین است. شما منشاء تغییر در خود بوده اید و روزی یا حتی هم اکنون دیگران شما را بعنوان چنین ویژگی الگوی خود قرار داده یا خواهند داد و شما را آماج پرسشهای خود قرار دهند.

شاید به نقطه ای برسید که احساس خستگی کنید و شانه هایتان توان کشیدن چیزی حتی اندک را ندارد. پاهایتان حتی یک قدم هم یاری نمیکند. در این نقطه کمی استراحت کنید. اما مهم است بدانید اینجا دو راه بیشتر ندارید: یا به عمق وارد شوید یا رو به جلو حرکت کنید، راه سومی متصور نیست. راه بازگشت به آنچه که گذشته نامیده میشود وجود ندارد. شما پلهای پشت سر را نه ویران بلکه رها کرده اید چرا که حتی به آنها نیازی ندارید. انسانهای پشت سر شما دیگر فقط پشت سر هستند. آن استخوان شکسته ای که هنوز در سوز زمستان دردناک است یا آن زخم کهنه که هنوز گاهی سوزش خفیفی در انتهای قلبتان بیدار میکند همچون یادگارهای یک کارزار قدیمی است از دورانهای باستانی. سودی در یادآوری آنکه تیر کدام سرباز دشمن یا خنجر کدام دوست مسبب آن شد وجود ندارد. این زخمها اگر قرار بود کاری بکنند تا بحال کرده بودند، لذا بحال خود رهایشان کنید.

از اینکه زنانی [مردانی] که در این مسیر از کنار شما عبور میکنند معنی لبخند شما رو نمیدانند یا نمیفهمند یا تعبیر دیگری دارند سرخورده، غمزده یا متعجب نشوید. مدتهای مدیدی است احیانا معنای مهربان بودن را فراموش کرده اند و درک واضحی از بیش از حد مهربان بودن ندارند. از اینکه نمیتوانید توضیحی قابل لمس و معقول! برای اشتیاق وافرتان در به آغوش کشیدن آن فرد به او ارائه دهید دلشکسته نباشید، اینکه موهای مجعد و شیطان اش و یا چشمان مظلوم چندرنگش وادارتان میسازد به اینکار تنها برای شما قابل لمس خواهد بود. آتش گرم آغوشتان را روشن نگاه دارید شاید روزی به کارتان آمد.

شما جرات این را داشته اید که صبور باشید، که به راهی که همگان میروند نروید. شاید نتیجه خیلی شبیه آنچه دیگران به آن دست یافتند نباشد. شما با هراسهای خود در افتاده اید. چراغ برافروخته اید. پا بدرون اتاق تاریک نهاده اید. رنج بیش از حد دانستن را بر خود هموار کرده اید و هراس خود از پیچ و خمهای این راه را در پس عزم و اراده خود پنهان کرده اید. از ناله ها و زاری دیگران غمی به دل راه نداده اید چرا که آنان جز به سکون شما به چیزی کمتر رضایت نخواهند داد.

آگاه باشید افرادی به شما نزدیک خواهند شد، از تجارب، گفته ها و شنیده ها، دانسته ها و یا وقت شما بهره مند خواهند شد و از شما در حل مشکلات و گرفتاریهای بیشمار خود یاری خواهند گرفت اما مهم است که بدانید در این میان ده یک آنچه را که کسب کرده اند به شما بازنخواهند گرداند. حتی شما را از شادیهای خود نیز ممکن است بهره مند نسازند. هیچگاه خود را درگیر و خسته این نکنید که علت آنرا متوجه شوید. علت آنرا احتمالا هیچگاه نخواهید دانست هرچند اهمیتی هم نخواهد داشت. آنان باقی زمان و منافع خود را با کسانی از جنس خود شریک خواهند شد. وقت خود را بیش از حد در کنار این افراد تلف نکنید، آنچه که لازم است بدهید و به راه خود ادامه دهید.

اما اگر روزی، لحظه ای اندیشیدید که راه کج پیموده اید یا شیوه دیگران را خوش رنگ و لعابتر یافتید، نه اندوهی به دل بگیرید و نه احساس خسران و زیان کنید چرا که بیشتر راه پیموده شده. آنقدر از دانه های شن در آنسوی حباب ساعت نمانده که نگران باشید، و چون تمام آن دانه های درخشان از آن منفذ باریک به حباب زیرین غلطید دیگر تفاوت چندانی نمیکند و همگی با هفت هزار سالگان سر به سر خواهیم شد. اما خوب است که این پایان راه نیست بقول گاندولف:

 The Journey dosn’t end here

/ 35 نظر / 10 بازدید
نمایش نظرات قبلی
Mansoureh

بسيار زيبا بود مثل هميشه. ولي ايندفعه خيلي به حرف دل من نزديك بود. انشا... هميشه در مسير زندگي بهترين ها نسيبتون بشه. خوش باشي

جرم شناس

واد می دونم چشم دیدنمو نداری رفیق اما من مثل لشگر موریانه ها زدم به وبلاگت دارم می خونمش

جرم شناس

کوچه الان دیگه در پای سیب به درجات بالایی از عرفان رسیدم:-))) چایی سبز و کیک سیب:-))

ليلا

cher Javad j'aime bien tout ce que tu ècris. soit les texts philosophique comme ce dernier, soit tes cotisiens. mais vraiment c'est dommage que tu écris tres peu et tres rarement. Alors ne sois pas avare cher ami, partage avec nous tes pensés et tes emotions qui sont toujours aimables et précieux. ça fait des années que je te lis mais c'est la premiere fois que je t ecris. juste c'est pour te dire: Allez cher ami... courage.

ليلا

pardon, je voulais ecrire " tes quotidiens"

خرگوش

[خمیازه]

خرگوش

واااا با چی موافقی کوچه! منظور من این بود که حوصلمون سررفت از بس ننوشتی[چشمک]

Patriot

سلام عزیز تقریبا تا به الان سکوت رو پیشه کرده بودم اما از این به بعد ترجیح میدم که نقطه پایانش اینجا باشه. متن رو خودتون تحریر کرده اید؟ از این متن هرچه بگم کمه اما خصوصیات این متن از نظر بنده حقیرش :بی نظیر،الهام بخش، یادآورنده قول و قرارهایی که از یاد رفته و بازگرداننده به شاهراه که این متن تلنگری به آن ها خواهد بود و ... اما سوالی که ذهنمو مشغول کرد: "از نظر خودتون شما راه رو کج پیمودید؟ ، از روزهایی که تنها با خدای خود بوده‌اید احساس خسران می‌کنید؟" خیلی علاقه دارم بدونم که فردی همانند من با تجربه ای خیلی فراتر از من چه جوابی برای این سوال خواهد داشت . مشتاقانه منتظر متن‌های بعدی شما هستیم. باتشکر از شما

مهدی

سلام روزهاست به دنبال یک جواب جامع و کامل در مورد اینکه آخری چه کنم میگردم... من از 1 اکتبر پروندم استارت میخوره برای مونترال. الان توی برزخ اینم که شروع کنم یا نه.. هرچند کفه ترازو به سمت شروع کردن و نترسیدن سنگینی میکنه و اینکه مطمئنم زندگی بهتری(نه بهشت ! اما قطعا بهتر از الان که با فوق لیسانسم دارم ماهی 721 هزارتومان حقوق بخور و نمیر میگیرم و هیچ آینده ی درخشانی برای خودم متصور نیستم) پا در این عرصه میذارم... این متن شما، واقعا کمک کرد تا خیلی مسایل رو برای خودم حل کنم.. آقا ژوااااد :D خیلی خوشحالم که یه وبلاگ بروز در زمینه ی خاطرات یک مهاجر به کانادا پیدا کردم. امیدوارم بتونیم دوستان خوبی برای هم باشیم.

يك دوست

متن جالبي رو نوشتيد .بنده تحليلي رو نوشته شما مي نويسم اميد كه مقبول افتد.وقتي يك بالن سوار مي خواد بالنش اوج بگيره بايد كيسه عاي شن اطراف بالن رو رها كنه تا با لا و بالاتر برود .كسي هم كه مي خواد روح متعالي داشته باشه از خيلي تعلقات دست مي كشه سالهاي زيادي رو صرف اموختن و خودسازي مي كنه.خيلي افراد هستند كه بسيار معمولي معمولي زندگي مي كنند و نيازي نمي بينندخودشون رو به چالش بكشن و سرزمينهاي جديدي رو در جهان ذهن خودشون فتح كنند و شايد ندانستنهاي زندگيشون باعث بشه دغدغه فكري كمتري داشته باشند . و لي برخي هم خودشون رو در درياي علم غوطه ور مي كننند و تا زنده اند دوست دارند به علامت سوالهاي ذهنشون پاسخي بدهند .به نظر من هر وقت انسان با علمي كه به دست مي اره بتونه انساني رو به خدا خوش بين و خوش بينتر كنه خيلي ارزشمند است . با سپاس