رویاهای بیداری

فروردین ماه 1396

مرد غرق در تماشای تابلوی نقاشی امپرسیونیستی بود که بر دیوار اتاق آویخته بود. در عوالم درون تصویر فرو رفته بود. دو مرد و یک زن در پیش زمینه بودند مشغول نوشیدن و سرخوش، گویا برفراز رودی آرام و قایقرانی در پشت مشاهده میشد. ظاهر یکسانی نداشتند اما تو گویی هر سه بر سر آن عصر دلنشین توافق کرده بودند. فکر میکرد شاید آن مرد سیگار به دست اصلا به تنهایی مشغول خوردن و نوشیدن بوده تا آنکه آن زن و مرد را دیده و آنها را هم دعوت کرده تا به او ملحق شوند و هر سه بی تکلف بنوشند و تلالو آفتاب را بر سطح رودخانه تماشا کنند و آواز قایقرانان را گوش فرا دهند. صدای دکتر او را از عالم خیالات بیرون کشید و درست به میانه مطب ارام و دنج دکتر پرتاب کرد.

مرد- کار آگوست رنوار باید باشه نه؟

دکتر- نمیدونم. شاید. کی هست این رنوار؟

-          بابای ژان رنوار، مهم نیست. اسم تابلو قایقرانان هستش گمونم.

-          نقاشی دوست داری؟

-          تماشا کردنش رو آره. اما استعدادی ندارم در کشیدن.

-          چیش برات جذابه؟

-          دنیای درونش. میدونی دکتر. لحظه ای از زندگی در اون قاب منجمد شده. دوست دارم بدونم اون آدمها الان کجا هستن. اون موقع به چی فکر میکردن. دوست دارم وارد اون تصویر بشم و ببینم در پس همه اون کوچه ها چه خبره. متوجه هستی که.

-          اوهوم.

دکتر در حالی دفترچه یادداشتش را باز میکرد و مرد را ترغیب به دراز کشیدن روی مبل میکرد ادامه داد.

-          خوب برگردیم سر روال کار خودمون. قرار شد از خوابی که میگفتی گاهی میبینی تعریف کنی. خوابی که میبینی کجاست؟

-          نمیدونم. یه جایی وسط یه دشت وسیع. آسمون ابریه گمونم و سربی رنگ. میدونی دکتر از هوای ابری بدم میاد. من عاشق آفتابم. بهمین خاطر کارهای ونگوگ و گوگن رو دوست دارم. پر از آفتاب هستن.

-          ادامه بده. در اون دشت تنها هستی؟

-          گمونم. بتدریج همه تصاویر کامل شد بعد از چند شب. میتونم یه سیگار روشن کنم.

مرد بدون آنکه منتظر اجازه دکتر بماند جستی سیگاری گیراند و در حالیکه حرکت دود را به سمت سقف تعقیب میکرد ادامه داد.

-          بر فراز تپه ای ایستادم در همون هوا. شمشیر بزرگی در دستم هست. سرتاپا غرق خون هستم. اما گمونم خون خودم نیست چون احساس درد چندانی نمیکنم. فقط گلوم از تشنگی خشک شده و میسوزه.صدام به سختی درمیاد و گلوم از خشکی خس خس میکنه.

-          اطرافت چی میبینی؟

-          ظاهرا دوستان و همرزمانم همه غرق در خون بر زمین افتادن. فقط من سرپا وایسادم. نیمه برهنه هم هستم. به شمشیرم مثل عصا تکیه دادم و دارم از حال میرم. در پایین دست تپه لشگر بزرگی غرق در فولاد صف کشیدن. صفوفشون نامرتبه و مشخصه بعد از نبرد بزرگی جمع شدن. نفرت توی نگاهشون موج میزنه. همون نفرتی که اغلب درون خودم هم میجوشه.

-          بعد چه اتفاقی میوفته؟

-          کسی از میون اون جمعیت فریاد میزنه و صدام میکنه. خودش رو نمیبینم اما صداش رو بوضوح میشنوم. باد در دشت زوزه میکشه و صدای مرد خوفناک میشه. مرد فریاد میزنه شمشیرت رو بنداز و بیا پایین. تسلیم شو. میشنوی! راهی نداری! نگاهی به اطراف انداختم. فریاد زدم: برای گرفتن شمشیرم باید خودت بیایی بالا و براش بجنگی. با گفتن این حرف دودستی قبضه شمشیرم رو گرفتم و روی دوشم گذاشتم و فریاد زدم و زدم به قلب دشمن. در این لحظه از خواب بیدار میشم.

-      گمونم لئونیداس هم به خشایار چیزی قریب به همین مضمون گفته بود. جالب بود. زندگی عاطفیت چطوره. منظورم social life هست بیشتر. یا هرچی خودت صداش میزنی.

-          پووووف!

-          قلبت شکسته؟ کسی قلبت رو شکسته؟

-         نمیدونم. نه. فکر نمیکنم. قلبم اونقدرها هم فکر نمیکنم در دسترس باشه که بشه شکستش.

-          رابطه ات با زنها چطوره؟

-          Women are distraction

-          واقعا؟ حواست رو از چی پرت میکنن؟  

-          نمیدونم. از مسائل مهم. کلا. بیخیال.

-          دکتر کمی به جلو خم شد و به آرامی پرسید، یه چیزی رو بهم بگو. فکر میکنی میخوای برای همیشه بری. منظورم از این دنیاست؟

-          اوهوم. فکر میکنم آماده ام.

-          چرا اینقدر عجله داری؟

-          I’ve seen enough. I’m ready to see what is next

-          اما از چیزی میترسی نه؟

مرد چند لحظه ای بی حرکت ماند. و بعد در حالیکه ته سیگار را له و خاموش میکرد با آه کوتاهی ادامه داد:

-         میترسم تموم بشم. از تموم شدن میترسم. درست مثل این سیگار تموم بشم و دود بشم. میدونی دکتر. همین حالا هم فراموش شدم. درست مثل یه کتاب کهنه تاریخی که خاک گرفته. دارم فراموش میشم. هیچکس دیگه منو بیاد نداره. هیچ جا اثری ازم نیست و نمونده. دارم بتدریج از ذهنها محو میشم. فکر میکنم اینها همش علامته درسته؟

-          علامت چی؟

-          علامت اینکه وقت رفتنه. در دنیای ذهن همه مدتهاست عبور کردم و به پایان رسیدم. اما دوست ندارم اینطوری فراموش بشم. این انصاف نیست دکتر. اصلا انصاف نیست. من زمانی آدم محبوب و دوست داشتنی بودم، حداقل اینطوری فکر میکردم.یا نمیدونم ..... نمیدونم شاید شاید باید مینداختمش زمین. شمشیر رو میگم! شما چی فکر میکنید؟

-          رابطه ات با خدا یا معنویات چطوره؟ آدم معتقدی هستی؟

-          بودم. یا حداقل اینطور فکر میکردم. برای خودم بین خودم و اون یه رابطه ساخته بودم. همیشه تصور میکردم خدا برام برنامه ای تدارک دیده. یا حداقل اینطور انتخاب کرده بودم.

-          خوب؟ سر برنامه ها چه بلایی اومد؟

-          حالا فکر میکنم دستم انداخته. اونهم بوسیله خودم. هیچ برنامه ای ظاهرا نداشته. و من رو داره مثل یه موجود متوهم تماشا میکنه که ببینه دیگه چه کار عحیب غریبی میکنم. تقصیری نداره! خدا هیچوقت چنین قولی بهم نداده بود. من چنین انتخابی کرده بودم. از این بابت بهش اعتراضی ندارم.

-          باید دید خودت به چی میرسی. عجالتا کارمون امروز تموم شد. این دارویی که برات مینویسم رو شبها قبل از خواب یکی بخور راحتتر بخوابی. دوست داشتی باز هم وقت بگیر باهم صحبت کنیم.

مرد قبل از خروج از مطب. گویا چیزی یادش افتاده باشد رو به دکتر چرخید و گفت: "ناهار قایقرانان"!

-          بله؟

-          اسم صحیح اون تابلو ناهار قایقرانان بود. حالا یادم افتاد.

-          آها. مرسی. تا بعد.

مرد در حال عبور از راهرو نگاهی به نسخه ای که دکتر نوشته بود انداخت، آن را در مشتش به آرامی مچاله کرد و حین خروج در سطل زباله انداخت و رو به راهروی خروجی رفت.

چراغهای راهرو گویا هوشمند بودند و تک به تک پشت سرش خاموش میشدند. راهرو پشت سر مرد مثل کوچه ای بن بست تاریک شد. 

/ 0 نظر / 63 بازدید