تنها صداست که می ماند!

شهریور ماه 1395

سلام میکنم خدمت همه خوانندگان خوبم که گاهی علیرغم همه نفوذ و گستردگی شبکه های اجتماعی و کانالهای مختلف که مثلا شاید جایگزین وبلاگ نویسی شده باشن و هر روز خوراک سهل الهضم تری برای خوانندگان فراهم میکنن، و البته که اینجانب همچنان همین فضای وب رو بیشتر میپسندم و اعتقاد چندانی به باقی فعلا ندارم. و عذرخواهی بابت دیر نوشتن.

واقعیتش میخواستم از خیلی مسائل مختلف بنویسم، از ادامه داستان دنباله دارمون و اتفاقات عجیب و غریب بعدش یا از نزدیک شدن پاییز و فضای خاص خودش مثل بازگشایی کلاسها و تمام رویدادهای فرهنگی و هنری که حضور داشتم در این مدت و کار و زندگی و خیلی چیزای دیگه، اما در حال حاضر فعلا کمی فکرم مشغوله و میخوام براتون از مسئله دیگه ای صحبت کنم و در آخر هم ازتون خواهشی داشته باشم.

متاسفانه چند هفته پیش مادر عزیزم مجدداً و پس از حدود 10-12 سال به عارضه سکته مغزی مبتلا شد. هرچند من با حدود ده روز تاخیر مطلع شدم از حادثه. پدرم که همیشه شنبه ها بهم زنگ میزد تماس نگرفت و بیخبری عجیبی از سمت ایران بود. همین مسئله باعث شد حدس بزنم که رویداد ناخوشایندی در میان بوده. متاسفانه یه روز صبح این اتفاق افتاده و خوشبختانه با حضور خواهرم که پرستاره و حضور اورژانس به بیمارستان منتقل شده و شکر خدا وارد کما نشده. اما قسمت بزرگی از مغزش درگیر شده بوده. لازم به گفتن نیست که چقدر شنیدن این اخبار برای کسانی که دور از خانه هستن و دستشون کوتاهه چقدر سخت میتونه باشه، هرچند سایر اعضای خانواده تمام تلاششون رو میکنن و با بودن من یا برادرم کار بیشتری پیش نمیره اما خودتون میدونید که دل آدم هیچوقت به این چیزها راضی نمیشه.

اولین تصویری که از مادرم برام ارسال شد خیلی ناراحتم کرد، چهره اش تغییر کرده بود کمی و بدتر از همه نمیتونه صحبت کنه، سمت راست بدنش هم توان حرکت نداره فعلا و در حال حاضر فیزیوتراپی میشه تا حداقل سمت سالمتر بدنش قوی بشه. چند روز پیش که تونستم باهاش ویدیو چت بکنم باورم من فقط متکلم وحده بودم و اون فقط برام بوسه میفرستادو با دست سالمترش آروم به سینه اش میزد. اینها رو نمیگم که خدای ناکرده نارحتتون کنم، فقط میخوام بگم اگه هنوز صدای پدر یا مادرتون یا سایر عزیزانتون رو میشنوید قدرش رو بدونید حتی غرغرهاشون رو(هرچند خیلی کلیشه ای شده این جملات)، چون ممکنه یهو و بدون پیش آگاهی دیگه نشنوید.

من در اغلب روزهایی که اینجا در کانادا بودم آروزیی داشتم و اون هم این بود که وضعیت مناسبی فراهم کنم و والدینم رو برای مدتی هم که شده پیش خودم بیارم و اینجا ازشون پذیرایی کنم. حتی میتوستم تصور کنم که کجاها میبرمشون برای گردش و تفریح و مادرم غذا میپزه و مدام به جون پدرم غر میزنه که تو کاری که سر درنمیاری دخالت نکن! میدیدمشون که در فضای سبز مقابل خونه نشستن و چای میخورن و برای مدتی هم که شده از فضای شلوغ و پردود و ازدحام تهران دور هستن و لذت میبرن و شاید بهم افتخار میکنن. اما همه اون رویاها به ناگهان ترک برداشت، هرچند فرونریخته و هنوز کورسوی امیدی دارم برای خلق این تصویر اما کمرنگه.

اولین تصمیمی که داشتم که شاید کمی احساسی هم بود این بود که خودم رو به سرعت برسونم ایران، اما با تاکید خانواده از این کار منع شدم، هرچند در گیرودار امورم سخت گرفتارم، اما سفر به ایران هنوز جزو برنامه های روی میز هست هرچند اشکال مختلفی میتونه داشته باشه. یه گزینه میتونه این باشه که سری بزنم و برگردم، که ممکنه بخاطر خداحافظی و این برنامه ها اثر معکوس بذاره، یه گزینه اینه که منتظر شم تا پاسپورتم رو بگیرم و بعد برم و گزینه دیگه هم اینه که کانادا رو برای مدت نامعلوم و شاید همیشه ترک کنم و برگردم ایران تا کنار خانواده باشم. هفته های آینده بیشتر روشن میکنه که چه تصمیمی بهتره اتخاذ بشه.

و اما خواهشی هم که در آخر داشتم این بود که برای بهبود سلامت مادرم اگه تونستید و مایل بودید دعا کنید. اگر هم که نه باز هم از همتون سپاسگذارم.

اگر عمری بود و توانی حتما میام و باز مینویسم بزودی زود با مطالب جالبتر از قبل و داستانهای خفن انگیز. کوچه رو فراموش نکنید!

این هم تصویر لحظه ای رمانتیک از پدرومادرم در بیمارستان.

 

تا بعد

/ 0 نظر / 61 بازدید