بی ربط نوشته ها

اول- دم افطاره. نشستم پای سفره ای که روی میز چایی وسط سالن چیدم. سرم درد میکنه. صدای اذان به گوش میرسه .پنیر لیقوان،گردو،شیرداغ، خرما ... ظاهرا همه چیز مرتبه.ولی هیچ چیزی مثل افطارهای دور هم نمیشه. پدر و مادرم تهران نیستن، هرچند سالهاست بخاطر داروهایی که مصرف میکنن و ضعف جسمانی اصلا روزه نمیگیرن. خوردن افطاری در تنهایی. یادش بخیر آخرین باری که رمضان تابستون بود یادمه. من بچه بودم. مادرم سفره رو توی حیاط مینداخت که خنک تر بود. کنار باغچه. الان 36 ساعته غذا نخوردم. گمونم میتونم یکروز دیگه هم دوام بیارم. با خوردن اولین خرما سیر میشم انگار.

دوم- از دست خیلی از دوستان و آدمهای اطرافم در عجبم. نمیدونم شاید زاویه دید من اشتباهه. توی این چند ماه نوعی جریان بی تفاوتی آمیخته به زنندگی در دوستان دور و نزدیک دیدم که متاسفانه با کمال تاسف غالبشون از خانم های محترمه بودن (لطفا قضاوت نکنید، ضد زن نیستم). به طرف زنگ میزنی دعوتش میکنی، نه خودش میاد و نه جوابتو میده. یکی میگه می آم ولی نمی آد و باز جواب نمیده. یکی میگه خبر میدم و ... . misscall رو میبنن و پیام رو می خونن باز نه خبری و نه پیامی. به یکی زنگ میزنی از حال بیمارش بپرسی جواب نمیده. یکی میگه جلسه بودم. یکی میگه بیزی بودم. و جالب اینجاس که تمام پیام ها و تماسهای شما رو هم دریافت کردن. اما زحمت عکس العمل به خودشون نمیدن. نه فرداش نه پس فرداش. یکی داره از ایران میره. بهش میگی بیا دور هم باشیم با دوستان به یاد گذشته ها، میگه باشه ایشالا اونور آب! جالبتر اینه که در هیچ مورد کدورتی هم در میان نبوده. دارم به خودم شک میکنم. شایدم معنی احترام عوض شده.

سوم- با این وضعیتی که برای مدیکالها و ارسال ویزاها درست شده و این ر.ژ.یم ج.ن.ایتکار کانادا حالا حالاها نمی خواد به خودش تکونی بده وضعیت اکثر دوستان بهم ریخته. تصمیم دارم بقول فوتبالی ها تیم رو برای فروردین 91 ببندم. و اولویت گذاری و برنامه ریزی جدیدی برای شش ماهه پیش رو داشته باشم و فقط تمرکز خودم رو روی یک یا دوکار محدود داشته باشم تا بیشترین بهره وری رو داشته باشم.

چهارم- در بحبوحه دو قرارداد هستم. صاحبخونه داره خونه رو میفروشه. اگه مشتری مستاجر نخواد باید مهر دوباره آواره اسباب کشی بشم. دعا کنید اینطور نشه. اواخر مرداد قرارداد استخدامیم تموم میشه. نمیدونم با این سم پاشیهایی که همکار محترم پشت من پیش معاون کرده چه خوابی برام دیدن. اینهمه کینه و کدورت اونهم از من! منی که چندبار نجاتش دادم بدون اینکه خودش خبردار بشه.

پنجم- و آنچه در این میان مفقود و مغفول مانده زندگیست! زندگی به معنای زندگی. به معنی عشق، به معنی دستی گرم و نگاهی نوازشگر. میانه عمر را گذشته ام. و هنوز گمانم بر این است که زندگی از پس پرده گوهری متفاوت دارد که هنوز عرضه نکرده.کوله بار تجربه بر پشتم سنگینی میکند بی آنکه سودی در آن باشد.

شاید باید تقلا رها کرد، تخته پاره وانهاد و خود را به جریان روزمره ها سپرد. شاید همین است.

ششم- منتظرم. منتظر پاییز. پاییز و خیابون ولیعصر. کریم خان.شاید برای آخرین بار. برگهای زرد و قرمز. شهرکتاب. کافه. قهوه فرانسه با پای سیب.

/ 27 نظر / 26 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نسرین

فکر کنم همه مردم کشورمان دچار چنین حالتی باشن ولی نمیتونن ابراز کنن به قول آشنایی کافور آب اشامیدنی مثل اینکه زیادی استفاده میشه [پلک]

رضا

سلام جواد جان چطوري برادر؟ اول: اميدوارم تحمل دوري برات راحت تر بشه. دوم: خودمم درگيرشم و نمي دونم چي بگم. ولي شگفتا ..... سوم: انتظار خيلي ناجوره. نمي شه هم بهش فکر نکرد. چهارم: براي خونه اميدوارم مشکلي نباشه. بابت کار هم به نظر من متاسفانه نبايد به کسي کمک کرد. چون الان ازش انتظار خوبي داري ولي اون بدي مي کنه. اميدوارم مشکلي نباشه. پنجم: مهمترينش زندگيه. من تازه الان دارم مي فهمم. زندگيت رو تو انتظار (چه انتظار از ديگران و چه منتظر بودن براي آينده) تلف نکن. ششم: هر وقت رفتي، بگو حتما باهات بيام. منم احتياج به يه گردش پاييزي و راه رفتن روي برگ هاي خشک دارم.

بهار

انتظارت ما فقط برای خودمون معنی دارن !!!!!!! موفق باشی

scorpion

سلام چقدر حس نوشته هايت رو دوست داشتم.حرف هايت بوي غم ميداد ولي سرشار از اميد و آرزو بود.اين ايران اينجوري شده يا بايد رفت يا بايد بمانيم و درستش كنيم.(دوست من هم تو مانادا گير افتاده الان 1 سال كه ديدمش)

مصی

جواد دلت پر ها؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟//[گل][گل][گل]

مهسا

اوخ اوخ این که تو دوم گفتی که من نیستم ... هستم؟[هیپنوتیزم]

زهره

راستی وبلاگ خوبی داری لینکت کردم

سحر

خیلی خوب می نویسید من دیگه خواننده پر و پا قرص وبلاگتون شدم جالبه ما آدما همه داریم از بی مهری اطرافیان می نالیم و از بد شدن زمونه می گیم ولی حاضر نیستیم خودمونو تغییر بدیم آیتم 5 فکر کنم حرف دل همه مونه ،همه دنبال عشق و محبت و صمیمیت هستیم. انشاء اله به زودی این دوره انتظار تموم بشه و تکلیف مون روشن. وای یه جوری یاد پائیز کردین که دلم ضعف رفت[گل]

سها

آهان ! متوجه شدم .روزه بودن و لذت ویژه لحظه افطار . بسیار دوست داشتنی و بی نظیره. منم موافقم تنهایی افطار کردن یه لذت نصفه ست . شاید چون آدم دلش میخواد همه تو این حس خوب شریک باشن.

ریحانه

بند پنجم " آنچه در این میان مفقود و مغفول مانده زندگیست! زندگی به معنای زندگی. به معنی عشق، به معنی دستی گرم و نگاهی نوازشگر. میانه عمر را گذشته ام. و هنوز گمانم بر این است که زندگی از پس پرده گوهری متفاوت دارد که هنوز عرضه نکرده.کوله بار تجربه بر پشتم سنگینی میکند بی آنکه سودی در آن باشد. شاید باید تقلا رها کرد، تخته پاره وانهاد و خود را به جریان روزمره ها سپرد. شاید همین است." بدجوووووووووور به دلم نشست :(