تابستان رو به زوال

 

مرد همانجای همیشگی پشت میز دوازده نشسته بود و سر در کتاب قطوری داشت که مقابلش گشوده بود. لاته اش را که مثل همیشه بدون شکر سفارش داده بود با توجه فراوان مینوشید. برای لحظاتی بود که حضور فرد دوم را فراموش کرده بود. دخترک که با عده ای دیگر آمده بود در مقابلش نشسته بود و با دسته فنجان چایش بازی میکرد. مرد زیر چشمی با نگاهی سرتاپایش را برانداز کرد. لباس توری سیاه زیبایی به تن داشت که در نواحی بازو سفیدی دستان زیبایش رو نمایان میساخت. موهای موجدار ویرانگرش را روی سر با دستمال سر قرمز رنگی بسته بود که باعث میشد قرص صورتش بیشتر از همیشه جذاب و زیبا بشود. مرد تمام این جزئیات را که دریافته بود با جرعه ای قهوه تلخ فرو بلعید و پایین فرستاد. میخواست بی توجه به این مجموعه ظرافت و زنانگی که در مقابلش بود به کار مطالعه اش برگردد که کلام دخترک فضا را شکست:

-          چیزی نمیخوایی بگی؟ حرفی داشتی بهم بگو باشه!؟

-          حتما! آره، چرا که نه.

-          این چیه میخونی؟ ببینم.

و دخترک جلد کتاب قطور را برگرداند و با کنجکاوی آنرا برانداز کرد.

-          پیرامون اسارت بشری! Of human bondage. و با خنده کوچکی ادامه داد راجع به بانداژه؟

-          نه قصه آدمهایی هستش که احساس میکنن اسیر شدن. یه چیزی آمیخته از افسانه و حقیقت به روایت سامرست موآم.

-  هووم! آره یه بار راجع به لبه تیغش برام حرف زدی. خیلی جالب بود. 

و باز برای زمان کوتاهی سکوت بین شان حاکم شد. 

دخترک باز به سخن درآمد اما اینبار بی ربط به آنچه در جریان بود و با لحنی آمیخته به شوخی و جدی گفت:

-          چیه دیگه بهم دست نمیزنی!؟ فکر نکن نمیفهمم ها! یه موقع دستام رو میبوسیدی.... یهویی و همینطوری...

-          فکر میکردم بدت میاد.

-          نه!! ( دخترک با سرفه ای جمله عجولانه خود را اندکی اصلاح کرد) البته حس خاصی نداشت. اما خوب دستات مهربون بود.

-          حالا نیست؟

-          نه. حالا دستات زبره. دیگه مهربون نیست. 

مرد در همین حین متوجه شد که گوشواره نقره ای دخترک که گوشهای کوچکش را از همیشه آراسته تر کرده بود با گل سینه و گردن بندش هماهنگی تمام و کمالی داشت. سنگ سیاه رنگ گردن بند در میان سینه همچون برف اش به زیبایی میدرخشید. دهان مرد باز شد تا در تحسین این هماهنگی بدیع چیزی بگوید اما با سرعتی بمراتب بیشتر دهان خود را بست. هنوز چند ثانیه ای بیش نگذشته بود که خود دخترک با عشوه ای بغایت زنانه سرش را اندکی گرداند و گفت:

-          عجیبه! چطور هنوز متوجه نشدی گوشوارم رو با گل سینه و گردن بندم ست کردم! از تو بعیده. همیشه تو این چیزا تیز بودی حتی از خود زنها بیشتر.

-          آره. عجیبه! چطور متوجه نشدم؟

-          استاد جان دیگه داری کم کم خنگ و پیر میشی ها!

و با گفتن این جمله خنده شیطنت آمیزی کرد. مرد با بی حوصلگی سری تکان داد و گفت:

-          آره بعید نیست همین آخری که گفتی باشه.

و بنا گذاشت به بازی کردن با لبه نوارپیچ شده کتاب قطورش. حس میکرد حضور یکی از این دو زائد باشد.

در این حین که مرد بدنبال علامتی بود که در بین صفحات کتاب گذاشته بود، متوجه شد دخترک با انگشتان باریک و کشیده اش رگهای متورم و برجسته دستان مرد را لمس میکرد. رگهای دستان او تا بالای بازوانش بطرز غیرمعمولی متورم و خط خط بود درست مثل ریشه های درخت. دخترک بدون آنکه متوجه باشد برای لحظاتی به آنها زل زده بود و آنها را کاشفانه لمس میکرد. مرد اما گویی فلج شده بود. زانوانش سست و مغزش سرد شده بود و توان حتی یک غرغر ساده را هم نداشت. اما حس میکرد آنقدر قدرت در بازوانش جمع شده که میتواند دخترک را از آن کمر باریک اش بغل کرده و به آسمان بلند کند و در اعماق چشمانش ،که هیچ وقت نفهمید چرا گاهی روشن و گاهی تیره میشود، چشم بدوزد. دخترک که ناگهان متوجه شد در چه حالیست دستانش را به آرامی پس کشید. طوفانی که در دل مرد برخواسته بود باز به درون دریای درونش فرو غلطید و ناپدید شد. 

-          راستی ممنون از اینکه اون شب به حرفام گوش دادی. خیلی وقت بود درگیر اون موضوع بودم. باید با یکی حرف میزدم.

-          اوهوم. طوری نیست.

-          تو خوب به حرفای آدم گوش میکنی. میشه بهت اعتماد کرد. همیشه راه حلهای جالب و پخته ای داری. اینو به دوستام هم گفتم.

مرد با آهنگ خفیفی گفت:

-          فقط هم به درد همین میخوری!

-          چی میگی با خودت باز؟

-          هیچی. داشتم فکر میکردم شاید برای این تعطیلات آخر هفته....

هنوز جملات از دهانش بطور کامل خارج نشده بود که دخترک کلامش را برید.

-          ببین هیچ قولی نمیتونم بدم. حالا باید ببینم چی میشه.....

مرد دندان قروچه ای کرد. از تصور اینکه در این لحظه و با این لیوان قهوه که در دست داشت چه بلایی میتواند سر این موجود دوست داشتنی و خبیث بیاورد بر خود لرزید. هنوز جملات دخترک تمام نشده بود که او هم به میانش پرید:

-          گمونم اون جماعت که دارن دم در پرپر میزنن و این پا و اون پا میکنن دوستان شما باشن. منتظرشون نذار دیگه. بهتون خوش بگذره.

و با گفتن این جمله و به نشانه خاتمه گفتگو سر در کتاب برد.

دخترک داشت از پشت میز برمیخواست که طره ای از گیسوان مجعدش به گوشواره اش پیچید و باعث شد اخمی کند. مرد ناگاه و به عادت مالوف کتاب را واگذاشت و دست پیش برد و در حالیکه با ظرافت و دقت یه استاد قالیباف موهای پیچیده را از حلقه گوشواره جدا میکرد آرام گفت صبر کن. دستانش بناچار با گردن و شانه گرم دخترک که به آرامی میلرزید برخورد میکرد.

دخترک که حالا لبخند خفیفی به لب داشت و آماده رفتن بود با لحنی کاملا مادرانه گفت:

-         درضمن اینقدر اخم نکن دیوونه! خط افتاده وسط پیشونیت.

و سپس با طرز کاملا غیرمادرانه ای باسن خود را قری داد و با لحنی تحریک آمیز و اندکی شهوانی گفت:

-          خدااافسسس!

مرد حس میکرد چیزی از مجرای گلویش به بالا خزید و در صورتش منتشر گشت.

مرد خواست سر برگرداند و او را از پشت سر برای لحظاتی هم شده تماشا کند. همیشه طرز راه رفتنش را با ولع تماشا میکرد. اما اینبار منصرف شد. خودش هم درست نمیدانست از روی شرم بود یا نوعی حس انتقام. در هرحال مداد روی میز را برداشت و در گوشه کتابش ضربدر سیاه کوچکی کشید و تاریخی کنار آن یادداشت کرد. 

/ 29 نظر / 46 بازدید
نمایش نظرات قبلی
هستی نو

وقتِ دلتنگی فرقی نمیکند کجا باشی: پشتِ پنجرهی اتاقی در پاریس میانِ ازدحامِ خیابانی در تهران یا روی پُلی معلّق در جنگلهای اِفریقا. به هر حال، حتمن غروبی برای تماشا خواهی یافت. [گل]

نگاه

سلام ، قشنگ بودا!!

Patriot

سلام جواد جان با تمام احترامی که برای متن زیبا و هنری تون قائلم،در کنارش ازتون تقاضا یی دارم. من بعنوان خواننده وبلاگ و حتی شاید عده ای دیگه از شما انتظار داریم که بیشتر درباره ی اوضاع واحوالات اون کشور برامون بگین.مثل شرایط اقتصادی،برخورد مردم،تجارب خودتون و... .اینو به این دلیل گفتم که درصد قابل نوجهی از اشخاص دنبال کننده وبلاگ قصد مهاجرت به آنجا را دارند و نوشته های شما در واقع برای ما بعنوان یک معیار حساب میشه. امیدوارم شما ما رو در این راه یاری بفرمایید. منتظر تحلیل های زیباتون هستیم. با آرزوی سلامتی و عاقبت بخیری شما

حسین

عمو جواد سلام این داستانت مثل یه برگه از دفتر خاطراته که توصیفات اون بیشتر شده و سعی کردی به داستان شبیه تر بشه و البته به داستانهای کلاسیک شبیه تر میشه..نکنه یکی از اون قرارهای دوستانه ات هست که برامون داری تعریفش میکنی. دستت درد نکنه که برامون نوشتی. راستی امیدوارم خوب شده باشی و رفع کسالت شده باشه. دوستدارت حسین

ليلا

depeche_ toi javad. écris qq chose. on attend impatiement le reste de ton histoir ou n importe quoi tu nous racontes. bien que tu sois trop occupé, sois plus gentil. courage!!

پریسا

سلام.خیلی خوشحالم که با وبلاگتون برهورد کردم.از عید ینی فروزدین یافتم اینجارو...و آرشیوتونو خوندم...قلمه خوبی دارین ....باز هم به همین زیبایی ادامه بدین...خامووش و بدونه ردی...هستم[لبخند]

پریسا

از فروردین 94 اما ارشیوتون رو خوندم

نسرین

یادش بخیر روزی وبلاگ می نوشتیم .الان دیگه حوصله ای نمونده..و البته دیگر شبکه های اجتماعی هم بی تاثیر نیستن در ضمن خوشحالم دوباره دیدمتون

پاییز

سلام خوبی دوست من؟!الان یک ماهه که آپ نکردی ومن از بس اومدم اینجا و برگشتم که خسته شدم .نکه راهم خیلی طولانیه.خخخخخ بعدشم از کی ایران نیومدی و کی قصد اومدن به وطنو داری؟؟ببخشید کنجکاوی میکنم .فقط خولستم بدونم.