در شهر چه خبر!

سلام به همه خوانندگان عزیزم. بعد از مدت نسبتا طولانی برگشتم. اینجا هم توسط پرشن بلاگ تغییرات اساسی داشته که خیلی هم به مذاقم خوش نیست و همون قالب قدیمی برام خاطره انگیزتر بود. بهرحال فرصتی پیدا کردم کمی از حال و احوالاتم و زندگی در اینجا براتون بنویسم و خوشحال میشم در این قالب جدید هم نظرات و احساستون رو بدونم. از آخرین بار که حرف زدیم موج تغییرات به حرکت خودش ادامه داد و مدام در فراز و نشیب بودم راجع به بعضی هاش براتون میگم و از اونجا که ما مریض کار هستیم از کار میگم اول:

-         وضعیت قراردادی من با شرکت به صورت چیزی بود شبیه پیمانی که در ایران وجود داره در حال حاضر و قراردادم یکساله بود اما خوب امیدوارم بودم که بتونم یه موقعیت ثابت و بهتر هم داخل شرکت بدست بیارم و استخدام دائمی بشم. تا اینکه روزی یکی از همکلاسیهای سابق دانشگاه خبر داد که شرکتی که در اون هستم داره میاد دانشگاه برای مصاحبه و جذب نیرو. من هم بهمراه رزومه رفتم و در این رویداد شرکت کردم. یه خانم و آقا بودن که یه مصاحبه کوتاه انجام دادن و علت درخواستم رو پرسیدن که گفتم خوب طبیعتا میخوام با خود شرکت وارد همکاری دائم بشم. خوشبختانه تونستم نظرشون رو جلب کنم. چند روز بعد هم داخل خود شرکت یه مصاحبه مفصل با یک خانم مدیر داشتم که حتی از مصاحبه اولم خیلی سنگین تر بود و تماماً به فرانسه بود. ایشون هم ازم خوشش اومد و بهمین سادگی! قرارداد دائمی رو با مزایای خیلی بهتر گذاشتند جلوم و گفتن تا 2-3 هفته دیگه جابجا میشی. بعد هم سوپروایزرم یک روز صدام زد کافی شاپ پایین شرکت و یه گفتگوی کاری باهام انجام داد و مشخص کرد که قراره در change management کار کنم. و من درست نزدیکای سال نو کارم رو شروع کردم. یکی از معایب این شرکتهای بزرگ تغییرات زیاد و عدم تخصیص زمان کافی برای آموزش پرسنل جدیده. مثلا سوپروایزرم انتظار داشت من در عرض یک هفته جای کسی رو با شانزده سال تجربه پر کنم و نذارم جای خالی اون فرد حس بشه! طبیعتا فشار زیاد و استرس بالایی داشت اما بهر نحوی بود اداره اش کردم. جایگاهم بعنوان نقطه کانونی خیلی پراسترس و فشاره، اما یادگیری زیادی داره. الان از لجستیک تا مهندسی متد و تامین مواد مدام از صبح تا غروب مشغول زنگ و ایمیل و بحث و جدل هستن. اونقدر فرانسه بلغور میکنن که سرگیجه میگیره آدم. هرچی هم میشه میگن زنگ بزنید از جواد بپرسید! خیلی برای اینها عجیبه ما میتونیم همزمان چندکار با هم انجام بدیم. مثلا همزمان با 2-3 نفر چت میکنیم به دوزبان متفاوت یکی انگلیسی یکی فرانسه و سه جور پروسه متفاوت رو بررسی میکنیم. اما سوپروایزر جدیدی که بالا سرم اومده واقعا آدم خسته کننده و زبان نفهمیه و اصلا قدر و ارزش کارم رو نمیفهمه. حالا باز هم بعدها اگر خواستید از کار براتون میگم.


-         از آب و هوا براتون بگم که کریسمس یکی از سردترین دوره های تاریخ صد سال اخیر بود. حدود یک هفته دما از -20 بالاتر نرفت و مثل چی برف میومد. یعنی اونقدر برف اومد در عرض یک ماه که واقعا جا نبود برای پارو کردن. و عملا زیر برف مدفون شده بودیم. ماشین حتی با داشتن تایر زمستانی هم در حرکت مشکل داشت. گاهی صبح ها یک ربع فقط مشغول برف روبی ماشین میشدم. ایشالا خدا بخواد سال دیگه حتما باید برم جایی که پارکینگ سرپوشیده داشته باشه.

-         خبر خوب هم دارم. هفته پیش امتحان شهروندی داشتم. این ازمون بعلاوه یک مصاحبه برای دریافت حق شهروندی لازمه. امتحان و مصاحبه قبول شدم 😊 و حالا منتظر دعوت به مراسم هستم که بعدش هم اپلای کنم برای پاسپورت. روز امتحان نرفتم سر کار و ظهر که امتحان رو دادم از قضا هوا هم آفتابی و خوب بود. بعدش به خودم حسابی سور دادم و برای خودم جشن گرفتم. ماشین رو در پارکینگ رها کردم و پیاده قدم زنان رفتم سمت مرکز شهر نشستم اول در یه کافه دنج دلی از عزا در آوردم بعد هم رفتم موزه هنرهای زیبا تا از مجموعه جدید دوره ناپلئون که تازه برپا شده بازدید کنم. عصر هم همونطور قدم زنان از مرکز شهر برگشتم و رفتم خونه. این توصیه رو بهتون دارم که سعی کنید توی زندگیتون گاهی به خودتون هدیه های کوچک و غافلگیرکننده بدید. خودتون رو تشویق کنید. با خودتون خوش باشید. لزومی نداره فیل هوا کنید، کاری بکنید که لذت میبرید و اون رویداد رو برای خودتون عزیز کنید. من هرباری که حتی مثلا یک اثاث بزرگ یا وسیله بزرگ و جالب میخرم بلافاصله به خودم سور میدم. البته اگه کسی هم پایه باشه منعی از حضور دیگران ندارم.

-         همه ما داستانهایی ممکنه در دوره نوجوانی یا کودکی خونده باشیم که تا سالهای بزرگسالی و شاید تا اخر عمر همیشه همراه ما باشن. مطمئنم رمان بینوایان استاد ویکتور هوگوی بزرگ برای خیلی ها همین حکم رو داره. با اینکه همه تمام قصه رو میدونیم اما تکرار چند باره اش در هر غالبی که باشه باز جذابه. تقابل خیر و شر، اهریمن و انسانیت، عشق و وظیفه، ایمان و اعتقاد راسخ. اینها رو گفتم تا بگم چند هفته پیش نمایش موزیکال بینوایان که تقریبا در تمام کشورهای بزرگ روی صحنه رفته اینجا هم چند شب در مونترال روی صحنه بود. بلیط رو از دوماه قبل خریده بودم. شب فوق العاده ای بود. یک اجرای فوق العاده زیبا و حرفه ای در حد استانداردهای جهانی. موسیقی و آوازهای محشر، دکور در حد شاهکار، بازی ها عالی. خیلی لذت بردم. جای همه دوستداران خالی.

-         در مورد مسائل عاطفی هم ترجیح میدم خیلی وارد بحث نشم. (مثلا دارم کنجکاوی تون رو تحریک میکنم 😊). کماکان برای خودمون هستیم و هیچ رابطه عمیقی فعلا وجود نداره. گمونم قرار هم نیست دیگه اتفاق خاصی بیوفته. هرچند بقول دوستی اینجور چیزها همیشه وقتی انتظار نداری و دنبالش نیستی پیش میاد. البته واقعیتش من در زندگیم خیلی هم فضای خالی برای این مسائل ندارم. الان قسمت اعظم زندگی من رو کار تشکیل میده و تمام فکر و حواسم معطوف کاره. اگه هم آخر هفته ای فرصت بشه استراحتی، آشپزی، سینمایی یا نهایتا یه اسکی برم. فکر کنم با همین روابط سطحی درگیر و سرگرم بودن هم کم خطر تره و هم کم زیان تر. شایدم زیادی ترسناک شدم برای خانومها، البته خود در سن و سال من دیگه خیلی هم گزینه های آنچنانی روی میز نخواهد بود. اما همونطور که همیشه گفتم مهم هم نیست زیاد، زندگیم به اندازه کافی پر هست حتی زیادی هم پره. اما دلم نمیاد این رو نگم مدتی پیش بعد از سالها مجددا صابون یک هموطن گرامی به تنم خورد در حد صابون گلنار! 😊 یه جایی با ایشون آشنا شدم، خیلی هم بانمک بود ظاهرا. اما چشمتون روز بد نبینه یا خیلی قالتاق بود (که احتمالش خیلی زیاده) یا اصلا تکلیفش با خودش معلوم نبود. چنان مالید به درگاه مبارک که چشمام گرد شد. استثنائآ اونقدر مثل جنتلمن ها رفتار کرده بودم که نگو در حد قرن 18، اما خوب ظاهرا طرف از قرون وسطی اومده بود 😊)) اهل یکی از شهرهای وطن هم بود که نمیخوام اسمش رو بیارم 😊.

-         بار دیگر شهری که دوست میداشتم

راستش این اواخر گاهی حس عجیبی بهم دست میده. بقول مریم ایرانی خواننده عزیز، شاید دارم integrated میشم. دیگه شهر برام یک هویت ناشناخته و عجیب و نااشنا نداره. مدتهای زیادیه البته حس آلیس در سرزمین عجایب رو ندارم. احساس میکنم تا حدودی انگار در خانه هستم. خیابونها و کوچه ها، بزرگراهها و آدمها برام عجیب و غریب نیستن. بنوعی نسبت به شهری که در اون هستم احساس کمرنگی از تعصب و عرق دارم. با اینکه نه خودم و نه اجدادم هیچکدوم اینجا بدنیا نیومدن احساس بیگانگی چندانی ندارم. دیگه مثلا بافت غرب شهر برام متمایز از شرق شهره. زندگی روزمره آدمهای اینجا برای اشناست و بیگانه نیست. البته مقدار زیادیش رو مدیون داشتن کار و درآمد میدونم قطعا. وقتی آدمها با اون لهجه های غریب شون فرانسه باهام حرف میزنن حس تنفر و اعصاب خوردی ندارم. وقتی باهاشون به زبونهای خودشون صمیمی حرف بزنی و به آروم اروم به شوخی هاشون بخندی متوجه میشی اینها هم آدمهای خیلی متفاوتی نیستند. تو هم همراهشون چرت و پرت میگی و میخندی، به سبک خودشون شوخی میکنی، غیبت میکنی، غر میزنی، ذوق میکنی. و نهایتا احساس میکنی علیرغم بافت سراسر متفاوتی که پیکره تو رو پوشونده اما توهم جزئی رنگین از این پرده رنگارنگ هستی. روی صحبتم با دوستانی هست که ممکنه خارج از کشور مهاجرت کرده باشن و احیانا اینجا رو بخونن خدای نکرده 😊 اگر جایی که هستید رو واقعا نمیتونید تحمل کنید، تحمل نکنید. اما اگر فکر میکنید نیاز به زمان دارید و آدمهای واقعگرایی هستید، مهارتهای زندگی رو در خودتون تقویت کنید، زبانتون رو قوی کنید در هر سطحی که هست مراوده کنید و نترسید. ارتباط برقرار کردن رو به زبون خودشون یاد بگیرید نه به زبون خودتون. این راز مهمی هستش که کوچه براتون داره فاش میکنه. اصلا هم ناامید نشید. ایمان داشته باشید. این خیلی مهمه. بقول دوستی من کمتر حرفی میزنم که خودم انجامش نداده باشم. و تا چیزی رو با تمام وجود تجربه نکرده باشم به کسی توصیه نمیکنم. ایمان داشته باشید حتی اگه هیچ روزنه ای نمیبینید. این ربطی به مهاجرت نداره و فهمش در تمام امور یکسانه. در فرازو نشیب زندگی و برنامه هاتون فکر کنید که چاره دیگری غیر از موفق شدن ندارید. اگر چاره نداشته باشید حتما موفق میشید. و ایمان بدون دیدن سرانجام کار نکته کلیدی است. دلتون رو بسپارید به صاحبش، هرآنچه در توان دارید حتی اگه فقط 1درصد ملزومات باشه. همون یک درصد رو با تمام وجود بذارید و ایمان داشته باشید که آنچیزی که براتون خیره و خوبه خواهد اومد. شاید خیلی شبیه چیزی نباشه که فکر میکردید اما حتما براتون خوبه. وقتی یادداشت های یکی دوسال پیش رو میخونم و با حالا مقایسه میکنم اول خدا رو شکر میکنم و بعد هم مطمئن میشم شیوه مناسبی بوده.

حرف برای گفتن زیاده اما عجالتا خدانگهدار. اما بزودی ایشالا عمری باشه برمیگردم. 


/ 1 نظر / 177 بازدید