وقایع اتفاقیه 2

4- و بالاخره باز هم پاییز اومد. یه پاییز دیگه از زندگیمون. که با اولین بارش درست و حسابی چند شب پیش حضورش رو رسما اعلام کرد. تا آروم آروم بریم سروقت لباسهای گرم تر و اونا رو از کمد دربیاریم و با دیدنشون یاد خاطرات سال قبل بیوفتیم که با اون لباسا کجاها بودیم و چه ها کردیم. و با لباسهای تابستونی خداحافظی کنیم. پاییز اومد تا باز هوس پیاده روی های پاییزه رو به سرمون بندازه. پیاده رویهای تکنفره و دونفره. زیر بارون، زیر برگریزان. عصرهایی که زود رو به تاریکی میرن و سوز اندکی که ترغیبمون میکنه تا به کنج یه کافه دنج بخزیم و با یه قهوه لاته گرم خودمون و شاید هم دلمون رو گرم کنیم. 
یاد عصرهای دلگیر و مرطوب گذشته بیوفتیم و زمانی که هنوز پشت میزهای جایی مینشستیم و درس میخوندیم و تصاویر زندگی آیندمون رو مرور میکردیم. تصاویری از زندگی بهتر و دلچسب تر. همون تصاویری که شاید الان که سالها گذشته داریم مرور میکنیم و میبینیم که شاید واقعا این اون چیزی نبود که می خواستیم و شاید مستحق بهتر از این بودیم.
5- گمونم اولین بار که وارد زندگیم شدی هم پاییز بود. خیلی جوون بودی. اونقدری از فارغ التحصیلیت نگذشته بود. کار میکردی و سخت مشتاق مستقل بودن و کشف دنیاها، آدمها و تجربیات جدید. زیبا بودی، با چشمان جذاب و چهره ای دلنشین که گاهی با اون عینک صورتی بانمک تر میشد. دستی بر قلم داشتی و این رو از اولین نوشته هات که برام فرستادی فهمیدم و تشویق های من به بیشتر نوشتن و بهتر دیدن. اولین هدیه ام هم برات کتاب بود. و تو دلبسته ام شدی و من رو هم بقول معروف اهلی خودت کردی. اولین بوسه دزدکی مون در آسانسور رستوران بود و اولین قدم زدنهای پاییزی مون توی اون خیابونی که خوب اسمش یادت هست. 
گذشت و گذشت و ما از هم نگذشتیم. هرچند آدمهای دیگری وارد زندگی مون شدند و خارج شدند. اولین دعواها و قهر و آشتی ها. شوخی ها و خنده ها. پیامهای آخر شب. اولین بار که همدیگر رو لمس کردیم، کشف کردیم و خودمون رو در بیقراری دستان مشتاق و تشنه مون رها کردیم تا بیشتر بهم نزدیک بشیم و غرق در نفسهای گرممون. حالا که اینها رو مینویسم چندسال از اون اولین ها گذشته و تو رفتی. این بار دیگه اونقدر مصمم بودی در نماندن که انگار هیچ چیز دیگه نمیتونست جلوتو بگیره. مدتی پیش بود که سوءتفاهمات و رنجشها باعث شد تا من ازت ببرم و دور شم و بخوام که دیگه نباشی. اما تو باز با مهربونی که همیشه در وجودت بود برم گردوندی. تا متقاعد بشم که ما هردو شایسته داشتن شانس دوم در زندگی هستیم. و اینکه دستهامون هنوز از هم سیر نشدن و همه اینها سوء تفاهمات قابل گذشته. اما هرچه بود ظاهرا اینبار عزم ات رو به رفتن جزم کرد. رفتی تا با آدم دیگه ای شاید آینده ات رو بسازی. دلایلت قابل اعتنا بود و نگرانی هات نسبت به اینده خودت قابل درک و احترام. راهی که برای اینده خودت میدیدی با اینده تاریک و مه آلود و زندگی مشوش من تلاقی نداشت. 
پس راه خودت رو کج کردی به سمت آینده روشن خودت با آدمهایی مهربان تر، خوش اخلاق تر، داراتر و فهمیده تر. و من موندم با کوله باری روی دوشم به سمت اون دره مه آلود و وهم انگیز. دستی بر پشتم زدی و گفتی تو میتونی. تو تنهایی از پس همه چیز برمیایی. پس از این چندسال تو رفتی، با تجربه تر، آگاه تر، پخته تر و زیباتر و من موندم خسته تر، با تجربه تر، شکسته تر و تنهاتر. تا یاد بگیرم اونقدرها هم که تصور میکردم انسان شایسته و اهل درکی نیستم و هنوز اونقدر که باید مهربان نیستم. امیدوارم سالها بعد که در کنار اونی هستی که خیلی شجاع تر و بهتر از منه هیچوقت یه روز حس نکنی که اشتباه کردی و من به اون بدی که فکر میکردی نبودم. چون اونوقت دیگه شاید خیلی دیر باشه. برات آرزوی بهترین ها رو دارم.
/ 15 نظر / 27 بازدید
نمایش نظرات قبلی
کیت

قسمت اخر پستتون فضارو عوض کرد و چشمامو به اشک نشوند................. نمیدونید نوشته هاتون چقدر بازندگی من مشابهه با این تفاوت که شاید من یجور دیگه به این انتها رسیدمممممممممم هرکجا و با هر تصمیمی که هستید انشااله شاد و سلامت و موفق باشید .

نیلو

1 خب این یه اصله که همیشه بهترینا گمنام میمونن [چشمک] 2 خدا به دور از اقتصاد ریاضتی نگو که میترسم کالای لوکس که چه عرض کنم تا چند ماه اینده ارزوی دیدن یه دونه نون لواش به دلمون بمونه[گریه] 3 نظری ندارم موفق باید ولی مواظب خودتون هم باشید هر چیزی به اندازه[لبخند] 4 و5 [افسوس]

اشرف

جواد جان سلام. دردی که در ورای کلماتت نهقته است را حس می کنم و دلم میگیرد و قطرات درشت اشک چشمهایم را پرمی کند. و می اندیشم چرا نمی توانیم آرامش را به هم هدیه کنیم و چرا ازهم این همه فاصله میگیریم؟ زندگی کوتاه و بی ارزش است. همدلی آن را ارزشمند می کند. برای کسی که دیگر با تو همدل نیست مرثیه سرایی نکن. فقط خودت را فرسوده تر و غمیگن تر می کنی . برای دل شکسته ات و برای تنهایی بی دلیلت مثل یک خواهر سوگواری می کنم و از ته دلم برایت آرزوی یافتن عشقی دیگر و سزاوارتر دارم. اندوهگین مباش. گذرکردن از ورطه صبر وشجاعتی فراتر از توان یک انسان معمولی می طلبد. می دانم انسانی معمولی نیستی و به راحتی خواهی توانست از این ورطه نیز عبور کنی. می دانم به زودی از تشویش این روزهای بی جهش در خواهی آمد. می دانم یک بار دیگر طعم عشق واقعی را خواهی چشید. برایت دعا میکنم مثل همیشه و منتظر اخبار خوب و دل انگیز برای تو می مانم. شاد باشی و خدا قوت [گل]

asal

کلا غلی رغمشکسته نفسی های آخر مطلب میخواستی بگی تازگی ها فهمیدی خیلی خوبی! اوکی گرفتیم مطلبو![زبان] [زبان] ما که خیلی وقت پیش بهتون گفته بودیم که!

آسی

آقا کوچه شما کارمند نمونه هستی صد در صد امیدوارم که رابطه ای که داشتی هم یا درست بشه یا فراموشش کنی یاد آوری اشتباهات هیچ دردی رو دوا نمیکنه درضمن اصلا یه سر به من مالباخته نزنی یه وقتا !!!!!!!!!!!!

ماده ببر(دانی)

کوچه جان امیدوارم از پس اقتصاد مقاومتی و کارای شرکت بربیای. همه یه جورایی درگیر محدودیت مالی شدن.. در مورد پاییز هم باید بگم که عاشق لباسهای گرم و پاییزه هستم..کلا تیپ زمستونه رو بیشتر از تابستونه دوس دارم. و همینطور کافه رفتن توی این فصل. چرا فک میکنی آیندت تاریکه؟ حالا مه آلود که برای همه هست تقریبا اما تاریک بودنش خوب نیس..شاید روشن و غافلگیرکننده باشه.. مثبت ببینش. و یادت باشه که: خدا گر ز حکمت ببندد دری ز رحمت گشاید در دیگری! [پلک][گل]

گیل دختر

منم دقیقا از وقتی که دانشگاه آزادی شدم در صدد صرفه جویی در بسیاری از زمینه و مایحتاج زندگی براومدم و خیلی از هزینه هامو که قبلا خیلی خیلی برام ضروری و عادی بود حذف کردم ...اینو گفتم که بگم همدردیم و یکم از ناراحتیت کم شه ...[لبخند]البته نمیدونم تا چه حد موفق بودم [نیشخند][زبان]

نَــوازِش

... حرفم نمیاد... یعنی فکر میکردم که هر چی متن طولانی تر باشه حرفِ بیشتری دارم برای زدن... ولی... حرفم نمیاد... اما شماره ی آخری با اینکه بیسِ غمگینی داشت اما صورتی بود... مثل همون قاب عینک... :)

نَــوازِش

:) خب همه چی یه رنگی داره. هر حس و آدمی و خاطره ای و هر عطری و هرچی... بعد مثلا شما آبی آسمونی هستی و گاهی خاکستری ای که سفیدش بیشتره میشی. بعد اون تیکه از پستتون حسی که داشت واسه من صورتی بود :) / خوب توضیح دادم؟ [خجالت]

لیلی

سلام کوچه جان فکر می کردم که فقط منم که پاییز وقتی شروع میشه اینقدر عاشقم و این قدر غمگین که بعد از 13 سال و بقول شما ورود بقیه باز سوزش وحشتناک خاطره ها ازارم میده . گذشته ها گذشت ولی من که نتونستم دردش رو کم کنم وفکر میکنم اقایون راحتتر کنار بیایند. انگارشعرش رو همین دیروز میگفت.: از جان طمع بریدن اسان بود ولیکن از دوستان جانی مشکل توان بریدن و من هم بعد این همه سال باید بگم کس به امید وفا ترک دل و دین مکناد که چنانم من از این کرده پشیمان که مپرس خدا یارو یاورت