آن سفر کرده

 

از فرودگاه بازگشته ایم. خسته و خواب آلود. مادر اینبار دیگر در خانه ماند. پدر اما آمد. تقریبا همه خانواده بودیم. و مسافر خود را بدرقه کردیم. به آنسوی دیواری که به آن سالن بزرگ ختم میشد. همان سالنی که به راهروی باریکی میرسد. همان راهرویی که به درون پرنده ای بزرگ و آهنین وارد میشود. همان پرنده ای که مسافر ما و همه مسافران دیگر را شاید میبرد و از دل خانواده جدا میکند. میبرد آن دورها. دورهای دور. جایی که فصلها رنگی دیگر دارند. سرزمینهایی دوردست که نسلی بزرگ را در خود جای دادند. نسلی که بعضی از بهترینهای این آب و خاک دربین آنها بودند. و برادر من نیز.

برادرم. خواهرم. ما از نسل بغض های فروخورده بودیم. از نسل رنجهای پنهان و دردهای ناگفته. جسم و روحمان زخمها برداشت. جانمان رنجید. اما یاد گرفتیم که وقتی اندوه بر جانمان چیره شد. شب هنگام سر در بالش فروبریم و ملحفه رو بردهان مشت کنیم و بستر را به اشک دیدگان مرطوب سازیم. باشد که به گوش والدین مان نرسد و روح آنان را آزرده نسازد. اما روز باز پشت به پشت هم دادیم و مشتهایمان را گره کردیم و برای حق زندگی خود و دیگری جنگیدیم. و هرگاه یکی را پا سست شد زیر بالهای هم را گرفتیم. آری ما درد مشترکیم بیایید همدیگر را فریاد کنیم.

برای من که در این جهان بزرگ اغلب در تنهایی بودم شما تمام سهم من بودید و هستید. با شادیهایتان شاد گشتم و بر اندوه و رنجتان گریستم. برادر عزیزم جایت در خانه پدری سبز خواهد بود. هرچند خود نیز ترک خانه و دیار کردم.

یاد آن چند ماهی که در خانه من همخانه من بودی همیشه بامن خواهد بود. یادت می آید وادارت میکردم به قهوه فرانسه من عادت کنی و تو گاهی شبها با نوای گیتار ات که چندان هم کوک نبود مینواختی. و میپرسیدی مهندس چطور بود؟ یادت هست هردو باهم آن خانه رو ترک کردیم.

هرچند تو برادر بزرگتر من بودی اما خودت میدانی که مانند فرزند نداشته ام برایت دلسوزی میکردم و همیشه نگرانت بودم و شادی سلامتی ات در زندگی را گاهی بر خرسندی خود از زندگی مقدم میداشتم. یادت هست بر بستر بیمارستان مانند کودک تیمارت میکردم و تماشای چهره رنجورت در آن خلوت رنج دنیا را به جانم میریخت. نه. تو بیهوش یا خواب بودی. یادت می آید وقتی به زاهدان اعزام شدی؟ من آن موقع تازه دانشجو بودم هنوز. کسی در خانه هنوز نمیدانست و تو هم مایل نبودی کسی با شنیدن نام ان منطقه تنش بلرزد. نمیدانی بعد از آن کشتار وحشیانه در آن خطه و بیخبری چند روزه از تو بر من چه گذشت. و میدانم هیچ چیز را فراموش نکردی.

سالها گذشت و همه آن دوره های خوب و بد گذشت. و تو باز به استوانه ای قابل اتکا تبدیل شدی برای ما. در نبودم هرآنچه بود جبران ساختی و جای خالی مرا در خانه پدری به حق خیلی بهتر از من پر کردیتا خیال من آسوده باشد. زحمات و دلسوزی هایت  را برایم فراموش نمیکنم.

برادرم و خواهران عزیزم ما از نسل پنجاهی ها هستیم. نسلی که میرود تا به فراموشی سپرده شود. شاید آخرین نسل از از انسانهایی که پای ارزشهای این آب و خاک ایستادند. ما حتی با جانهای خسته و گاه بیمار خود زندگی خود را با تلاش و همت خود ساختیم. آنهم در این خاک پر از بی مهری و نابرابری.

اکنون که رفته ای جای خالی ات خیلی به چشم می آید. می روی تا به همسرت در آنسوی آبها در جایی خیلی نزدیک به من، ملحق شوی. امیدوارم برادران کوچکترمان بتوانند جای خالی ما را پر کنند. برایت آرزوی شادترین روزها توام با سلامتی دارم در کنار خانواده ات. چون مستحق بهترین ها هستی و اگر عدالتی باشد بی شک سزاوار آن هستی. تو و امثال توئی که بی ناز و نعمت و بی هیچ پشتوانه ای با هنر دستان ات نان خود را ساختی. و چقدر ایران با فرزندان خود بی مهر است و چقدر ما با مادران خود.

پ.ن1: ده روزی هست به ایران بازگشته ام و امشب برادرم را بدرقه کردم بسمت کانادا.

پ ن2: قرار نبود چنین مطلبی نوشته شود. اما گاهی کار از دست خود نویسنده هم خارج میشود. اگر تلخی بود عفو کنید.

تا همین زودِ زود انشاالله.

/ 22 نظر / 48 بازدید
نمایش نظرات قبلی
م. ایلنان

داستانی شده ماجرای نسل ها تو این سرزمین. تلخ و تلخ و تلخ تر.

ماه تابان

سلام اكه دستم به اين كانادا برسه با جوب حسابي مي زنمش حالا كه همه نخبه ها را ور مي داره برا خودش.حالا كجا هست اين كانادا [خرخون]از شوخي كذشته اميدوارم روزي كوجه هاي اب و جارو شده با ايوان هاي بر از كل بذيراي هموطناندلسوز كه در اقصي نقاط دنيايند باشد

هایا

1- سلام 2-کیست آنکه نخستین سنگ رجم را بسوی او پرتاب خواهد نمود؟ 3- بلا را دوست داشتم و از آنجا که دوست داشتن هایم پارسی است در پی اش سری به خانه نوشته هاتان زدم... 4-چه میشود گفت که هر کس بر درد خود آگاه است...اما... 5-به خود گفتم که ای کاش روزی به خانه بیایم و بنویسم که خواهر یا برادرم را راهی دیاری کردم که اسمیرالدا را نقش میافرینند ... نمیزیند 6-چه زیبا مینویسید آقا

مهدی

سلام تو کدوم کوچه گیر کردی که هنوز به کوچه خواننده هات نرسیدی برادرجان؟؟ کجایی؟ یا بهتر بگم، کجاها سیر میکنی؟ دست مارو هم بگیر با هم بریم . اوضاع سلامتیت چطوره؟ روبراهی؟ ایام بکار برادر

هایا

۱.سلام ۲.من اون تئاتر موزیکال رو که شما یه پرده اون رو ترجمه کردید بسیار دوست دارم.۳.خارج از خانه پدری زندگی میکنم اما خانه پدری همچنان در من زندگی میکنه۴.انسانهایی که برای نوشتن وقت میزارن آدم رو تو این شلوغی آروم میکن ۵.سپاس برای پاسختون. هایا

یاسمین

خدا صبر به مادرو پدر هامون بده که دوری بچه هاشون رو بتونند تحمل کنند مادرها اشک میرزند و پدرها دانه دانه مو سفید می کنند و دم نمیزنندو بیچاره ما که میفهمیم و بغض خفه می کنیم و شاید اشک میریزم

ژاله

سلام جواد جان چقدر عميق و زيبا نوشتي ،ما دهه پنجاهي ها زود بزرگ شديم و همه چيز رو لمس كرديم و تلاش كرديم با درك عميق زندگي بهتري ايجاد كنيم ولي افسوس ،كه چاره اي نبود به مهاجرت و تحمل دوباره همه ان سختي هاو كمبودها اميدوارم مادرتان بتونه دوري پسر ارشدشو تحمل كنه چون مادرا باپسر اولشون رابطه عاطفي عميقي دارند ،اميدوارم هميشه شاد و سلامت باشند

آماندا

هرچی پیام برات میذارم نمیرسه..

مهدی

هم اکنون نیازمند نوشته های سبزتان هستیم برادر جواد (اینو یادتونه دهه خودمون- از یاد رفته ها ) ایام بکام برادر، رسیدن هم بخیر[خنده]

ماه پيشانو

چقدر حس زندگى دادى به من با اين سه نوشته آخرت... مو به تنم سيخ شد، انگار زندگى حجم پيدا كرد ... مرسى (تو اتوبوسم، كم مى نويسم)