How does it feel to be a loser!

 

داشتم یه جایی می خوندم که کسی از بهترین سالهای زندگیش میگفت و از فلان دوره با فلان آدم و ... این حرفا. یادم افتاد بهترین سالها و ماه هایی که داشتم. اگه بخواهیم دوره کودکی و اون روزهای قشنگ رو کنار بذاریم و فقط به بزرگسالی بپردازیم، یاد خیلی از روزها میوفتم. بهترین روزهای من اون روزهایی بوده که از خودم راضی بودم. احساس بودن میکردم و مفید بودن.

ترم آخر دانشگاه. تنها ترمی که واقعا با ذهن آزاد و انگیزه درس خوندم و با معدل بالای هجده اون ترم الف شدم. نمرات 20 و 19 داشتم. سمینار و ترجمه ام توی اون ترم بهترین شدند.

یاد اون روزهایی افتادم که سرکار میرفتم و کلاس زبان هم میرفتم. تازه از سطح Inter2 شروع کرده بودم و محل کارم هم جاده قدیم بود. ماشین هم نداشتم. هفته ای سه روز برنامه ام این بود عصرها. از جاده قدیم با تاکسی به آزادی، ازادی به مترو شادمان، با قطار اول تا امام خمینی، با قطار دوم تا عباس آباد و از اونجا هم پیاده تا خیابون سرافراز. توی مسیر داخل قطار و حتی پیاده رو زبان میخوندم. شبها رمان مطالعه میکردم. و گاهی جابجا مبکردم. بیشترین تعداد کتابهایی که خوندم توی اون سالها در مترو بود. فکر کنید سرپا یه دست به میله یه دست کتاب! اما پیشرفتم خوب بود و مستمر. همون مسیری که نهایتا تا قبولی آزمون FCE‌منو برد. 8ترم متوالی top student شدم. از شکوفا شدن دیرهنگام استعدادهام و دلمشغولی هام چندان ناراحت نبودم.

یاروزگاری که کلاس فرانسه میرفتم. هفته ای سه روز 4ساعت فشرده. مسیر از جاده مخصوص تا قائم مقام اینبار با خودرو. چقدر فضای خوبی بود. با دوستان جدید اشنا شدم. یادش بخیر. هنوز هم با بعضی ها در ارتباط هستم. درک زیبایی های زبان فرانسه و لذت جنگیدن با این مغز کند واقعا آدرنالین کافی برای ادامه راه به آدم تزریق میکرد. بعد کلاس اغلب دسته جمعی میرفتیم کافی شاپهای مختلف و بقول خودمون Gateau‌ می خوردیم. فکر کنید تنها عضو ذکور اون جمع بنده بودمنیشخند. تحویلم میگرفتن در حد بنز! اتفاقا بیشتر پاییز و زمستون بود. یا اون کلاس مکالمه که با دکتر زختاره داشتیم. من، مهسا، تانی، لیلا، بهمن ... راستی مامان سارا رو هم میدیدیم گاهی. چقدر خوش بودیم. انرژی توی تک تک لحظاتم بود. مدتی هم بود که توی شرکت ارتقا گرفته بودم و جوانترین رئیس اداره شرکت بودم. علیرغم مسئولیت سنگین اما همه چیز رو همزمان مدیریت میکردم. کار، زندگی، درس، زبان، اشپزی.... . اوج اون دوران، بازگشت از مصاحبه بود که با قبولی توام بود. همراه با دوستای خوبم تانی و ماهان. اونقدر احساس self-achievement‌ میکردم که نگو.

اما الان دیگه مدتهاست که از اون روزها دورم. ناشکری نمیکنم. خدا رو شکر چهارستون بدنم سالمه و همین میتونه تا ابد کافی باشه. اما دیگه مدتهاست از اون جو هیجانی و پرانرژی دورم. دوستان هم کمی رنگ تلخی گرفتن و دیگه کمتر کسی سراغی میگیره. دلم برای اون احساس خودشکوفایی تنگ شده. کار مهاجرت هرچند بهتر شده و اوضاع رو به بهبوده اما مثل کشتی به گل نشسته مسافرانش روهم به زیر کشیده. وضعیت افتضاح اقتصادی هم که خودش مجال خیلی از کارها رو میگیره یا طعمش رو به کام آدم تلخ میکنه. نمیگم الان بیکار و بیعار نشستم و مگس میپرونم. الان هم ورزش ، زبان، فیلم و نوشتن جزئی از زندگیم هستند. ولی این سالها دیگه اون روزهایی نیست که مثلا بعدا بگی یادش بخیر تابستون 91 چه دورانی بود. یا مثلا یاد زیرآب زنی های شرکت بیوفتم؟

- بعضی اوقات فکر میکنم دخترها کلا موجودات خوشبخت تر و شادتری هستند. هرچند شاید دفعات گریستنشون بیشتر باشه ولی بنظرم خوشبخت تر هستند در حالت کلی.

- هرچند تمام مسئولیت کارها و تصمیماتی که در چندسال گذشته گرفتم رو میپذیرم و ازش شرمسار نیستم. حتی ادامه رابطه ام با تو. بخاطر تمام اون روزها و شبهای زیبا و یکتایی که بهم هدیه کردیم. و شاید اگه باز هم به عقب برگردم همون تصمیمات رو باز بگیرم. اما، احساس میکنم تصمیمات ام اشتباه بوده و خیلی چیزها رو باختم. باخت اون هم 3-0.حالا احساس یه بازنده رو درک میکنم. باخت خیلی تلخه اونهم اگه زندگیت و عمرت باشه.

/ 24 نظر / 19 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ژاله

سلام جواد عزیز اینقدر دو مطلب آخریت حرف برای گفتن داره تا خواستم متنم رو کامل کنم و برات ایمیل کنم که بله. گذشته هایت گذشته و فقط بار تجربه هایت اضافه شده به این فکر نکن که چقدر اشتباه داشتی به این فکر کن که از این به بعد چه طوری میخواهی باشی و زندگی کنی . شاید برای عشق وزندگی وقت گذاشتی و انرژی صرف کردی .ولی شما که از کنه وجود ادمها کامل خبر نداریدشاید اگر در پیمودن مسیر دو دوتا چهار تا می کردید و با حساب کتاب احساسات و انرژیتان را خرج می کردید کمتر افسوس می خوردید .ولی چیزی که مهم است داداش گلم تجربه با ارزشیه که بدست آوردید. خیلی مهمه که ما ادمها هر از چند گاهی به عقب بنگریم ولی برای چند لحظه .ولی اگر وایستیم و نظاره گر گذشته بشیم به جای پیشرفت و پیش بردن زندگی باید پس بزنیم و حسرت بخوریم . شاد باش و شاد زندگی کن که زندگی پراز انرژی و شادی در پیش رو خواهی داشت.[تایید]

الناز

یه شانس هم نداشتیم ازون دختراش بشیم کوچه[افسوس]

سها

دوستم سلام. دلم به درد اومد از این نوشته و از اون بدتر اینکه یه لحظه فکر کردم نکنه بگیم یاد تابستون لعنتی 91 بخیر!!!! سال دیگه این موقع همه با هم اون جایی که دوست داریم هستیم و شادیهامونو شیر میکنیم. دعا میکنم.....

اشرف

سلام . عجیبه که آدم ها در هر موقعیتی باشند این حس باخت رو عمیقادارند. این حس عجیب سراغ هر آدمی از هرجنسی و با هر خصوصیت اخلاقی می آد. طبیعیه که بعد از مدتی آدم احساس رکودمیکنه و دیگه از آن همه شور و شوق و اشتیاق خبری نیست و آدم دچار روزمرگی و رخوت سالهای میان سالی میشود. برای من هم بارها پیش آمده و گاهی واقعا به درد گریسته ام. دوست من مهم این نیست که آن روزها و آن سالها چه بوده ایم و چه کرده ایم. مهم این است که حال چه می خواهیم بکنیم. هر روز از عمر ما روز تازه ای است که باید با بهترین ها پر شود. با پشتکاری که از تو سراغ دارم می دانم می توانی دوباره به روزگار اوج برگردی. تلاش کن خدا هم کمکت می کند و من نیز برایت دعا میکنم که باز هم بتوانی . [گل]

اشرف

جواد جان این روزها فقط و فقط دعا می کنم برای همه کسانی که دوستشان دارم و حتی آنهای که دوستشان ندارم. آرزویم این است که خدا گره همه مشکلات را به دست توانایش باز کند و هیچ انسانی غمگین و درمانده نباشد. امیدوارم آرزویت هرچه هست خیلی زود برآورده شود. امیدوارم این غبار غم از چهره مهربانت خیلی زود پاک شود. و آرزو می کنم دوباره شاداب و پرتلاش و پرامید باشی و هیچ وضعیت نابسامانی تو را از پای در نیاورد. امیدوارم خیلی زود بیایی و بنویسی که اکنون از آنچه هستی راضی هستی و از موهبت زندگی که فقط یک بار و به مدت محدود در اختیارت هست لذت می بری. همیشه شاد باشی دوست من. به یادتم و برایت دعا می کنم.[گل]

باران شاپرک

سلام ؟؟ واقعا فکر میکنی که دخترها خوشتخت تر و شادتر هستند؟؟؟ به نظرم در مورد عاطقی پسرها خیلی راحت همه چیز را فراموش میکنند ولی دخترا در کنج قلبشون همیشه و همیشه به یاد اولین عشقشون هستند ولی در پسرها خیلی بندرته !

...

در مقایسه با شما..... من......من.....[گریه][گریه]

...

برای خودم معلومه دیگه....! من که هیچ وقت مفید نبودم! راضی نیستم شما که با اینهمه موفقیت و تلاش....راضی نیستین! مشکل از چی؟کی؟کجاست؟ نه چرا بد.....این معیار قیاس خوب و بد ادما نیست! البته....میدونم برای خالی نبودن عریضه اونو نوشتین!

تانی

کوچه جان مطمئن باش کسی که تونسته روزهای خوبی توی زندگیش بسازه ، باز هم میتونه تکرارش کنه و حتی بهترش رو بسازه. من میگمه باید بتونی زندگی رو صحنه ی بازی ببینی و خودت و بقیه رو صرفا بازیگرهای این صحنه ؛ و سعی کنی بهترین نقش خودت رو توی موقعیت های مختلف بازی کنی [خرخون] در مورد دخترها هم به نظرم این خیلی هنــر هست که بتونن به بخش زنانه ی وجودشون خوب برسن حالا به هر طریقی و تا جایی که به خودشون و بقیه ضربه نزنه؛ و تو هم نباید حسودی کنی دوست جان بلکه باید تحسینشون کنی [چشمک]