مراقبت و تنبیه

 

هرچند خیلی علاقمند نیستم به نوشتن راجع به این مسائل ولی ناچارم. البته حتما دیدید که یکی از خوانندگان محترم هم نهیب زده که بجای لاس انتقادی بنویسم.
دوباره چوبه های دار که چه عرض کنم چرثقیل دار در یک محل نسبتا فرهنگی نزدیک خانه هنرمندان برپا شد تا دونفر محارب بسزای عملشون برسند و وجدان جامعه ارام شده و تبهکاران باقی عبرت بگیرند. آیا بنظر شما اینطور شد؟ یعنی من از فردا جرات میکنم با گردنبند طلای مشهود یا کیف دستی در خیابانها و کوچه ها تردد کنم بی اونکه تیغه یه چاقوی بی مروت نرمی گردنم رو لمس نکند. شاید جواب عده ای منفی باشد. اگرچه وقتی فیلم را دیدم دلم می خواست هرچهار نفر را با شمشیر از وسط نصف کنم، اما باز دیدن دو انسان جوان در آن سن و سال که بالای دار میرقصند جداً تاثربرانگیز است. و این سوال از ذهن انسان می گذرد که چرا کار یک انسان باید به اینجا برسد و چقدر جان یک انسان میتواند ارزان باشد.
میشل فوکو در کتاب مراقبت و تنبیه (تولد زندان) La naissance de la prison اشاره میکند که میزان بازدارنگی مجازات بستگی به قاطعیت و اقتدار سیستم قضایی در تنبیه دارد نه شدت و نوع مجازات. مثلا بنظر خودم اگر همه بدانند که فقیر و غنی،بانفوذ و بینفوذ از مجازات راه فرار ندارند شاید جرات ارتکاب جرم کاهش پیدا کند اما فکر اینکه همیشه راه فراری از مجازات هست باعث جری شدن مجرمین میشود.
جالب بنظر میرسد از میان همه جرائم، Rape‌و assault در حال رشد می باشد. فعلا با اولی کاری ندارم. ایده شخصی من اینطور است: بین افزایش جرم زورگیری از یکسو و افزایش سطح ثروتمندان بخصوص از نوع یک شبه و به اصطلاح نوکیسه و رانتی یک ارتباط مستقیم وجود دارد. از طرفی در جامعه ای زندگی میکنیم که روز به روز فرهنگ کار و تلاش و کسب روزی حلال رو به افول است و کار کردن تلویحا امری در حوزه تراکتور تلقی میشود. و به همین نحو امید شهروندان طبقه متوسط و ضعیف برای  رسیدن به حداقل های زندگی شهری یا اندکی تجمل از طریق کار محو میشود. ایضاً، نمایش و شوی افراد نوکیسه در خیابانها، رستورانها، پارکها و ... خون به دل این قشر میکند. هرچند از دیدگاه اقتصادی نمایش مصرف خود از مشوقهای رونق اقتصادی بشمار میرود. ولی این سبک متظاهرانه و بیمارگونه کمی تامل برانگیز است. اضافه کنید سریالهای چرند تلوزیون را که رفاه خیلی بالا را از بدیهیات زندگی نشان میدهد.
خبر ناموثقی دارم که نیمی از تولید خودروی پورشه مدل پانومرای 2012 که حدود 60 دستکاه می باشد مستقیما وارد ایران شده. حالا با توجه به جایگاه اقتصاد ایران در جهان خود پیدا کنید پرتغال فروش را.
حال با درنظر گرفتن صرفا همین تعداد پارامتر از این معادله اجتماعی خودتان قضاوت کنید یک جوان که از تربیت خانوادگی و اجتماعی مناسب بهره مند نیست و اطرافیان ناباب هم دارد، اعتقادات اخلاقی محکمی هم ندارد، هرروز دختران زیبا را میبیند که بجای ترک موتور او به داخل خودروهای شاسی بلند میپرند... چطور میتواند در برابر این وسوسه مقاومت کند. چطور میتواند در مقابل این موج پول پرستی که چیزی جز خشم و نفرت ارمغان نمیکند ایستادگی کند. موج انسانهای گاه حریص، گاه هراسان از آینده اقتصادی خود که با خشم و اضطراب و دلهره پنجه در صورت هم کشیده و خرخره هم را میدرند. و در بستر این اقتصاد بیمار یک شبه فاصله خود را با دیگران در مقیاس کیلومتر تغییر میدهند.
هرچند هیچ توجیهی برای ارتکاب جرائم اینچنین وجود ندارد اما دلیلی هم ندارد که به ریشه ها نپردازیم وگرنه چرخه انگیزه-جرم-مجازات تا ابد تکرار میشود. خیلی دلم می خواهد از یکی از این اقتصاد دانان، مدیران یا به اصطلاح کارآفرینان که در تی وی دم از کار و تولید و امیدواری میزنند بپرسم یک کارمند یا کارشناس تازه کار دقیقا چندسال باید پس انداز کند تا هزینه خرید یک اتوموبیل قوطی حلبی ناایمن وطنی را تامین کند؟
- اسمش رضا بود. چهار برادر بودند. یکی از یکی شرتر. دعوایی، خشن و چابک. رضا پسر سوم بود و همکلاس من در دبیرستان. جالب این بود که برادر بزرگتر دیپلم ریاضی گرفته بود و نشان میداد از هوش پایینی هم رنج نمیبرند. رضا هرچند کمی خشن و دعوایی بود اما نه به این اندازه که کارش به اینجا بکشد. حتی یکبار باهاش سرکلاس درگیر هم شدم و کار با اندکی زدوخورد پایان یافت. اما بعد از اتمام دبیرستان آدمهای ناجورتر از خودش دوره اش کردن و باد به کله اش انداختن و اروم آروم هلش دادن به سمت هلاکت. از اینکه یکه بزن و جسور بود بهره میبردن. کمتر کسی میتونست در فوتبال گل کوچک باهاش برابری کنه. ولی از نظر من همه اونها بمب متحرک بودن تا اینکه قرعه بنام رضا افتاد. رضا طی یه نزاع کاملا بیهوده با یک سرباز وظیفه در استادیوم و ظاهرا در حال مستی تنها فرزند یه خانواده رو با کارد زد و ... .
 رضا پاییز سال 75 بلافاصله محاکمه و به دار آویخته شد. به همین راحتی.

/ 2 نظر / 82 بازدید
ماشا

سلام دوست ديرين من. مدتهاست كه از هم بي خبريم دلتنگتم.به ديدارم بيا و چيني ضخيم تنهايي ام را ترك بينداز... منتظرت هستم.

جرم شناس الناز

دیدیم اینجا هیشکی نظر نذاشت گفتم یه کم شیرین زبونی کنم[نیشخند] کوچه خیلی به جرم علاقه مندی آره ؟ بابا این ژست و بردار ماهم روحیاتمون حساسه میبینم اندوهناک میشیم خوب...ما چه می دونیم جرم و جنایت چیه بابا[عینک]