در شب سرد زمستانی

اسفند ماه 1394

با سلام مجدد خدمت دوستان عزیز. الان درست یه ماهه که از ایران برگشتم. خوشبختانه مشکل فنی وبلاگ رو تونستم برطرف کنم و دیگه شرمنده تون نباشم، هرچند هیچ کمکی از طرف مدیریت سایت نشد. این مدت چون حضورم ایران کمی طولانی شد متاسفانه پشتم کلی باد خورد و حسابی تنبل شدم. از بس هر روز پدر عزیز هی میرفت سرشیر میگرفت که باعسل به خوردم بده (انگار بچه هفت ساله ام) حسابی لوس شدم. هرجا هم رفتیم از این سفره های پربرکت ایرانی پهن شد و یا علی! مدام هم اصرار که بخور جون بگیری  . تنها نکته منفی اش این بود که دوباره خانواده به حضورم عادت کردن و خداحافظی براشون سخت شد. مادرم بنده خدا اشک میریخت تو بغلم و میگفت مادر جون اصلا معلوم نشد کی اومدی کی داری میری! خداییش این مادرها متخصص ابداع دیالوگهای فیلم هندی هستن.  البته خودم هم کمی احساسی شدم و چند قطره اشکی ریختم اگه خدا قبول کنه  این نزدیکهای اومدنم یه سر رفتم چشم پزشکی برای معاینه چشم و پدر رو هم بردم چون ظاهرا دیدش مشکل پیدا کرده بود مجدد و چقدر خوب شد که رفتیم. رفتیم کلینیک نور و متخصص گفت که هردو چشم پدر آب مروارید داره و باید عمل بشه. همونجا وقت عمل براش گرفتم اما متاسفانه چون دیر بود خودم نمیتوستم برای عملش در ایران حضور داشته باشم. اما خوب خدا رو شکر یکی از چشماش رو عمل کرده الان و دیگری رو هم یه ماه دیگه. بااینحال چیزی ته دلم مونده. راستش من با کلی حرف و ایده توی ذهن و دلم و یه عالمه فیلم و عکس توی کامپیوترم رفتم خونه. دلم میخواست همه اون حرفهایی که دوسال قبل تو دلم مونده بود رو بگم. و از بد و خوب و تلخ و شیرین اینجا حرف بزنم. اما هیچکس نه چیزی پرسید و نه کسی گوش کرد. بقول ری اوتا شاعرژاپنی که میگه: هیچ یک سخن نگفتند! نه میزبان و نه میهمان و نه گلهای داوودی! و دست آخر همه اون حرفها رو دوباره تا کردم و گذاشتم توی چمدانم و برگشتم.

دوستان قدیمی ام رو تونستم خوشبختانه بارها ببینم. اما اوضاع زندگیشون کمی بهم ریخته بود که کمی نگرانم کرد. هرکدوم بنوعی درگیر بودن. راستش ما چهارتا یه جورایی متعلق به نسل سوخته ایم و قدرت خدا هممون هم مجرد!  البته دوستانم به نسبت من اقدامات عملی مثبت زیادی بعمل آوردن اما متاسفانه از طرف مقابل درک نمیشن و نمیتونن کسی رو که مناسب باشه پیدا کنن. اغلب خانمهایی که دیدم باهاشون باب آشنایی باز میکنن (علیرغم اینکه وضعیت اجتماعی و اقتصادی دوستانم نسبتا خوبه) اما باز درگیر نوعی توهم هستن و اساسا هیچ ایده مشخصی از زندگی زناشویی ندارن متاسفانه. بهرحال برای همه جوونا آرزوی بهترین ها رو دارم.

راستی دوتا از خواننده های قدیمی رو هم ملاقات کردم. مریم بانوی عزیز رو غروبی در کافه بالای خانه هنرمندان ملاقات کردم و گپ خوبی زدیم با حضورشون. از همه جالبتر ملاقات با ریحونک معروف به خرگوش بود که برای کاری تهران اومده بود و فرصتی شد تا در کافه پاتوق قدیمی خودم از نزدیک خدمتشون باشیم و از انرژی مثبت و ارامش درونی فوق العادش بهره مند بشم. هرچند حسابی خجالتم دادن و کلی سوغاتی عالی بهم دادن که بازهم ازش تشکر میکنم.

کلی کتاب کنار گذاشته بودم که با خودم بیارم اما اونقدر خوراکی و هله هوله و یه قالیچه و ... گذاشتن توی بارها که متاسفانه فقط تونستم چند جلد کتاب نازک بیارم. اگه کم بیارم ناچارم اینجا آنلاین بخرم. غیر از اون فیلمی که پست قبلی اشاره کردم فیلم دیگه ای نتونستم ببینم. اما دوتا نمایش دیدم. یکی نمایش بوقلمون بود که یه کار تخته حوضی موزیکال بود که خیلی مفرح بود و بطرز خیلی جالبی داشت خوب تموم میشد اما نویسنده اش آخر داستان خرابش کرد. دیگری هم نمایش فوق العاده خاطرات و کابوسهای یک جامه دار از قتل امیرکبیر به نویسندگی و کارگردانی استاد علی رفیعی بود. مثل اغلب کارهای دکتر رفیعی فوق العاده بود. طراحی صحنه ها خیلی خوب و سیامک صفری و مهدی سلطانی عالی بودن. جالب بود که تمام دکور توی آب بود. اینجا هم عجالتا فردا یه نمایش قراره ببینم بنام مراسم قطع دست A Behanding و یه نمایش دیگه هم بنام برهان از کارهای محمد یعقوبی که ماه دیگه قراره ببینم.

از وقتی برگشتم احساس مسخره ای داشتم. تمام رویاها و فانتزی هایی که همیشه داشتم از ذهنم پر کشیده بود و رفته بود. دیگه وقتی قدم میزدم چیزی در ذهنم پرنمیکشید. درونم تهی شده بود. شاید یک ماه زمان لازم بود تا دوباره درونم انباشته بشه از همون چیزی که خودم هم اسم مناسبی تاحالا نتونستم براش پیدا کنم. لازم بود تا سری به گالری-موزه مورد علاقم بزنم، برم سینمای خودم و چندتا فیلم ببینم و چندین کیلومتر پیاده روی کنم، کافه های جدید خیابون سنت دنی رو سر بزنم و لاته هاشون رو امتحان کنم. و الان یه تصویر توی ذهنم دارم که خیال ندارم راجع بهش صحبت کنم. اما اگه یه روزی محقق شد شاید راجع بهش حرف زدم.

واقعیت اش اینبار اتفاق خیلی عجیبی ایران افتاد برام که شاید لازم بود بیوفته. شاید از نظر روانی برام لازم بود. راستش قبل اومدن چند باری عزیزی باهام در تماس بود که مدتها جای ثابتی در قلبم داشت (منظورم اون روزگاریه که قلب داشتم) چند زمانی مکالماتی داشتیم و حتی ازم وعده سوغاتی گرفت. از اونجایی هم که شهید کردن نَفَس آدمها کار عموجواد نیست وکار درستی نمیدونم به وعده ام عمل کردم. ادعا میکرد که خیلی تغییر کرده. ایران که بودم خانواده هم گویا از طریق جن و پری مطلع شده بودن و خوشحال بودن بنوعی که احتمالا اتفاقی خواهد افتاد. چند باری فرصت شد و باهم باز ملاقات کردیم. با خودم گفتم شاید این هم بازی تقدیره و بذار یه بار دیگه زمان بدیم بهم شاید واقعا چیزی تغییر کرده. طی ملاقات هامون فرصت درستی پیش نمیومد که درونیات اش رو کشف کنم و ببینم نه اینکه بخاطر من، بلکه صرفا در عالم خودش متحول شده و آیا دیدی صحیح از زندگی بدست آورده. اما هرآنچه که میخواستم بدونم در آخرین ملاقاتمون متوجه شدم و درونیات اش رو خوندم. هیچ چیزی تغییر نکرده بود. این آدم دوست داشتنی همون آدم دوست داشتنی قبل بود بدون اینکه هیچ ایده یا برنامه ای برای زندگی و آینده داشته باشه. این ملاقاتها و کافه نشینی ها هم براش ظاهرا صرفا موقعیتهای جالب و رمانتیکی بود پر از فان! همین. و زندگی براش مجموعه ای باید می بود از این نقاط فان بهم پیوسته. هنوز تصورش از من آدمی سنتی بود که بقول خودش طلب قرمه سبزی از همسرش داره! (هرچند مطالبه غریبی هم نیست). از اینکه مجددا هزینه کردم و به این نتیجه رسیدم پشیمون نیستم. شاید لازم بود این اتفاق بیوفته تا اون احساس کمرنگ عذاب وجدانی که داشتم از بین بره.

بزودی چند پست جدید میذارم اینجا که لزوما تابع رویدادهای زمانی نیست و ممکنه حتی مربوط به گذشته ها باشه. برای اون دسته از دوستانی که پیگیر ماجرای اون مرد جوان و دخترک سیاه موی ما بودن عرض کنم که ظاهرا ماجرا به پایان خودش رسیده هرچند قسمت آخرخیلی باب میل کسی شاید نباشه. راستش منتظر بودم ببینم چه اتفاقی میوفته. در ادامه تصاویری هم براتون گذاشتم که پست بدون عکس هم نباشه.

راستی یادم رفت بگم هفته قبل وبلاگم 7 ساله شد!

/ 0 نظر / 36 بازدید