نیمه شب در رؤیای گرم

مرد در حالیکه به نقطه ای خیره مانده بود، لبخندی حاکی از نوعی رضایت و اندکی حیرت بر لب داشت. در حالیکه نگاه از آن نقطه برنمیداشت سیگاری کنج لبش گذاشت و ادامه داد:

-         ناگهان خودم رو وسط یه اتاق روشن و دنج پیدا کردم.

-         دکتر: چجور جایی بود؟

-         کم کم متوجه شدم یه اشپزخونه بزرگ بود، با کابینتهای سفید و نورهای آبی و یه چراغ حبابی زرد رنگ خیلی زیبا که روی میز وسط آشپزخانه آویخته بود. همه چیز خیلی گرم و دوست داشتنی بود. همه اشیاء و لوازم در کمال سلیقه و زیبایی چیده شده بودن به نحوی که من با وجود اینهمه سختگیری از مشاهده شون لذت میبردم. به صندلی لم داده بودم و لیوانی دستم بود. روبروم تلویزیونی بود که ظاهرا برای مدت نامعلومی بهش زل زده بودم و پاهام رو روی صندلی مقابل ضربدری انداخته بودم. صدای موسیقی دل انگیز sleep Away داشت شنیده میشد، نمیدونم از کجا. که ناگهان صدای دیگری من رو به خودم آورد.

-         عزیزم! لطفا پاهات رو اونجوری ننداز رو صندلی!

به طرف صدا چرخیدم. با اندکی حیرت دیدم صدا صدای زنی بود، زنی با صورت نسبتا کشیده و موهایی که رنگی بین بلوطی و خرمایی روشن بود و بطرز خیلی زیبا و ساده ای پشت سرش جمع شده و از یکطرف بسته شده بود. پوست صاف و باطراوتی داشت، بالای لب اش یه خال کوچک قهوه ای رنگ داشت، حلقه ای از موهای براق اش اطراف گوش اش پیچیده بود و گوشواره نقره ای رنگی که به شکل هلال ماه بود و در گوش کوچکش بود دربر گرفته بود. دندانهای جلویش کمی بلندتر بود. بلوز بافتی به زنگ شیری به تن داشت با یقه باز و آستین های بلند، گردن بند نقره ای رنگی بر سینه سفیدش میدرخشید. در صندلی کنارش دخترکی بود حدودا شش ساله و بسیار ملوس که موهایش رو خرگوشی بسته بود و در مقابلش دفتر و کتابی و تعدادی مداد روی میز پهن بود.

-         دکتر: جالبه! هیچ عکس العملی نشون ندادی؟ اون خانم کی بود؟ برات اشنا نبود؟

-         اون زن برام خیلی آشنا نبود اما غریبه هم نبود. حس میکردم انگار قبلترها میشناختمش. چشم هاش خیلی آشنا نگاه میکرد انگار سالهاست من رو میشناسه. تنها کاری که در اون موقعیت نامشخص ازم برمیومد این بود که ازش پرسیدم داری چکار میکنی؟

-         زن: خوب معلومه استاد دارم به درسهای این خرگوش کوچولو میرسم. شما که شکر خدا غرق در تلویزیون هستی عزیزم.

با کمی بهت اطراف رو مجدداً برانداز کردم، حتی حالت فیزیکی نشستنم رو روی صندلی و درحالیکه داشتم پاهام رو با احتیاط از صندلی پایین میذاشتم سعی کردم خودم رو پیدا کنم. دخترک کوچولو داشت باحالتی موذیانه من رو با لبخند نگاه میکرد.

-         دکتر: ظاهرا حسابی حرف اون خانم برش داشته! هاهاها خوشم اومد چه نسقی کشیده! 

-         مرد: از اون صداهایی داشت که با لحن مهربانانه اما خیلی ظریف تحکم میکنن اما در انتهای صداشون باز هم موجی از عاطفه حس میشه.

-         دکتر: باشه شما خوبی. خوب ادامه بده. داره کم کم جالب میشه.

-         در همون حینی که بودم ناگهان پسرک نسبتا تپلی با لب و لوچه آویزون وارد اشپزخانه شد و گفت: بابا! تو Science و math کمکم میکنی؟ یکم سختمه.

-         مرد (با لحنی بیشتر شبیه فریادی آرام): بابا!؟

زن با شنیدن سوال من با چشمان کمی گرد شده نگاهی چپ چپی بهم انداخت.

-         مرد: اِ اِ آره آره عزیزم. حتما. بذار یه نیمساعت دیگه. نه اصلا کتابت رو بیار بیا همینجا بشینیم دور هم درس بخونیم.

زن با لبخندی زیرکانه آرام گفت : اوه مای گاد! چه عجب! استاد! یکمی فسفرها رو بسوزون.

-         دکتر: اینها خانواده ات بودن؟

-         مرد: نمیدونم. ظاهراً همینطور بوده و اون فضای گرم و صمیمی چهارنفره مثلا خانواده ام بودن. نمیدونم. خودم هم درست نمیفهمیدم. سعی میکردم همراهی کنم اما هنوز هم در هضم موقعیت دچار مشکل بودم. داشتم زیرچشمی محیط اطراف رو بررسی میکردم که ناگهان با صدای ارام اون زن باز به خودم اومدم:

-         الو! یوهو! عزیزم کجایی؟ دوبار صدات کردم.

-         ها!؟ ببخشید. نشنیدم عزیزم. چی گفتی؟

-         پرسیدم سالاد میوه میخوری؟ یکمی هم خامه هست گمونم کنارش.

-         مرد: آره آره حتما. مرسی عزیزم. توت فرنگی هم داشته باشه لطفا.

-         زن با لبخند : شکموی گَندِ دماغ! Extra order هم میده واسه من.

دخترک کوچولو لپهایش رو باد کرد و با خنده ای ریزریزک تکرار میکرد بابا شکمو! بابا شکمو! هو هو! وتظاهر میکرد با انگشتانش از دور مرد را قلقک میدهد.

-         مرد: زن همینطور که داشت از یخچال کاسه بزرگی رو خارج میکرد نیم نگاهی بهم کرد. داشت باهام حرف میزد اما صدایی از گلوش خارج نمیشد. صداش رو واضح و روشن در ذهنم میشنیدم.

-         دکتر: چی میگفت؟

-         مرد: هرچیزی که فکر کنی درونش آرامش باشه. داشت توی دنیای ذهنم میگفت: نگران نباش. مشکلی نیست. اینجا جات امنه. ما دوستت داریم و هیچ جای نگرانی نیست. پیش ما جات امنه. صداش و جملاتش از نیروی فوق العاده جادویی برخوردار بود، مثل آب روی آتش میریخت انگار. در مقابل قدرت کلام ذهنش چیزی نمیتونست مقاومت کنه. اومد سمت من و پیاله رو به دستم داد و دستی از سر نوازش به صورتم کشید و گفت:

-         زن: یکم با پسرک بیشتر باش اگه هم موقعیتش بود کمی نصیحتش کن داره مثل خودت همش اخم میکنه، اغلب هم تو خودشه. میترسم اونم اخمو و تودار بشه مثل خودت. هرچی بزرگتر میشه داره بیشترمثل خودت میشه هاهاها. البته نصف آتیش تو رو هم داشته باشه خوشحال میشم.

انگار که تازه از خاطراتی کهنه و طولانی که نمیدونم در کجای ذهنم انباشته بود پرده برداری میشد، گویا تازه بخاطر می آوردم. آرام دستم رو بدون اینکه متوجه بشه دور کمرش چرخوندم و کمی سمت خودم کشیدم. صورتم رو ارام به سینه و شکمش چسباندم. هردو دستش پر بود و بناچار توان هیچ عکس العملی نداشت.صدای ضربان قبلش رو میشنیدم، گرمای بدنش از صورتم که به تن نرم اش چسبیده بود وارد همه وجودم شد. بوی رایحه ای از سینه اش بمشام میرسید که مخلوطی بود از عطرش و بوی تن خودش. ارام سرم رو به بالا و صورتش چرخوندم و در چشمهاش زل زدم. با لحن زمزمه گونه خفیف و ملایمی پرسید:

زن: خوبی!؟

مرد ارام با چشمانی کمی خیس و صدایی لرزان زمزمه کرد : خیلی دلم برات تنگ شده بود! کجا بودی اینهمه وقت!؟

زن: دیوونه! راستی بچه ها که خوابیدن اگه خواستی بریم دور خونه و محله یه قدمی مثل قدیما بزنیم هوا خیلی عالیه. (با صدای خیلی آرام) شاید هم یه دودی باهات زدم. خدا رو چه دیدی!

-         مرد: دود!؟ اما من که ....

-         زن با خنده ای شیطنت آمیز: عزیزمممم!؟ واقعا پشت کتابها خیلی جای مناسبی برای پنهان کردن سیگارهات نیست، اونهم پشت چه کتابی! زمین انسانها! بدنِ اون دوسنت اگزوپری در گور لرزید! پس به ساینس پسرک برس زودتر.

دستهای سفید و قشنگش رو آرام قاپیدم و لبهام رو آروم گذاشتم پشت دستهاش. اونهم ضربه خیلی ملایمی به گونه ام زد. این ضربه خیلی برام اشنا بود. لبخندی زد و برگشت پیش دخترک که تمام این رویداد رو با شیطنت در حالیکه مدادی در گوشه دهانش داشت تماشا میکرد.

-         دکتر: خوب ادامه بده. اون گشت و گذار شبانه به کجا ختم شد؟

-         درست یادم نیست. صحبت زیادی ردوبدل نشد بین مون. خاطرم هست دست دور بازوم انداخته بود و گاهی سرش رو به شونه ام تکیه میداد. خاطرم هست لحظاتی روی نیمکتی نشسته بودیم. اروم بهم گفت: چه بوی چمن دلپذیری میاد! حس میکنی؟ مخصوصا وقتی با عطرشب بوها مخلوط میشه محشر میشه. خوبیش اینه دیگه وقتی بوی چمن تازه در هوای شب بهت میخوره دیگه دلشوره به دلت نمیندازه مگه نه؟ چون میتونی بچسبی به من و بقول لئوناردکوهن صورت خسته ات رو توی موهام بپوشونی، و همه اضطرابهات از بین بره! مگه نه؟! اگه هم اندوه و ترسی سراغت اومد میتونی محکم بغلم کنی، تا همه چیز دوباره رنگ ارامش و قرار بگیره.

دقایقی بعد ارام در گوشم گفت بریم خونه عزیزم. بچه ها تنها هستن. شاید بیدار شن و بترسن. تمام مسیر رو از جهت دیگه ای قدم زنان برگشتیم تا به در خونه رسیدیم.

-         دکتر: چی شد وارد خونه شدی دوباره؟

-         گمون نمیکنم. اون زن کلید رو چرخوند و در حالیکه در آستانه در بود متوجه شد من هنوز در پشت درگاهی ایستادم، رو به من چرخید. تمام تصویر مقابلم شروع به کمرنگ شدن کرد. بتدریج صداها محو میشدند. نورها هم به همین نحو. صدای پارس کردن سگی از باغچه همسایه و پشت فنس ها به گوش میرسید. زن گویی همه دنیای ذهنم رو میدید. با نگاهی نگران در ذهنم گفت: نه! نرو! بیا تو! خواهش میکنم! صدای زن کمرنگتر شد. آخرین جمله ای که در پس ذهنم شنیدم انگار چیزی بود شبیه این: بیا پیدامون کن لطفاً! بیا پیش من، بمون.....

دیگه چیز زیادی بخاطر ندارم دکتر.

-         دکتر: برای امروز کافیه دوست من. فکر میکنم داره اتفاقهایی میوفته. خبری از کاروان که نشده هنوز؟

-         مرد: نه. فعلا مدتهاست خبری نیست. اما...

-         دکتر: اما چی؟

-         هیچی. تا دفعه دیگه خدا نگهدار. 


** دوستان عزیز طبق معمول در صورت عدم امکان نظردهی میتونید به همین آدرس در بلاگفا مراجعه کنید**


/ 0 نظر / 93 بازدید