رویاهای بیداری 2

خرداد ماه 1396

مرد بی صدا روی مبل دسته دار نشسته بود و در حالیکه دکتر در حال مرتب کردن یادداشت هایش بود به جای تابلو "ناهار قایقرانان" که حالا با تابلو جدیدی پر شده بود خیره بود. نسخه کپی شده نه چندان مرغوبی بود از "اتاق خواب" ونگوگ. گوشه قاب کج بود و مرد به صرافت این افتاده بود تا قاب را میزان کند.

-          میبینم که به ونگوگ علاقمند شدید. میدونی دکتر عده ای اون رو امپرسیونیست و عده ای اکسپرسیونیست معرفی میکنن در حالیکه بنظر من این دسته بندی ها مسخره است.

-          این یکی رو دیگه میشناسم برخلاف قبلی، ونگوگ رو میگم. البته شنیدم ماجرای بریدن گوش خودش چرند بوده.میگن گوشش رو بریده هدیه داده به یه دختری. حتما هم دختره از ترس فرار کرده. 

دکتر در حال اشاره به تابلو:

-          ولش کن، از اول هم کج بود و راست نشد.

-          نمیتونم چیز نامرتب و کج و کوله رو تحمل کنم. انسجام فکرم رو بهم میزنه.

-          خوب پس گفتی ادامه داشت ماجرا!

-          ادامه شاید لفظ درستی نباشه اما جایی به پایان رسید.

-          چطور جایی بود؟

-          هوا کماکان ابری و سربی بود. بارون ریز و سبکی میزد. میخوای براتون توصیف کنم؟

-          بله حتما.

مرد در حالیکه سرتا پا زخمی و خون آلود بود در محاصره دو جنگجوی قوی هیکل بود. دستهایش را از پشت بسته بودند. در اطراف عده زیادی از سربازان همچنان غرق در پولاد دایره وار حلقه زده بودند اما صدایی از احدی برنمیخواست. فرمانده گروه در حالیکه به شمشیر خود تکیه زده بود به مرد خیره بود. سرانجام برخواست و با صدای خشن و زمختی که بیشتر به خرناس شباهت داشت غرید که:

-          ابله نادان واقعا فکر کردی میتونی مقاومت کنی؟! مگه بهت نگفتم تسلیم شو. حتما باید فریب میخوردی تا تسلیم بشی؟

-          همه یه روزی دیر یا زود میوفتن. امروز روز من بود. هر انسان آزادی راه خودش رو انتخاب میکنه. نتیجه اش با ما نیست. 

فرمانده با اشاره به فردی گفت:

-          بیاریدش!

کسی دست دحترکی باریک را گرفته بود و به میان این معرکه کشاند. دخترک گریه میکرد و میلرزید. با دیدن مرد میخواست به سمتش برود که دو نفر دستانش را گرفتند و ممانعت کردند.

-          اینهم مبارز تو! میبینی مثل موش اب کشیده گیر افتاده! اما قرار نبود اینهمه مقاومت کنی. خیلی از افراد من رو از بین بردی و این نمیتونه بدون مجازات بمونه.

با شنیدن این حرف دخترک جیغی زد و در حالیکه گریه میکرد به لابه گفت:

-          اما شما به من قول دادید! قول دادید اگه تسلیم بشه کاریش نخواهید داشت. قول دادید!

-          اون مال وقتی بود که مقاومت نکرده بود. و با اشاره سر به افرادش دستوری ضمنی داد.

مرد تازه متوجه کنده درخت بزرگی شد که کمی نزدیک بین آنها قرار داشت. و از گوشه آن خونابه روان بود. دو نفر مرد را کشان کشان بسمت کنده بردند و با لگدی او را روی زانو نشاندند.

مرد با اشاره به دخترک فریاد زد چشماتو ببند. همهمه ای در جمع افتاده بود. دخترک که تازه متوجه آنچه در حال رخ دادن بود شده بود جیغی بلند کشید و خود را بسمت مرد پرتاب کرد اما کسی او را از کمر گرفته و میکشید. دخترک از کمر دوتا شده بود و مدام فریاد میزد :

-          تو رو خدا! شما رو به خدا! نه! این کار رو نکنید! تقصیر من بود.

-          چشمات رو ببند. نمیخوام این صحنه رو ببینی. روتو برگردون.

دکتر: این دختره کی بود؟ میشناختیش؟

مرد: نمیدونم. نه. اما چهره اش برام اشنا بود. اصلا متوجه نبودم اینهمه زاری اش برای چی بود. گمونم احساس گناه میکرد.

دکتر: خوب داشت برای از دست دادن تو اینهمه ضجه میزد لابد.

مرد: نه. حس میکردم بیشتر بخاطر خودش ضجه میزد.

خوب ادامه بده.

فرمانده خطاب به دخترک گفت: توصیه میکنم حرفش رو گوش کن.

مرد در مقابل کنده زانو زده بود. تیغه شمشیر سنگینی روی گردنش نهاده شد. سردی فولاد تمام تنش را به رعشه انداخت. مرد شروع به خواندن این شعر کرد:

Once more into the fray

Into the last good fight I’ll ever know

Live and die on this day

Live and die on this day

صدای دخترک بتدریج گنگ و کمرنگ میشد تا اینکه در تاریکی فرو رفت.

-          بعد چی شد؟ از خواب پریدی؟

-          نه. همچنان تاریکی وجودم رو گرفته بود و سکون محض بود. مدتها طول کشید تا از خواب بیدار شدم.

برای امروز کافیه. داروهایی که بهت داده بودم دفعه قبل رو دیگه ادامه نده.

گمونم بزودی باز ببینمت. 

/ 1 نظر / 56 بازدید
سمیرا

سلام. بله قربان تمام این نمونه پست ها را خوانده ام و همچنان بسیار دوست دارم[پلک] لذت وبلاگ خوانی هیچوقت برای من با مدیاهای دیگه جایگزین نشد "برای امروز کافیه. داروهایی که بهت داده بودم دفعه قبل رو دیگه ادامه نده..."