دارم میرم

 

دارم از زندگیت میرم بیرون! دیگه نمیکشم. زندگی به اندازه کافی سخت هست، من می خواستم برای هم زندگی رو روان تر کنیم نه سخت تر. دیگه نمیتونم برای هرکار کرده و نکرده ای بشینم به عذرخواهی. حتی برای کارهایی که خودت با خودت میکنی. برای لوس بازیهات که میدونی چقدر دوسشون داشتم. دلم می خواست بشینم پای غرغر های قشنگت و تو لوس بشی و من قربون صدقت  برم تا باز مهربون بشی. ولی دیگه نمیتونم. هرچیزی که از اندازه بگذره دیگه غیرقابل تحمل میشه.
دقت کردی اکثر اوقات نتونستیم یه بحث یا اختلاف نظر رو مثل دوتا آدم بالغ حل و فصل کنیم. یا بحث رو عوض میکردی یا کار به قهر کردن تو منجر میشد. تفاوت دیدگاه من رو نپذیرفتی و اجازه ندادی باهات راحت از همه چیز صحبت کنم. میدونی این سرنوشتی هست که گمون میکنم در انتظار آدمهای بعدی زندگیت هم خواهد بود. اونها رو هم در تنگنا خواهی گذاشت. اونقدر که به دروغ گویی متوسل بشن مبادا تورو برنجونن. دقت کردی چندماه اخیر فقط من به تو زنگ زدم. آخر شبها من حال تو رو پرسیدم. تمام تلاشم رو کردم تا بتونی شرایط جدیدت رو بهتر تحمل کنی. غریبی نکنی. حالا که دوستات پیشت نیستن جای همشون رو تنهایی برات پر کنم. روزهایی که مادرت نبود و شدیدا دلتنگ بودی، اونقدر بهت محبت کنم که جای خالیش رو حس نکنی. ولی انگار عادت داری همیشه کسایی رو که دوستت دارن ازار بدی.
عقب تر برمیگردم. چیزی که هیچوقت ندیدم این بود که تفاوتهای من رو با بقیه ببینی. و گاهی و فقط گاهی نکات مثبت در من رو ذکر کنی. همونطور که نکات منفی رو ذکر میکردی.

خودت میدونستی مرتب ورزش میکنم. اما هیچوقت راجع به بدنم که معمولا همیشه در فرم مناسب و ورزیده بود چیزی نگفتی. گاهی فکر میکنم حتی اگه نیم متر هم شکم داشتم برات فرقی نمیکرد. کمالات و مهارتهای زیادی در این سالها کسب کردم در حد توان و استعداد محدود خودم که غریبه و آشنا رو وادار به تحسین میکرد. ولی دلم همیشه می خواست تو هم یکبار دهان باز کنی و چیزی بگی. حتی دروغ. که بهم افتخار میکنی. که بدونم دیده میشم.
میدونی وقتها یی میشد که وضع مالی ام خیلی بد میشد. طوری که مجبور میشدم پول دستی قرض بگیرم! و تو هم میدونستی. یکبار هم نپرسیدی این رستوران گرونه یا ارزونه؟ و داری یا نه؟ یا تو که جیب ات خالیه از کجا آوردی کادو خریدی؟ البته یکبار هم اون لباس ها رو نپوشیدی بخاطر من. شاید خیلی سلیقه ام خوب نبود ولی خوب تمام سعی ام رو کرده بودم. هرچند تمام این کارها وظیفه بنده و آقایون محسوب میشه ولی خوب...
دوستات رو پذیرفتم و در خونه ام پذیرایی کردم. تا شاد باشی و اون برق نشاط رو توی چشمای قشنگت ببینم. تلاش کردم پیش دوستات بتونی بهم افتخار کنی. ولی هیچوقت حاضر نشدی دوستای من رو بپذیری حتی یک بار و بدون اینکه بشناسیشون قضاوت شون کردی.
با اینکه مطمئنم حداقل یه موقعی منو دوست داشتی. اما حسرت بردم یکبار هم تو منو بغل کنی. تو ببوسی. همیشه و اکثر اوقات من تو رو در آغوش کشیدم. من برای بوسیدن ات مشتاق بودم. و تو در بهترین حالت خودت رو دراختیارم قرار میدادی و مقاومت نمیکردی. دوست داشتم یکبار هم تو دستات رو باز کنی و منو بغل کنی. یکبار هم سرم رو روی سینه ات بذاری و ببوسی و چیزی رو که در دل داری به زبون بیاری. شاید از این نظر تو سنتی تر از من بودی. خدا رو شکر مثل بعضی از مردا آدم بدبو و نفرت انگیزی نبودم.
ولی دیگه کافیه. می خوام به حساب بیام. می خوام تفاوت ام با دیگران دیده بشه. می خوام تو زندگی از جایی که هستم بالاتر برم نه درجا بزنم. و همراه زندگیم هم دستم رو بگیره و کمک کنه که با هم بالا بریم. نه اینکه ثابت بمونم. نمی خوام یه مرد عادی باشم تو زندگی کسی.مثل هزارتا آدم دیگه.
هیچکدوم از حرفهایی که زدم به معنی نفی صفات و ویژگیهای مثبت وجودت، احساسات لطیفت و زیبایی نمکین ات  نبود. خودت میدونی که ویژگی های مثبت ات رو بارها و بارها گفتم و قدردانش بودم.
حالا اما با این شرایطی که گفتم و گوشه ای بود از دغدغه هام میرم و تو رو راحت میگذارم تا به زندگی قشنگ ات بدون من ادامه بدی. یه دوست معمولی کمتر و بیشتر زیاد فرق نمیکنه. مواظب خودت باش عزیزم.

/ 37 نظر / 14 بازدید
نمایش نظرات قبلی
الی...

3..پاراگراف دومت هم تایید میکنه تو هیچ توقعی نداری. این خیلی بده. ببین بچه جان قدمهای اول باید با هم جلو برید. تو چون تند رفتی اون چیزی که در یک مقطع خاصی از رابطه نیاز است رو در وقت نامناسبی (زودتر از موعد) انجام دادی. یعنی نذاشتی رابطتون یعنی در یکی ازکامنتها نوشتی دنبال همراه هستی. خوب من منظورت را بعنوان همسر میگیرم اما تو شروع رابطت درضمن توقع در رابطه مهمه چون اگه نباشی قربانی میشی

myland

داشتم نظرات این پستو میخوندم چند جا دیدم دوستان نوشتن تو سنو سال تو/ سن پختگی/... از شما چه پنهون ما یکهو مشتاق شدیم ببینیم زادروز شما چه سالییه :-) اصلا هم من فضول نیستماااااا یک 56 دیدیم ما .حالا میخوام بدونم خداییییییش 56 را میگن تو سن و سال تو!!!!!!!! اگر هم من اشتباه کردم که هیچ :-)

گیل دختر

سلام جواد عزیز ... برام خیلی جالب بود ..ناراحتم که یکی از دوستان وبلاگیم به چنین نقطه ای رسیده و میخواد رابطه ای رو که با احساسش پیوند خورده به پایان ببره ...اما نکاتی که بهشون اشاره کردی برام جالب بود ..این که برای مردها هم جزییات چقد مهمه ...این که فقط ما خانوما نیستیم که به توجه نیاز داریم و این توجه رو تو جزئی ترین رفتارها جشستجو میکنیم و وقتی پیداش نمیکنیم غمگین میشیم و حتی دلسرد نسبت به ادامه راتبطا ..همیشه فکر میکردم آقایون خیلی به جزییات توجه ندارن ...

الی...

خوب من مدت رابطه برام مهم بود و خودم باتوجه به نوشته های قبلیت حدس زدم. اخه نوشته بودی یکی از زندگیت رفته بیرون . من با حساب سرانگشتی حدس زدم این رابطه جدید طولانی نبوده. اصلا من ازحدس زدن بدم مثل همیشه اشتباه بود. درضمن توقع داشته باش. توقع باید باشه چون مثل یه سیستم دفاعی عمل میکنه. واقعا امیدوارم بهره مند شده باشی ولی با نوشته هات فهمیدم چقدر باهم درین زمینه ها تفاهم نداریم..

الناز

کاملا با جواب منطقی که به کامنتم دادی موافقم کاملا خیلی خوب بود مرسی رفیق[لبخند]

ارغـــوان

سلام ! تبریک میگم به قدرت تصمیم گیریت ! بهترین تصمیم رو گرفتی پیروز باشی ... [گل]

ارغـــوان

وقتی آدم از آنچه آزارش میده اینطور مصمم و محکم دل بکنه و اسیر احساسات نشه عالیه !!

طلا خانم

کوچه جان به احترام تمام عشق های پاک و ناب و صادق و به احترام تمام گذشتهای از روی دوست داشتن و به احترام تو دوست عزیز و اون دل رنجیده ات بر می خیزم .از صمیم قلب هر انچه رو که ارزو کردی و خواستی ارزومندم.

ماهووو جان

ااا ... من اخر به اول خوندم ! یعنی اول پست تولد رو و بعد این یکی. خیلی جالب بود که از زبان یک مرد بخونم که چی براش جالبه و چه نیازهایی داره ... هرچند کل ماجرا غمگین بود اما خوشحالم که به همه نکات مثبتت آگاهی. اینکه می خوای دیده بشی از نظر دید زنانه من تو رو جذاب تر می کنه. جواد انتظاراتی که از طرف مقابل خواستی به جاست اما نیازمنده پختگی طرف و خواستن عمیقشه. اینو با مقایسه خود الانم با خود گذشتم گفتم.

یه دختره

من هم با پسری رابطه دارم که دقیقا اون پسر درد تورو داره.خودمم از خودم خسته شدم، من میخوام خوب باشم اما تو ابراز احساسم ضعیفم.اعتماد به نفسمو از دست دادم.میخوام رابطمونو تموم کنم تا شاید زندگی اون بهتر شه.من یه مریض روانی ام.