پاییز طلایی

مرداد ماه 1395

عصر طلایی رنگ فوق العاده ای بود اوایل پاییز. نه سوز پاییزی چندان قدرتی داشت و نه آفتاب درخشان مثل تابستان سوزان بود. همه چیز در تعادلی دلپذیر بود. تعادلی نه چندان دیرپا که میرفت تا مقدمات زمستانی زیبا و طولانی را فراهم سازد.

مرد غرق در روزنامه ای بود که در دست داشت و ساعتی بود درگیر آن، تا اینکه با صدای پرستار جوان بخود آمد:

-          استاد این کتابچه گمونم از لای روزنامه تون افتاده! در ضمن دارو تون رو هم گذاشتم روی میز لطفا میل کنید. و با چشمکی ریز اشاره کرد که تقلب هم نکنید!

-          آها. اوکی. ممنونم لوسی عزیز. چشم تقلب نمیکنم. و پوزخندی زد که شما دوتا پرستار مهربون دیگه دارید منو حسابی لوس و ننر میکنید اینجا. حتی اون مارگارت بداخم و وظیفه شناس.

و هردو خنده مختصری کردند.

مارگارت و لوسی مشغول مرتب کردن برنامه دارو و غذای ساکنان مجتمع بودند. لوسی با دیدن پرونده مرد انگار که چیزی بخاطرش آمده باشد گفت:

-          آدم عجیبیه. چند روز پیش باهم صحبت میکردیم. میدونی خیلی خوب گوش میکنه اما بزور هم نمیشه ازش نظرش رو پرسید. اغلب میگه خودت چی فکر میکنی؟ آره خلاصه ازم پرسید کسی رو داری؟ گفتم خوب آره. مدتیه با یکی هستم. خیلی رابطه مون محشر نیست اما بدم نیست. پرسید قدرتو رو میدونه؟ گفتم نمیدونم. پرسید تو چی؟ قدرش رو میدونی؟ شنیدم دوبار آروم زیر لب زمزمه کرد "آدم هیچوقت اینو نمیفهمه!"  بهم میگه موهات منو یاد کسی میندازه.

-          یاد کی؟

-          گفت یادم نمیاد.

-          اما اینم بگم اصلا آدم ملاحظه کاری نیست.

-          چطور؟

-          دیواره های قلبش مثل پوست پیاز نازک شده. غددش هم مثل مترو یه خط درمیون کار میکنن. اما مدام اوردر قهوه میده. دزدکی هم تو تراس سیگار دود میکنه. خیلی هم اخموئه.

-          اما اصلا آدم تلخی نیست. یه روز که یکم پریشون بودم و از شیفتهای پشت هم شاکی بودم بهم گفت: "ببین مهم نیست چقدر تو زندگیت سختی و آزار دیدی. اولین روزی که اونها تموم بشه درست مثل اینه که اصلا نبودند. یه روز خوب برات شروع میشه و زندگی برگه جدیدی مقابل ات میذاره که هرچی دلت میخواد توش بنویسی. اینکه چی مینویسی به خودت مربوطه، اما چیزهایی بنویس که بعدها از ننوشتنش پشیمون نباشی".

-          جالبه. راستی میدونستی راجع به مدارک پزشکیش دروغ گفته بود! شماره تلفنی هم که گذاشته به اسم یه خانمی قلابیه یا خیلی قدیمیه. کسی جواب نمیده. اصلا مال یه شهر دیگه اس. ظاهرا از چند سال پیش دیگه روند درمانش رو رها کرده.

-          واقعا؟!

-          اره. یه روز ازش علتش رو پرسیدم. جواب داد تن انسان شریفتر از اونه که اینقدر مورد آزار و اذیت قرار بگیره و مدام با سوزن سوراخ سوراخ بشه. میگفت کسی به اسم کریستین بوبن هم باهام موافقه.

-          بوبن کیه؟

-          خودمم نمیدونم.

بعدازظهر روزی در اواخر ماه سپتامبر بود. آفتاب دلفریبی بر سطح حیاط گسترده بود. مرد در لباس راحتی خود بر صندلی حصیری راحتی لمیده بود. هرازگاهی از لیوان کنار دستش جرعه ای مینوشید و کتابی را که در دست داشت برانداز میکرد. لوسی کنارش ایستاد و گفت:

-          امروز چطورید استاد؟

-          اوه توئی لوسی. من خوبم. میتونم بگم خیلی هم خوبم. عجیبه هیچوقت اینقدر خوب نبودم.

-          این کتاب چیه؟

-          راستش هنوز شروعش نکردم. باید کتاب جالبی باشه. شاید فردا شروع کنم به خوندنش. میدونی وقتی همچین آفتاب دل انگیزی میتابه روی آدم واقعا مگه میشه از چیزی هم گلایه کرد. میبینی چطور آفتاب از لابلای برگها با دل آدم بازی میکنه؟ میبینی همه اجزاء این حیاط با هم در چه هماهنگی جذابی هستن؟ حتی با این لیوان آیس تی روی میز!

لوسی با اندکی حیرت اطراف را برانداز کرد. تا بحال شاید چنین تفسیری از محیط کارش ندیده بود. سنجاب های قهوه ای با صدای جیغ شان لای شاخه ها با شادی جست و خیز میکردند. مرد ادامه داد:

-          از اون روزهای آفتابی که آدم دلش میخواد بره سفر. یه سفر طولانی عالی. یا شاید یه عشق فوق العاده سر راهش سبز بشه. این را گفت و چشمکی به لوسی زد و ادمه داد پس حواست باشه دختر جون!

-          چشم حواسم هست. راستش میخواستم یه سوال خصوصی ازتون بپرسم. اگه مایل نبودید جواب ندید. شما تا حالا عاشق شدید؟

-          عشق؟ راستش نمیدونم. هوووم میدونی لوسی عشق در دوره های مختلف زندگی آدم و بسته به سن و سال آدم یه جور خودشو نشون میده گمونم. وقتی جوونتر هستی بیشتر دنبال تملک و فتح کردن دل کسی هستی، میخوای چیزی رو ثابت کنی. وقتی سنت بالا میره بیشتر محتاجش هستی و احساس نیاز میکنی. میفهمی چی میگم؟ مثل کشتی که در دریای متلاطم افتاده، برات حکم لنگر پیدا میکنه. تعادلت رو حفظ میکنه. بهت اعتماد بنفس میده. در بدترین روزهای تنهاییت مثل فرشته نجات به فریادت میرسه و دستت رو میگیره. میدونی... زمستونای اینجا خیلی سخته.

-          اره واقعا سخته.

-          وقتی دلت با کسی گرمه. اون گرما مثل هیزمی میمونه که تمام سال برای زمستون انبار کرده بودی. تازه قدرش رو تو زمستون میفهمی. وقتی خونت سرده. وقتی میبینی از دودکش های همسایه دود و گرما بالا میره اما تو پتوی سردت رو گاز میزنی.

-          فکر کنم یخورده میفهمم چی میگید. اما من خیلی آدم مستقلی هستم میدونید، گاهی دلم میخواد هیچکس رو نبینم. کسی بهم امر و نهی نکنه.

مرد نگاه آشنایی به لوسی انداخت و ادامه داد.

-          این خیلی عالیه. اما روزایی برای آدم میرسه که دلش میخواد همه سلاح و تدبیرش رو بذاره زمین. خستگی از پاش انداخته. دلش میخواد همون آدم فضول و ازاردهنده بیاد و دستش رو بذاره پشت کمرت و با همون اخم همیشگیش بگه: نترس، نگران هیچی نباش. من پیشتم، همه چیزو باهم روبراه میکنیم. گمونم ارزش همه اینها رو داشته باشه نه؟

-          آره. این یکی رو خوب میفهمم. خیلی جذابه.

-          میدونی احساس امنیت بهت میده. نبودنش اضطراب و ناامنی میاره. میدونی اولین بار کی احساس ناامنی و اضطراب کردم؟

-          نه؟

-          وقتی خیلی بچه بودم سالها پیش و تو خیابون گم شدم. هوا تاریک میشد و من هنوز راه خونه رو پیدا نکرده بودم. فکر میکردم هیچوقت دیگه مادرم رو نخواهم دید. هنوزم بوی اون چمن تازه کنار پیاده رو و هوایی که رو به تاریکی میرفت رو میتونم حس کنم.

-          شما مردها هم که هیچوقت بزرگ نمیشید. اما جوابم رو ندادید. یعنی کسی اینطوری که گفتید تو زندگیتون نبوده؟ نمیتونم باور کنم.

-          خیلی چیزا باور نکردنیه اما حقیقت داره.

-          یعنی هیچکس تو دلتون ننشسته بود؟

-          چرا. اما قبلا کس دیگه ای گمونم توی دلش نشسته بوده. راستش.... راستش من همیشه اینقدر آدم صبوری نبودم. منم یه روزی دیگه بریدم و تصمیم گرفتم آدم بدی بشم. مثل خودشون بشم.

-          باور کردنش سخته. هیچ موفق هم شدید؟

-          نه. هیچوقت. هیچوقت برنده هیچ نبردی نشدم. همیشه دلم بهم خیانت کرد و وسط میدون جنگ تنها رهام کرد. منم تن زخمی ام رو بناچار مثل خرس ها کشیدم به گوشه غاری و برای خودم زندگی کردم تا زمستون سخت بگذره اما آروم آروم به غارم عادت کردم.

-          از اون آدمی که شاید زمانی دوستش داشتید چیزی هم یادتون مونده؟

-          بوی تنش.

-          جدی؟!

-          بله. این رو پیش هیچ مردی فاش نکن چون تکذیبش میکنن. اما ما مردها گاهی غرائزمون قویتر از عقلمونه. هر آدمی بوی خودش رو داره. وقتی برای اولین بار کسی که دوستش داری در آغوش میگیری بوش میره توی مغزت و با جانت آمیخته میشه.

-          عجب! پوووف! خوب استاد جان من باید برم فردا باز بهتون سر میزنم اگه فرصت شد.

هوا داشت رو به تاریکی میرفت، دیگر نه از سنجابها خبری بود و نه آفتاب درخشان. لوسی از دور دید که مرد هنوز روی صندلی راحتی لمیده و پتو را روی بالاتنه اش کشیده. وزش باد ملایم عصرگاهی اندک موهای روی پیشانیش رو پریشان میکرد. دستان مرد کنار صندلی آویزان بود. لوسی به ارامی نزدیک شد و طوری که گویا نمیخواست خوابش را پریشان کند آرام صدایش زد.

-          استاد! اقای غارنشین! هوا داره کم کم سرد میشه دیگه. لطفا برگردید اتاقتون. حالا فردا راجع به اون سفر هم که هوس کردید صحبت میکنیم اگه هوا آفتابی بود، و با گفتن این جمله دستش را روی دست مرد گذاشت.

دستانش سرد بود. خیلی سرد. مرد ساعتها بود که در گوشه حیاط بر صندلی راحتی به خواب خوبی رفته بود و قصد بیدار شدن نداشت. بوی چمن تازه در هوا پیچیده بود. پرستار کتاب را از زیر دستش بیرون کشید. "گفتگو با مرگ" نوشته آرتور کوئیستلر. 

/ 0 نظر / 51 بازدید