درد بیهودگی

 

مرد فرانسوی فنجان را مقابل صورتش گرفته بود. کمی به آن نگاه کرد و بعد قهوه تلخ را بطور هوسناکی سر کشید. رعشه کوچکی بر اندامش افتاد و اخمی بزرگ میان ابروان پرپشتش دوید. هوای سنگین اتاق به سختی وارد ریه هایش میشد. تمام تنش درد می کرد. دردی آشنا. به زحمت سیگاری گوشه لب گذاشت و مشتعل کرد. صدای جلز ولز دلنشینی با هرکام به گوش می رسید. دود را با صدای توامان آهی از اعماق سینه اش بیرون داد، شاید باری از دلش بیرون بریزد. از پنجره به خیابان عریض و تب گرفته نگاهی انداخت. مثل این بود که از گرما سفید شده بود و تابستان داغی را نوید می داد.

خیلی دلش می خواست ته سیگار سوزان را در مشت خود له کند و سوزش آنرا به مثابه مجازات خود پذیرا باشد. اما نه توان آنرا داشت و نه جرات. احساس گناه می کرد. حس گناه از درونش مثل دو دست پرتوان به بالا می خزید و در پیچش گلویش حلقومش را در هم می فشرد.

مرد فرانسوی به تصویر روی میز خیره مانده بود. نگاهش را که در نگاه تصویر گره خورده بود به زور کند. لباس برتن کرد و از چاردیواری خود بیرون خزید. تا خود را در اعماق تاریک و روشن شهر، خیابان ها، کوچه ها، غرق کند. پنهان کند.

/ 24 نظر / 21 بازدید
نمایش نظرات قبلی
بهار من

سلام با مطلب " سه روز زندگی " آپ شدم خوشحال میشم بیای .... منتظرت هستم

اسکارلت

هممم.... زنی "ایرانی-خلندی" فنجان قهوه تلخ به دست این متن را مطالعه نمود و او نیز اخمهایش درهم فرو رفت. ولی چون سیگاری در دسترس نبود و خیابونهای هلند مسلما خیابونهای فرانسه نبودن، نتوانست خود را در اعماق تاریک و روشن شهر، خیابان ها و کوچه ها، غرق کند. پنهان کند... [مغرور]

نگاه

[گل]

باران

سلام با یه تاخیر زیاد تولدتونو تبریک می گم همچنان امیدوارم یه روز مطالب امیدوار کننده و شاد ازتون ببینم. این یعنی آخر امیدواری نسبت به امور بعید (شوخی)

دمادم

مرد فرانسوی و قهوه ی تلخش در تلخی سرازیر کوچه ها. سپاس

نگاه

من یه کامنت دیگه اینجا داشتم زود باش پس بده[قهر]

ماشا

سلام دوست من. واتوره با ((قفس در قفس)) به روز شد. منتظر دیدار شما هستم.

نسیمه

سلام دوست عزیزم وب جالبی داری خوشحال میشم بهم سر بزنی در این ایام پربرکت التماس دعا دارم

علیرضا

متاسفانه خوشم نیومد؛...درک می کنم یه حسی داری که دوست داشتی راجع بهش بنویسی ولی مصنوعی از کار درآمده بود. شرمنده که انتقاد می کنم...