هذیانهای یک ذهن مهاجر

 

1-      چند دقیقه است که از پنجره باز طبقه هفتم دارم افق رو تماشا میکنم. چون کوهی نیست تا انتهای افق کاملا پیداست. جایی که ابرها ازش میان بیرون. یه خط آبی در انتهای غربی شهر که میرسه به رودخونه یا کانال یا هرچی که هست. درختان سرسبز و پربرگ که فقط در عرض یک هفته سبز شدند. آسمون آبی آبی و لکه های سفید ابرهای تپل و آفتاب درخشان. آسمان اونقدر نزدیک و آبیه که انگار در همون حال که داره برق میزنه میخواد بیوفته. بوی مطبوع هوای تازه و آغشته به اندکی رطوبت. کمی عجیبه. نسبت به چیزی که میبینم و میشنوم هیچ ذهنیتی پیش از این نداشتم. من عادت غریبی دارم. از اون کنشهای مغز که ازش سر درنمیارم. اغلب و برای هرکاری باید جزئیات و کلیات اونچه که باهاش قراره مواجه بشم رو در ذهنم تداعی میکنم و مرور میکنم. براش اسم هم گذاشتم: perceptual function. برای کارها روتین مثل رفتن سرکار و برگشتن و ... کار چند ثانیه بیشتر نیست. در موقعیتهای ناشناخته و خاص کمی پیچیده تر میشد. تمام سناریوهای موجود کنشها و واکنشهای افراد، آنچه که احتمال داره بگن و جوابهایی که لازمه بشنون، احتمال هرگونه رویداد غیرمنتظره و ... در ذهنم بررسی میشد و کل ماجرا یکبار مرور میشد. این کار باعث میشد ترس از موقعیتهای جدید از بین بره. و برای هر پلن یک سناریو از قبل آماده باشه. اگه این دو فیلم شرلوک هلمز رو دیده باشید تقریبا یه کاری میکرد اینجوری (البته منظورم بالا جلوه دادن هوشم نیست) حتی در مبارزه هم همین کار رو میکردم و ضربات احتمالی حریف رو تو ذهنم بازخوانی کرده و برای هرکدوم ضربه متقابل رو در نظر میگرفتم. بیچاره نمیفهمید یهو اون ضربه پای چپ از کجا بلند میشد روی صورتش(یاد بگیر الیچشمک). حالا اینهمه روضه خوندم که به اینجا برسم. هیچکدوم از چیزهایی که در این چندماه اخیر برام رخ داده از قبل در ذهنم نبود. همه چیز بطور عجیبی نو به نو پیش میاد. من با ذهنیت کاملا سفید پا به خاک کانادا گذاشتم تا دچار سرخوردگی یا قضاوت ناصحیح نشم. اما روندی که داشتم از بعد از مدیکال گسسته شد. انگار نیرویی ماورائی یهو زد روی پلن B! شاید باور نکنید اما برام مثل روز روشن بود که نه مدیکالی خواهد آمد و نه ویزایی. مطمئن بودم. حتی اون ناخوشی قبل از اومدن. انگار به یکباره یک دفتر سفید باز شد و همه چیز داره از نو در اون نوشته میشه. کمی خوف انگیزه. این یعنی هر چیزی الان امکان پذیره. رویایی از قبل انگار وجود نداشته و رویای شما همون چیزی هستش که الان انتخابش میکنی. اگه چیز زیادی متوجه نشدید مشکل از گیرنده های شما نیست. مشکل از ذهن مالیخولی منه یول

2-      ظاهرا بودا میگه برترین ارامش برای انسان رسیدن به صلحه. نه صلح با دیگران بلکه با خود. ما هم الان با هم تقریبا در صلحیم. من و این ناهنجاری رو میگم. راستش ماهها پیش، از مشکل مختصری که در سلامتیم پیش اومده بود اشاره ای کردم. و از ادامه روند درمان در اینجا. و بعد از اون دیگه چیزی نگفتم و هیچکس هم هیچوقت نپرسید که چرا. (قدردانی ویژه از myland عزیز که همون موقع در تماس تلفنی غیرمستقیم قصد کمک داشت.حواسم بودچشمک ) شاید ما همه دوستانمون رو فقط برای روزهایی می خواهیم که سلامت و سرپا هستند و لحظات خوبشون رو باما قسمت میکنن. راستش من از اون ناهنجاری هیچوقت تن سالم درنبردم و برخلاف دوره کوتاهی که ضعیف شده بود هیچوقت خوب نشد. و حالا داریم باهم زندگی میکنیم. از هشتاد کیلو رسیدم به 72. خدا رو شاکرم که بدتر از این نیست. خیلی ها با خیلی کمتر از اینها رفتن. و هیچوقت حتی یکبار،بهش شکایت نکردم که چرا. چون چرایی وجود نداره. حالا هم باهم هستیم تا روزی که خدا بخواد و بقول پزشکای اینجایی اون ژن معیوب درست شه. ببخشید یکم بهتون غر زدم.

3-      خبر خوب برای ما فوتبالدوستها اینکه کانال CBC بازیهای جام جهانی رو نشون میده و خوشبختانه ما با برزیل اختلاف ساعت چندانی نداریم. امیدوارم بازیهای ایران رو هم نشون بده.

4-      دو هفته پیش بازخوانی نمایش یک دقیقه سکوت محمد یعقوبی اینجا در سالن Segal اجرا شد که خوشبختانه تونستم برم تماشا. نمایش جالب اما حزینی بود که سرنوشت مردم ایران رو در چند دهه از قبل تا بعد از انقلاب تصویر میکرد. کار خوبی بود و باز منو برد به خلوت سالنهای نمایش تهران.

5-      سریال BIgBang Theory رو دارم تماشا میکنم. فوق العاده اس. از خنده روده بر میشید. گمونم سیزن آخرش داره پخش میشه. من فعلا سیزن 3 هستم.

6-      هفته قبل امتحان زبان TELP برگذار شد که متاسفانه فقط تونستم رتبه B بگیرم. با امتیاز 71%. فقط هشتاد تا تست گرامر داشت که در 45 دقیقه باید پاسخ داده میشد! و من هم سالها بود امتحان زبان استاندارد نداده بودم. البته این امتیاز هم مردود نیست و مشروط بحساب میاد. هیچ نمونه سوالی هم در نت ازش وجود نداشت که حداقل خودم رو آماده کنم. موقع مصاحبه خانم مسنی که باهام حرف میزد وقتی فهمید ایرانی هستم با دهن باز گفت اووه! و کلی از زیبایی و ثروت ایران و جوونهای باهوشش تعریف کرد و در حالیکه با دست منو نشون میداد گفت ایران نباید چنین منابعی رو از دست بده! فهمیدید من منبع بحساب میام. حالا چندلیتری نمیدونم خنده

7-      کلاس writing فرانسه هم در کالج vieu Montréal  شروع شده و تقریبا تمام همکلاسیهام اهل آمریکای لاتین هستن.

8-      با گرمتر شدن هوا و حضور کمرنگ گشت ارشاد در سطح مونترال بهانه خوبی بدست این دخملهای اینجا افتاده تا ما مردان بیچاره رو از راه بدر کنن. دامن و شلوارک میپوشن دووجب بالای زانو! بعضی ها هم تقریبا چیزی نمیپوشن. البته ما که نگاه نمیکنیم. اونهایی که میبینن باید نظر بدن. هرچی هم از بحث اهمیت و فلسفه زرورق دور شکلات و بقول حاج آقا کاسه روی ظرف غذا و اینها باهاشون صحبت میکنیم به خرجشون نمیره که نمیره.

9-      دوستان و همراهان عزیز. توجه توجه! این رو گذاشتم آخر بگم. کوچه از 29 جولای رسما میاد ایران و تا حدود یک ماه هم اگه عمری باشه در ایران هستم. 

/ 25 نظر / 38 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نسیرن

[گل][گل][گل][گل] [گل][گل][گل] [گل][گل] [گل]

نسرین

[گل][گل][گل][گل] 14 کردم به نیابت از 14 معصوم[لبخند]

nassim

سلام ! سفر خوش [گل] در خصوص اون مشکل مختصر هم Get better soon [گل] اگر کسي نپرسيد چرا ناراحت نشيد شايد کسي نمي خواسته به اين موضوع خيلي اشاره کنه که يه وقت خداي نکرده شما رو هم ناراحت کنه کوچه جان يا ذهنتون رو خيلي مشغولش کنه ! 100 % همه ي دوستان مجازي گاهي وقتا 100 ها برابر بهتر از دوستان حقيقي هستند ! همه ي ما ثانيه به ثانيه به يادتون هستيم ![گل]

مهدی

سلام جواد جان آقا از اون جایی که من تورو تا چند وقت دیگه میبینم، خیلی گله نمیکنم چرا آپ نمیکنی و از این حرفا. ولی به قول دوستان، ما همه دوستت داریم و دوست داریم زود به زود از اوضاع و احوالت خبر بگیریم البته میدونم سرت شلوغه، ولی خب خاطر خواه داری برادر اونها رو هم دریاب شاد و زنده باشی جواد جان

nassim

خيلي عصباني بودم !!!! دلم مي خواست يه جايي بنويسم که خودم رو تخليه کنم ! براي همين رمز دار کردم خجالت مي شيدم يه وقت کسي بخونشون ابروم بره همييين ![چشمک]

سها

سلام کوچه جان برات از ته دل روزها و شب های خوش و بی دغدغه آرزو میکنم. راستی بچه ها 6 تیر تو قیطریه گردهمایی دارن گفتم با اینکه دیگه جزو ما منتظران نیستی شاید دوست داشته باشی بیای ... خوشحال میشیم همگی از دیدنت . خوش باشی دوستم...

مهسا

خب كوچه حال كردم كه همه حسابى حالت رو چلوندن كه كوتاهى ما نبوده و احترام به حريمت بوده، مى دونم وقتى با هويت واقعى وبلاگ مى نويسى، گاهى خودسانسورى مى كنى، من كه خيلى اينجوريم. ديگه نمياى بگى ال شدم بل شدم نگرانم چى كار كنم، بده ها نه؟ حالا يه كم بگو چى شده؟ اميدوارم نگران كننده نباشه. منم٢٠ آگوست اينا مى پرم، البته فقط براى دو هفته، خيلى كمه، نه؟

جرم شناس

كوچه كجايى بابا ما منتظر تحليل فوتبال از نوع كوچه شناسى هستيم:-))

مهدی

سلام برادر جواد گل گلاب کجایی بابا؟؟ خودمونیم، توهم کم ناز نداری ها... برادر کی میای مملکت خودی؟ تلفن منو که داری. قولت یادت نره خلاصه من منتظر تلفنت از تهران هستم سفر بی خطر باشه ایشالله ایام بکام داداش

nassim

سلام ! کوچه جان کجايي ؟؟ راستي کي قرار بود بياين ؟؟؟ حساب روزا و ماه و سال از دستم پريده !!!!!!!