تابستان گرم طولانی*

همیشه شبهای تابستون رو دوست داشتم. همونقدر که عصرهای پاییزی رو. اون شبهای دم کرده. شبهایی که مردم از گرما به پارکها و زیر درختان پناه میبرن. و حشرات و شب پره ها دور چراغهای روشن فراوون هستن. بلال فروشها بلال دست مردم میدن. و زمین داغ گرماشو به هوا پس میده. بوی صمغ درختان در هوا میپیچه. شبهایی که همیشه میشه با چند قاچ هندوانه شیرین و یه لیوان شربت خنک بهتر گذروندش در همنوایی صدای پنکه و کولر.
یادم میاد خونه قدیمی مون رو. و اون شبهای گرم تابستون رو. پدرم در حیاط مینشست. مادرم براش چای و شربت خاکشیر می آورد. پدرم علاقه شدید به گل و گیاه داشت و داره. اون موقع ها خونه و حیاط پر بود از انواع گلدان و گل و گیاه. چند بوته نسبتا بزرگ گل شب بو هم داشتیم که کنار دیوار بود. و شبهای تابستون گلهاشون چنان عطر دل انگیزی پخش میکردن در فضا که آدم مست میشد. پدرم از غروب شروع میکرد به آب دادن به گلهاش و روی دیوار آجری حیاط هم آب میپاشید. آجرهای داغ خیس خورده بوی خاک مرطوب رو به فضا اضافه میکردن. آدم دیوونه میشد از این بوها. هنوز هم وقتی جایی بوی شب بو به مشامم می خوره بی اختیار می ایستم و تا اعماق ریه هام رو پر میکنم و فلاش بک میزنم به اون شبها.
مردها با پیژامه و عرق گیرلم میدادن زیر پنکه و همیشه یه پارچ آب یخ کنارشون بود. بعضی شبها روی پشت بوم می خوابیدند که اونهم عالمی بود برای خودش. خوابیدن زیر ستاره ها.
بعضی شبها که نسیم ملایمی می وزید، شاخه های درخت سیب وسط حیاط به ارامی تکون می خورد و سایه های مهتاب با خش خش روی سطح حیاط جابجا میشد. اغلب به این صدا به ارامی از خواب بیدار میشدم و از پنجره به حیاط نگاه میکردم. تکه های اسمون مهتابی ازلای شاخه های درخت سیب پیدا بود. چنان ارامشی که هیچ جای دنیا و هیچ زمانی نبود، نیست و نخواهد بود. یادمه گاهی وقتها نصفه های شب که برای دستشویی رفتن بیدار میشدم، هیچوقت مثل آدم از راهرو عبور نمیکردم بلکه از پنجره میپریدم توی حیاط (البته بی سر و صدا). و مدت کوتاهی ایستاده و اسمون رو تماشا میکردم و صدای خش خش رو گوش میکردم و تخیل ا م پرواز میکرد. گاهی برادرم هم همراهیم میکرد و اگه امن بود میرفتیم همونجا کنار باغچه و کارمون رو میکردیمزبان (خدا ما رو ببخشهخنده). گاهی از دور صدای این هواپیماهای تک موتوره میومد که اونوقت شب نمیدونم کجا میرفتن و فقط صداشون از دوردست شنید میشد. اون لحظات فکر میکردم الان یعنی خلبان داره توی اون کابین کوچک و در تنهایی به چی فکر میکنه؟ و آیا منو از اون بالا میبینه؟ البته اغلب یاد شخصیت ماتراک (همفری بوگارت) در فیلم زیبای گذر به مارسی می افتادم وقتی شبها از روی خونه خودش عبور میکرد و برای زنش نامه مینداخت پایین. و بعدش هم برمیگشتم به رختخواب. برادرم گاهی چرخی میزد و دست مینداخت دور گردنم و باز هم می خوابیدیم و میرفتیم به دوردستها. اون دورها. جایی که شاید رویاها متولد میشدن.  
خلاصه در این شبهای عزیز از هندوانه و طالبی غافل نشید.
پ ن: این شبها خوراکم شده یجور سالاد میوه که خیلی حال میده. مخلوط قطعات طالبی، موز و هلو. امتحان کنید. خوشتون میاد.

× نام فیلمی از ژاک ریوت با بازی پل نیومن.

/ 27 نظر / 15 بازدید
نمایش نظرات قبلی
بنفش

سلام - نوشته زیبایی بود - منو بیاد بچگی هام انداختید - فکر نمی کنم بچه های خودم حتی تصور چنین رویاهایی به ذهن شون خطور کنه [ناراحت]

myland

ورود منو به این کوچه خوشامد گفتی و منم این کوچه رو دوست دارم ولی آقای کوچه چرا خودت دیر به دیر میای اینجا !!!!!!!!

تنها

خیلی خاطرات شیرینی رو تعریف کردی. همین که تو این دنیای پر از زرق و برق و تجملاتی دوباره ذهنت یاد گذشته ها کرد یعنی اینکه اصالت داری و اسیر خونه های قوطی کبریتی و به ظاهر شیک امروزی نشدی......

مصی

این همون هندونه هست زدی تو گوشش تنهای می دونم نگو نه[نیشخند]

asal

نکنه قراره تا آخر تابستون این پست و این قاچ هندونه رو نظاره کنیم؟! آقا دلتنگ شدیم یه دو خطی رخ بنما!

بنفش

تولدتون مبارک!همیشه با روزهای گرم و آفتابی ولی نه سوزان [گل]

elnaz

نون و پنیر هندونه.... و نون و پنیر و شربت آبلیمو...کل تابستونا به عشق همین دوتا زنده ام ...بعد از خستگی کار واقعا می چسبه...کلی لذت بردم ازین همه دلنوشته

اشرف

سلام آنقدر مشغول هندونه خوردن شدی که یادت رفته باید بیایی و پست جدید بگذاری. به بیخبرگذاشتن دیگران عادت نکن [لبخند]

الناز

بابا دلمونو بردی با این عکس هندونه[نگران]

طلا خانم

کوچه جان حس نوستالزیک زیبائی رو در من بیدار کرد .ممنونم .ما بچه های دهه شصتی فقط ارامش رو در همین خاطرات داریم البته به غیر از کابوس های وحشتناک جنگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگ