دیگه چه خبر!

 
خوب بازم من اومدم. راستش اونقدر حرف برای گفتن هست که بهتره باشید بیایید اینجا بشینیم دور هم یه دل سیر فک بزنیم. به هرحال. دوستان جویای حال بنده شده بودن بخاطر اشاره ای که کرده بودم پست قبل. حقیقتش دوستی رو از دست دادم. و خبرش رو اینجا گرفتم. نمیدونم مدتی هست که تا خبر خوبی بهم میرسه بفاصله کمتر از 24ساعت چنان اخبار هولناکی بهم میرسه که با قطعیت زهرمارم بشه. تازه داشتم اخبار مثبتی از کار دریافت میکردم و می خواستم جایی برم برای کار صحبت کنم. صبح که رفتم سراغ ایمیل ها ببینم چه خبره. دیدم یه ایمیل از همکارم اومده که بدینوسیله درگذشت مهندس فلانی ... چشمام سیاهی رفت. باورم نمیشد. دوست و همکار چند ساله ام که قبل اومدن هم در دورهمی هامون خداحافظی کرده بودیم. باور نکردم. تا اسکن آگهی رو برام فرستادن. ظاهرا در اثر سقوط از بلندی بوده. چندباری باهم کار کرده بودیم در گذشته روی تاور کرین یا همون جرثقیلهای مرتفع. میدونم که بی احتیاطی کرده حتما. باورم نمیشه. من هم چندباری در همون شرایط بودم. چندین سال خاطرات شیرین رو با خودش برد. یادش بخیر. شب عروسیش من و یکی دیگه از بچه ها هم توی ماشین عروس بودیم. فردای اون روز هم یه عزیز دیگه ای با اخبار نه چندان دلچسبش حسابی روحیه مو خراب کرد. خلاصه. این نیز بگذرد.
-  چند وقت پیش که محرم و عاشورا و این برنامه ها بود. و من هم واقعا تصور میکردم دستم از غذای نذری و این صحبتها کوتاه خواهد بود. ولی ظاهرا امام حسین خیلی منو دوست داره. چون بطور تصادفی یه جایی پیدا کردم توی cote des neige که شبها توش مراسم برقرار بود و غذای نذری هم میدادن. خلاصه جاتون خالی خیلی خوب بود. عاشورا هم یه قیمه ای زدیم اساسی. خدا ازشون قبول کنه. واقعا احساس میکردی ایرانی فقط بدون اون جنگولک بازیها. 
-  بعدها اگه تمایل داشتید یادم بندازید که یه پست کامل راجع به فروشگاه و فرهنگ خرید و این صحبتها براتون بنویسم. 
- چند روز پیش رفته بودم فروشگاه sports experts که اسپانسر تیم کانادا در المپیک زمستانی هم هست ظاهرا. اونجا برندهای خفن و کمتر شناخته شده ای هستن مثل Colombia ,Atmosphere ,salamon,... خیلی هم وسیعه. خلاصه رفته بودم وسایل اسکی و لباسهاشون رو ببینم که چه خبره. خلاصه بعد از کلی جستجو یه جفت بوت که تو حراج بود و یه کاور base layer خریدم. بعد از حساب و کتاب و خروج از فروشگاه. هی دیدم خدا چرا کمتر از چیزی شد که فکر میکردم. خلاصه دیدم بعله خانم زیبای صندوقدار روی قیمت آف خورده به اشتباه مجددا آف زده. خلاصه ما هم در کشاکش ای برم بگم یا نرم و اینها. بالاخره شیطون رو لعنت کردم و رفتم و بهشون گفتم. حالا مگه دختره زیر بار میرفت. بهش که توضیح دادم تازه دوزاریش افتاد و سه نفری بالاخره درستش کردن و بنده مجبور شدم باز یه مبلغی بپردازم. البته سوپروایزرشون اومد و بعد کلی تشکر گفت به موسیو 10 دلار باز تخفیف بدید! دختره هم با چشمانی زار ازم تشکر میکرد. منم این شکلی بودمقلب .  
- راستی یادم رفت بگم. چند روز پیش کنسرت فرامرز اصلانی و بابک امینی بود اینجا. جای همتون خالی. خیلی خوب بود. ماشالا فرامرز توی این سن و سال هم هنوز خیلی پرانرژی و جالبه. بقیه گروه همه خارجی بودن و یه نوازنده سازهای بادی هم بود که کارش عالی بود. من خیلی صدای فلوت و ساکسفون رو دوست دارم. و چون ترانه ها ریمیکس شده بود با صدای فلوت و ساکسفون محشر بود. آخر برنامه هم طبق معمول اگه یه روز بری سفر بود که دوبار اجرا کرد. چندتا دوست ایرانی رو هم توی سالن دیدم. 
- در مورد آب و هوا و سرما هم که حتما سوال خیلی ها باید باشه. پریشب اولین برف درست و حسابی مونترال اومد و نشست. هوا هم طی روز و شب حدود -7 تا -12 نوسان میکنه که بسته به باد ممکنه احساس دمای کمتر هم بکنید. یه چیزی که شاید هم بدونید. اینجا دونوع هوا اعلام میشه. چون میدونید که باد دما رو میتونه تا ده درجه پایینتر هم ببره. پس میگن هوا -7 درجه feeling -17  ولی اسمش ترسناکتره. والا من تو هوای -20 بیرون بودم اتفاقا و لباس مناسب هم خوب تنم بود ولی واقعا فکر میکردم خیلی باید سردتر باشه. البته خوب شب دراز است و قلندر بیدار. 
- چند شب پیش هم اولین سینمامو رفتم. رفتم فیلم Hunger game, catching the fire. سالن نمایش تفاوت خاصی با سالنهای خوب تهران نداشت. جالب بود که برای خرید بلیط ماشین هم بود. و صندلی ها هم شماره نداشت. خلاصه هرکی هرکی بود. نصف سالن هم دختر و پسر تینیجر بودن که سالن رو روی سرشون گذاشته بودن. بطوریکه کنترلچی اومد و گفت اگه ادامه بدید با اردنگی میندازمتون بیرون. بعد همشون ساکت شدن. وااای صحنه های ماچ و بوس این دخترها جیغ میزدن بیجنبه ها. این پسر بغل دستیم هم مثل بقیه ملت یه پارچ بزرگ کوکا دستش بود با یه جعبه پاپ کورن. اونقدر صدای این یخها رو درآورد و هورت کشید که آخر سر آروم بازوش رو گرفتم و کنار گوشش گفتم Could you please stop it!  بنده خدا زهرترک شد و کلا خفه شد دیگه. برای عید هم کلی فیلم تبلیغ میکنه که می خوام اگه شد برم و سینمای imax رو هم تجربه کنم. 
- یکمی هم حرف حساب بزنیم. راستش با تعدادی ازدوستانی که اینجا هستند اعم از بلاگر و غیربلاگر و قدیمی و اخیر و اینها تونستم تماس و ارتباط بگیرم. از قضا سه نفرشون هم توی همین ساختمون من زندگی میکنن. خوب تعداد زیادی هم ایرانی در محله و سطح شهر دیدم. گمونم الان یکمی زود باشه که بخوام راجع به کلیت ایرانیها صحبت بکنم. ولی خوب رفتارهای جالب هم کم ندیدم. یکی از دوستانی که هست خیلی بهم لطف داشته. علیرغم اینکه کار و تحصیل میکنه خونش دعوتم کرد. برام دنبال کار گشت. با اینکه عمر دوستی ما در ایران 2ترم زبان بود. دوست دیگری هم خیلی راهنماییهای شفاهی مفیدی رو بی دریغ دراختیارم گذاشت. در کنار اونها بودن کسایی که مثلا میگفتی عه! ما همسایه ایم! من واحد فلانم شما کجایی؟ من هم طبقه فلانم! میگیرید؟ طرف جرات نمیکرد بگه کدوم واحد زندگی میکنه حتی! یا بعضی از خانمها. نمیدونم شاید هم ملاحظاتی هست که من هنوز ازش بیخبرم. هنوز به خونه آدم مجرد به شکل مکان (با عرض معذرت) نگاه میکنن شاید. به طرف خیلی احترام میکنی و میگی تشریف بیارید یه قهوه در خدمتت باشیم و از راهنمایی هات استفاده کنیم یا بالاخره از این چندساله گپی بزنیم. چنان معذب میشه که یعنی بیا و ببین. یکی رو از دوره دانشگاه میشناختم. بعد از چند روز که پیغام گذاشتم تازه تماس گرفته و اونقدر رسمی و با اکراه حرف میزنه که نمیدونی واقعا چی بگی. البته تقصیری هم ندارن شاید. باید جای اونها باشی تا شرایط رو درک کنی. اینجا اخبار خاله زنکی ظاهرا خیلی زود پخش میشه و ممکنه خوب حرف دربیارن. اما مگه ما اینجا زندگی نمیکنیم که از این مزخرفات و خاله زنک بازیها دور باشیم. 
دیدید تو این فیلمهای تخیلی طرف میتونه ارواح رو تو خیابون ببینه و بقیه نمیتونن. بعضی از دخترای ایرانی توی اتوبوس که میبیننت دقیقا همون جوریه. انگار میگن آه یه روح جدید! و بعد هم زیرچشمی با نوعی کنجکاوی و تعجب نگاهت میکنن انگار دارن یه تیرکس ماقبل عصر یخبندان رو ارزیابی میکنن. 
یه فروشگاهی رفته بودم که بورس لوازم اسکی و اینهاست. فروشنده داشت با اون لهجه کبکی خاص خودش مثل فرفره توضیح میداد. لامروت جوری حرف میزد انگار مطمئن بود که من یا پدرم فرانسوی بوده یا مادرم کبکی! در این حین دوتا جوون اومدن و اونها هم سوال پرسیدن. از وجناتشون مشخص بود که ایرانی و دانشجو هستن. و اونها هم متوجه شده بودن که من قطعا ایرانی هستم. بیچاره ها از ترس اینکه من یه موقع باهاشون ابراز آشنایی نکنم جلوی من باهمدیگه هم فرانسه حرف میزدن. دهنشون کف کرد اینقدر سعی کردن با لهجه غلیظ باهم فرانسه حرف بزنن. شاید هم دلیلش خود ما هستیم. که تا یکی ازمون یه سوال میپرسه و جواب میدیم بعدش سوال دوم از مسائل خصوصی زندگی پرسیده میشه. 
همه اینها که گفتم مقداریش برای فان بود و کمی هم برای اینکه بگم. اگه با رفتارهای عجیب دوستان قدیمی تون اینجا مواجه شدید تعجب نکنید. البته خوب بچه های مهاجر خیلی گرفتار درس و کار و این حرفا هستن و کمی هم شاید بهشون حق داد. این قضیه در مورد دوستانی که باهم از ایران خارج شده و اینجا جاگیر میشن مسلما کمتره. ولی من خوب چون تنها اومدم اینطوری شد. و خوب انتظارم از اینکه شاید بشه یه کامیونیتی خیلی کوچولو از دوستان اینجا داشت که صرفنظر از مسائل مادی و خیلی بی تکلف و ساده گاهی دور هم باشیم و از غربتمون کاسته بشه شکست خورد. ظاهرا هیچکس وقت نداره. 
- اینجا جا برای گشتن زیاد بود و شهرهای اطراف هم شنیدم خیلی قشنگ هستن. مکانهای تفریحی و کافه و رستوران و .... در مرکز شهر زیاده. با اینکه زمستونه تقریبا بازهم گاهی رویدادهای فرهنگی تفریحی در سطح شهر برگذار میشه. فیلم هست، کنسرت هست، و خیلی چیزهای دیگه که من هنوز ازش خبر ندارم. اما همه اینها میدونید چی می خواد؟ درسته اول پول. (البته رویداد مجانی هم کم نیست اینجا) ولی مهمتر از اون حال می خواد و پایه. یه دوره ای بود قدیما تنهایی خیلی کارها میکردم. حتی کافه هم میرفتم. اما الان نوچ. پایه که نداشته باشی حوصله هیچکدوم از این چیزها رو نداری. بهترین فیلمهای دنیا هم روی پرده سینما باشه باید به زور کلنگ بلند شی بری.
- بذارید یه حقیقت دیگه رو براتون فاش کنم. یه لطفی به خودتون بکنید. و تکلیف تون رو با خودتون در تمامی زمینه ها روشن کنید. از سایت sram برنامه های کالج ها و رشته ها رو دربیارید و اگه میتونید حتی اپلای کنید (اگه قصد درس خوندن دارید). بنظر من شما از 40 درصد سواد زبان خودتون درابتدا هم نمیتونید استفاده کنید. حالا خودتون ببینید چقدر بلد هستید و 40درصدش چقدر میشه. زیاد سخت نیست. موقعیتهای مختلف رو توی کتابهای communication مطالعه و دیالوگهاشو یاد بگیرید. بعدا شاید از جملاتی که ممکنه هرجا بشنوید براتون گفتم. بلافاصله بعد از کارهای ورودتون هم با خانم آغاسی یه وقت ملاقات بگیرید تا در مورد امور آموزشی کمکتون کنه.
- ببینید شما همون آدمی هستید که الان توی ایران داره زندگی میکنه. مسلما واکنشهای خودتون رو در مورد محرکهایی که سابقه ذهنی ازش ندارید نمیشناسید ولی سایر ویژگیهای خودتون رو میشناسید. ببینید یکی اگه مثل من انسان اندوهگینی باشه، اینجا هم آدم اندوهگینی خواهد بود چون اندوه توی دلش ته نشین شده و هیچ ربطی به محیط اینجا یا حتی غربت و این مزخرفات هم نداره. 
- اگه شاد هستید اینجا هم شاد خواهید بود. اگه بیحال و بی هدف هستید شک نکنید اینجا بدتر خواهید بود. اگه مهربان هستید مهربانتر و خوش اخلاقتر. اگه فعال هستید بمب انرژی خواهید بود و الی آخر. روی خودتون کار کنید. 
باز هم برای بار چندم متذکر میشم اینها نظرات شخص منه و دامنه اعتبارش ممکنه از یک نفر هم فراتر نمیره. و لزوما در فرد دیگری ممکنه کاملا برعکس عمل کنه. 
/ 47 نظر / 31 بازدید
نمایش نظرات قبلی
تکتم

بله درسته سر همه شلوغه سر خودتون هم شلوغ شده گرفتار شدید ولی از قدیم گفتن ادمی را با ادمی خوش است وبه حق که واقعا بجا گفتن.انسان موجودی اجتماعی که تمام ابعاد روحی وجسمیش در ارتباط با اجتماع رشد میکنه بیخود نیست جوامع غربی اکثرشون گرفتار افسردگیهای عمیق وبیماریهایی هستن که منشاش در نبود ونداشتن ارتباط صمیمی و گرم با خانواده اوطرافیان اعم از دوستان واشنایان هست. من میگم هر چقدر هم که تا خرخره گرفتار باشیم باز اگر حتی ماهی یکبار هم با دوست اشنا وکسانی که بهشون اعتماد داریم برامون عزیزن وبودنشون لذت بخش ارامش بخش وشادی افرینه باید اینکارو بکنیم.والا مام میشیم به مرور افسرده شبیه غربیا بدون تعارف.به نظر من هر چیزی به جای خودش باید باشه مفیده با برنامه ریزی وتفکر مثبت.جایی خوندم انسانی که حلقه ی روابط اجتماعی گسترده تری داره از نظر روانی سالم تر هستش.ادمیزاد خیلی زود کسایی رو که از نظر روحی و صفات اخلاقی به خودش شبیه باشن رو بیدا میکنه و کم کم در حلقه ی دوستان قابل اعتماد وعزیزش قرار میده.زندگی باید متعادل باشه والا قشنگیشو از دست میده.[گل]

طلا خانم

ممنون کوچه جان.ما اتاووا هستیم امدی حتما خبرمون کن .خوشحال می شیم در خدمت باشیم.اینجا خوشبختانه ازهم گریزی وجود نداره البته تا حالا.....حالا چرا دچار وجدان درد شدید؟ راستی کتابخونه عضو شدید.اقامن یه سیری می کنم تو این کتابخونه اتاووا که حد نداره.یعنی هیچ عارفی تو خانقه اینقدر که من تو کتابخونه سیر معنوی دارم پرواز نداره[زبان]اوه چی نوشتم به خدا[شرمنده] خوش و سلامت باشی

رهگذر

حلقه دوستان.... آدم سالم .... [لبخند]

آماندا

سلام.. سرت شلوغه انگار.. دیگه نیستی.. اینجا سرما و برف.. اونجا چطوره؟؟.. سرحالی؟؟.. احوال و کار روبراهه ایشالا.. مراقب خودت باش.. عجیبه ولی زیاد یادت میفتم.. شاد باشی

مژده

غیبت داری ها ا ا ا ، امیدوارم خوب باشین :)

ریحانه

من کل آرشیو رو خوندم و منتظر پست جدیدم[نیشخند]

ریحانه

والله قضیه اراده و اینا نیست چون اگه اراده داشتم که بعد از اینم چندسال تصمیم!! گرفتن برای گرفتن مدرک تافل،بالاخره خونده بودم و پذیرش هم گرفته بودم!! [چشمک] یجورایی هم سیاسی نوشته بودی هم شخصی هم احساسی و کلا همه اینا باعث شد تقریبا کل وبلاگ رو بخونم[پلک]

ریحانه

ممنون از اون جمله ای که گفتی چون واقعا درسته.آدم بعدا حسرت فرصت های از دست رفته رو میخوره رلستش انگار اعتماد بنفسم کمه چون باورم نمیشه بتونم از پسش بر بیام در صورتیکه اتفاقااستعداد زبانم خوبه[ناراحت]

گیل دختر

میدونی جواد ما شمالی ها برای اون لحظه ای که آقاهه و دختره تو فروشگاه ازت تشکر کردن و جنابعالی هم تو ابرا سیر میکردی یه اصطلاح داریم اونم اینه که " تو دلت انگاری شیرین انار می زدن " [نیشخند] ترجمه : تو دلتو اناری به شیرینی قند آب می کردن [چشمک]

گیل دختر

ببینم تو سینما های اونجا هم اکران های جداگانه صحنه های لاو توسط تماشاچی ها دارن یا نه [چشمک] متوجه منظورم که شدی ایشالا ... تو این ایران خودمون که کافیه یه بار سرتو برگردونی عقب تا فیلمهای جالب توجهی به طور جداگانه تماشا کنی [خجالت][زبان]