شبهای کابیریا

اردیبهشت ماه 1395

مرد مقابل میز بار نشسته بود و با گیلاس خالی اش بازی میکرد. جوانک بارمن سخت مشغول برق انداختن گیلاسها بود. مرد رو به او کرد و آرام گفت:

- hit me, scotch on rock.

- what kind of scotch?

- surprise me!

مرد مسنی که ریش بلند سفیدی داشت و در نزدیکی اش نسته بود سرش را به ارامی سمت او گرداند و گفت:

- smart choice!

پیرمرد: از کجا میایی؟ مال اینطرفا نیستی. 

مرد: از اونور دنیا. دوره دور. گمونم دیگه الان اونجا درست وسط روزه.

- خیلی از خونه دوری جوون! چی کشیدتت اینجا؟ برو خونه. نوشیدن دردی ازت دوا نمیکنه. و با آهی در صدایش ادامه داد: تنهایی اینجا استخوان شکنه!

- خودت اینجا چکار میکنی پیرمرد؟ نگو که نوشیدن یه ورزش انفرادیه! و پوزخندی زد.

پیرمرد :drinking alone is not actually drinking!

وادامه داد بذار حدس بزنم چه مرگته. هوووم! میخوای فراموشش کنی و نمیتونی؟ یا داری رفتنش رو برا خودت توجیه میکنی؟ کدوم؟

- همه اینها و هیچ کدوم! 

مرد با اشاره به تلفنی که در دست داشت و نشان دادن تصویر دخترکی با لبخندی به پهنای صورت به پیرمرد میگوید:

- میبینی این عکسشه! اینم اسمشه کنارش. هنوز هم گاهی توی خواب بوی تن اش رو حس میکنم. 

پیرمرد که چهره اش جدی تر از قبل شده بود: زیباست! چرا همین الان یه زنگی بهش نمیزنی لعنتی؟ 

نمیتونم. it's too fucking late! 

- چرا فکر میکنی دیر شده؟ چی جلوتو میگیره؟

- Because i'm weak! و ادامه داد: نمیتونستم هضم کنم.

- چه چیزی رو؟

- اینکه اینقدر وابسته اش باشم. از اینکه اینقدر دوستش داشتم میترسیدم. جرات نداشتم دوستش داشته باشم. تحمل اش سخت بود. میفهمی؟! داشت همه وجودم رو، همه اون چیزی که من بودم ازم میگرفت. داشتم پر میشدم ازش و این منو میترسوند. یه چیزی درست نبود. 

پیرمرد با چهره ای اندوهگین و دوخته به ته لیوانش گفت: اوهوم. گمونم میفهمم!

- اما میدونی بدترین چیز چی بود؟ اون فکر میکرد من دوستش ندارم. و مرد در این حین ته گیلاسش را بالا انداخت و یک پیمانه دیگر درخواست کرد. 

-یادم میاد. یعنی هنوز جای دستاش روی بازوهام گرمه. هنوز فشارش رو حس میکنم. وقتی با دستای کوچک و انگشتای باریکش به بازوهام چنگ زده بود. گمونم آخرین باری بود که رنگ عجیب ته چشماش رو دیدم. میفهمی چی میگم؟

پیرمرد تنها صدایی شبیه غرش از ته حنجره اش خارج کرد. 

- با صدای لرزانش میگفت: عزیزم تقصیر تو نیست من اینقدر دوستت دارم. دست خودم نیست خوب. اما تو رو هم نمیخوام اسیر خودم کنم. میخوام راحت باشی. بی اونکه متوجه بشم صورتم رو توی دستای نرمش پیدا کردم. داشت داغونم میکرد. نمیدونم چقدر طول کشید تا تونستم صورتم رو از توی دستای ویرانگرش خارج کنم. 

موهاش اون شب به طرز خوف انگیزی زیبا و اراسته بود. یه جوری، میدونی به یه سبکی که تا حالا ندیده بودم گمونم. میدونی! فقط یه زن میتونه با یه تغییر جزئی به موهاش یه دنیا زیبایی جدید درست کنه. موهاش از کناره ها رو به پایین ریخته بود اما جلو موهاش رو برده بود عقب.... 

مرد به طرز مضحکی مشغول توصیف نوع ارایش موها بود که پیرمرد انگار چیزی به خاطرش افتاده باشد گفت:

- i know damn it! and god bless them all

پیرمرد ادامه داد: گمونم این محل مکان همون رویداد عجیب بوده باشه درسته؟

- اوهوم! همه چی همین جا تموم شد. 

مرد به عقب برگشت و نگاهی به گوشه ای انداخت و باز چرخید. گویی تمام ماجرا یکبار برای همیشه داشت از مقابل چشمانش عبور میکرد و آخرین تاثیرات ان نوشیدنی آتشین بر وجودش ته نشین میشد:

دخترک- نمیفهمم چی میگی. یعنی معنی حرفات رو نمیفهمم. خوب یعنی میخوای بگی از من خسته ای؟ اینه همه منظورت؟ حداقل شجاعت داشته باش و واقعیت رو بهم بگو. دوستم نداری؟

مرد در حالیکه سرش را پایین انداخته بریده بریده سخن میگوید:

- من... من نمیتونم دوستت داشته باشم.. یعنی گمون نکنم اصلا چیزی بینمون از اول بوده ... 

دخترک با چشمانی که از خشم و اندوه سرخ شده با ناباوری به او نگاه میکند و سرش را به آرامی تکان میدهد. تنش گویی مبدل به آتش شده و چشمانش در اشک غوطه میخورد. مرد تمام جراتش را جمع کرده سرش را بالا میبرد و به لبهای لرزان دخترک نگاه میدوزد و باز با اضطراب میگوید:

- تو خیلی خوبی. فکر کنم شانسهای خیلی بهتری از من داشته باشی . نمیخوام ....

دخترک فرصت نداد جمله مرد تمام شود، کشیده ای بلند به گونه مرد نواخت .

مرد در حالیکه دستش را روی گونه داغ شده اش نهاده بود دهانش را باز میکند تا چیزی بگوید. دخترک انگشت باریکش را در در مقابل صورت مرد تکان میدهد و در حالیکه قادر به صحبت نیست اشاره به سکوت میکند و زیر لب با لرز میگوید:

- خواهش میکنم! خواهش میکنم. ادامه نده. و در حالیکه به گونه سرخ شده مرد نگاه میکند و دستش را روی دهانش گذاشته و گریه میکند به آرامی میچرخد و میرود. در چوبی را با دست دیگرش باز میکند و در دنیای آنسوی در ناپدید میشود. 

/ 0 نظر / 40 بازدید