دلتنگی های یک عصر پاییزی 2

 

پنجشنبه عصر بود. خیلی حوصله ام سر رفته بود. نه از بیکاری. اتفاقا کلی هم کار داشتم. نمیدونم از یه چیزی. دلم می خواست جای دیگه ای باشم. توی یه جمع دوستانه، یه فضای خانوادگی و گرم. یه فنجون چای یا قهوه ای، دودی چیزی و یکی دوساعت گپ و گفتگوی دوستانه. راستش من خیلی هم اهل جمعیت و شلوغی نیستم ولی خوب بعضی وقتها پیش میاد دیگه. آدم خیال میکنه یه جای دیگه عده ای هستن الان که خیلی حالشون از تو بهتره. یه جایی هست که آدما دور هم نشستن و خوشحالن و اصلا یادی از تو ندارن. یه جایی یه کسی که دوستش داری و نمی خواد حتی ریختتو ببینه نشسته و خیلی شاده و نمیدونه چقدر ممکنه دل یکی برا شنیدن صداش تنگ شده باشه. یه جایی یه کسی توی روشنایی نشسته و تو توی تاریکی. و ترس ات بیشتر میشه وقتی فکر میکنی شاید واقعا اونها هم الان در نقطه ای مثل تو ایستاده باشن.

نتیجه از قبل معلوم بود. عده ای راهشون دور بود. یکی کشیک بود. یکی مهمونی دعوت بود. البته هرکسی گرفتاری خودشو داره. ساکم رو برداشتم و راهی gym شدم تا با چیزای دیگه ای خودمو سرگرم کنم. برای شب به خودم وعده یه فیلم سینمایی دادم. کمی هم گاتا از دیروز مونده. عود هم روشن میکنم.

مرد فرانسوی سر کوچه ایستاده بود. یقه پالتوی کتانی و کوتاهش رو بالا زد تا سوزی که معلوم نیست این موقع سال از کجا پیداش شده توی گردنش نپیچه. شالش رو محکم میبنده. پیشانیش از سرما تیر میکشید. نگاهی بی حوصله به آسمون قرمز انداخت. بوی برف می اومد. دور چراغهای خیابون رو مه نسبتا غلیظی گرفته بود و چهره خیابون رو وهم انگیز و کمی روحانی می کرد. دل مرد فرانسوی یه لحظه برای کنج آشپزخونه کوچک و محقرش غنج می زنه. برای اون قهوه جوش خوب و وفادارش. برای اون مبل راحتی مندرس.

برف یه ریز میباره از سرشب. حالا چند دقیقه ای هست که مرد فرانسوی فنجان قهوه رو جلوی صورتش گرفته. با یه چشم به باریکه دودی که از میان منافذ پایه عود سوز که براش خیلی عزیزه خارج میشه نگاه میکنه. و با چشم دیگه نگاهی به عقربه های بی ریخت ساعت میندازه. چقدر ساعت دیر میگذره. حتی بچه همسایه که همیشه در حال ور زدن بود هم ساکته. انگار هیچ وقت قرار نیست صبح بشه. دایانا کرال با صدای آسمانیش داره میگه I’m crazy about you…….

پ ن1: برنامه های زندگی ام برای سی سال اول عمرم چند ساله تمام شده. هرچند برنامه ای که نبود. بیشتر جنگ بود. برای کسب حداقل ها. رسیدن از قعر به کف. حالا باید برای سی سال دوم زندگیم اگه عمری باقی باشه فکری بکنم. داشته هام برای این دهه های پیش رو کافی نیست. اگه قراره ادامه بدم باید کاری کنم.

پ ن2: دوستی نوشته بود که در حال زندگی میکند و بسیار خشنود. من اما نه در حال زندگی میکنم نه در گذشته. نه حال را میشناسم و نه در گذشته چیز دندان گیری مانده. من در زمان صفر زندگی میکنم.

پ ن3: اگه چیزی از زمان آدم و حوا تا حالا با انسان مونده باشه حتما اون سوء تفاهمه.

دلتنگیهای یک عصر پاییزی 1

/ 24 نظر / 12 بازدید
نمایش نظرات قبلی
گلی

خیلی خیلی قشنگ نوشتی .کاملا حس ناب تنهایی رو با بوی قهوه درک کردم.

تاني

دوست جان .. كلي وجدانم درد گرفت .. [ناراحت] شايد زندگي در زمان صفر هم حال و احوال خودش رو داشته باشه!! به گمانم آدم و حوا جزو آسوده ترين مردمان بودن .. شايدم همه چيز در سطح توقعات ما جريان داره .. بستگي داره اين سطح كجا باشه اونوقت بايد ديد جرياناتش تا چه اندازه زندگي ما رو تحت تاثير قرار ميده

افرا و پاییز

زمان صفر! هرچیه بهتر از گذشته و حال وآینده باید باشه! دوستی داشتم که می گفت همه تفاهم ها هم نوعی سوتفاهم هستند!

پگاه

من اهل نوشتن نیستم به خاطر قلمت بهت تبریک می گم من این لحظاتی رو که می گی با تک تک سلول های وجودم احساس کردم خیلی دردناک ولی هیچ راه حلی نداره من هر چه بیشتر به منشاش فکر می کنم کمتر می فهمم فقط خوبه که گاهی این حس توی زندگی گم می شه.

جوجو جان

دوست عزیز این دومین باریه که میام تو وبلاگت. میخواستم ازت تشکر کنم که به وبم سر زدی.اخه من تازه وبلاگم رو ساختم و تو اولین نفری بودی که بهم سر زدی.... تو وبلاگم یه تغییراتی ایجاد کردم.حتما بیا و بهم سر بزن. در ضمن اگه میشه این سری بازم نظر بده و بگو دخترب یا پسر و چند سالته؟ مر30

ماریا

نمیدونم چرا دلم گرفت واسه مرد فرانسوی [ناراحت]

ماه دیس

هرچند که این عصرهای پاییزی با همه ی اندوهی که دارند نابند و خاطره انگیز و خاطره ساز. ولی دلتنگی که از حد گذشت جز فرسودگی چیزی به جا نمی گذارد ..

رضا

سلام. من هر دفعه سر ميزنم همين يادداشت رو ميبينم. منتظرم ببينم کي دوباره يه چيز آس رو ميکني. يه چيزي که فقط تو بتوني بنويسيش. منتظرم.

سها

این زمان صفر چقدر جالب بود..