به یاد بامداد


اینک که این سطور را می نویسم سالها گذشته و بامداد به آن سوی در راه یافته است. کوتاه بود در، پس آن بهتر دید که فروتن باشد و سرانجام از منظر به نظاره رود.

گاهی با خود فکر می کنم بعضی انسانها چطور به نقطه ای می رسند که وقتی نگاهشان میکنی کلاه از سر می افتد. به جایی که خود سنگ محک میشوند. بله صحبت از احمد شاملو در میان است. از بامداد، از آیدا و از همچون کوچه ای بی انتها. صحبت از او که حتی میوه بر شاخه شد و سنگپاره در کف کودک تا بلکه از گزند خویشتن پناهی یابد. کسی که به ما آموخت که ما درد مشترکیم! پس او را و خود را فریاد کنیم.

با او شعر را یافتیم، عاشق شدیم، نالیدیم، شوریدیم، عصیان کردیم و عاقبت آرام شدیم. با صدای زنگدار و پرطنینش دانستیم که سکوت سرشار از ناگفته هاست و در این سکوت حقیقت ما نهفته است. با صدای او آنتوان دوسنت اگزوپری در بیابانی هبوط کرد تا شازده کوچولو اشک در چشمان ما آورد.

نوشته زیر را چندسال پیش در سالمرگ او نوشتم و حالا تقدیم میکنم به یاد مردی که نام این وبلاگ از کتاب او عاریت گرفته شد.


آن شب

همان شب باید کوچ می کردیم

همان شب که تابوت آخرین مرد را

از دروازه های شب گرفته به مشایعت شدیم

و آسمان پر از همهمه بوف شد

ما را چه بود

آنچه به این دیار بسته بود

وسوسه تربتی که با ما خاطره بود

از آنروز

که کوچ مردان به نظاره شدیم

این دیار را بدرود می بایست

تا نه اینسان

به سنگین سایه های کوچه ها پابست می ماندیم ما.

/ 16 نظر / 26 بازدید
نمایش نظرات قبلی
تانی

منم مثل تو و خیلی های دیگه شاملو رو دوست دارم. خصوصا این شعرشو: تمای الفاظ جهان را در اختیار داشتیم و آن نگفتیم که به کار آید چرا که تنها یک سخن یک سخن در میانه نبود آزادی [گل]

م.ایلنان

تعبیر جالبی دارد یدالله رویایی درباره‌ی شاملو که: شاملو، عمری گریست بی‌آن‌که پلک بزند. به‌اعتقاد من گویاترین و البته موجزترین تعریف و تعبیری‌است که یک شاعر از شاعری دیگر ممکن است داشته باشد.یادش گرامی

دانا

به انتظار تصویر تو این دفتر خالی تا چند ورق خواهد خورد؟ جریان باد را پذیرفتن و عشق را که خواهر مرگ است ـ و جاودانگی رازش را با تو درمیان نهاد پس به هیات گنجی درآمدی: بایسته و آز انگیز گنجی از آن دست که تملک خاک را و دیاران را از این سان دل پذیر کرده است

داداش سینا

سلام.با یه مسابقه با جایزه ویزه آپم.بدو بیا ممنون دوست من که اومدی ولی من در مورد پست قبلی دیگه نمیخوام حرف بزنم.پس بیخیالش شو.در ضمن پستت خیلی قشنگ بود

یواش

سلام جواد ممنون از لینک و جای مناسبی که براش گذاشتی !!! باور کن اون جاییه که واقعا دوسش دارم ...ولی قول بده همون جا نگهش داری ...ته دلت...

چکاوک

تا دست تو را به دست آرم از کدامین کوه می بایدم گذشت؟ تا بگذرم؟ از کدامین صحرا از کدامین دریا می بایدم گذشت؟ تا بگذرم... چه زییا سرودی کوچه ی بی انتها...زیبا...زیبا و تلخ...

سحر

آه این جماعت حقیقت را تنها در افسانه ها می جویند یا ان که حقیقت را افسانه یی بیش نمی دانند....

سحر

و اتش من در ایشان نگرفت... چرا که درباره ی آسمان سخن آخرین را گفته بودم بی ان که از اسمان نامی به زبان اورده باشم...

نارون

ممنون که سر زدی کوچه بی انتها امیدوارم مایل به تبادل لینک باشی[لبخند]

منصوره

ا صدای زنگدار و پرطنینش دانستیم که سکوت سرشار از ناگفته هاست و در این سکوت حقیقت ما نهفته است. با صدای او آنتوان دوسنت اگزوپری در بیابانی هبوط کرد تا شازده کوچولو اشک در چشمان ما آورد. فوق العاده س. . . مرسی