باز هم اکتبر

 

سلام به همه دوستان عزیز. امیدوارم فصل پاییز رنگارنگی رو شروع کرده باشید و هوا کمی بهتر شده باشه. ندید میدونم حال و هوای شروع مدارس بوده ایران و بوی مدرسه و مداد و دفتر پیچیده بوده همه جا. حداقل به خودم اینطور تلقین میکنم که باز بوی چوب تراشیده مدادها و کتابهای نو همه جا پیچیده بوده. و از همه جا صدای ترانه معروف و دوست داشتنی "همشاگردی سلام" به گوش میرسیده. ترانه ای که برای هم نسلی های من روایتگر دوره ای از بهترین سالهای کودکی بوده و هست. راستش خیلی دلم میخواد یکبار یک پست جامع و کامل در باب  درس و مدرسه و خاطرات تلخ و شیرین اون دوره بنویسم اما شاید تنبلی و یا حجم بالای مطلب که یه کتاب میطلبه باعث شده هیچوقت سمت اش نرم. یه موقعی یادم بندازید شاید این کار رو کردم.

اینجا هم دیگه هوا خیلی خنگ شده و درختها دارن رنگارنگ میشن و زمین داره پر میشه از برگهای زرد و قرمز و بوی پاییز همه جا پیچیده و مونترال داره تبدیل به مداد رنگی میشه.

عمو جواد به مدرسه میرود

بله بالاخره گردونه روزگار چرخید و ما دوباره رفتیم پشت میز و نیمکت مدرسه نشستیم. درست مثل بچه ها. اما اینبار قرعه به نام یکی از بهترین دانشگاههای دنیا افتاد. با هر سختی و مرارتی بود بالاخره این ترم تونستم از دانشگاه McGill پذیرش بگیرم. هرچند از HEC Montréal هم بدون هیچ مشکلی پذیرش گرفته بودم، اما ترجیح دادم بنا به دلایلی کارم رو در دانشگاه انگلیسی زبان پی بگیرم. برای یکی مثل من که سالها از درس و دانشگاه دور بوده کمی زمان میبره تا بتونم خودم رو با حال و هوای درس خوندن اونهم به زبانی غیر از زبان مادری انطباق بدم. اما به اون سختی که فکر میکردم هم نیست. فقط یکم مشق زیاد میدن بطوری که مجبور شدم یه پرینتر بگیرم که بتونم راحتتر کارهامو برای کلاس پرینت کنم. و البته بنا به رشته تحصیلیم در دانشگاه و تجربه نسبتا طولانی در صنعت در بعضی زمینه ها درک راحتتری نسبت به بعضی دروس دارم خوشبختانه.

قبل از شروع کلاسها مثل بچه ها رفتم و کمی خرت و پرت برای خودم گرفتم از جمله یه فلاسک و قمقمه نو و خیلی قشنگ گرفتم. یه کیف دوشی خوشگل هم دیده بودم که بنابه مصالح اقتصادی فعلا خریدش رو موکول کردم به ترم بعد ایشالا.

تو فکر یک سقفم

آخر این ماه قرارداد خانه فعلی به اتمام میرسه و از اونجا که قصد تمدیدش رو نداشتم مدتی هستش که دنبال یه جای جدید و در واقع دنبال این هستم که مدتی برم و با فرد یا افرادی همخونه بشم. یکی از دلایلش هم البته مسائل مالی هستش. باید یه مقدار وضعیت مالی رو بیشتر مدیریت کنم. یه چند جایی هم مد نظرم بود اما فعلا که نشده. مثلا یه آقای ایرانی بود که بامبول درآورد. خانمهای ایرانی هم که خوب کلا وحشت دارن و معمولا از این کارها نمیکنن. هرچند از نظر من مردها همیشه همخونه های بهتر و حتی دوست بهتری برای خانمها هستن. اما خودم بدم نمیاد با دیگر ملیتها کمی محشور باشم. اینطوری هم زبان آدم بهتر میشه و هم دوستان بهتری پیدا میکنه. در این مدت یکسال اخیر خیلی نتایج مثبتی از مراوده با هموطنان عزیز و حتی دوستان سابق نگرفتم. شاید مقداری هم مقصر خودم باشم. کمی هم در این زمینه شانس باید یاری کنه. من متاسفانه هیچ دوست قدیمی یا فامیل دور و نزدیکی که ساکن این شهر باشه و بخواد کمک حالم باشه، راهنماییم کنه نداشتم. به هرحال خدا کریمه. دوستانی هم که متاهل هستند خوب معمولا با افراد مجرد بویژه آقایون حشر و نشر نمیکنن مگه برای اثاث کشی ابرو

این ماه اکتبر هم که الان داره به نیمه میرسه بسیار ماه پرکار و شلوغی هست برام. بطوریکه خودم اسمش رو گذاشتم اکتبر خونین! سه چهارتا امتحان میان ترم دارم. امتحان راهنمایی رانندگی، وقت دکتر، تعیین تکلیف خونه و جابجایی و کلی کار دیگه. فعلا دست به نقد همین چهارشنبه میان ترم دارم و نشستم دارم میزنم تو سر خودم و کتاب یول

تو این مدت چندتا کتاب خوب خوندم که واقعا لذت بخش بود. مخصوصا یکیش از سالینجر نویسنده محبوبم بود. همیشه با هولدن کالفیلد قهرمان ناتور دشت اش ارتباط جالبی داشتم. اما فعلا که فرصت ندارم مطالعات ازاد داشته باشم.

متاسفانه روند کاهش وزنم هنوز ادامه داره و بدنم بمقدار زیادی تحلیل رفته. فکر کنم در زمینه درمان کمی زیاده روی کردم. باید کمی معتدل تر کار کنم. بعضی ها میگن طبیعیه. خودم هم سعی میکنم مثبت بهش نگاه کنم. اما هربار که جلوی آینه در حمام به خودم نگاه میکنم یه آه کوچیک میکشم. دیگه خیلی از اون عضلات چیزی باقی نمونده. دیدم بعضی دوستان لطف کرده و جویای احوال بودن که باز هم از لطف و توجهشون سپاسگذارم. محتاج دعای خیرتون هستم.

ختم کلام

داره کم کم یکسال میشه. یکسال پیش همین روزها. شاید دقیقاً چهار روز دیگه. پا گذاشتم به این سرزمین ناشناخته. با گامهایی لرزان و امیدوار. با دلی سنگین و سری پر از فکر. الان که گاهی غروب میزنم بیرون تا قدمی تو محله های مورد علاقه ام بزنم و هوایی بخورم، بوی پاییز به مشام میرسه و باز اضطراب و دلهره اون روزهای اول رو یادم میندازه. گاهی رطوبت خیابون و نم بارون که نمیدونم از کجا گاهی با بوی ذغال نیمسوز هم توام میشه بکل آدم رو میبره به جاده چالوس. به همه اون جاده های خیس و پراضطراب و همه اون خاطرات تلخ و شیرینی که تو حافظه خودشون انبار کردن. از همین جا میبینم که دارن بچه ها آماده میشن که زودتر شمشک و دیزین پربرف بشه و آماده اسکی.

مرد جوان از سالن همیشگی که تقریبا هر هفته توش فیلم میبینه خارج میشه. برای دیوید، پیرمرد دوست داشتنی متصدی بوفه و گیشه، دستی تکون میده. و دیوید مثل همیشه میگه see you next time. همیشه پاکتی پاپ کورن و بطری ابی بهش میده و میگه اگه پول خرد نداری باشه دفعه بعد، میشناسمت. و مرد پیاده به سمت جنوب حرکت میکنه. باد سردی توی یقه اش میپیچه. سیگاری آتش میزنه. از سر ژان تلون عبور میکنه. خنکای هوا با ارامش و تاریکی که بر ساختمونهای مجاور سایه انداخته همنوایی غریبی داره. بعد از خیابون ون هورن لحظاتی می ایسته و مثل همیشه به اون آپارتمان مورد علاقه اش که هیچوقت نفهمید چرا براش اینقدر دلنشینه نگاه میکنه. چراغ های پایگرد روشنه. همینطور به راهش ادامه میده. دیگه چیز زیادی نمونده که به کوئین مری برسه. اونجا شاید سوار اتوبوس بشه. شاید هم ادامه بده. بستگی داره صدای خشخش برگهای پاییزی زیر پاش چقدر به این کار ترغیبش کنه.

تا بعد 

/ 29 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سها

سلام کوچه جان به به می بینم که دانشجو بودن بسیار به شما برازنده ست کار خوبی کردی و خوشحالم برات دست راستت روی سر بنده واقعا که درس خوندن الان لذت بخشه . راستی دوستم ویزام اومد و با خانواده عازم تورنتو هستم در سر سیاه زمستان . خدا به خیر کنه داشتن بجه مدرسه ای باعث میشه اوایل فقط فوکوس کنی روی اون و از مشکلات دیگه غافل شی ... امیدوارم البته . در مورد دوست نماها هم که چه عرض کنم از همین الان یه تعدادی از دوستان تورنتو هستن که همش باید دعا کنم اتفاقی هم که شده نبینمشون ولی در عوض اونجادوستای خیلی خوبی هم دارم. واقعا تلاش می کنم اونجا دوباره درس بخونم به نظرم کار بسیار درستیه. انشالله دیدار در گردهمایی های دوستان خوب در مونترال و تورنتو . خوش باشی...

یاسمن

سلام.خوشحال شدم از دیدن پستت به سلامتی باشه دانشجو شدنت اونم توی اون دانشگاه.انشاله که واحدها رو عالی پاس می کنی.دست راستت هم زوی سر ما. چقدر خوب که توی این یک سل تونستی به این حوبی راهت رو پیدا کنی.من که فعلا توی این چهار ماه دارم فرانسه با لهجه شیرییین کیکی می خونم

آماندا

واقعن یه سال گذشت؟؟؟ .. تبریک میگم یه سالگیتو .. دانشگاه جدیدتو.. و بزودی ایشالا خونه جدیدتو.. و به زودی رو به بهبود میری..

آماندا

بلافاصله بعد از پیام قبلی دیدم که لینک بانیفیس رو گذاشتی.. خیییلی ممنون.. و یکهو پرشین بلاگ دوباره ادا در آورد.. این دفعه شونصدمه که پیام رو میذارم .. برم ببینم با این اینترنت حلزونی میتونم بازش کنم.. دستت ندرده دانشجو [لبخند][تایید]

مریم بانو

سلام خوبین پیام منو دیدین؟

نیلو

[ماچ]

كتايون

سلام جواد عزيز خوشحالم كه تقريبا همه چيز روبراهه فقط خيلي راجع به اين پروژه درس خوندن كنجكاو شدم. هزينه توي مك گيل خيلي بالا نيست؟

مهدی

سلام جواد جان کمرنگی برادر، اوضاع جسمیت روبراهه؟ مواظبت کن از خودت برادر، یکم بیشتر به خودت برس، شاد باشی

نیلو

انگار بدجور سرگرم درس مشقی داداش موفق باشی [ماچ]

myland

اومدم بگم چرا نمینویسی که دیدم قولشو دادی