زمستان در شهر ما

آذر ماه 1395

با سلام خدمت همه دوستان و خوانندگان عزیز. صدای ما را از مونترال کانادا میشنوید و اینجا کوچه بی انتهاست. سفر چهل روزه ام به ایران به پایان رسید مثل اغلب چیزها و من بار وبندیل به دوش گرفته و قلب سنگینم رو هم در سینه جابجا کردم و بازگشتم. پیش از هر سخنی لازم میدونم مجددا از لطف همه دوستان که برای مادرم سلامتی آرزو کرده بودن و قوت قلب دادن سپاسگذاری کنم.

از وضعیت مادر همین رو بگم که وضعیت مناسبی نداشت. اغلب چیز زیادی نمیخورد و قادر به بلعیدن نبود که البته علت روحی و روانی هم داشت. فیزیوتراپیست روی قسمت سالمتر بدنش کار میکرد و برای گفتارش هم کاردرمانی میشد. حرکت دادن و راه بردن هم که خودش فرآیند بسیار سختی بود. اغلب روزهام در منزل گذشت و چندان از خانه خارج نشدم جز معدود دفعاتی که بعضی دوستان رو دیدم. بیشتر مشغول رفع و رجوع امور خانه و کارهای مادر بودم و صدالبته خرج کردن تمام محبتهایی که سالها جمع شده و خرج نشده بود. گاه ساعتها کنارش مینشستم و در آغوشم نوازشش میکردم و مدام مثل بچه ها قربون صدقه اش میرفتم. بسیاری از شبها پا درد سراغش میامد و باید با روغن زیتون ماساژ می دادیم. این کار رو که گاهی دو سه بار تکرار میشد با حوصله انجام میدادم تا لحظه ای که خودش اشاره میکرد که خوبم و برو بخواب. غذا خوراندنش فرایندی بود که گاهی تا یکساعت زمان میبرد و اغلب هم مقدار بسیار کمی خورده میشد و باعث میشد از گلوی ما هم چیزی راحت پایین نره.

تنها اسمی که میتونست درست تلفظ کنه اسم برادر کوچکم مهران بود، شاید به علت هجی راحتتر میم. و این حسرت رو برام گذاشت که یکبار هم که شده اسمم رو صدا کنه. یکبار که خیلی ازش خواهش کردم و تمرین کردم باهاش که اسمم رو بگه خسته شد و اروم با دستش به سینه اش اشاره کرد و جمله ای کوتاه ساخت که مثل تمام اصوات این روزهاش متشکل از میم و دال بود، اما پیامش برام بدون کلام هم واضح بود: با اشاره داشت میگفت من که میدونم کی هستی عزیزم، اما نمیتونم بگم!

دوستان قدیمی رو چندباری شبها به همت خودشون تونستم ببینم. خوشبختانه طلسم گروه مجردین شکسته و جمشید بالاخره داره ازدواج میکنه. از دوستان وبلاگی هم مریم بانوی عزیز رو دیدم و شبی هم بنده رو کافه نادری برد و بالاخره برای اولین بار داخلش رو هم دیدم. هرچند خیلی ساده تراز چیزی بود که تصور میکردم. اصلا و ابدا بهش رسیدگی نمیشه، که علتش هم خیلی نباید عجیب باشه در اون نقطه از خیابان جمهوری. در این مدت پاقدم ما باعث شد تهران اولین برف و سرمای درست و حسابیش رو هم تجربه کنه.

بزودی همه این روزها هم بسرعت گذشت و موعد رفتن رسید. وقت وداع. هرچند به مادر مرتب یادآور میشدم که برخواهم گشت و باید قول بده تمرین هاش رو مرتب انجام بده تا باز هم بیام، اما وقتی بهش گفتم مامان من امشب برمیگردم، دنیام روی سرم فرود اومد. مادر که هیچوقت در این مدت اشک واقعی از چشماش نیومده بود شروع به اشک ریختن کرد و با اشاره سر و اصوات آشناش چیزی میگفت که معنیش یک چیز بود: نه! نرو. هردو در اغوش هم گریه میکردیم و بی وقفه بر سرو چشم هم بوسه میزدیم. مثل بچه ها با انگشتش عدد دو رو نشون میداد شاید به معنی اینکه دوماه دیگه برگرد یا دوروز دیگه بمون. کسی جرات نمیکرد وارد میدان بشه و من رو از این باتلاقی که داشتم داخلش فرو میرفتم خارج کنه. هرچی هم که میگفتم اگه قول بدی زود خوب بشی منم زود میام. حتی بهش میگفتم زود خوب شو بریم برام خواستگاری، اما چندان افاقه نمیکرد. تنها زنی که تو این دنیا شاید منو دوست داشت، خسته و زار در آغوشم زاری میکرد و من همچنان که تمام عشقم رو به دامنش میریختم، بی ترس و دلهره، داشتم ترکش میکردم. مادر بزودی بر خودش مسلط شد مثل همیشه و با اشاره سر بهم فهموند که برو وسایلت رو جمع کن زودتر آماده شو. هرچند بعد از رفتن من متوجه شدم باز هم مادر اعتصاب غذا کرده و لب به چیزی نمیزنه. نمیدونم رفتنم کار اشتتباهی بود؟ یا برگشتنم اشتباه تر؟ یا بالاخره ما کی از ورطه این اشتباهات خلاص میشیم؟

چند روزیه که برگشتم مونترال. شهر زیر بار برف سنگینی سفیدپوش شده. دیشب علیرغم برف سنگینی که همه جا رو پوشونده بود. برای پیاده روی که خارج شدم مسیرهای همیشگی پیاده روی باهام غریبی میکردن. آخرین بار که دیده بودمشون زیر برف نبودن. کافه Grenade میزهای فضای باز رو جمع کرده بود. موسیقی حزین درون گوشم ترغیبم میکرد که کوتاه نیام و به راه ادامه بدم. وارد خیابان باریک مورد علاقه ام شدم. مثل همیشه دوست داشتنی و رویایی بود اما دلگیر. وارد کافه شدم. دخترک جدیدی ظاهرا اونجا بود که عینک گرد بامزه ای داشت با دندونهای خرگوشی. ازش پرسیدم تازه اومدی اینجا نه؟ با اعتماد بنفس خاصی گفت نه! دوازده روزه! شوخی و شنگی خاصی در رفتارش بود. با خستگی که طراوت اون دخترک هم تازه اش نمیکرد آمریکانو رو سفارش دادم. دخترک بیکار که میشد میپرید روی کانتر مثل بچه ها و با تلفنش بازی میکرد. ساعتی بعد بیرون زدم. شهر مثل حباب شیشه ای احاطه ام کرده.

امروز برگشتم همون جایی که قبلا کار میکردم. اولین کسی که وسط سالن منو دید کاترین بود. چنان جیغی زد و گفت دیدی گفتم برمیگردی و با اون جثه بزرگش پرید تو بغلم. بعد هم گرفت منو کشون کشون برد پیش لورن یا همون ماما و گفت ببین کی اومده. خلاصه وضعیت به این شکله.

راستی شیرین عزیز که پیغام داده بودی ممنون از لطفت. بسیار شرمنده شدم که نتونستم باهات تماس بگیرم یا ببینمت. عدر تقصیر دارم.

تا دیداری بعد در همین صفحه 

 

برای حسن ختام هم چندتا عکس به اشتراک میذارم براتون. آدرس رو کپی و پیست کنید. اولی خونه است و دوتای دیگه مسیرهایی که پیاده رفتم. 

https://drive.google.com/file/d/0ByydMXhpF9C7dkhYU0VEb0pXYUk/view?usp=sharing

https://drive.google.com/open?id=0ByydMXhpF9C7Rk0zOEhvZnItNGc

https://drive.google.com/open?id=0ByydMXhpF9C7NzZYTGs3LWdka0E

/ 0 نظر / 52 بازدید