تنهایی دونده دو استقامت*

تنهایی چیزی نیست که بشه با چیزی دیگه پرش کرد. میشه حس اش رو گاهی از بین برد ولی خودش رو هیچوقت. مثل عقابی که از فراز اسمون شکارش رو انتخاب کرده. شاید شکار بتونه به اطراف بپره ولی فرار؟ ...
گاهی تنهایی رو با عزلت، گوشه گیری، غربت و خیلی هیجانات دیگه اشتباه میگیریم. یعنی ممکنه برای دوره ای دوستان زیادی اطرافمون نباشند. ممکنه چند روزی از خانواده دور باشیم. ممکنه عشقمون ما رو به سودای دیگه ای ترک کنه و اونوقت احساس تنهایی به سراغمون بیاد. یا احساس کنیم گاهی حوصله مون از دیگران سررفته و باید گوشه ای خلوت کنیم تا آشفتگی ها و پریشان گویی اندکی راحتمون بذاره. اما این همه هست و همه این نیست. دوستان جدید میتونن همیشه اضافه بشن. میشه تشکیل خانواده داد. میشه عشق دیگه ای رو تجربه کرد یا حداقل دل به محبت کس دیگه ای سپرد. اما تنهایی چیزی نیست که با هیچکدوم از اینها بشه کاریش کرد. 
برخلاف خیلی ها که عقیده دارن تنهایی یه سرنوشته بنظر من تنهایی یه زندگیه. چون از اول باماست. هیچکس تا ابد با کسی نیست و نزدیکترین افراد به ما هم نمیتونن حتی به لایه های خیلی سطحی وجود ما نفوذ کنن. 
ممکنه در دل یه مهمونی خیلی شلوغ و پرسر و صدا، در آغوش عشقتون، کنار خانواده یا هرجای دیگه وجودش رو حس کنید. اگه بخواهید میتونید انکارش کنید. اگه بخواهید میتونید ازش هیولا بسازید یا حتی باهاش پز روشنفکری بدید. ولی واقعیت به همون شکلی که هست باقی میمونه. انسان تنهاست. چرا؟ نمیدونم. شاید خدا خواسته ما فقط برای خودش باشیم. که هیچوقت با کس دیگه ای زیاد قاطی نشیم. که توی دنیای درونمون فقط حضور اون رو احساس کنیم نه چیز دیگه.گاهی فکر میکنم خدا چقدر با وجود رحمت بی انتهاش با ما بیرحمه!
ولی واقعا چرا گاهی اینقدر تنهایی ترسناک بنظر میرسه؟ شاید نصف ترس آدمها از مرگ هم بهمین علت باشه. که فکر میکنن تموم میشن و تنها میمونن. 
گاهی ممکنه از اینکه این حس به سراغت میاد میترسی. انکارش میکنی و در شلوغی جمعیت خودت رو ازش پنهان میکنی. باهاش مبارزه میکنی و فکر میکنی شکستش میدی. درها رو میبندی غافل از اینکه از پنجره میاد تو. اما وقتی خودت رو به دستش میسپاری و رها میشی در آغوشش میبینی که خیلی هم چیز خوف انگیزی نیست. یا حداقل اونقدر که فکر میکردی برات غریبه نیست. حتی بودن در کنار آدمها برات جذابتر میشه. بودن در بین اعضای خانواده. در آغوش عشق ات. یا بین دوستان صمیمی.
اونوقت پدر یا مادر پیرت رو وقتی نگاه میکنی انسانهای سالخورده ای رو میبینی که دارن به پایان نزدیک میشن و تصمیم میگیری باهاشون مهربونتر باشی و کمتر سخت بگیری. وقتی در میان دوستان ات هستی و فنجان قهوه رو بالا میبری از فراز اون انسانهای تنهایی رو میبینی که دارن اوقات شون رو به فراموش کردن اون تنهایی با لذت میگذرونن، پس صمیمانه تر لبخند میزنی و شاید پک عمیقتری به سیگارت. وقتی صبح در آغوش گرم اش بیدار شدی، موجود ظریف و دوست داشتنی میبینی که اون هم تنهاست. ولی دلش خواسته یا حداقل می خواد مسیر باقی مونده رو با تو سهیم بشه. پس از کنار گوشش بوسه کوچکی میزنی و آروم، خیلی آروم قبل از برخواستن و رفتن در آغوشش میکشی و عطرش رو بو میکنی. دیگه شاید بقول گاندولف حتی پایان هم چیز بدی نباشه!
 
* داستانی اثر آلن سیلیتو و فیلمی بهمین نام اثر تونی ریچاردسون که تلویزیون بارها قدیم نشونش داده اگه سنتون قد بده.
پ ن1: احساس میکنم شرایط در حال تغییره. خواننده های اینجا کمتر و کم حوصله تر میشن. گمونم زمینه داره آماده میشه.
پ ن2: پنجشنبه تولدم بود. همین. گفتم یه وقت لال از دنیا نرم. جشن و بریز و بپاش هم نبود.
/ 20 نظر / 31 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نینا

سلام.متن قشنگی بود.ولی من تنهایی رو دوست دارم یعنی گاهی وقتا دلم لک میزنه برای تنها بودن.به نظرم تنها بودن از بودن با خیلیا بهتره.به قول معروف از تنها باید ترسید نه از تنها.در ضمن تولدتونم خیلی مبارک باشه بهترینهارو براتون آرزو دارم.[گل][گل]

نسرین

والله تا آخرش خوندم ولی دیدم همون آغوش گرم عشق و از این حرفا می تونه تنهاییتو پر کنه[پلک]و دیگر هیچ در ضمن تولدت هم مبارک آقا چند روز قبل خبر میدن که ما هم اماده بشیم اصلا خودت دوست داری دوستان رو در حسرت بزاری بازم[پلک]

ویدا

جواد عزیز خیلی زیبا و با احساس نوشتی . خودم براین باورم که انسان به یه همراه خوب نیاز داره . کسی که درکش کنه و تنهایی اش رو باهاش قسمت کنه . تولدت مبارک پسر خوب امیدوارم که درهای خوشبختی تو این سال یکی یکی به روت باز بشن .[گل]

نیلو

نگرفتی عزیزم ماچا یه در میون نیست مثلا بغلت کردم لپ راست بعدشم لپ چپتو بوسیدم خلاقیت نداری ها حالا بیا[ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ] تازشم همه اون لشکر خودم بودم نشنیدی میگن خردادی ها چند شخصیتی هستن منم به افتخارت همه شخصیهای نهان و اشکارو به صف کردم ذوق کنن از تشکرت[نیشخند][چشمک]

maryam

سلام این روزها یه تصور یه فکر پررنگ همش تو ذهنم رژه میره و تنها اسمی که میتونم براش بزارم درک حس تنهایی ه ... همیشه دیگرانی هم هستن اما تنهایی هم همیشه حضور دارد حداقل با من که همیشه هست

گلی

تولدت مبارک جواد جان

jorm shenas

همىشه واسه بر كردن لحظات تنهاىىم ىه برنامه اىى دارم اما كاهى وقتا واقعا حضور ىك ادم كه بدونى دوستت داره و دوستش دارى ارومت مى كنه....

آماندا

عالی نوشتی. تنهایی رو دوست دارم. باعث میشه یک موجود منحصر بفرد باشیم. تولد هفته ی پیشت هم مبارک.

سحر

تولدتون مبارک[گل]