آتش بازی

 

ساعت از نیمه شب گذشته

می دانم که در بستر خود ارمیده ای

شاید گاه بگاه لبخندی میزنی

برق چشمانت آسوده اند

                                     آتش بازی پایان یافته

می بینم،

تنت را به رخ بستر می کشی

می دانم برهنگی ات را چیزی جز ملحفه های سپید نمی پوشاند

و عطر تنت در فضای سنگین اتاق می پیچد

 

اینک اما، من و تو، در فواصل دور از هم

ما در دوسوی جهانیم

من

دور، بسیار دور از تو

در دنیای خود، در خیابانهای سرد و خیس، در امتداد پیاده روها

من

در دل بیداری، بیدارتر از هر تن

در امتداد چشمان بی خواب

گامهای لرزان خود را می شمارم.

اسمان صاف شده،

شب به آرامی می گذرد

چشمان سنگین مردمان در خواب

من اما

در دل چهارراه، در مقابل چراغ خطر

به آرامش می اندیشم.

 

پ ن1: شنبه تولد وبلاگمه. بچه سه ساله شد.

 

 

/ 26 نظر / 24 بازدید
نمایش نظرات قبلی
تاني

شعر زيبايي بود .. نميدونم تو حالت نشئه‌گي بعد از سفر نوشتي يا اونا پريده و بعدش اين حاصل شده؟؟!! اما به هر حال دوران هجران خوش تر از لذت از وصاله دوست جان [عینک] تولد بچه ات هم مبارك .. اقلن يه جشني چيزي راه مينداختي جم ميشيدم دور هم خب [شوخی]

اشرف

سلام جواد جان . شعرت خیلی زیبا بود اما غمگینم کرد. آخه با وجود فاصله چه جوری می شه آرام بود. فاصله های این جهانی را شاید بتوان کوتاه کرد و به وصال رسید . اما برای رسیدن به عشقی که در خاک آرمیده است باید عمری را سپری کرد که نمی دانی چقدر است . حسرت بودنش همیشه با توست ....... کاش من هم مثل تو یا شاعر می شدم یا مجنون. شاید می توانستم احساساتم را که از درون می سوزاندم بیرون بریزم . و برای یگانه عشق همیشگی ام (مادرم ) بسرایم. بگذریم تولد سه سالگی وبلاگت مبارک. امیدوارم تولد چهارسالگی اش را با اولین سالگرد ازدواج و ورودت به کانادا جشن بگیریم . ببخشید با نوشته هایم ناراحتت کردم. اینجا که می آیم سردرددلم باز می شود انگار فقط تو هستی که می فهمی چه می گویم. نمی خواهم تلخ باشم. اما هر از گاهی بعضی چیزها تلنگری است به روح فراموشکار من و یادآوری می کند حوادث گذشته را.به هرحال آرزوی شادی همیشگی برایت دارم. [گل]

سپيده

تولدش مبارك....اميدوارم چراغ اين خونه هميشه روشن باشه...[گل]

گلی

یاد این شعر شاملو افتادم ((خورشید را گذاشته میخواهد با اتکا به ساعت شماطه دار خویش بیچاره خلق را متقاعد کند که شب از نیمه نیز برنگذشته است

تکتم

از وقتی کتاب اسکارلت رو خوندم یاد گرفتم که به بدیها وغمها فکر نکنم.فقط یه گوشه ای از ذهنم رو برای یایگانی بهشون میدم تا با صبر وگذر زمان حل بشن.لطفا شما هم شاد باشین با هر چی میتونید وفکر میکنید انرزی مثبت بهتون میده.مثل همین سفری که رفتید.اینقدرم غمگین ننویسین که اشک ما دربیاد[ناراحت]

سها

تولد وبلاگ مبارک و به امید تداوم چندین ساله..

scorpion

درود بر شما دور، بسیار دور از تو اين حكايت از صبر و تحمل دارد كه شايد ناخواسته مجبور به انجام آن هستي

تکتم

سلام.اینقدر کم کار نباشید بابا مردم از بس اومدم سر زدم همون مطلب قبلی بود!برین ای وبلاگ دوست منو بخونید حالشو ببرید.(ازمشهدالرضا تا نیوبرانزویک)[لبخند]

برای دخترم

نمیدونم این کد دار شدن پرشین بلاگ دیگه این میون چه صیغه ای بود ... ای بابا ...

برای دخترم

من اون سری که خوندم این پستتونو یه کامنت بلند بالا گذاشتم که ناکام شد [نیشخند] میدونید این پستتون و اونجایی که اسم فیلمارو آورده بودید منو ناخودآگاه یاد یه فیلم قدیمی انداخت که به شدت تو ذهنم ماندگار شده و خیلی دوسش دارم ...فیلم روح و خانوم میور ...