کتاب زمستانی

دی ماه 1395

چند هفته ای میشد که رفته بود، برای همیشه. جای خالی اش روی مبل راحتی تراس و رو به باغچه ها و درختان به چشم می آمد. پاییز کوتاه جای خود را کم کم به زمستان میداد. درختان همان معدود برگهای زرد و قرمز را هم از دست داده و برهنه و عریان در باد زمستانی میلرزیدند. اثری از جنب و جوش سنجابهای قهوه ای نبود. در لانه های خود پناه گرفته و احیانا سرگرم آذوقه اندوخته شان بودند. اتاق شماره 132 چند هفته بعد از رفتن او توسط پیرزنی غرغرو اشغال شده بود، که کمتر تمایلی داشت بر تراس خودنمایی کند. مبل راحتی او، همانجایی که همیشه از روی آن برای لوسی دست تکان میداد و مشغول مطالعه میشد زیر لایه ای از برف فرو رفته بود. از آنجایی که کسی بعد از مرگش سراغش را نگرفته بود همان اندک وسایل شخصی اش را به انبار منتقل کرده بودند تا پس از طی تشریفات معدوم کنند. اما از این میان لوسی چیزی را برای خود نگه داشته بود. چیزی را چون گنجینه ای پنهانی برداشته بود و گاهی به میانه اش سرک میکشید. کتابچه ای کوچک پر از دست نوشته های مرد با تاریخهای ضدونقیض و نامرتب و گاه رمز آلود. اولین بار آنرا وقتی یکبار از میان روزنامه اش به زمین افتاده بود دیده بود و جلد قهوه ای رنگش را به خاطر داشت. در فرصتهای استراحتی که داشت در لیوان سفالی اش آمریکانوی غلیظی میریخت و مشغول ورق زدن و خواندن خاطرات استاد میشد. هرچند اینکار خلاف مقررات بود اما او اینکار را اخلاقی میدانست و کنجکاوی اش هرگونه توجیهی را میسر میکرد.

تمام نوشته های پراکنده به دستخط استاد بود بجز شعری که از بانویی ناشناس جایی به دستخط احتمالی خودش نوشته شده بود. پر بود از جملات عاشقانه و داغ که سروده خود آن زن بوده و در انتها با حروف د.د امضا شده بود بساعت 21:35 دقیقه شب ماه فوریه.

.....تن من دشت تمنا

            تن تو ریشه درختان رها در باد.....

لوسی تک تک کلمات شعر را با ولع میخواند و با خود می اندیشید در آن شب سرد فوریه این زن که بوده که اینقدر سرشار از تمنا و پیوستگی بوده! پس چرا دیگر هیچ جای کتاب اثری از او نیست.

ورق زد و باز ورق زد. تا به اینجا رسید.

-       .... نذار برم لعنتی! ... میدونی اگه برم دیگه برنمیگردم!

مرد بی اینکه پاسخی بدهد دستهای ظریف و سفید دخترک را از یقه اش به ارامی جدا کرد.

-          اگه برم ممکنه تا آخر عمرت افسوس بخوری.

مرد: آره. گمونم همینطور باشه.

-          فایده ای هم نخواهد داشت چون من اون موقع یه جای دیگه این دنیای بی سروته هستم و حتی بهت فکر هم نخواهم کرد. مطمئن باش.

مرد: همینطوره.

دخترک در حالیکه قطرات درشت اشک روی پلکهای خمیده و زیبایش نشسته بود سرش را چرخاند تا مرد اشکهایش را نبیند. مثل اغلب زمانهایی که گریه میکرد گونه هایش سرخ شده بود. سرش را به سمت مرد گرداند و با حالتی شِکوه گونه و تمسخرآمیز گفت:

-          میدونی چیت حالم رو بهم میزنه؟ این پرفکت بودنت! این ادای روشنفکری و کامل بودنت. اینکه اینقدر خوبی حالم رو بهم میزنه. اینکه همیشه حق با توئه، حتی وقتی حق با منه بازم حق با توئه. اینکه برای هر چیزی جوابی داری و از همه چی سردرمیاری.

مرد سرش را پایین انداخته بود و پوز خندی تلخ زد.

-          اینکه همیشه پر از سورپرایزهای قشنگ هستی برای یه زن. میدونی به اون زنهای احمقی که بعدها میان توی زندگیت حسودیم میشه. اما ته دلم خوشحالم. آره خوشحالم لعنتی، چون بعد از مدتی اونقدر براشون ادای آدمهای بی نقص رو درمیاری تا از ترس خالی بودن خودشون پا بزارن به فرار. باز تنها بمونی تا بازم بشه ته یکی از همین کافه های دود گرفته پیدات کرد.

مرد ارام با همان لحن سنگین و همیشگی گفت:

-          گمون نکنم سرنوشت مردهای زندگی خودت هم بهتر باشه. مطمئنم همشون رو فراری میدی عاقبت. کارت اصلا همینه. همه اونهایی که دوستت دارن رو اونقدر آزار میدی تا از خیر اون چشمای درشت و گردت و اون گرمای لعنتی تنت بگذرن و سر به بیابون بذارن. اونقدر از ترس آزردنت دروغ بگن که آخرش از خودشون هم بدشون بیاد.

سوز و برف دوباره آغاز شده بود. دخترک نگاهی به آسمان قرمز انداخت و گفت:

-          داره برف میاد دوباره. باید دیگه برم. و ضربه آرامی به سر مرد زد. کلاهت رو بکش سرت سرمانخوره اون مغزت استاد! بیا. بغلم کن حداقل یه بار قبل رفتن آقای خجالتی. همونطوری مث قبلها فشارم بده تو بازوات.

مرد دخترک را بغل کرد و با همان تکنیک همیشگی خودش بازوانش را فشار داد.

برف تازه همه جا را سپیدپوش کرده بود. ردپایی که در تن برفهای انباشته گود شده بود بتدریج کم عمقتر میشد و محو میشد.

روزی دیگر

 در میانه نوشته های کتابچه ارام ارام ارتباط منطقی و ارتباط تاریخ ها را سعی میکرد پیدا کند. تا اینکه به این یادداشت رسید. بسیاری از تصاویری که میدید حتی در میان سطور دفتر هم نبود و در دنیای ذهن لوسی ورق میخورد و میپرخید و شکل میگرفت. حالا انگار که دنیا را از دریچه چشم استاد میدید. حالا دیگر انگار میتوانست بازی شعاع آفتاب را از لای شاخه های افرا و جیغ سنجاب ها درک کند. حالا میتوانست درک کند چطور میتوان هشت کیلومتر پیاده روی کرد و خسته نشد. خسته بود و گاهی تلخ اما تلخی را در درون نگه داشت و لبخند را برای دیگران. حالا حدس میزد در آن لحظاتی که مرد اخم عمیقی میان ابروانش می انداخت و به دوردستها خیره میشد و لبخند میزد به کجاها سفر میکرده. 

 

.... چند ماه است که در این شهر کوچک سردسیری در شمال این کار را پیدا کرده ام. درآمد خوبی دارد. و تنها حسنش همین است. شب ها دما تا بینهایت زیر صفر سقوط میکند و شهر زودتر از همیشه خاموش و خواب آلود به بستر گرم میخزد. خانه ای که گرفته ام خوب است. شومینه ای هیزمی دارد و خوشبختانه انباری هیزم خشک. هیچکس نمیداند اینجا هستم. هیچکس نمیشناسدم. تو گویی فرقی هم نمیکند. یک هفته است تب دارم، گمان میکنم بیمار شده ام. خودم اینجا را همینطور پذیرفته ام اما بدنم گویا هنوز قصد مبارزه دارد. روزها روبراه ترم و کار میکنم اما شبها تب و لرز شدیدی بسراغم می آید و در زیر لایه های پتو خیس عرق دندانهایم بهم میخورد. سه روز اخیر از رختخواب بیرون نیامده ام. چند ماه است داروهایم را نصف کرده ام. و به دکتر هم اطلاع نداده ام. دیشب در اثنای لرز و آتش تب حساب میکردم اگر بمیرم تا هفته ها کسی مطلع نمیشود. 

 

.... این هفته کریسمس بود و همه تعطیل بودند. همه جا چراغان بود و دیگران دور درخت کاج نورانی گرمای خود را به اشتراک میگذاشتند. گوشه انبار کاج کهنه ای پیدا کردم و کنار شومینه نهادم. بدون تزئین. و با طنابها و شاخ های خشک آدمک میساختم و آتش را تماشا میکردم. آه راستی قهوه روی هیزم چیز معرکه ایست. کمی بوی دود هم که میگیرد طعم تلخی وحشیانه ای میگیرد. اما باید در مصرف سیگارهایم صرفه جویی کنم، اینجا سیگار کیمیاست و در این سرما حوصله بیرون رفتن ندارم.

 

لوسی در حالی که قهوه اش را سر میکشید با خود اندیشید : پس تمام کریسمس و سال نوی آن سال یخزده مرد تک و تنها کنار آتش با هیزمها و ریسمان ها بازی میکرده. ژرفای تنهایی او تنش را لرزاند و با خود گفت نه! این غیرممکنه.

لوسی در دفتر مدیره مرکز بود.

- چیه لوسی کاری داشتی؟

خواستم بگم این دفتر ظاهرا متعلق به اون آقاییه که پرستارش بودم و هفته قبل رفت. گوشه تراس جا مونده بود. خواستم برش گردونم تا همراه بقیه اشیاء اش هرکاری لازمه باهاش بکنید.

- اوه مرسی. بدش به من.

خانم مدیر دفتر را گرفت، در حالیکه انگستان لوسی کمی مقاومت میکرد و آنرا به جعبه مقوایی که گوشه اتاق بود و به میان سایر لوازم که تعدادی قاب عکس و کتاب بود پرتاب کرد و سرگرم کارش شد. لوسی هنگام خروج از اتاق نگاهی به جعبه انداخت و زیر لب آرام گفت خداحافظ.

/ 0 نظر / 34 بازدید