کوچه ای بی انتها

روزی روزگاری وطن
نویسنده : جواد - ساعت ۱٠:۳٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳٩٦/٥/۸
 

آذر ماه 1395

با سلام خدمت همه دوستان و خوانندگان عزیزو سپاس از همه شما بخاطر کامنتهای سرشار از مهرتون و دعاهایی که نثار مادرم کردید و آرزوی سلامتی کردید. امیدوارم همیشه شاد و سلامت باشید. گفتم بعد از مدت نسبتا طولانی سکوت بیام و چیزی بنویسم. همونطور که قبلا هم گفتم در حال حاضر ایران هستم اما تا دو هفته دیگه برمیگردم کانادا. تصمیم دارم براتون از قبل از رفتنم هم بگم.

1-      همونطور که گفته بودم این مدت که هنوز نرفته بودم ایران مشغول کار در یک مرکز تولیدی بودم. درآمد خیلی بالایی نداشت اما کارش هم خیلی سنگین نبود و حکم یه survival job رو داشت. تنها نکته ای که گاهی آزاردهنده بود خنگ بازی بعضی همکاران بود و تلاشی که گاهی باید میکردم تا جوری به فرانسه بهشون مطلب رو حالی کنم که خودم هم کمتر حرص بخورم از دستشون. شاید برای بعضی در ایران کمی عجیب باشه که شاهد کار و فعالیت شدید افراد مسن، چه زن و چه مرد، در محیطهای کار باشن. افرادی که در ایران بازنشسته و از کارافتاده تلقی میشن اما اونجا در کانادا شاید روزی هشت ساعت سرپا و بدون نشستن کار میکنن. مثلا ما دوتا خانم پیر داشتیم که از صبح تا عصر پای ماشین یا در سالن مشغول بودن. در همون دوران سرگرم جستجوی کار بهتر و مرتبط به رشته ام هم بودم، اما خوب بعد از اتفاقی که برای مادرم افتاد و اینکه فکر رفتن به ایران پیش خانواده به سرم افتاد دیگه کم کم سرد شدم و دست از جستجو برداشتم. چون ساعت پروازم به ایران شب دیروقت بود همان روز پروازم هم سر کار رفتم و بعد از اتمام کار به همکارانم گفتم که امروز آخرین روز کارمه و دیگه ممکنه منو نبینید. عکس العمل ها جالب بود. همکار خنگ اهل هائیتی ام بغض کرده بود و مدام میگفت نه، واقعیت نداره! شوخی میکنی! همکار کوبایی ام ریکاردو که آدم لوطی مسلک و باحالی بود بغلم کرده بود و میگفت رفتی ایران یه دختر خوب پیدا کن و ازدواج کن بیارش اینجا پسر، دخترای ایرانی خیلی خوشگلن! یه خانم سیاه پوست پیر داشتیم به اسم لورن که حسابی هم چاق بود و آدم رو یاد شخصیت فیلم Big mama’s house مینداخت، با تعجب گفت ژواد یعنی چند هفته نیستی؟ گفتم نه مامان (بخاطر سنش مامان هم صداش میکردیم) دیگه شاید برنگردم اینجا یعنی دیگه بهم کار ندن. اشکش دراومد، گفتم خلاصه حلالمون کن اگه باهم سرکار بحث و دعوا کردیم. محکم بغلم کرد و درحالیکه اشک میریخت گفت نه ژواد تو پسر خوبی بودی، جات خالی میشه اونجا که همیشه وایمیستادی. البته ما ماجراهایی داشتیم با این ماما. گاهی که رادیوش روشن بود و موزیک پخش میشد داد میزد ژواد! یالا برقص! و ما رو سرپیری به رقص وامیداشتن  سر ناهار هم لو میداد و میگفت ژواد هروقت من ازش میخوام برام میرقصه ، بچه خوبیه! چندتا از خانمهای آفیس هم اومدن و ضمن وداع جانسوز و آرزوی سلامتی برای مادرم میگفتن برگشتی بازم حتما بیا همیجا پیش خودمون.خیلی هم بی دلیل نبود، ظرف چند هفته تمام زیروبم ماشین آلات و ایرادات فنی شون رو با اینکه فنی نیستم فهمیدم و حین توقف تولید رفعش میکردم. خلاصه عکس العملهاشون بعنوان افراد خارجی برام جالب بود. و به این ترتیب من اون کار رو ترک کردم.

2-      قبل از اومدن چندتا فعالیت فردی و هنری هم بود که میخواستم انجام بدم تا کار ناتمام نداشته باشم. اول رفتم موزه هنرهای زیبا. یه اخر هفته هم رفتم بالای تپه و پارک مونت رویال تا از مناظر زیبای پاییزی شهر مونترال پیش از رسیدن زمستون لذت ببرم. جای همتون خالی فوق العاده بود. درختای رنگارنگ و منظره شهر زیر پای شما عالیه. برای تکمیل شدن سفرم، غروب از تپه پیاده سرازیر شدم به طرف شهر، از مسیر میان بر و از دل جنگل تاریک گذشتم تا رسیدم به خیابون کت دنژ همیشه زیبا. مسیر رو به شمال رو در پیش گرفتم در حالیکه موزیک زیبا و ملایم در گوشم نواخته میشد. بر فراز تپه نوک گنبد کلیسا مه آلود میشد اما خیابان و پیاده روها در شفافیت دلپذیری غرق بودن. برگهای خشک روی چمن ها زیر پا به ارامی صدا میکردن. کافه و رستوران ها و مغازه های نقلی باز بودن و مردم پوشیده در لباسهای پاییزی در اونها در جنب و جوش. ارامش فوق العاده ای بر فضا حاکم بود و میل و اشتیاق وافری به زندگی در درونم میجوشید، حسی از زندگی که خیلی اوقات ازم دریغ شده و امید به زندگی در انتهای دلم به سختی میدرخشید و با اندوه شیرینی از تنهایی که در فضا جاری بود ترکیبی غریب میساخت.

3-      هرسال در Botanique Garden برای مدت کوتاهی رویدادی تحت عنوان باغ چینی و ژاپنی برگزار میشه که خالی از لطف نیست. ساعت شروع هم معمولا بعد از غروب آفتابه. فانوسهای چینی و ژاپنی در اشکال و فرمهای مختلف در جای جای باغ دیده میشن و در بعضی فضاهای ساخته شده به سبک دوران کهن شرق آسیا موسیقی شرقی نواخته میشه. من سه سال متوالی این رویداد رو بخاطر نداشتن پایه مناسب از دست داده بودم، اما امسال تصمیم گرفتم منتظر هیچ آدم تنبل و ازخودراضی نشم و تنهایی برم تماشا. خیلی خوب بود. بعد از بارانی که متوقف شده بود فضای باغ خیلی دل انگیز بود. مرطوب و اندکی سرد. فانوسها جذاب بودن و تجربه خوبی بود. بعدش هم دیدم که هنوز موزه حشره شناسی بازه (ساعت 10 شب) و رفتم و کلی حشره که فقط در هاچ زنبور عسل دیده بودم تماشا کردم.  با مسیرهای پیاده روی ام هم وداعی گفتم تا باز دوباره برگردم و سلامی دوباره داشته باشم. شب آخر رفتم کافه همیشگی، از قضا هم جنی اون شب بود و هم بئاتریس، دخترکان خوشرو و همیشه خندان که همیشه از ته دل بهت لبخند میزنن. آمریکانو دیکافئینه سفارش دادم با کروسان کره ای، و رفتم در فضای باز روی صندلی های حصیری برای خودم لم دادم و به فکر فرو رفتم.

و اما ایران:

الان که این سطور رو دارم مینویسم سه هفته ای میشه تهران هستم. روزهام به سختی و کندی میگذره و گاهی به ملال. معدود دوستانی رو دیدم. از دوستان وبلاگی تنها مریم ایرانی عزیز رو دیدم که اتفاقا کتابی گرانقدر هم بهم هدیه کرد. باقی روز رو معمولا در کنار مادر هستم و مشغول رتق و فتق امور. حضورم گویا تاثیری چند روزه داشت، پس از اون مادر که گویا بیشتر متوجه وخامت اوضاعش میشد دچار اضطراب و افسردگی شده بود و بیقراری میکرد. نه چیزی میخورد، حتی آب، و نه حرف میزد و نه تلاشی برای برخاستن و تکان دادن خود. اینکه چیزی نمیخورد بیشتر ازاردهنده بود. باعث میشد چیزی از گلوی آدم پایین نره. تا اینکه بالاخره با تغییر داروها و لطف خدا از دو روز پیش اندکی بلع و نوشیدنش بهتر شده و مقدار زیادی نوشیدنی و خوراکی رو میتونه میل کنه. برای تمرین و راه رفتن هم کمتر مقاومت میکنه. اما تا دلتون بخواد رومانتیک شده. مدام برا همه بوسه میفرسته. گاهی ساعتها کنارش میشینم و فقط قربان صدقه اش میرم. و او هم دست یه موهای دستم میکشه و برام بوسه میفرسته. روزهای اول خیلی تلاش کردم که جلوی گریه ام رو بگیرم. اما بالاخره یه روز که سرش روی شانه ام بودم به آرامی و بیصدا گریستم. مادر که متوجه شده بود سرم رو جلو کشید و با اخم و اشاره نهیب میزد که چرا گریه میکنی. بعد ارام نوک انگشتانش رو روی پلکهای خیسم کشید و اونها رو روی پلکها و چشمهای خودش کشید کلامی بین ما نبود اما حرکاتش بیانگر همه چیز بود. حالا تنها کلماتی که بیان میکنه زندگی، عزیزم، محمد و معدود اصوات دیگری هست بوقت احساسی شدن بیان میکنه.

وضعیت خیلی خوب نیست برام. احساس میکنم که در قفس هستم. روزهام به بطالت میگذره و بتدریج دوهوا شدن رو احساس میکنم. امیدوارم به جایی نرسم که نه پای ماندن داشته باشم و نه رفتن. باید تصمیمات جدی و منسجم تری بگیرم. هرچند میدونم هزینه سنگینی براش خواهم پرداخت.

هوای تهران روزهای نخست بسیار آلوده بود و مردم البته بسیار آلوده تر. کماکان بداخلاق، تندخو، بی ادب و بی ملاحظه. هیچ کس ملاحظه دیگری رو نمیکنه، نه در رانندگی، نه در محیطهای عمومی و نه هیچ جای دیگه.

دیگه زیاد سرتون رو درد نمیارم و تا فرصت بعدی همتون رو بخدا میسپارم. سعی میکنم تعدادی تصویر هم براتون بذارم.

تا بعد 


 
 
در شب سرد زمستانی
نویسنده : جواد - ساعت ۱٠:٢٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳٩٦/٥/۸
 

اسفند ماه 1394

با سلام مجدد خدمت دوستان عزیز. الان درست یه ماهه که از ایران برگشتم. خوشبختانه مشکل فنی وبلاگ رو تونستم برطرف کنم و دیگه شرمنده تون نباشم، هرچند هیچ کمکی از طرف مدیریت سایت نشد. این مدت چون حضورم ایران کمی طولانی شد متاسفانه پشتم کلی باد خورد و حسابی تنبل شدم. از بس هر روز پدر عزیز هی میرفت سرشیر میگرفت که باعسل به خوردم بده (انگار بچه هفت ساله ام) حسابی لوس شدم. هرجا هم رفتیم از این سفره های پربرکت ایرانی پهن شد و یا علی! مدام هم اصرار که بخور جون بگیری  . تنها نکته منفی اش این بود که دوباره خانواده به حضورم عادت کردن و خداحافظی براشون سخت شد. مادرم بنده خدا اشک میریخت تو بغلم و میگفت مادر جون اصلا معلوم نشد کی اومدی کی داری میری! خداییش این مادرها متخصص ابداع دیالوگهای فیلم هندی هستن.  البته خودم هم کمی احساسی شدم و چند قطره اشکی ریختم اگه خدا قبول کنه  این نزدیکهای اومدنم یه سر رفتم چشم پزشکی برای معاینه چشم و پدر رو هم بردم چون ظاهرا دیدش مشکل پیدا کرده بود مجدد و چقدر خوب شد که رفتیم. رفتیم کلینیک نور و متخصص گفت که هردو چشم پدر آب مروارید داره و باید عمل بشه. همونجا وقت عمل براش گرفتم اما متاسفانه چون دیر بود خودم نمیتوستم برای عملش در ایران حضور داشته باشم. اما خوب خدا رو شکر یکی از چشماش رو عمل کرده الان و دیگری رو هم یه ماه دیگه. بااینحال چیزی ته دلم مونده. راستش من با کلی حرف و ایده توی ذهن و دلم و یه عالمه فیلم و عکس توی کامپیوترم رفتم خونه. دلم میخواست همه اون حرفهایی که دوسال قبل تو دلم مونده بود رو بگم. و از بد و خوب و تلخ و شیرین اینجا حرف بزنم. اما هیچکس نه چیزی پرسید و نه کسی گوش کرد. بقول ری اوتا شاعرژاپنی که میگه: هیچ یک سخن نگفتند! نه میزبان و نه میهمان و نه گلهای داوودی! و دست آخر همه اون حرفها رو دوباره تا کردم و گذاشتم توی چمدانم و برگشتم.

دوستان قدیمی ام رو تونستم خوشبختانه بارها ببینم. اما اوضاع زندگیشون کمی بهم ریخته بود که کمی نگرانم کرد. هرکدوم بنوعی درگیر بودن. راستش ما چهارتا یه جورایی متعلق به نسل سوخته ایم و قدرت خدا هممون هم مجرد!  البته دوستانم به نسبت من اقدامات عملی مثبت زیادی بعمل آوردن اما متاسفانه از طرف مقابل درک نمیشن و نمیتونن کسی رو که مناسب باشه پیدا کنن. اغلب خانمهایی که دیدم باهاشون باب آشنایی باز میکنن (علیرغم اینکه وضعیت اجتماعی و اقتصادی دوستانم نسبتا خوبه) اما باز درگیر نوعی توهم هستن و اساسا هیچ ایده مشخصی از زندگی زناشویی ندارن متاسفانه. بهرحال برای همه جوونا آرزوی بهترین ها رو دارم.

راستی دوتا از خواننده های قدیمی رو هم ملاقات کردم. مریم بانوی عزیز رو غروبی در کافه بالای خانه هنرمندان ملاقات کردم و گپ خوبی زدیم با حضورشون. از همه جالبتر ملاقات با ریحونک معروف به خرگوش بود که برای کاری تهران اومده بود و فرصتی شد تا در کافه پاتوق قدیمی خودم از نزدیک خدمتشون باشیم و از انرژی مثبت و ارامش درونی فوق العادش بهره مند بشم. هرچند حسابی خجالتم دادن و کلی سوغاتی عالی بهم دادن که بازهم ازش تشکر میکنم.

کلی کتاب کنار گذاشته بودم که با خودم بیارم اما اونقدر خوراکی و هله هوله و یه قالیچه و ... گذاشتن توی بارها که متاسفانه فقط تونستم چند جلد کتاب نازک بیارم. اگه کم بیارم ناچارم اینجا آنلاین بخرم. غیر از اون فیلمی که پست قبلی اشاره کردم فیلم دیگه ای نتونستم ببینم. اما دوتا نمایش دیدم. یکی نمایش بوقلمون بود که یه کار تخته حوضی موزیکال بود که خیلی مفرح بود و بطرز خیلی جالبی داشت خوب تموم میشد اما نویسنده اش آخر داستان خرابش کرد. دیگری هم نمایش فوق العاده خاطرات و کابوسهای یک جامه دار از قتل امیرکبیر به نویسندگی و کارگردانی استاد علی رفیعی بود. مثل اغلب کارهای دکتر رفیعی فوق العاده بود. طراحی صحنه ها خیلی خوب و سیامک صفری و مهدی سلطانی عالی بودن. جالب بود که تمام دکور توی آب بود. اینجا هم عجالتا فردا یه نمایش قراره ببینم بنام مراسم قطع دست A Behanding و یه نمایش دیگه هم بنام برهان از کارهای محمد یعقوبی که ماه دیگه قراره ببینم.

از وقتی برگشتم احساس مسخره ای داشتم. تمام رویاها و فانتزی هایی که همیشه داشتم از ذهنم پر کشیده بود و رفته بود. دیگه وقتی قدم میزدم چیزی در ذهنم پرنمیکشید. درونم تهی شده بود. شاید یک ماه زمان لازم بود تا دوباره درونم انباشته بشه از همون چیزی که خودم هم اسم مناسبی تاحالا نتونستم براش پیدا کنم. لازم بود تا سری به گالری-موزه مورد علاقم بزنم، برم سینمای خودم و چندتا فیلم ببینم و چندین کیلومتر پیاده روی کنم، کافه های جدید خیابون سنت دنی رو سر بزنم و لاته هاشون رو امتحان کنم. و الان یه تصویر توی ذهنم دارم که خیال ندارم راجع بهش صحبت کنم. اما اگه یه روزی محقق شد شاید راجع بهش حرف زدم.

واقعیت اش اینبار اتفاق خیلی عجیبی ایران افتاد برام که شاید لازم بود بیوفته. شاید از نظر روانی برام لازم بود. راستش قبل اومدن چند باری عزیزی باهام در تماس بود که مدتها جای ثابتی در قلبم داشت (منظورم اون روزگاریه که قلب داشتم) چند زمانی مکالماتی داشتیم و حتی ازم وعده سوغاتی گرفت. از اونجایی هم که شهید کردن نَفَس آدمها کار عموجواد نیست وکار درستی نمیدونم به وعده ام عمل کردم. ادعا میکرد که خیلی تغییر کرده. ایران که بودم خانواده هم گویا از طریق جن و پری مطلع شده بودن و خوشحال بودن بنوعی که احتمالا اتفاقی خواهد افتاد. چند باری فرصت شد و باهم باز ملاقات کردیم. با خودم گفتم شاید این هم بازی تقدیره و بذار یه بار دیگه زمان بدیم بهم شاید واقعا چیزی تغییر کرده. طی ملاقات هامون فرصت درستی پیش نمیومد که درونیات اش رو کشف کنم و ببینم نه اینکه بخاطر من، بلکه صرفا در عالم خودش متحول شده و آیا دیدی صحیح از زندگی بدست آورده. اما هرآنچه که میخواستم بدونم در آخرین ملاقاتمون متوجه شدم و درونیات اش رو خوندم. هیچ چیزی تغییر نکرده بود. این آدم دوست داشتنی همون آدم دوست داشتنی قبل بود بدون اینکه هیچ ایده یا برنامه ای برای زندگی و آینده داشته باشه. این ملاقاتها و کافه نشینی ها هم براش ظاهرا صرفا موقعیتهای جالب و رمانتیکی بود پر از فان! همین. و زندگی براش مجموعه ای باید می بود از این نقاط فان بهم پیوسته. هنوز تصورش از من آدمی سنتی بود که بقول خودش طلب قرمه سبزی از همسرش داره! (هرچند مطالبه غریبی هم نیست). از اینکه مجددا هزینه کردم و به این نتیجه رسیدم پشیمون نیستم. شاید لازم بود این اتفاق بیوفته تا اون احساس کمرنگ عذاب وجدانی که داشتم از بین بره.

بزودی چند پست جدید میذارم اینجا که لزوما تابع رویدادهای زمانی نیست و ممکنه حتی مربوط به گذشته ها باشه. برای اون دسته از دوستانی که پیگیر ماجرای اون مرد جوان و دخترک سیاه موی ما بودن عرض کنم که ظاهرا ماجرا به پایان خودش رسیده هرچند قسمت آخرخیلی باب میل کسی شاید نباشه. راستش منتظر بودم ببینم چه اتفاقی میوفته. در ادامه تصاویری هم براتون گذاشتم که پست بدون عکس هم نباشه.

راستی یادم رفت بگم هفته قبل وبلاگم 7 ساله شد!


 
 
سال نو اینطرف دنیا
نویسنده : جواد - ساعت ٢:٠٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳٩٢/۱٠/۱٧
 

سلام به همه. کوچه سال نوی میلادی رو به همتون تبریک میگه. دیگه فکر کنم هوا ایران هم سرد شده باشه حسابی و نمیدونم برف هم دیدید هنوز یا نه. ما که تا دلتون بخواد میبینیم نیشخند . فکر میکنم 2014 سال مهمی برای من خواهد بود و نقدا از همین ژانویه تا سه ماه آینده حسابی سرم شلوغ میشه. برام دعا کنید.

برای سال نو برنامه داشتم که برم تورنتو. برای اینکار زنگ زدم به یه پسر افغانی که اینجا با یه ماشین ون بین تورنتو و مونترال کار میکنه. البته اگه بخواهید سایتهایی هم وجود داره که برای به اصطلاح car pooling طراحی شده. مثلا طرف می خواد بره تورنتو و برای اینکه تنها نره و هزینه بنزینش رو هم دربیاره دو سه نفر رو هم میبره و اونها هم با پرداخت مبلغی کمتر از کرایه اتوبوس یا قطار میتونن به سفرشون برسن. 

یکی از بستگان اومد دنبالم و منو برد خونه شون و حدود ده روزی که اونجا بودم در منزل ایشون اسکان داشتم که حسابی بنده خدا بهم رسید. می خواستم همه دوستان رو که اونجا هستن ببینم که متاسفانه نشد. بعضی ها هم خونه هاشون حیلی دور بود. فقط تونستم باران نویسنده وبلاگ baranincanada رو ببینم و یه شب به اتفاق این فامیل عزیزمون رفتیم بیرون و جاتون خالی آخر شب هم در یه کافه ایرانی یه چایی قلیون مشتی زدیم.

نمیدونم چقدر از اخبار یخبندان تورنتو مطلع بودید. چنان یخبندانی شده بود قبل رفتن من که بسیاری از درختان و شاخه هاشون یخ بسته و شکسته بودن و همین باعث قطع شدن سیمهای برق و خاموشی در منطقه وسیعی از تورنتو شده بود. وقتی من رسیدم هنوز حدود 4000 نفر برق نداشتن و این به معنی اینه که گرما هم نداشتن! شهردار بدنامشون هم هرشب مسئولین شهری رو میاورد تلویزیون برای توضیح امور انجام شده. 

در مورد خود شهر هم بگم هرچند نتونستم کل شهر از جمله downtown رو ببینم. اما شهر شباهت زیادی به بعضی جاهای تهران داشت. مثلا یه بزرگراهی بود عین پارک وی. یه جا مثل رسالت بود. کلا شهر درن دشتی بود که بدون اتوموبیل نمیشه خیلی راحت توش تردد کرد. یه منطقه هم که پره مغازه های ایرانی بود. ولی در کل و در مقایسه با مونترال (در حدی که من دیدم و شناختم) خیلی به دلم ننشست. مونترال برای من هم ارزانتره و هم شهر صمیمی تر و دنج تری. در مونترال اگه اتوموبیل نداشته باشی تقریبا میتونی همه جا با اتوبوس و مترو بری حتی نصفه شب اما تورنتو گاهی ممکنه برای خریدن یه بسته نون هم مجبور بشید چند کیلومتر رانندگی کنید! شما در مونترال تعداد زیادی کانادایی میبینید. حتی مهاجرانی هم که میبینید مودب تر و آرومتر هستن. البته احساس ام اینه که جرات نمیکنن انگار دست از پا خطا کنن و دولت کبک با اقتدار بالا سرشون وایساده. اما در تورنتو تا دلتون بخواد چشم بادومی، هندی و امثال اون، آفریقایی از سومالی و نمیدونم کجا میبینید که بعضا هم افراد حقه باز، بی کلاس، عوضی و بی ادبی هستن که انگار شهر رو مال خودشون میدونن. گاهی از اینکه فروشنده ها بهم سلام نمیکنن تعجب میکردم.زبانالبته اینها برداشت من در یک سفر کوتاه و ناقص بود و ممکنه حتی یه روز خودم هم مجبور شم برم اونجا اما در این لحظه صمیمیت و لبخند گاه بگاه مردم مونترال، احوالپرسی راننده های اتوبوس اش. خیابونهای باریک اش با مغازه ها و کافه های متعدد اش که سرما و گرما پر از مشتریه، دخمل هاش با اون لهجه های بامزشون و هزینه های پایین ترش برام بیشتر جذابیت داره. من اولردی خودم از یه شهر شلوغ و پرجمعیت و پرترافیک با آدمهای عصبانی و پرخاشگر اومدم و فعلا تنها چیزی که نیاز ندارم شلوغیه. 

از Boxing day براتون بگم. اول آنتی ویروس ام رو با یک چهارم قیمت معمولش سابسکرایب کردم. بعد هم رفتیم یه مرکز خرید بزرگ که هرچی مارک بگید اونجا بود. این کره ای های پولدار هم مشغول ولخرجی. لامصبا کیف بربری میخریدن 1400 دلارتعجب . البته بعدش این حراج ها تا یک هفته تمدید شد. بنده هم چشمام رو بستم و دل رو زدم به دریا و رفتم Gap و H&M و نهایتا با خرید 4 تیشرت، 4 پیراهن، سه شلوار و کلی خرت و پرت دیگه به فرآیند خرید درمانی خاتمه دادم. البته یه شب هم در دمای -28 درجه گم شدم تو خیابون که تا یکی بیاد پیدام کنه نیم ساعتی بیرون راه رفتم. فک کنید بعدا کوچه رو یخزده پیدا میکردنخنده

امشب با یه پسر هندی و یه خانم فرانسوی قرار بود بریم پیست Bromont در جنوب مونترال برای اسکی. قرار بود اون آقای هندی ماشین بیاره و ما هم ده دلار بهش بدیم. خلاصه من هم خوش خوشک جعبه مارگیریم رو زدم زیربغلم و رفتم. اما وقتی نزدیک شدیم صدحال شد. دیدیم بخاطر باد تعطیل کردن پیست شب روناراحت هرچند صبح چک کرده بودیم. خلاصه شامی زدیم و برگشتیم. در مسیر برگشت وقتی داشتیم از طرف رودخانه وارد شهر میشدیم منظره بسیار زیبایی رو که در عکس میبینید برای اولین بار دیدم. فوق العاده بود (البته عکس رو از گوگل برداشتم ولی خوب همین بود). پسره چون وقت داشتیم رسوندم در خونه و نمی خواست پول هم بگیره که به زور بهش دادم.ایشالا یه وقت دیگه.



 
 
آنچه می گذرد
نویسنده : جواد - ساعت ٦:۳٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳٩٢/٥/٢٧
 

 

- هفته قبل شرکت در تعطیلات تابستانی بود. یعنی از قبل عید فطر شروع شد. فرصت خوبی بود که یه استراحت درست و حسابی بکنم و از طرفی کمی هم برنامه ریزی کنم برای باربندیل سفر. چون با این محدودیتهای وزنی که در خطوط هوایی اعمال میشه زیاد دستمون باز نیست. برادرم هم که رفته بود ترکیه و حسابی واسه خودم تنها شده بودم. اما پدرم بطور خودجوش پاشد برای انجام امورات انحصار وراثت بره اردبیل. هیچی دیگه بنده هم مجبور شدم بهمراه برادر کوچکترم پدر رو با اتوموبیل ببریم و همراهیش کنیم.
جاتون خالی هوای اردبیل عالی بود. خنک. من مدام یا داشتم میخوردم یا خواب بودم. اصن از خواب سیر نمیشدم.
- جدا مردم چی فکر میکنن؟ یعنی جوری برای یه وجب خاک و دوریال ملک حرص میزنن انگار خیال مردن ندارن. جوری حق خوری میکنن که آدم از عاقبتشون میترسه.
- خیلی دلم می خواد اینهایی رو که طبیعت رو به گند میکشن حین ارتکاب جرم از نزدیک ببینم. نه اینکه نصیحتشون کنم نه. چون مسلمه خیلی بیشعور تر از اون هستن که اثری داشته باشه. فقط دلم می خواد ببینم چه شکلی هستن. زامبی هستن چیه ان آخه. طرف سفره پهن کرده وسط جنگل چریده خیر سرش همونجوری ول کرده رفته انگار مامانش بعدا قراره بیاد جمع کنه! بخدا باید این ملت بیشعور و نفهم رو تو همون جنگل آتیش زد. آخه خریت چقدر؟ این مقدارش بخدا عجیبه! اونم از رانندگی هاتون. بخدا خرهای امامزاده داوود هم بهتر رانندگی میکنن.
- اوضاع شرکت اصن خوب نیست. خوبه که می خوام برم. شاید مجبور شم اصلا بجای مرخصی بدون حقوق تصفیه کنم. نمیدونم هرچی خدا بخواد. امروز حرفش بود که سهام شرکت بطور عمده بفروش برسه. ما هم بشوخی میگفتیم قراره ما رو هم مثل گلادیاتورها بفروشن.خنده
- اجاره خونه هم داره سرمیاد و صاحبخونه مدام تماس میگیره. آخه شاه پسرش قراره دست نامزد جونش رو بگیره و بیاد تو خونه ای که ددی جون براش خریده. ای جان مووووش بشی یعنی. چقدر به بعضی ها فشار میاد تو زندگی. آدم نگران میشه اصن. احتمالا تا موقع رفتن توفیق اجباریه برم پیش پدرمادر بمونم. امیدوارم قبل از اون یه خبری بشه. باورم نمیشه دوسال از حضورم در این خونه یا بقول عشق سابق آلونک گذشت.
- دوستان عزیز یه خواهش ازتون دارم. لطف کنید و در صورت تمایل بصورت خصوصی و یا اگه میل داشتید به این آدرس میل که مینویسم نظرتون رو راجع به بنده بگید. نظرتون چیه. چی رو میپسندید؟ چی رو نمیپسندید؟ چی براتون جالب یا ناجالبه؟ و هر نصیحت یا توصیه ای دارید بفرمائید. خلاصه هرچه می خواهد دل تنگت بگو. هیچکدوم از نظراتی که در این حوزه باشه منتشر نشده و فقط برای خودم میمونه. و با خیال راحت صحبت کنید. این نظرات هیچ تاثیری نظر من نسبت به شما خواننده های عزیز و مهربانم نداره.

Javy1356@gmail.com      

× دوستان عزیز لطفا در مورد خود وبلاگ و محتواش هم نظر بدید. 

 

 

 

 

 


 
 
سفر به سرزمین آتاترک
نویسنده : جواد - ساعت ٥:٢٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳٩۱/۱٢/۱
 

 

سلام به همه دوستان . حقیقتش قصد نوشتن سفرنامه نداشتم. چون اساسا دستم به نوشتن نمیره ولی چون عده ای از دوستان امر کردند و دیگه باید سرتون رو درد بیارم.راستش این سفر دقیقه نود جور شد و امین رفت زیر پوستم که بیا و خوش میگذره و تنها برم هزینه ام بالا میره و... . مقصد کماکان پیست پالان دوکان شهر ارزروم بود. هرچند اینبار سفر خیلی بیشتر طول کشید و بی برنامگی و عدم مدیریت صحیح لیدر باعث شد مسیر رفت حدود 24 ساعت طول بکشه. از این لیدر بدبخت بگم که تقریبا هرشب از یکی کتک می خورد.
اتاق ما باز طبقه اول بود. یعنی مسیر تردد از اتاق اسکی تا لابی که تا 3 صبح سروصدا قطع نمیشد. شانس خوبی داشتیم که روزهای آفتابی پیست اونجا بودیم. هرچند ساعاتی هم میشد که هوا ابری، مه آلود و کولاک شدیدی درمیگرفت که اگه نقاب نداشتم صورتم کباب میشد. جای همتون خالی به نیابت از همه دوستان عاقل خودم حسابی خل و چل بازی درآورده و بقول عسل یوهو کشیدیم. ما معمولا سه نفر بودیم من و امین و نیلوفر که یه خانم خیلی جوون ولی ماهر بود. بزودی پیست اتوبان شکل پایین خسته مون کرد و هیجان لازم شدیم. این بود که یه گروه هفت نفره شدیم و زدیم به کوه. با تله کابین رفتیم قله و بی توجه به فریادها و التماسهای پیستور که میگفت لااقل مادام رو نبرید! مادام میوفته! از فنس ها عبور کردیم. بعضی جاها مجبور میشدیم چوبها رو روی دوش گرفته و پیاده از سنگلاخ ها گز کنیم. قله اژدر حدود 3300 متر ارتفاع داره و شیب فوق العاده خوف انگیزی داره. رسیدیم به دره ای با شیب حدود 70 درجه و یه دنیا برف. با هزار مشقت و لذت از عرض دره به عمق سرازیر شدیم و زدیم توی تنگه و پس از عبور از چند مسیر پرشیب و بسیار زیبا رسیدیم به ایستگاه. چون چوبهای من مخصوص off-piste نبود فشار زیادی به عضلات ران پام وارد میشد.یه چیزی هم میگم بین خودمون بمونه  فرداش هم سه تایی رفتیم در دامنه های بهمن گیر. لازم نیست بگم که علامت خطر هم زده بودند. و حسابی پشت خودمون توده های برف رو سرازیر کردیم. توصیه میکنم هیچکس از این کارها نکنه چون خارج از مسیرهای متعارف بیمه شامل حال شما نمیشه.
در یکی از روزها با 5-6 فرانسوی اشنا شدم که بهمراه راهنماشون که برای خودش شاخی بود اومده بودند. کلی توی مسیر و روی سیژ باهم صحبت کردیم. اسم یکشون ظاهرا لولو بود و بچه آلزاس بود ولی لهجه پاریسی استاندارد و خوبی داشت. با تعجب مبپرسید کجای فرانسه زندگی میکنی؟ گفتم خنگول من ایرانیم. اتفاقا چندتاشون ایران هم اومده بودن و از ایران خوششون اومده بود. یکیشون خیلی خجسته پرسید تاحالا هیمالیا هم اسکی کردی؟ جداً این خارجی ها هم یه چیزیشون میشه ها! عکس دسته جمعی مون در ادامه مطلب هست.
از ملت غیور و همیشه در صحنه  بگم که خودشون رو توی الکل غرق کردن. اونقدر میخوردن که از چشماشون میزد بیرون. یعنی روزی سه وعده میخوردن. یکی از عوامل حراست هتل یه بار گفت. حاضرم صدتاروس بیاد ولی دوتا ایرانی نیاد. دوبرابر ایرانی ها مشروب میخورن ولی نصفشون هم سروصدا ندارن.
اتفاقا یه بار با دقت به چهره و رفتار خارجی هایی که توی رستوران هتل بودن نگاه کردم. جالبه، متوجه شدم در یه آرامش و قرار خاصی هستن. حتی بچه هاشون هم خیلی آروم و ساکت بودن. ولی در چهره ایرانی ها یه هیجان و شور و بیقراری خاصی موج میزد. ببین یه همچین ملتی هستیم ما!
1- متاسفانه پیست تلفات هم داشت و روزی نبود که یه نفر با پا یا دست آتل بسته نبینی. بدترینش متاسفانه برای یه خانم ایرانی اتفاق افتاد که پلیس پیست با snowmobile زد بهش. پلیسه مثل گاو اومد وسط پیست! ظاهرا کتف خانمه دررفت و دوسه تا از دنده هاش هم شکست و رفت توی ریه اش. ما بالای سرش بودیم تا بالاخره بردنش بیمارستان. متاسفانه دوستان طرف ترکی بلد نبودند و از طرف هتل هم همکاری لازم نمیشد. نه کسی به بیمارستان سر میزد نه اطلاع رسانی میکردند. تا اینکه شب آخر رئیس آژانس از تهران اومد و یه دعوای حسابی  کرد. اقا ما رو هم جو گرفته بود ریخته بودیم تو لابی و منتظر یه جرقه تا بگیریم هرچی حراست تو هتل هست یه کتک مفصل بزنیم. اونها هم که انگار فهمیده بودن جیک نمیزدن. خلاصه بساطی بود تا 3 صبح.
2- یه چندتا سوال برام پیش اومد. راستی مگه مدل یا برند ماشین برا آدم شخصیت میاره که اینهمه بعضی ها عین بچه ها باهاش پز میدن یا دلخور میشن. بعدش، اقا جان اگه دختره بهت راه نمیده و نمی خواد باهات رابطه اونجوری داشته باشه مگه مجبوری اینقدر بدوبیراه پشت سرش بگی. مگه مجبوری اونقدر دروغ ببافی که آخ نزدیک بود باهاش .... . آخه بیچاره خبر نداری طرف همه اون حرفا و کارهات رو میاورد میذاشت کف دست عمو جواد!  برای جلب توجه یه حادثه رو اونقدر چاخان میکنن که باورم میشد که اونجا نبودم. واقعا بعضی ها هیچوقت بزرگ نمیشن.
3- از ارزش پولمون هم گمونم حرفی نزنم بهتر باشه. فقط اینقدر بگم که (با عرض معذرت) یه جیش خالی تو دستشویی های پولی میشد 2200 تومن! یه مک دونالدز 25000 تومن! بسه، ها؟
4- راستی جاتون خالی پاتیناز هم رفتیم. خیلی عالی بود. یه ورزش فوق العاده مفرح و پرانرژی. نمیدونم ایران هم هست یا نه. ولی واقعا جاش خالیه. تا یاد بگیرم چندباری اساسی خوردم زمین. عکسش رو بعدا میذارم. جالب بود که خیلی از خانمهای محجبه هم توی پیست پاتیناژ بودن. با خودم گفتم حیفه اینجور افراد توی ایران خودشون رو الکی از خیلی از تفریحات سالم محروم میکنن و تصور میکنن اینطور ورزشها و تفریحات متعلق به طبقه خاصی هستش یا مثلا قبیحه!
5- از یه چیز دخترای خارجی خیلی خوشم میاد. اونم اینه که وقتی نگاهشون میکنی یا باهات رخ به رخ میشن لبخند میزنن. یا مثلا اگه از یکیشون خوشت بیاد و لبخند بزنی بعیده بهت لبخند نزنه حتی اگه خیلی هم خوشتیپ یا جذاب نباشی.
6- این بند آخر رو نمی خواستم بنویسم ولی خوب چیزی بود که برام پیش اومد. به محض ورود به ایران، حقایق تلخ و گزنده وطنی به شکل بیرحمانه ای خورد توی صورتم و حسابی حالم رو گرفت. جنازه پسر همسایمون رو توی انباری ساختمان پیدا کردن. ظاهرا علت مرگ سکته یا سنکوب در اثر مصرف مواد بوده. حتم دارم شیشه هم بوده. یه پسر خیلی جوون. خوشتیپ و هیکلی که حتی سیگار هم خیلی نمیکشید. پدرش هم چندماه قبل سکته کرد و مرد. بیچاره مادرش. هنوز هم فکر میکنم الان با پرشیاش میاد و سرجای پارک بحث میکنیم. یکی به من بگه اینجا چه خبره؟

با دوستان در قله اژدر (اون سبز فسفری منم)

با دوستان فرانسوی

صحنه جرم


 
 
رمضان و حسرت ها
نویسنده : جواد - ساعت ٦:۱۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳٩۱/٥/٢۳
 

نمیدونم چه دلیلی داره همیشه ماه رمضان که میشه هوس کلی کار نکرده، جای نرفته و خوراکی نخورده میوفته به جونم. انگار تشنگی و گرسنگی به آب و خوراک به سایر پدیده ها هم سرایت پیدا میکنه. مثلا هفته هاست عجیب هوس سفر کردم. هوس جاده. رانندگیهای طولانی و خسته کننده. جاده شمال و شهرهای کوچک کنار هم که اسم همشون هست نمیدونم چی کلا! توقف های بین راهی برای چای و خوراکی و دود و ... من که عاشق این توقفهای بین راهی و خوردن هاش هستم. معادل سه برابر همیشه می خورم. مخصوصا اگه با آدمهای پایه ای همسفر باشی. البته سفر هرکجا باشه باید از صبحونه نیمروی توی رستوران سرراه شروع بشه الزاما وگرنه حال نمیده.

دلم واسه جاده چالوس لک زده (منهای زباله های کنارجاده). واسه بوی شرجی دریا. رگبارهای گاه بگاهش. بوی تازگی. شام خوردن در فضای باز مشرف به دره. کباب ترش وکته.

دلم لک زده واسه جاده کویر و شنهای روان مثل شیشه اش که کف پای آدم رو غلغلک میده وقتی از روی تپه شن روان جیغ زنان میدوی پایین. البته صبح باید رستوران مهتاب صبحونه رو زد اولش.

واسه رانندگی شبانه توی جاده خوفناک بسطام به خرقان. رانندگی در دل ظلمت شب و کویر با نوای شب،سکوت، کویر استاد شجریان.

دلم واسه سحرگاهان خنک اردبیل لک زده وقتی عسل و سرشیر تازه انتظارتو میکشه. واسه چرخیدن تو خیابونای کثیف سرعین بعد از یه آبتنی داغ و خوردن یه کاسه آش دوغ.

دلم نمیاد برم سمت ارومیه دوست داشتنی. دیدن دریاچه با اون وضع آزارم میده وگرنه دلم می خواست برم "بند" و بشینم یه چایی قلیون بزنم و یاد فرحزاد خودمون بیوفتم. تبریز هم خاطرات شیرینی داره منهای اخلاق مردمش. بروجرد با اون خیابونای منظم و پردرختش.

دلم لک زده برم شیراز. بلوار ارم رو متر کنم. شبها بریم ولگردی. ابیوردی، فلکه گازو، حافظیه، سمبوسه، بابا بستنی. پیاده روهای کنار باغ ارم رو گز کنم و خاطرات شانزده سال پیش رو زنده کنم. البته یه جلد از کتابهای سالینجر هم حتما باید باشه تا فضا کامل بشه.

دلم لک زده واسه هوای داغ اهواز (منهای ریزگردهاش) مخصوصا فروردین با اون شرجی باحالش. با آدمهای جالب و راننده تاکسی های خونگرمش. برم خیابون نادری خرما بخرم. شب برم از فلکه اول کیانپارس تا بالا رو ده بار گز کنم و دخترای خوشگل و خوشتیپ اهوازی رو تماشا کنم (بااجازه) بعد توی اونهمه کافه و رستوران بر اون خیابون دلی از عزا دربیارم. هرچند بعید میدونم دیگه جرات کنم پامو بذارم اهواز.

دلم واسه یه پارک آبی رفتن هم لک زده. اینجا از اون جاهایی هستش که میشه یه صبح تاغروب خوش گذروند. البته بهتر بود که همه دوستان هم بودن.

وای دلم لک زده واسه شمشک. با اون جاده های پرپیچ و خطرناکش. واسه پیست پربرفش. فکر کن اول صبح بری ته اقدسیه حلیم بزنی بعدش بندازی بری بالا. بری تا قله و چوبهاتو ببندی و مارپیچ بزنی و از ته دل جیغ بکشی. گاهی هم شیرجه بری تو دره و با کله بری تو برف و بعدش کر کر به خود بخندی.

چه کرگدنی شدم من! بعد افطار میرم spinning چه حالی میده. عرق میریزم در حد تیم ملی. فکر کن بعد شانزده ساعت با بدن خالی. بچه های body pump هم که دوستای خوبم هستن از سالن کناری هی برام دست تکون میدن. آخه دلشون برای فریادهای جنون آمیزم تنگ شده.

سریال دیدن در ماه رمضان کلا خیلی فاز میده. شروع کردم به تماشای مجدد سریال Lost‌و شبها تا دیروقت میشینم چند قسمتش رو میبینم. (همراه با کلی خوراکی البته). دلم برا شخصیت هاش تنگ شده بود. ایده های جالبی هست توی این سریال.

یه چیزی پختم به اسم حلوای انبه. مزه اش خوب بود.

حادثه دلخراش زلزله آذربایجان رو به همه همشهری های خودم و همه ایرانیها تسلیت گفته و برای همه بازماندگان آرزوی صبر دارم. نمیدونم چندبار دیگه بایداز این زلزله ها رخ بده تا مسئولین بفهمن این حوادث دیگه غیرمترقبه نیست. هرچند اخبار سوریه ظاهرا خیلی براشون مهمتره.

دوستان عزیز به این پست مراجعه کرده و در صورت تمایل کمک کنید


 
 
سفرنامه زمستانی
نویسنده : جواد - ساعت ۱:۱٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳٩٠/۱۱/٩
 

 

 

 

 

 

 

 

 

سلام به همه دوستای گلم. من برگشتم با کوله باری پر از برف و سرما و خاطرات خوب. هرچند همیشه بعد از یه سفر خوب یه عالمه کار تلنبار شده تو شرکت هست که اماده ست همه خوشی ها رو از دماغت دربیاره. به توصیه همه دوستای خوبم این سفر رو رفتم و جای همتون خالی خیلی خوش گذشت. مقصد ما ارزروم ترکیه و کوهستان پالاندوکان (پالان دوز) هتل ددمان بود. یه منطقه کوهستانی و پربرف که باد نمیذاشت برف روی زمین بند بشه. سفر ما زمینی بود و بودن همسفرای خوب نذاشت مسافت طولانی خیلی رنج اور بشه. خوشبختانه اونقدر اسکی باز خوب در گروه بود که ازشون چیز یاد بگیرم. مخصوصا عموپاتریک که چندتا تکنیک عالی ازش یاد گرفتم ومخصوصا تو پیچ کارو. به محض ورود به هتل بی معطلی لباسهامو پوشیدم و بی اونکه منتظر پذیرش بشم با پاتریک زدیم تو کوه. جاتون خالی کوهستان بکر و قشنگی بود که روزها دماش تا -5 میرسید و شبها بین -8تا -10 و البته یه شب تا -18. تجربه جالبی بود تا هوایی مثل هوای کانادا رو تجربه کنم. هرچند خودم بعضی دقایق با لباس آستین کوتاه توی هوای زیر صفر می ایستادم و کلا چیز غیرقابل تحملی نبود. از ارزروم هم بگم که یه شهر مسطح و دانشجویی بود که مرکز همه توجهاتش فروشگاه  کارفور بود. جالبه بگم حدود 60درصد جمعیت هتل رو ایرانیها تشکیل میدادن شاید هم بیشتر. هرچند این باعث نمیشد که پرسنل هتل تلاش چندانی برای جلب رضایتشون بکنن و کلا توی این جور جاها دیدم که بین مسافرای ایرانی و اروپایی فرق خیلی زیادی قائل میشن. مسخره تر اینه که ترکها گمون میکنن ایرانیها چون چیزی توی کشورشون ندارن میرن اونجا که در مباحثات سنگینی که در اسموکینگ روم در میگرفت این رو با ترکی استانبولی دست و پا شکسته بهشون فهموندیم که بابا اگه ما نباشیم که در توریسم تون رو باید تخته کنید و ما تقریبا از هرچی که شما دارید بهترشو داریم فقط چیزی که نیست آ.زا.دیه و این حرفا.

البته دوستان ایرانی هم که ماشالا ترکونده بودن و راهروهای هتل بیشتر شبیه خوابگاه بود. همه از این اتاق تو اون اتاق. و تا دیروقت صدای خنده و کرکر و بوی ... و خلاصه سیستمی بود. بعضی از ایرانیها هم که شورش رو درمیارن و اونقدر ضایع بازی درمیارن که یه شب حتی کلاب رو تعطیل کردن بخاطرشون.

غذای هتل نسبتا خوب بود و بخاطر مجاورتش با پیست میشد مرتب ازش استفاده کرد. برنامه روزانه من این بود. صبحانه اساسیخوشمزه، اسکی، ناهار سبک، اسکی، سوناو استخر، عصرانه، استراحت، شام و در ادامه توی سر وکله هم زدن تا بعد از نیمه شب. فرصت کافی تا با رها شدن از تمام تنش ها و استرسهای کار و زندگی مقدار زیادی انرژی بگیری. از روز دوم با بچه ها گشتیم و یه دره پیدا کردیم که توی عکس هم میبینید. این دره فوق العاده بود. پر از مه و کولاک بطوریکه هرکسی نمی اومد اون طرفا و با بچه ها اونقدر اونجا وحشی بازی و جنگولک بازی درآوردیم که کلی آدرنالین گرفتیم. حتی گاهی از فنس ها هم دزدکی رد میشدیم و میزدیم توی طبیعت و کلی هیجان. راستی دوتا روباه هم بودن (عکس پایین) که شرطی شده بودن و شبها میومدن تا نزدیکی های کافی شاپ هتل تا از مردم غذا بگیرن و خیلی بامزه بودن.

خوب در کنار این خوشی ها مسائل نه چندان قشنگی هم بود که رخ میداد. مثلا عده زیادی مدام در حال چک کردن قیمت طلا و ارز بودن و خودشون رو با اینکار بطرز احمقانه ای ازار میدادن و اینکه نسبت به رفتارهای راحت و ازاد بعضی خانمها قضاوتهای عجولانه و ناصواب میکردن که باعث آزردگی و رنجش خاطر بعضی ها شد. بنظر من ما ایرانیها باید خیلی تمرین کنیم تا بتونیم در کنار هم با صلح و صفا و بدون قضاوت همدیگه زندگی کنیم.چون عادت داریم تا یه جایی جمع میشیم کلونی برای خودمون درست کنیم و از بقیه فاصله بگیریم . بجای لذت بردن از در کنار هم بودن مدام بریم توی نخ کارهای همدیگه و آمارگیری. خدا نکنه یه دختری تنها باشه. همه از خرد و کلان، پیر و جوان میرن توی نخش که به اصطلاح مخش رو بزنن و اصلا مهم نیست که کسی توی زندگیشون باشه یا نباشه. اینها رو هم گفتم که یه وقت لال از دنیا نرم یه موقعخنده.

یکی از ارام بخش ترین مکانهای هتل کافی شاپ اون بود که شبها موسیقی زنده هم اجرا میشد چندساعتی تا با تماشای دانه های برف که بیرون پنجره ها روی زمین رو میپوشوند و شکلات داغ کلا از همه جا جدات کنه. البته اینترنت وایرلس پرسرعت هم بی تاثیر نبود.

فعلا هم از موقعی که برگشتم در آرامش خوبی بسر میبرم و فهمیدم که آدما فارغ از وضعیت اقتصادی مرفهشون به دوست هم احتیاج دارن. تنها چیزی که اذیتم میکنه هوای تهرانه که تو ذوقم زد نیومده و البته دوری از دوستای خوبی که پیدا کردم. قلب

پ.ن: نوشتن این پست عجله ای شد. عذر می خوام از نثر تند و نامرتبش. 


 
 
قصه مهاجران
نویسنده : جواد - ساعت ۳:٢٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳۸٩/۱٠/٦
 

اول- به فکرم رسیدمطلبی رو که مدتهاست گوشه ذهنم جا گرفته رو در قالب یه پست مهاجرتی بنویسم. هرچند کاربردش میتونه در دیگر زمینه ها هم باشه و فهم یکسانی داره. توی این چند سال اخیر مخصوصا از پارسال موج مهاجرت از وطن بسیار شدت گرفته. اینکه چرا و جطور باشه برای یه پست دیگه. چیزی که می خوام بگم بیشتر در مورد نحوه رفتن و آمادگی دوستان هستش و اینکه چطور می خوان با محیط، زندگی و سیستم اجتماعی جدید هماهنگ بشن.
مسلما همه دوستان مهاجر نکات و مسایل ریز و درشت زیادی رو در نظر دارن، که چی ببرن و چی نبرن. ولی بنظر من مهمترین دارایی که شما با خود می برید در واقع خودشماست. کاسه و بشقاب بالاخره پیدا میشه ولی سوال اینجاست که چقدر آماده هستید؟ به دنبال منفی بافی یا حرفهایی از این دست نیستم فقط می خوام شما رو حتی برای چند لحظه با خودتون مواجهه بدم. یه جمله ای از بزرگی هست که میگه حاسِبوا قبل ان تحاسِبوا یعنی به حساب خود برسید پیش از آنکه به حساب شما رسیدگی کنند. قطعا همه در فکر تغییراتی که احتمالاً در زندگی جدیدشون باهاش مواجه میشن هستن، از قبیل کارجدید، خونه جدید، محیط جدید... ولی فکرش رو کردید که باید خودتون هم آدم جدیدی بشید.آدم متفاوتی که بتونه با فرهنگ جدید و رفتارهای مورد نیاز اون فرهنگ منطبق بشه. آدمی که یه عضو از اون جامعه باشه نه یه جزء از محیط. یک جامعه پیشرو ایرانی نه یک کلونی فارس زبان. البته این به معنی از خودبیگانه شدن و خودباختگی نیست بلکه برعکس باید به خودتون بیایید و سوالاتی رو از خودتون بپرسید و جوابهاشو پیش از نشستن در فرودگاه مقصد پیدا کنید.
خانم ها و آقایون مجردی که آماده رفتن هستند، آیا فکر کردن که اونجا دیگه احتمالا برادر،پدر، مادر، دوست پسر، دوست دختر ... در کار نیست، و فقط این شمائید که باید از پس کارهای روزمره خود بر بیایید. یادمون باشه اولین صبحی که در اون شهر خاص از خواب بیدار می شیم، تمام یا اکثر لنگرها و وزنه هایی که باعث حفظ تعادلمون میشد دیگه وجود نداره. این لنگرها در زندگی فعلی ما اینقدر بدیهی هستند که حتی دیده هم نمیشوند.
چقدر مهارت خانه داری (با شما آقایون هم هستم ها)، آشپزی و ایجاد روابط جدید دارید. چقدر زبان اونها رو بلدید؟ (راجع به زبان یه پست جدا مینویسم) ایا اصلاً یکروز هم مجردی زندگی کردید؟ منظورم زندگی منهای نظرات، حمایت ها، دخالتها و کمکهای دیگرانه.


دوم- همیشه فکر میکردم اگه از اینجا برم از بسیاری از رفتارهای ناهنجار، غرض ورزی ها، قضاوتها و خاله زنک بازی های (از خانمها بخاطر کاربرد این کلمه عذر می خوام) مردم و اطرافیان دور میشم. ولی اگه خوب به دوربرمون نگاهی بیاندازیم و در میان خودمون، وبلاگها، سایتها، زندگی و خاطرات ایرانیان خارج از کشور غور کنیم متوجه میشیم که الزاماً این رفتارها نه تنها در بسیاری از موارد حذف نشده، بلکه بخاطر فشارهای اجتماعی و اقتصادی روی مهاجران در شرایط جدید تشدید هم شده. البته بگم قصد بی احترامی یا جسارت به هیچ یکاز دوستان بزرگوار خواننده رو ندارم. فقط تنها چیزی که می خوام بگم اینه که لازمه قبل از رفتن و ترک کشور این رفتارها و روحیه هایی که شاید در ماها باشه رو همینجا بذاریم و بریم. وگرنه همه میدونیم آسمون همه جا یک رنگه، و من شخصا اگه قرار باشه در سرزمین جدیدی که شاید بخوام زندگی کنم باز هم درگیر سوءتفاهمات، قضاوتها، غیبت و خلاصه (باز هم متاسفم از این کلمه) ایرانی بازیها باشم، ترجیح میدم سرجام بشینم و عطای مهاجرت رو به لقاش ببخشم. قصدم ابداً دلسرد کردن کسی نیست،بلکه قصدم خدمتی در حد یادآوری کوچکی بود به دوستان مهاجر تا بلکه بهترین و لذت بخش ترین مهاجرت رو داشته باشند.

پ ن١: تانی عزیز از افق روشن یپیشنهاد جالبی مطرح کرد که برای آشنایی با فرهنگ و روابط مردم آمریکای شمالی فیلم و سریال دیدن راه خوبی است.

پ ن٢: حال ما خوب است اما تو باور مکن


 
 
سفرنامه شام
نویسنده : جواد - ساعت ۳:٤٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳۸٩/٢/٢٦
 


با سلام خدمت تمام دوستان عزیزم. همانطور که گفتم شرح سفر سوریه رو هرچند که چیز خاصی نیست براتون می نویسم. امیدوارم مخصوصا قسمت مصاحبه اش به درد دوستان بخوره.

هتل و امکانات جانبی

هتلی که بنده و تعدادی از دوستانم در آن مستقر بودیم. هتل البترا بود که در خیابان اتحاد (الشارع الاتحاد) واقع شده. قابل توجه دوستان اینکه ما با یک تور تقریبا زیارتی رفته بودیم. هتل نسبتا خوبی بود. تهویه مطبوع کار میکرد. غذای ایرانی سرو میشد. هرچند منویی وجود نداشت و عملا شما خیلی حق انتخاب نداشتید. ولی کیفیت غذا بد نبود و من در طی یک هفته موردی از ناراحتی گوارشی در کسی ندیدم. پرسنل و خدمه هم کمی فارسی بلد بودند و کلا بچه های بسیار مودب و بانزاکتی بودند. در یک مورد یه آقای مسنی ایرانی بازی درآورد و سر میوه کلی سر گارسن داد زد، بیچاره صداش درنیومد. دوستان دیگری که در هتل های بهتر ولی فاقد وعده های غذایی روزانه مستقر بودند از بابت این قضیه بسیار گرفتار بودند. ملحفه ها و پتوها هم تمیز بودند. من از طریق آژانس وحید این تور رو گرفتم که شماره تلفنش رو براتون می نویسم تا درصورت تمایل تماس بگیرید. آژانس در تقاطع خیابان عباس آباد و قائم مقام واقع شده داخل همون ساختمون آجرنما طبقه اول شماره تماس هم 88532672 خانم بختیاری. برای من که اتاق سینگل گرفتم هزینه حدود 700 تومن شد شامل ترانسفر بلیط رفت و برگشت ایران ایر، گشت های روزانه و یک هفته اقامت.

 از هتل تا سفارت کانادا بین پنج الی ده دقیقه بیشتر راه نیست. و کرایه تاکسی هم بیشتر از 50 لیر ندید. نهایتا 100 لیر. نرخ کرایه تاکسی در دمشق کورسی 50 لیره که میشه حدود هزار تومن مواظب باشید کلاه سرتون نره، هرچند اکثر تاکسی ها تاکسیمتر دارند.

مصاحبه و حواشی

مصاحبه من روز دوشنبه 10 می ساعت نه و نیم صبح بود. خانم مهریزی و همسرشون هم ساعت قبل من بودند که خوشبختانه قبول شدند و باعث شدند روحیه من هم بهتر بشه. من حدود ساعت نه گذشته بود در محل کنسولگری کبک بودم. اول باید از سفارت کانادا که درست بغلشه یه شماره بگیرید و بعد از تحویل احیانا موبایل خود وارد ساختمان محل مصاحبه که در زیرزمین واقع شده بشید. اصلا لزومی نداره خیلی زودتر از ساعت مصاحبه برید، چون هیچ فایده ای نداره. اونجا دو برگه بهتون میدن پرکنید. برگ میزان پولی که میبرید و مشخصات خود و همسر. یادتون باشه حتما موارد قرارداد رو بخونید چون آفیسر ازتون میپرسه اینی که امضا کردی چی بود! محل دفتر یک سالن انتظار بیست متر مربع هست با دوتا اتاقک مصاحبه. آفیسر من کارول بود که یه مرد پنجاه و چندساله باحال بود. آفیسر دیگه هم خانم انی بود که اونهم بد نیست. در کل هردو آدمهای مثبت و باحسن نیتی بودند و چندوقتیه به ایرانیها فکر کنم دارن خوب تا میکنن. کارول کمی لهجه کبکی داره ولی شفاف و واضح صحبت میکنه. مسئله مهم اینه که به کارتون تسلط کافی داشته باشید و وظائف شغلی خودتون رو خوب بتونید شرح بدید. کارول از من اول مدرک لیسانس و ریز نمراتم رو خواست. در مورد کارم و شرکت سوال کرد. بعد نامه جدید کارم رو خواست، که من به همراه اون ترجمه قرارداد و ریز حقوقم رو هم دادم. چیزی راجع به مشخصات جغرافیایی و سایر چیزهای کبک نپرسید. ناگهان به انگلیسی از من پرسید چرا میخواهی مهاجرت کنی؟ که من هم دلایل انتخاب کبک رو به زور توی مغزم به انگلیسی ترجمه کرده و با اندکی تغییر به خوردش دادم. در مورد ویژگیهای اقتصادی و فرهنگی کبک گفتم. و نمودارها و جدوالی رو که از قبل پرینت گرفته و هایلایت کرده بودم بهش دادم و توجیهش کردم که همه چی عالیه و من چقدر خوشحالم! کمی هم باهم راجع به بحران اقتصادی و اینها حرف زدیم. کارول بنده خدا مونده بود من اینهمه اطلاعات اقتصادی راجع به کبک رو از کجا آوردم. راجع به نرخ بیکاری و سرانه تولید ناخلص داخلی و ... . از من راجع به آینده کاری سوال کرد. یادتون باشه حتما از سایت imt.employ.quebec وضعیت و آینده کاری رشته کاریتون رو پرینت بگیرید و بهش مسلط باشید. درضمن در پایین صفحه آدرس سایت نظام کاری مرتبط با رشته تون رو هم میتونید پیدا کنید. اون رو هم بخونید و پرینت بگیرید، منظورم Ordres professionelles  هست. با اینکه من چندتا دونه بیشتر جستجوی کاری و ایمیل ارسال رزومه بیشتر نداشتم چیزی بهم نگفت و فقط قسمتهایی رو که های لایت کرده بودم رو بررسی کرد و بهم پس داد. کارول در مورد کارم خیلی ابهام داشت که بعد از ده دقیقه بحث و گفتگو بالاخره کد کاری من رو عوض کرد و راضی شد. منظورم اینه که آماده باشید در صورت بروز مشکل از تواناییها و ویژگی هاتون صحبت کنید. در طول مصاحبه من که حدود 45 دقیقه طول کشید چندین بار صحبت من رو قطع کرد که اصلا هم چیز بدی نبود. برعکس اینکه من شنیده بودم میگفتن نباید بذاری آفیسر حرفت رو قطع کنه من یه نفس فک میزدم. در مورد مدارک زبان ازم سوال کرد که من هم مدرک tcf  و delf و مدرک زبان انگلیسیم رو بهش دادم. من فرانسه رو هفت نوشته بودم یعنی B2 ولی نمره tcfام در قسم اورال در سایه ب2 بود که این نکته رو بهش گفتم. اونهم چیزی نگفت و آخر سر در کمال تعجب نمره اورال من رو c1 و صحبت من رو c1 که به سمت c2 متمایل هست اعلام کرد. من هم در کمال شرمندگی گفتم والا هرجور شما صلاح میدونی و دمت گرم و از این حرفها. بعد هم گفت من شما رو می پذیرم و امضا کرد و در قسمتconnaissance linguistique هم یه حرف f زد که فهمیدم یعنی فرانکوفون. کلی هم ذوق کردم. راستی اگه خواستید یه بطری کوچیک آب با خودتون ببرید چون اونجا آب خوردن پیدا نمیشه!

لب مطلب اینکه آفیسر در پنج دقیقه اول میفهمد شما چندمرده حلاجی و اگر از نظر زبان قبولتان کند زیاد در مورد سایر چیزها اذیت نمیکند. از چند نفری که با ما آمده بودند همه خوشبختانه قبول شدند. کلا در زمان آماده سازی خود هفت سناریو را در نظر گرفته و روی آن کار کنید:

1)les questions generals 2) identite 3) L'education 4) Travail 5) comment vous voulez trouver un travail 6) motivation 7) connaissance de Quebec

در مورد فایل فدرال

روبروی سفارت کانادا بانکی به اسم عوده وجود داره، 490 دلار فدرال رو حتما به صورت لیر سوری پرداخت کنید چون در صورت تبدیل 3درصد کارمزد کم میکنند که رقم زیادی میشه.

دمشق و سوریه

راستش اینقدر قبل رفتن توی این وبلاگها از دمشق بد خونده بودم که فکر کردم میرم جهنم! ولی برعکس خیلی هم خوشم اومد. البته شاید قبولی و بودن در کنار دوستای خوبی مثل طیبه و مهرداد هم مزید برعلت بود. چیزهایی که نباید از دست بدید این هاست: بستنی مخصوص توی بازار مسقف مسجد اموی، رستوران بیت الجبری در دمشق قدیمی، حلویات، البته از جای خوبی دور میدون مرجه یا سمیرامیس. معلولا و کلیساش. حرم حضرت رقیه خیلی جای باصفا و قشنگی بود ولی زینبیه تا دلتان بخواد محله کثیف و شلوغی بود. راستی قبر دکتر شریعتی هم در قبرستان کنار زینبیه است، وقت کردید سری هم به دکتر بزنید. برعکس کلیسا و دیر معلولا و کوهستان اطرافش که بسیار تمیز و مرتب بود. جابجا سطل زباله بود. راستی چرا هرجا ما مسلمونا مخصوصا ش...ها رفت و آمد دارن کثیف و پر از زباله است. تا جایی که اسلامولوژی من قد میده تعالیم کاملا عکس این قصه رو سفارش میکنن.

در دمشق شما هرجور آدم میبینید، کت و شلوار کراوات، اسپرت، دشداشه، هردمبیل، خانمها با پوشیه و نقاب که معلوم نیست دارن میان یا میرن! روسری که بطرز زیبایی دور سرشون میبندن، بی حجاب، پوشش سک.سی.... ولی کسی ابدا کاری به کار کسی نداره. و همه به قول مهرداد سرشون انداختن پایین مثل آدم دارن زندگیشون رو میکنن. نکته بسیار مزخرفی که در خیابان ها وجود داره، یکی بوق زدن بی حساب و کتاب راننده هاست یکی هم انبوه تاکسی پراید! نکته خوب توی خیابونها هم که خوب معلومه چیه دیگه، خانمهای بعضا زیبا و خوش پوشی که تحت تاثیر آب و هوای مدیترانه ای خلاصه به درجات بالایی از کمالات فیزیکی رسیدن. این رو هم گفتم که لال از دنیا نرم. دیگه چیزی به دهنم نمیرسه اگه یادم افتاد پینوشت اضافه میکنم. ایشالا تا بعد.

پ ن: راستی من دو پست قبل گفتم دادگاه هم دارم ولی ماشالا همچین همه غرق کبک هستن هیشکی نپرسید خرت به چند؟ خوب خودم میگم دادگاه هم خبراش بد نبود مثل اینکه یه اتفاقای مثبتی میخواد بیافته. اینم گفتم که به قول شب گلک خودم خودمو بغل کرده باشم.چشمک


 
 
صدای من را از سوریه می شنوید
نویسنده : جواد - ساعت ٥:٤٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸٩/٢/٢٢
 

درود بر تمام دوستان عزیزم. اینک که دارم این خطوط را در کافی نت وارد سایت میکنم دو روزه که از مصاحبه گذشته و هم در مصاحبه قبول شدم و هم کارهای سفارت رو انجام دادم. خواستم این خبر خوب رو به همه دوستای عزیزم که در جریان بودند و من و دوستان دیگر رو از دعای خیرشون بی نصیب نگذاشتن، بدم. ایشالا شرح سفر و ماوقع رو در سفرنامه دمشق مینویسم اگه عمری بود.

و اما بعد.

صدای مرا از دمشق میشنوید از شهر اسرای غربت زده. از دیار ناآشنا.

میدونید چقدر تلخه جهان سومی بودن! میدونید چقدر سخته این زندگی همه جا دنبال آدم بیاد! حتی تا توی قبر. داشتم توی با.لا.ترین اخبار رو زیر و رو میکردم که گرمب! فر.زاد کم.ان.گ.ر هم رفت...... چرا؟ یعنی چی؟ اینجا هم ولم نمیکنید! صدای وکیل ف.ر.زا.د رو که از یوتیوب بخش میشه گوش میکنم. ۵جسد؟ خوب این هم از این... منصدی کافی نت داره یه آهنگ غمگین عربی بخش میکنه. انگار اونهم فهمیده چه خبره. اما نه! هیچ کس نمیفهمه تو دیار من چه خبره. هیچ کس!

دیگه حوصله نوشتن نیست. انشالا بعدا مفصل در خدمت دوستان خواهم بود.

تا بعد


 
 
دانه های شن*
نویسنده : جواد - ساعت ٧:٤٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳۸٩/۱/٢٤
 

 

        

دیدار یار غائب،دانی چه حال دارد       ابری که در بیابان بر تشنه ای ببارد

بعد از یکسال باز هم گذرم به کویر افتاد. کویر مثل تجربه یک نشئگی است، اعتیادآور است.یک بار که بروی باید هرسال بروی. اما امسال جالب بود در کویر باران می بارید! در دریاچه نمک هم.

تناقضی جالب در شرف وقوع بود و صدالبته معجزه ای ساده. شیرینی از بالا و شوری از پایین در تلاقی جالبی بودند. این دفعه براستی آسمان با زمین عشق بازی میکرد. صدای پچ پچی در گوشم پیچید. شنیدم که کویر دهان شوریده اش را باز کرد و از ته گلویش که از خشکی به زحمت صدایی خارج میساخت، به آرامی با آسمان گلایه کرد. از دوری باران نالید. از شرمندگی خود به حیوانات. از روی سیاهیش در مقابل لب تشنگان گفت. گفت که پیرتر از قبل شده و چروکهای چهره اش را با اندکی اغراق به رخ آسمان کشید. آسمان اما هیچ نگفت! آرام کویر را تماشا میکرد. لکه های سیاه ابر گاهی چشمانش را مسدود میکرد. دقایقی سیر همدیگر را تماشا کردند. سالیان دراز را به یاد آوردند. آسمان با هرآنچه در توان داشت باران بارید.

بله معجزه شروع شد. کناری ایستادم به پاسداشت این دیدار. قطرات آب با دانه های شن در آغوش هم می غلتیدند. آسمان انگشتانش  را به گونه های خیس کویر کشید و آرام زمزمه کرد دوست خوبم از من راضی هستی!

خدا هم راضی بود. از تماشای این صحنه چشمانش خیس شد و رحمتش باریدن گرفت. آدمها دسته دسته تنهای سیاهشان را می شستند.

هوا روبه تاریکی می رفت. آسمان لختی بود از باریدن ایستاده بود. پس چارگوشه را به ستارگان چراغان کرد. حجله عشق آراسته تر شد.

صدای بانگ جرس از دور می آمد. کاروان شتر ها از دل کویر به آرامی می گذشتند. گویی صدای ناقوسشان در دل تاریخ می پیچید. و آرامش در بستر شب به پیش می رفت.



* برگرفته از نام فیلمی زیبا از رابرت وایز.