﻿<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
  <channel>
    <title>کوچه ای بی انتها</title>
    <description>lukenzi's description</description>
    <link>http://lukenzi.persianblog.ir/</link>
    <copyright>PersianBlog</copyright>
    <managingEditor>جواد</managingEditor>
    <lastBuildDate>Mon, 07 May 2012 07:03:56 GMT</lastBuildDate>
    <docs>http://backend.userland.com/rss</docs>
    <generator>PersianBlog</generator>
    <item>
      <title>libert&amp;#233;,&amp;#233;galit&amp;#233;,fraternit&amp;#233; *</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;&lt;img src="http://start1g.ovh.net/~esiuwdbt/images/eSi4U/Logo/leberte-egalite-fraternite.jpg" alt="" width="436" height="225" /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;همه اونهایی که دیشب کانالهای اروپایی و اختصاصا فرانسه رو تماشا کردن. حتما شاهد پیروزی نزدیک و میلیمتری فرانسوا اولان به سارکوزی بودن. از ساعتها قبل از اعلام نتیجه مردم با پرچمهای رنگی ابی و قرمز و انواع پلاکاردها در میدان باستیل جمع شده بودن و پلیس بین اونها قرار گرفته بود تا با هم قاطی نشن. هرچند کسی کاری به طرفدارای حزب مقابل نداشت و فقط برای پیروزی نامزد خودشون جیغ و داد میکردن. واقعا صحنه جالبی بود. مشاهده این همه تحمل و پذیرش از جانب مردم. از طرفی در استودیو کانال 5 هم طرفدارای دورقیب در کنار هم حضور داشتن.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;بالاخره شمارش معکوس به پایان رسید و اولان به عنوان رئیس جمهور فرانسه برای یه دوره پنج ساله راهی کاخ الیزه شد. شادی بی حد و حصر طرفدارای اولان فوق العاده بود. همه در حال جیغ و داد و بوسیدن همدیگه و از طرفی هم طرفدارای مغموم سارکوزی که بعضا اشک میریختن. در این میون دوربین تیزبین شبکه هم بیکار نبود و دخترای خوشگل فرانسوی رو در حال گریه و زاری شکار میکرد. آدم دلش کباب میشد و دلش می خواست بره دلداریشون بده و بگه ca va mieux Cherie! و حسرت بود که از دل من برمی خواست به یاد اون دوران. و مقایسه این دوفضا. مقایسه میزان تحمل دیگری و درک دموکراسی. &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;بلافاصله زیرنویس صفحه پیام تبریک سارکوزی رو نشون داد و حدود نیم ساعت بعد سارکوزی (دقت کنید اول بازنده رقابت اجازه صحبت پیداکرد) رفت بین طرفداراش و براشون صحبت کرد تا آروم بشن. از آرمانهاش گفت. از ده سال مبارزه سیاسی و اجتماعی. تا دلتون بخواد از بزرگی فرانسه گفت، از اتحاد و همدلی. از اینکه باز هم در کارزار هستم. نه از دشمن داخلی یا خارجی حرفی زد و نه بدوبیراه نثار کسی کرد. نه از توطئه های حزب سوسیالیست بهانه ساخت. و نه کمبودهاشو گردن شرایط انداخت. بلکه با کلامی خیلی شمرده همه رو به اتحاد و دوری از تفرقه فراخوند و تاکید کرد که همه اینهایی که در انت.خابات شرکت کردن فرانسوی بودن. جالبتر از همه برای من تکرار فراوان کلمه La confiance (اعتماد) بود در کلامش. همون چیزی که سالهاست از گفتار و کردار و زندگی ما و همه مدی.ران رخت بسته و رفته. سخنرانی سارکوزی با اروزی عظمت برای فرانسه vive la France! Vive la Republique&amp;nbsp; در میون اشک و شور طرفدارا تموم شد در حالیکه داشتن ترانه ملی marseillaise رو می خوندن. و بعد نوبت اولان رسید تا از مردم تشکر کنه بدون اینکه به طرف بازنده دهن کجی کنه یا بهشون توهین و تحقیر کنه. &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;دیشب گوشه ای از ثمرات نظام فکری که دویست و اندی سال پیش در همون میدون باستیل پایه ریزی شد رو دیدیم. و متوجه شدیم که هنوز خیلی کار داریم. و حسرتی از ته دل که ایا ما هم روزی به چنین سطحی خواهیم رسید. و ما الان کجا ایستاده ایم و دیگرانی کجا.فرسنگها دورتر و جلوتر.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;*شعار ملی فرانسه بمعنی ازادی، برابری و برادری.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://lukenzi.persianblog.ir/post/131</link>
      <author>جواد</author>
      <comments>http://lukenzi.persianblog.ir/comments/139601/9397590/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-139601.post-9397590</guid>
      <pubDate>Mon, 07 May 2012 07:03:56 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>لازانیا با طعم همراه</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;img src="http://upload.iecloob.com/images/65538535944953233295.jpg" alt="" width="413" height="217" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;سلام دوستان عزیز. همونطور که وعده داده بودم امروز با دستور پخت لازانیا در خدمتتون هستیم. جو گرفته منو الان&lt;img title="زبان" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/10.gif" alt="زبان" border="0" /&gt;. طی دو هفته گذشته دوبار لازانیا پختم که یکی از یکی خوشمزه تر شد. کلی هم شاهد دارم البته.&amp;nbsp; برای اینکار ابتدا قارچ (فراوان) و یک عدد فلفل دلمه ای رو خرد کرده و یه هویج هم رنده کردم و ریختم توی ماهیتابه و گذاشتم کمی آبش بخار بشه. بعد با کمی روغن زیتون تفتش دادم. محتوای ماهیتابه رو خالی کردم کنار و حالا نوبت به پخت گوشت رسید. ابتدا یه پیاز متوسط رو خرد کرده و در ماهیتابه ریختم و تفت دادم. پیاز ها که کمی طلائی شد گوشت رو بهش اضافه کردم. و گذاشتم این مخلوط خوب از خودش آب و روغن پخش کنه. در این وقت نمک و فلفل رو اضافه کرده و بعد از مدتی هم دوقاشق خیلی بزرگ رب گوجه فرنگی اضافه کردم. در این زمان وقت اون رسیده که از فرمول جادویی سرآشپز استفاده کنیم. برای این کار نصف استکان سرکه سیب رو به مخلوط در حال پختن اضافه میکنیم. سرکه تا حدود زیادی بخار میشه ولی بوی ترش و نافذش رو میده به گوشت. مخلوط رو هم بزنید تا بوی مطبوعی ازش بلند شه. گوشت رو بچشید وقتی احساس کردید داره دیگه میپزه مخلوط قبلی (فلفل قارچ هویج) رو بهش اضافه کنید. هم بزنید. و در آخر هم یه استکان آب جوش بهش اضافه کنید و بذارید روی شعله کوچک آروم جا بیوفته. &lt;br /&gt;بطور همزمان میتونید از ده دقیقه قبل آب جوش بیارید و ورقه های لازانیا رو توش بندازید. بعد از ده دقیقه ورقه ها رو خارج کنید و روی یه پارچه تمیز یا دستمال آشپزخونه(ورندارید دستمال کاغذی پهن کنیدا) پهن کنید تا رطوبتش گرفته بشه. حالا ته ظرفمون رو کمی چرب میکنیم. بعد لایه لایه ورقه ها رو میچینیم و بینش رو با مخلوطمون و همینطور پنیر رنده شده پرمیکنیم. شما میتونید سس سفید و قرمز و اینها هم اضافه کنید. من چون سس سفید نمی خورم اضافه نکردم. دست آخر روی ورقه آخر رو هم با پنیر بپوشونید و یه فویل هم بکشید روش و رویش چندتا سوراخ ایجاد کنید. و اون رو داخل فر که قبلا با حرارت 180درجه گرم کردید قرار بدید و بذارید 45 دقیقه حال بیاد. بعد بردارید و روش سس کچاپ بزنید و حالشو ببرید در کنار عزیزان. کوچه رو هم دعا کنید.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;br /&gt;پ ن1: این بار مهمون خیلی عزیزی داشتم که علیرغم مشکلات فراوان تشریف آورد و در امر خطیر میل کردن لازانیا همراهیم کرد و دعوت بنده رو لبیک گفت. و کلی از طعم غذام هم تعریف کرد.&lt;img title="قلب" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/8.gif" alt="قلب" border="0" /&gt;&lt;br /&gt;پ ن2: گوشت چرخ کرده آماده نخرید. همیشه بگید جلوی خودتون چرخ کنه.&lt;br /&gt;پ ن3: بعضی وقتها که اون واقعیتهای تلخ یادم میوفته و به مغزم هجوم میاره حتی آشپزی هم افاقه نمیکنه و می خوام از فرط خشم و ناراحتی دیوارها رو با مشت خورد کنم.این وقتا با من کل نکنید چون قاطی میکنم&lt;img title="عصبانی" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/14.gif" alt="عصبانی" border="0" /&gt;&lt;br /&gt;پ ن4: چندهفته است دارم کلاس فرانسه میرم متد Alter ego متد جالب و خوبیه که بسیار تو ایران به روزه برخلاف سایر متدهای موجود.&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://lukenzi.persianblog.ir/post/130</link>
      <author>جواد</author>
      <comments>http://lukenzi.persianblog.ir/comments/139601/9354290/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-139601.post-9354290</guid>
      <pubDate>Sun, 29 Apr 2012 10:11:47 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>سرزمین موعود</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;نماز شام غریبان چو گریه آغازم&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; به مویه های غریبانه قصه پردازم&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;بیاد یار و دیار آنچنان بگریم زار&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; که از جهان ره و رسم سفر براندازم&lt;br /&gt;من از دیار حبیبم نه از بلاد غریب&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; مهیمنا به رفیقان خود رسان بازم&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;br /&gt;1-&amp;nbsp;پدیده مهاجرت این روزها در ایران به واژه پرکاربردی تبدیل شده و بخصوص در سالهای اخیر اساسا هرکی از مامانش قهر میکنه یا توی مترو پاشو لگد میکنن به فکر رفتن میوفته (خواهشا به دوستای عزیز مهاجرم برنخوره لطفا، من کوچیک همتون هستم م میدونم چقدر زحمت کشیدید همتون) شرایط اقتصادی و اجتماعی کشور هم خودش مزید بر علت شده تا انگیزه های این عده تقویت بشه. ولی سوالی که برای من پیش میاد اینه که چی شده و چه اتفاقی افتاده که مردمی که در طول دوران ادبیات پررنگشون همیشه از دوری و هجران ناله میکردن و در وصف خانه و کاشانه و دلتنگی برای عزیزان اینقدر ید طولایی داشتن به جایی رسیدن که بر سر نموندن در ایران دعواست و نمیشه برای نگه داشتن کسی در کشور برهان خیلی قوی ارائه کرد. و هرکس که دستش به دهنش میرسه به فکر این برنامه است. البته طبقات اجتماعی و اقتصادی هم باید در نظر گرفته بشه. این پدیده کمتر در طبقه فقیر و خیلی مرفه دیده میشه. مگه اونهایی که برای تحصیل یا سرمایه گذاری اقدام میکنن و اون عده بی نوایی که دار و ندارشون رو میدن تا قا.چا.قچی ها دستشون رو بگیرن و به سمت سرزمین موعود هدایت کنن. قشری که میمونه قشر متوسط تحصیلکرده است که بیشترین آمار رو تشکیل میده و بنده و شما هم احتمالا جزو همین گروه هستیم. آدمایی که نه خیلی مرفه هستن و نه کسی چندان برای استعدادها و توانایی های علمی و فکری شون تره هم خرد نمیکنه.کسایی که می خوان اگه خودشون نه، حداقل بچه هاشون در محیطی امن تر، منظم تر و سالم تر رشد کنن. کسایی که خسته شدن از بس نقش میزبان رو برای عده ای زالو بازی کردن. کسایی که فکر میکنن شاید خدا جای دیگه ای می خواد شانس بهتری بهشون بده. پس دست به زانو نهادند و عزم جزم کردند. اندوخته های مادی و معنوی شون رو توشه راه کردند و پای در راه سرزمین های دور گذاشتند. و اینگونه شد که تاریخ ایران زمین دوره ای از بزرگترین مهاجرتهای خودشو تجربه کرد.&amp;nbsp; در جستجوی ارض موعود!&lt;br /&gt;حال در این میون حلقه های زیادی هست که باعث میشه آدم زیر بار مشکلات و عوارض این تصمیم و گذر بیهوده زمان کمر خم کنه. ضعف اقتصادی، ایرانی بودن، اهل خاورمیانه پرآشوب بودن و....&lt;br /&gt;2-&amp;nbsp;هیچوقت یادم نمیره اون صحنه رو. قایق حامل مهاجران غیرقانونی در سواحل دور از استرالیا مثل اغلب اوقات با برخورد به صخره ها متلاشی شده بود. خیلی ها ایرانی بودن. اجساد بی جانشون رو از میون امواج بیرحم بیرون میکشیدن. اجساد بیگناه و رقت انگیزی که تو گویی بالاخره به آزادی رسیده بودن و از رنجهاشون رسته بودن. اونهایی که زنده بودن پیچیده در پتو و جلیقه نجات مفلوکانه نگاه میکردن. یکیشون به یه خبرنگار خارجی کفت: "محاله برگردم. هیچوقت برنمیگردم" شنیدن این جمله از اون مرد که همسرش با روسری و کودکش در کنارش بودن مثل پتک خوردتوی سرم. چرا؟ آخه چرا؟ این همه تلاش برای گریز از چی. چی باعث شده سر جونت قمار کنی؟ چی شده که ایران داره بچه هاشو اینطوری حراج میکنه. و ایا این برای یه سیستم باعث سرافکندگی نیست؟&lt;br /&gt;3-&amp;nbsp;همه ما مسلما بهایی پرداخته یا داریم می پردازیم برای این تصمیممون. مسلما من هم مثل شما بهای گزافی پرداختم. دوسال از عمرم. خیلی چیزها تغییر کرد. خرید خانه به تعویق افتاد، ماشین ام رو نتونستم عوض کنم. رئیس سابقم که از ماجرا مطلع شده بود مسیر پیشرفت شغلی ام رو زیرکانه به سمت همکار قالتاق ام تغییر داد با این بهانه که تو که داری میری! و فکر تغییر شغل هم به همین دلایل کنار گذاشته شد. می خواستم پیانو بخرم که نخریدم. فرصتهای زیادی برای زندگی از دست رفت. می خواستم برای ادامه تحصیل برم فرانسه که منصرف شدم چون گمون میکردم زمان زیادی ندارم و نه پول کافی برای اینکار. سرمایه های مادی ام کمرنگ شد. دلار گرون شد. عشق ام طی یه تصمیم نه چندان ناگهانی و از نظر خودش معقول ترکم کرد. و بالاخره علی موند و حوضش. و علی کوچولو فهمید که اگه توی زندگی پشتوانه و پشتیبان و راهنمای خوب نداشته باشی از خیلی چیزها باید بگذری. بله، خیلی چیزها. &lt;br /&gt;شرمنده که طولانی شد. در آخر برای همتون در مسیر زندگی آرزوی سلامتی و شادکامی میکنم.&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://lukenzi.persianblog.ir/post/128</link>
      <author>جواد</author>
      <comments>http://lukenzi.persianblog.ir/comments/139601/9282612/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-139601.post-9282612</guid>
      <pubDate>Mon, 16 Apr 2012 13:07:31 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>بفرمائید شام!</title>
      <description>&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;همونطور که گفته بودم برنامه اشپزی بنده در سال جدید شروع شد. و غذای خوشمزه و در عین حال سخت باقالی پلو با ماهیچه در دستور کار سراشپز قرار گرفت. برای اینکار تنها به کتاب اشپزی اکتفا نکردم. بلکه سایتهای اینترنتی و خواهر جان و توصیه های دوستان رو در نظر گرفتم. البته به همراه کمی ذوق شخصی و نوآوری. &lt;img title="چشمک" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/3.gif" alt="چشمک" border="0" /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;خلاصه جونم براتون بگه ماهیچه رو پاک کرده، چربیهاشو گرفتم و بهمراه پیاز فراوان و همینطور دوتیکه ساقه کرفس(باتشکراز ژاله جان) و ادویه فراوان بار گذاشتم.برنج رو&amp;nbsp; خیس کرده و از اونجا که شوید و باقالی تازه موجوده اونها رو تهیه کرده و پاک کردم. البته باقالی رو یه ده دقیقه ای گذاشتم بجوشه و کفش رو بالا بیاره و نرم بشه.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;پختن ماهیچه یه مقداری طول کشید که خیلی عجیب نبود و همینطور که داشت جا می افتاد جاتون خالی چه بویی از قابلمه بلند میشد.&amp;nbsp; ولی خداییش اشپزی عجب کار سختیه و البته جالب. آدم جلو اجاق گاز خیس عرق میشه.&lt;img title="آخ" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/40.gif" alt="آخ" border="0" /&gt; قابل توجه خانمهای محترم تو رو خدا بعد آشپزی یه دوشی چیزی بگیرید! &lt;img title="خجالت" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/9.gif" alt="خجالت" border="0" /&gt;خلاصه اینکه آخرش شد همونی که توی تصویر می بینید. متاسفانه به علت ضیق وقت و عدم برآورد صحیح نتونستم به دسر و اینا برسم. باشه طلبتون دفعه بعد.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;&lt;span style="text-decoration: underline;"&gt;نقاط قوت&lt;/span&gt;:&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;&amp;nbsp;1-خدایی رنگ و طعمش چیزی از رستورانهای خوب کم نداشت.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;2- استفاده بهینه از کمترین امکانات لوازم آشپزخانه&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;&lt;span style="text-decoration: underline;"&gt;نقاط ضعف&lt;/span&gt;:&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;1&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;- یکم فلفل اش زیاد بود گمونم.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;2- چقدر برنج دم میکشه زیاد میشه&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;3- نمک برنجش کم بود یه خورده&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;&lt;span style="text-decoration: underline;"&gt;نکته آموزشی&lt;/span&gt;: کارآموزان عزیز تا میتونید تو غذاها از زعفران استفاده کنید. لامصب قیامت میکنه. آدم دیوونه میشه از بوش.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;&lt;span style="text-decoration: underline;"&gt;نکته مردونه&lt;/span&gt;: آقایون خوش خوراک از ماهیچه گوساله استفاده کنید، ماهیچه گوسفندی کمه به خدا!&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;&lt;span style="text-decoration: underline;"&gt;نکته مالی&lt;/span&gt;: هزینه کل معادل حدود 10000&amp;nbsp;-9000 تومان! فقط!&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;&lt;span style="text-decoration: underline;"&gt;نکات ایمنی&lt;/span&gt;: خانمها و اقایون محترم در آشپزخونه مراقب باشن چون در معرض خطرات زیر هستن، شخصا همه رو قبلا تجربه کردم:&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;سوختگی با شعله اجاق- بریدگی- لیز خوردن-سوختگی با آب جوش- کوبیدن سر به زیر کابینت- مشاهده سوسک! - به صدا در آمدن زنگ تلفن! (راستی چجوری خانما وسط پروژه میرن با مامان جونشون دوساعت گپ میزنن؟)- پاشیدن محتویات قوطی کنسروی هنگام گشودن درب به چشم. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;خلاصه جاتون خالی دیگه چه حالی دادم به خودم&lt;img title="خوشمزه" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/38.gif" alt="خوشمزه" border="0" /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;&lt;span style="text-decoration: underline;"&gt;نکته انحرافی&lt;/span&gt;: همه اینها رو خوندی؟ خیلی دلم می خواست بودی و در تناول این غذا باهام شریک میشدی. خیلی دلم می خواست اصلا فقط تو می خوردی و من تماشا میکردم که با اولین قاشق چه احساسی میکنی. دلم می خواست میل میکردی و نظرتو بهم میگفتی. که نمک برنجش رو بیشتر بریزم. قابلمه بزرگتری بردارم. و فلفل کمتری بریزم.دلم می خواست موقع خوردن می خندوندمت تا مجبور شی با دهن پر بخندی. و بعدش لبای قشنگت که حسابی چرب و چیل شده برق بزنه. و نذارم پاتو توی آشپزخونه بذاری برا بردن یا شستن چیزی.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;همه اینها تو دلم بود وقتی بهت پیام دادم تشریف بیارید شام. ولی جواب تو منفی بود. شایدم هول شدم و منتظر شنیدن علت پاسخ منفی ات نشدم.&amp;nbsp;تنهایی فیلم دیدن شاید صفا داشته باشه ولی تنهایی غذا خوردن نه چندان.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;غذای بعدی لازانیاست دوستان منتظر نکات اموزشی تون هستم و بزودی در عرصه آشپزی نفس کش میطلبم.&lt;img title="عینک" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/16.gif" alt="عینک" border="0" /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;&lt;img src="http://www.pic1.iran-forum.ir/images/up2/37739540671818346290.jpg" alt="" width="398" height="403" /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://lukenzi.persianblog.ir/post/127</link>
      <author>جواد</author>
      <comments>http://lukenzi.persianblog.ir/comments/139601/9234514/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-139601.post-9234514</guid>
      <pubDate>Sun, 08 Apr 2012 04:25:35 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>تعطیلی از دست رفته*</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;خوب دوستان گلم. تعطیلات کشدار نوروزی هم بالاخره تموم شد و بانیفیس برگشت سرکار. اونهم با کلی خمیازه. از خوندن بلاگها و یادداشتهای بچه ها متوجه شدم که بیشتر بچه ها شکر خدا تعطیلات بدی نداشتن و برنامه هایی برای سال جدید دارن.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;تعطیلات من که بیشتر به خواب گذشت و البته چندتا فیلم خوب هم دیدم. معمولا روزهای اول عید حال عجیبی دارم و احساس میکنم خودم رو گم کردم. ولی خوب امسال یه طور دیگه بود. ظاهرا زیادی تلخ و منفی شده بودم چون صدای همه دراومده بود. راستش&amp;nbsp;دلیلی هم برای زیادی مثبت بودن نمیدیدم و خیلی سعی کردم که شاداب باشم و دلمرده نباشم. ولی خوب تلاش میکنم که کمی مثبت باشم. طی تعطیلات هیچکدوم از دوستای گلم به دیدنم نیومدن و من هم موفق به دیدار هیچکدوم نشدم! البته یه جورایی انگار سر ندیدن من دعوا بود. به هرحال برای همه سال خوبی ارزو میکنم توام با سلامتی و خبرای خوب.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;&lt;img src="http://fc01.deviantart.net/fs70/f/2011/035/5/3/__dreaming_of_you___by_chibi_uke_kun-d38teuf.png" alt="" width="354" height="337" /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;این خط رو هم برای تو مینویسم که شاید اینجا رو می خونی. حال ما خوب است اما تو باور نکن. هنوز هم گاهی که فشار زندگی مجالی میده یادت میوفتم. یاد مهربونی هات. عطر تنت. بوسه های رگباری. وقتی که از فشارهای محیط کار آشفته بودم و تو تلاش میکردی با صدای ارام و مهربونت آرومم کنی. حتی وقتی من با خشم گوشی تلفن رو با قدرت تمام روی میز کوبیدم تو باز اروم بودی. ولی خوب که منو درگیر کردی گذاشتی رفتی. یاد این شعر مولانا میوفتم همش:&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;سجاده نشین باوقاری بودم&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; بازیچه دست کودکانم کردی&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;-امسال علیرغم همه بی برنامه گی ها چندتا کار رو می خوام نجام بدم.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;1- مطالعه آخر شب رو مجددا در دسستور کار قرار دادم و فعلا با کتابی از آملی نوتومب شروع کردم.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;2- یه کتاب آشپزی گرفتم و می خوام همه غذاها و دسرهای ایرانی و فرنگی رو بپزم و یاد بگیرم. شما هم میتونید تشریف بیارید تیست کنید. یادتون باشه اولین منو باقالی پلو با ماهیچه است.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;3- زبان رو بیشتر و جدی تر بخونم.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;پ ن: ریسیور ماهواره بی دلیل سوخت. ناچار خودم مشغول تعمیرش شدم فعلا. ولی اینقدر شبها آرامش و سکوت خوبی تو خونه هست که نگو.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;&amp;times;نام فیلمی از بیلی وایلدر &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://lukenzi.persianblog.ir/post/125</link>
      <author>جواد</author>
      <comments>http://lukenzi.persianblog.ir/comments/139601/9202963/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-139601.post-9202963</guid>
      <pubDate>Mon, 02 Apr 2012 11:22:19 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>سال نو و شاید روزگار نو</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;&lt;img src="http://uploder.takmahfel.com/files/gibci3o9f6htzw5lkks2.jpg" alt="" width="403" height="396" /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;سال 90 هم داره دامن کشان به پایان خودش نزدیک میشه و راه رو برای حضور 91 باز میکنه. هرچند که هنوز حضور خودش رو هم درست احساس نکرده بودیم. بوی بهار میاد و این رو گوشزد میکنه که وقت تغییره. وقتشه همه چیز رو نو کنید. دلهاتون رو. زندگیتون رو. و آرام باز زمزمه میکنه که من هم نخواهم موند و زودتر ازاون چیزی که فکر کنید جام رو به 92 میدم چه شما باشید چه نباشید.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;ولی ما هنوز کارمون با این سال تموم نشده. سالی که سراسر توام بود با انتظار. انتظاری که به درازا کشید و زندگی خیلی ها رو مثل من دستخوش تغییرات ناخواسته کرد و باعث شد از زندگیمون هزینه کنیم. میدونم تو این چند روزه هر وبلاگی سر زدید پر از این نوشته های یکسان بوده سرشار از گل و بلبل و حاجی فیروز و تنگ ماهی و ارزوهای خوب خوب. من هم برا همه دوستای گلم هرکجای دنیا که باشن ارزو میکنم نوبهار آغازگر تغییرات مثبت باشه. امیدوارم روح و روان رنجورتون که امسال حسابی خسته شده استراحتی بکنه و پر از شادی بشه. &lt;strong&gt;از اینجا به بعد رو توصیه نمیکنم بخونید.&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;img src="http://www.sheckys.com/files/2011/11/111011_WomanManHugBeach.jpg" alt="" /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;1- اگه یادتون باشه هرسال این موقع ها لیستی از کارها و برنامه های سال آتی تهیه میکردم و در انتهای هرسال اون رو مرور میکردم که ببینم چقدر به خواسته هام رسیدم. لیست امسال رو نگاه میکنم میبینم اکثر اون قسمتهایی که دست خودم بود رو انجام دادم. ولی امسال دیگه لیستی برای سال جدید درکار نیست. چطور میشه توی این شرایط برنامه ای ریخت. وقتی ارزش همه داشته هات ظرف دوهفته نصف میشه. کماکان به فعالیتهای قبلی ام ادامه میدم و منتظر تا ببینم خدا چه راهی پیش پام میذاره. فعلا سعی میکنم مثبت باشم.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;2- "برای ما همه چیز در پایان رخ داد" یادم نیست کجا خوندم یا شنیدمش. اما برای من سال جدید بدون تو آغاز میشه. انگار طوری برنامه ریزی کرده بودی که با سال کهنه همزمان بری. شاید می خواستی شروعی تازه داشته باشی. سخت پوست تر و سرسخت تر از اون شدم که بخوام افسرده بشم. افسردگی مال اونهایی هستش که هنوز ظرافت دارن. ما که حسابی پوست کلفت شدیم تو این زندگی که هر روز منتظر یه سورپریز هستیم. &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;سال جدید بدون تو آغاز میشه. بدون آغوش گرم تو. بدون انگشتان ظریف تو. بدون گیسوان خوش رنگ تو روی صورتم. بدون استشمام عطر تو روی بالش. بالش که تنها یاداور تو بود وقتی نیمه شب بیدار میشدم. باورش سخته که دیگه نمیتونم بغلت کنم. هرچند همیشه می خواستی زود از بغلم بپری بیرون و برات سوال بود که چرا تو رو بو میکشم. خوب خدا رو شکر که تو چیزی رو دلتنگ نمیشی.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;تمام وسایل رختخواب رو از خشکشویی گرفتم. حالا دیگه بویی غیر از مواد شوینده نمیدن. داشتم لای سررسید دنبال چیزی میگشتم که یادداشتت رو پیدا کردم. جواد من آژانس گرفتم دارم میرم ... تو مثل همیشه مهربان بودی و.... . آره ولی به اندازه کافی خوب نبودم، به قد کفایت مهربان و دست و دلباز نبودم. امیدوارم یک روز همه اینها رو تو یه نفر پیدا کنی. چون همونطور که بارها بهت گفتم معتقدم لایق بهترین ها هستی.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;3- سال جدید در پیشه و تغییرات در پیش خواهد بود. یعنی امیدوارم که باشه. خدایا خودت میدونی این زندگی نبود که ما می خواستیم بسازیم. کم حرف که شده بودم، احتمالا کم حرف تر هم خواهم شد. چیزی برای گفتن نیست.برای اندک دوستان کم لطف ام هم مهربان تر خواهم بود.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;4- نمیدونم در سال جدید به این کوچه بی انتها ادامه خواهم داد یا نه. فعلا بذارید بشینم بیخ دیوار یکم استراحت کنم. خیلی خسته ام. خیلی. چون نصف این خونه متعلق به شما خواننده های عزیزمه. می خوام نظرتون رو بدونم.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;شرمنده که سرتون رو درد اوردم. در انتها همتون رو به خدای بزرگ میسپارم و براتون ارزوی سالی سرشار از تندرستی و موفقیت دارم. و امیدوارم یاد بگیریم همدیگر رو دوست داشته باشیم.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://lukenzi.persianblog.ir/post/124</link>
      <author>جواد</author>
      <comments>http://lukenzi.persianblog.ir/comments/139601/9123761/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-139601.post-9123761</guid>
      <pubDate>Thu, 15 Mar 2012 19:35:10 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>سلام سینما</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;img src="http://ww3.hdnux.com/photos/11/57/04/2552126/17/628x471.jpg" alt="" width="426" height="284" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;همونطور که پیش بینی میشد موفقیتهای فیلم زیبای اصغر فرهادی که تا شب اسکار هم ادامه داشت با جایزه بهترین فیلم خارجی زبان ختم شد. موفقیتی که تا به امروز غیرممکن بنظر میرسید. خوب این موفقیت رو به همه ایرانیها باید تبریک گفت. هرچند این رویداد در هاله ای از تردید بود. همون روزی که این فیلم کاندیدای دو جایزه شد فهمیدم که تصمیم بر این شده که حتما یک جایزه به این فیلم تعلق بگیره. البته &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;این باعث نمیشه چیزی از ارزشهای این اثر کم بشه. .&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;این رویداد بهانه ای شد تا بعد از مدتها به یکی از دلمشغولی ها و علائق شخصی خودم و خیلی از شماها بپردازم. بله منظورم سینماست. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;سینما و تو چه میدانی سینما چیست! فانوس خیال. بهترین نامی که میتونم براش انتخاب کنم. اون سالنهای تاریک که ما رو از دنیای عجیب و بی در پیکری که احاطه مون کرده جدا میکنه و میبره به دنیای آدمای دیگه. جاهای دیگه. دغدغه های دیگر آدمها. دردها،رنجها، عشق ها، اشکها و لبخندهاشون. جایی که میتونیم خودمون رو در قالب دیگر آدمها ببینیم. به دنیای درونشون راه پیدا کنیم. با خنده هاشون بخندیم با غمهاشون اشک بریزیم. به مغاک تنهایی آدمها رسوخ کنیم. &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;تارکوفسکی گفت اگه ایمان داشته باشیم چوب خشک هم یه روزی جوونه میزنه.همراه استیو مک کوئین از روی سیمهای خاردار پریدیم تا فراری بزرگ کنیم و قهرمان رو حتی با سقوط هم دوست داشته باشیم. با همفری بوگارت دیدیم که عشق ما نیازمند رهایی است نه تصاحب و تا اعماق شبهای کازابلانکا همراهش رفتیم تا بدونیم پاریس همیشه با ما میمونه. اسکارلت به ارامی برامون زمزمه کرد که فردا روز دیگریست و فردا به آن فکر خواهیم کرد. پل نیومن در حالیکه در محاصره دشمن بود فروتنانه یادآوری کرد که همه یه روز میمیریم! با ویلیام هولدن آماج گلوله شدیم و در کمال سرسختی پای رفاقت و شرف ایستادیم هرچند تنمون آبکش شد. مضطربانه کلینت ایستوود رو تماشا کردیم که چطور همه آدم بدها و زشتها رو میفرسته اون دنیا و فهمیدیدم آدمها دو دسته ان اونهایی که اسلحه پر دارن و اونهایی که زمین رو میکنن! آنتونی هاپکینز یادمون انداخت آدمهای دوست داشتنی هستن که با وجودشون دنیا جای بهتری برای زندگی هستش.آل پاچینو یادمون انداخت که هیچوقت خانواده رو به غریبه ها نفروشیم هرچند خانواده خوبی نباشن. دنیرو از پشت فرمان تاکسی اش ما رو به یاد اولین عشق مون انداخت وقتی که مثل فرشته ها ظاهر شد اونهم میون اونهمه کثافت! مارلون براندو نهیب مون زد که گاهی با جرات فریاد بکشیم که پشیمون کاری که کردیم نیستیم حتی اگه صورتمون زیرمشت له بشه یا حتی توی بالکن خونه بر فراز پاریس تیر بخوریم و بمیریم. در کوچه های خیس پاریس با گانگسترهای تنهای بارانی پوش گشتیم و در چشمان سرد ایو مونتان تنهایی یه انسان به آخر خط رسیده رو لمس کردیم و با آلن دولون به اولین شب آرامش رسیدیم. علی حاتمی خبر داد که مادر مرد از بس که جان نداشت! و وقتی این نامه را می خوانیم دیگر قلندری در میان نیست! &amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;با سینما از مرزهای جنون گذشتیم. از ته دل خندیدیم. در خلوت گریستیم. در تاریک و روشن سالن در هیجان جمعی غرق شدیم و برای لحظاتی حس کردیم که ما مردم همدلی میتوانیم باشیم. و به این بهانه دست همراهمون رو به ارامی فشردیم تا اون لبخند کمرنگ رو روی صورت اش که در نور پرده به زحمت دیده میشد کشف کنیم و بیشتر به هم بچسبیم .در تمام این لحظات تلخ و شیرین، خنده و گریه، لحظاتی دنیا رو شیرین و دوست داشتنی وزندگی رو رسم خوشایندی یافتیم. فهمیدیم که ما برای همیشه در کنار هم نیستیم. فهمیدیم که میشه همدیگر رو برای خطاهامون ببخشیم پیش از اونی که دیر بشه. و برای دوست داشتن یه بهانه کوچیک هم کافیه. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;سالهای زیادی گذشته بیش از صدسال. و زنان و مردان هنرمند زیادی اومدن و رفتن. به نقشها جان دادن. اونها رو باور پذیر کردن. در دلها جا باز کردن. خاطره شدن.و رفتن و جا رو به دیگرانی دادن تا خاطرات نسلهای دیگه ای شکل بگیره. و خودشون به لابلای برگه های تاریخ درخشان سینما به ارامی خزیدن. تا شاید روزی با دیدن فیلمی ازشون و یا تصویری یادشون رو زنده کنیم. و این چرخه ادامه داره.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;img src="http://blog.belleproperty.com/wp-content/uploads/film-reel-8.jpg" alt="" width="445" height="246" /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;- برای منی که کمتر فیلمی پیدا میشه که بخواد به سینما بکشونه. فیلم دیدن در خونه هم خالی از لطف نیست. برای من یه مراسم زیباست. مبل مقابل تلویزیون، همراه با فنجانی قهوه ونخی سیگار و کلی خوردنی. کارناولی کاملا شخصی که میدونم یه روزی باید اون رو با کسی قسمت کنم. هرچند هنوز برام کمی کار داره.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;- اولین فیلمی که تو سینما دیدم فیلمی بود بنام دادا ساخته ایرج قادری گمونم اوایل دهه 60. خیلی بچه بودم. کسی که منو به تماشای این فیلم برد الان دیگه میون ما نیست. پسرعموی مرحومم. اون موقع هنوز مجرد بود. اجازه منو از پدرم گرفت و منو برای اولین بار با اون سالن عجیب و ترسناک اشنا کرد. روحش شاد. در جوونی رفت. خاطره اون سینما رو به من داد و خودش رفت به جایی که همه رویاها متولد میشن.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;- اگه کسی ویژه نامه نوروز سال 75 مجله فیلم رو داشته باشه میتونه در انتهای مجله قسمت نقد خوانندگان اولین نقد فیلمی که نوشتم رو در مورد فیلم سینما سینما ببینه. تجربه جالبی بود.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://lukenzi.persianblog.ir/post/123</link>
      <author>جواد</author>
      <comments>http://lukenzi.persianblog.ir/comments/139601/9009959/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-139601.post-9009959</guid>
      <pubDate>Mon, 27 Feb 2012 20:22:22 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>آتش بازی</title>
      <description>&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;ساعت از نیمه شب گذشته&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;می دانم که در بستر خود ارمیده ای&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شاید گاه بگاه لبخندی میزنی&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;برق چشمانت آسوده اند&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; آتش بازی پایان یافته&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;می بینم،&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تنت را به رخ بستر می کشی&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;می دانم برهنگی ات را چیزی جز ملحفه های سپید نمی پوشاند&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و عطر تنت در فضای سنگین اتاق می پیچد&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اینک اما، من و تو، در فواصل دور از هم&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ما در دوسوی جهانیم&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;من&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دور، بسیار دور از تو&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در دنیای خود، در خیابانهای سرد و خیس، در امتداد پیاده روها&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;من&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در دل بیداری، بیدارتر از هر تن&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در امتداد چشمان بی خواب&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;گامهای لرزان خود را می شمارم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اسمان صاف شده،&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شب به آرامی می گذرد&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;چشمان سنگین مردمان در خواب&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;من اما&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در دل چهارراه، در مقابل چراغ خطر&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;به آرامش می اندیشم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پ ن1: شنبه تولد وبلاگمه. بچه سه ساله شد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://lukenzi.persianblog.ir/post/122</link>
      <author>جواد</author>
      <comments>http://lukenzi.persianblog.ir/comments/139601/8920725/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-139601.post-8920725</guid>
      <pubDate>Tue, 14 Feb 2012 06:36:28 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>سفرنامه زمستانی</title>
      <description>&lt;p&gt;&lt;img style="float: right;" src="http://s1.picofile.com/file/7270808602/DSCF3822.jpg" alt="" width="460" height="276" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;سلام به همه دوستای گلم. من برگشتم با کوله باری پر از برف و سرما و خاطرات خوب. هرچند همیشه بعد از یه سفر خوب یه عالمه کار تلنبار شده تو شرکت هست که اماده ست همه خوشی ها رو از دماغت دربیاره. به توصیه همه دوستای خوبم این سفر رو رفتم و جای همتون خالی خیلی خوش گذشت. مقصد ما ارزروم ترکیه و کوهستان پالاندوکان (پالان دوز) هتل ددمان بود. یه منطقه کوهستانی و پربرف که باد نمیذاشت برف روی زمین بند بشه. سفر ما زمینی بود و بودن همسفرای خوب نذاشت مسافت طولانی خیلی رنج اور بشه. خوشبختانه اونقدر اسکی باز خوب در گروه بود که ازشون چیز یاد بگیرم. مخصوصا عموپاتریک که چندتا تکنیک عالی ازش یاد گرفتم ومخصوصا تو پیچ کارو. به محض ورود به هتل بی معطلی لباسهامو پوشیدم و بی اونکه منتظر پذیرش بشم با پاتریک زدیم تو کوه. جاتون خالی کوهستان بکر و قشنگی بود که روزها دماش تا -5 میرسید و شبها بین -8تا -10 و البته یه شب تا -18. تجربه جالبی بود تا هوایی مثل هوای کانادا رو تجربه کنم. هرچند خودم بعضی دقایق با لباس آستین کوتاه توی هوای زیر صفر می ایستادم و کلا چیز غیرقابل تحملی نبود. از ارزروم هم بگم که یه شهر مسطح و دانشجویی بود که مرکز همه توجهاتش فروشگاه&amp;nbsp; کارفور بود. جالبه بگم حدود 60درصد جمعیت هتل رو ایرانیها تشکیل میدادن شاید هم بیشتر. هرچند این باعث نمیشد که پرسنل هتل تلاش چندانی برای جلب رضایتشون بکنن و کلا توی این جور جاها دیدم که بین مسافرای ایرانی و اروپایی فرق خیلی زیادی قائل میشن.&amp;nbsp;مسخره تر اینه که ترکها گمون میکنن ایرانیها چون چیزی توی کشورشون ندارن میرن اونجا که در مباحثات سنگینی که در اسموکینگ روم در میگرفت این رو با ترکی استانبولی دست و پا شکسته بهشون فهموندیم که بابا اگه ما نباشیم که در توریسم تون رو باید تخته کنید و ما تقریبا از هرچی که شما دارید بهترشو داریم فقط چیزی که نیست آ.زا.دیه و این حرفا.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;البته دوستان ایرانی هم که ماشالا ترکونده بودن و راهروهای هتل بیشتر شبیه خوابگاه بود. همه از این اتاق تو اون اتاق. و تا دیروقت صدای خنده و کرکر و بوی ... و خلاصه سیستمی بود. بعضی از ایرانیها هم که شورش رو درمیارن و اونقدر ضایع بازی درمیارن که یه شب حتی کلاب رو تعطیل کردن بخاطرشون.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;&lt;img src="http://s1.picofile.com/file/7270809030/IMG_0273.jpg" alt="" width="355" height="296" /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;غذای هتل نسبتا خوب بود و بخاطر مجاورتش با پیست میشد مرتب ازش استفاده کرد. برنامه روزانه من این بود. صبحانه اساسی&lt;img title="خوشمزه" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/38.gif" alt="خوشمزه" border="0" /&gt;، اسکی، ناهار سبک، اسکی، سوناو استخر، عصرانه، استراحت، شام و در ادامه توی سر وکله هم زدن تا بعد از نیمه شب. فرصت کافی تا با رها شدن از تمام تنش ها و استرسهای کار و زندگی مقدار زیادی انرژی بگیری. از روز دوم با بچه ها گشتیم و یه دره پیدا کردیم که توی عکس هم میبینید. این دره فوق العاده بود. پر از مه و کولاک بطوریکه هرکسی نمی اومد اون طرفا و با بچه ها اونقدر اونجا وحشی بازی و جنگولک بازی درآوردیم که کلی آدرنالین گرفتیم. حتی گاهی از فنس ها هم دزدکی رد میشدیم و میزدیم توی طبیعت و کلی هیجان. راستی دوتا روباه هم بودن (عکس پایین) که شرطی شده بودن و شبها میومدن تا نزدیکی های کافی شاپ هتل تا از مردم غذا بگیرن و خیلی بامزه بودن.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;&lt;img src="http://s1.picofile.com/file/7270808274/DSCF3768.jpg" alt="" width="255" height="235" /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;خوب در کنار این خوشی ها مسائل نه چندان قشنگی هم بود که رخ میداد. مثلا عده زیادی مدام در حال چک کردن قیمت طلا و ارز بودن و خودشون رو با اینکار بطرز احمقانه ای ازار میدادن و اینکه نسبت به رفتارهای راحت و ازاد بعضی خانمها قضاوتهای عجولانه و ناصواب میکردن که باعث آزردگی و رنجش خاطر بعضی ها شد. بنظر من ما ایرانیها باید خیلی تمرین کنیم تا بتونیم در کنار هم با صلح و صفا و بدون قضاوت همدیگه زندگی کنیم.چون عادت داریم تا یه جایی جمع میشیم کلونی برای خودمون درست کنیم و از بقیه فاصله بگیریم . بجای لذت بردن از در کنار هم بودن مدام بریم توی نخ کارهای همدیگه و آمارگیری. خدا نکنه یه دختری تنها باشه. همه از خرد و کلان، پیر و جوان میرن توی نخش که به اصطلاح مخش رو بزنن و اصلا مهم نیست که کسی توی زندگیشون باشه یا نباشه. اینها رو هم گفتم که یه وقت لال از دنیا نرم یه موقع&lt;img title="خنده" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/21.gif" alt="خنده" border="0" /&gt;.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;یکی از ارام بخش ترین مکانهای هتل کافی شاپ اون بود که شبها موسیقی زنده هم اجرا میشد چندساعتی تا با تماشای دانه های برف که بیرون پنجره ها روی زمین رو میپوشوند و شکلات داغ کلا از همه جا جدات کنه. البته اینترنت وایرلس پرسرعت هم بی تاثیر نبود.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;&lt;img src="http://s2.picofile.com/file/7270809565/IMG_6488.jpg" alt="" width="266" height="217" /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;فعلا هم از موقعی که برگشتم در آرامش خوبی بسر میبرم و فهمیدم که آدما فارغ از وضعیت اقتصادی مرفهشون به دوست هم احتیاج دارن. تنها چیزی که اذیتم میکنه هوای تهرانه که تو ذوقم زد نیومده و البته دوری از دوستای خوبی که پیدا کردم.&amp;nbsp;&lt;img title="قلب" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/8.gif" alt="قلب" border="0" /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;پ.ن: نوشتن این پست عجله ای شد. عذر می خوام از نثر تند و نامرتبش.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://lukenzi.persianblog.ir/post/121</link>
      <author>جواد</author>
      <comments>http://lukenzi.persianblog.ir/comments/139601/8815649/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-139601.post-8815649</guid>
      <pubDate>Sun, 29 Jan 2012 06:19:48 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>مناجات نامه 2</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;ای خداوند آفریننده سینما. ای کسی که به سوپرمن قدرت پرواز دادی تا به&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;داد شهروندان معصوم آمریکایی برسد. ای کسی که بتمن را برای جزای بدکاران &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;جامه سیاه و قدرت عظیم عنایت کردی و او را از وسوسه های زن گربه ای مصون&lt;/span&gt; &lt;span style="font-size: medium;"&gt;داشتی. ای خدای آمرزنده استیو جابز. و تو میدانی که ما دلمان برای آن &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;بنده خدا و سیب گاز زده اش بشدت سوخت. ای خدایی که کارخانه رویاسازی را&lt;/span&gt; &lt;span style="font-size: medium;"&gt;در ها.لیوود قراردادی تا ما شبهای تعطیل از بیکاری زنگ نزنیم. و ای کسی &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;که آنجلینا جولی را چشمان آبی و لبهای زیبا عنایت کردی تا دلهای ما &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;مومنین را ببرد. ای خدایی که به آرنولد و راکی و اینها بازوان ستبر دادی &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;تا شر تروری.ستهای نابکار را از سر ما کم کنند. ای خدایی که لیونل مسی را&lt;/span&gt; &lt;span style="font-size: medium;"&gt;اعجاز دریبل عنایت کردی و او را به همراه ژاوی عزیز از یاران پپ &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;گواردیولا قرار دادی تا ما سالی چند بار حظ وافر ببریم و دهانمان گشوده &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;بماند. ای خدایی که کلی نویسنده و شاعر و اینا آفریدی تا ما را به مدد &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;دود و قهوه بفرستند اون دوردورا. خلاصه اینکه خداجون که اینهمه نعمتها و&lt;/span&gt; &lt;span style="font-size: medium;"&gt;عجایب بزرگ و کوچک داری که زبان من هم قاصر است از بیانشان. چی میشد؟ ها&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;چی میشد اگه:&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;ما ها رو از اقشار ضعیف قرار نمیدادی تا با هر تکون این اقتصاد مریض مثل&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;کتلت اینطرف اونطرف پرت نشیم. چی میشد موقعی که وضعیت خوب بود به ما هم &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;میدادی تا مثل خیلی ها چندبرابرش کنیم. چی میشد موقع دلار هزارتومنی ما&lt;/span&gt; &lt;span style="font-size: medium;"&gt;روخبر میکردی بخریم. چی میشد چندسال زودتر یادمون مینداختی اقدام به&lt;/span&gt; &lt;span style="font-size: medium;"&gt;بازکردن پرونده کنیم تا مجبور نشیم ماهها منت مردم سوریه و هزارتا عره &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;عوره کانادایی رو نکشیم. چی میشد ما هم مثل بعضی ها موقع انتخاب رشته&lt;/span&gt; &lt;span style="font-size: medium;"&gt;دستمون میشکست یه رشته دیمند رو میزدیم. چی میشد ما هم هرکاری رو توی&lt;/span&gt; &lt;span style="font-size: medium;"&gt;وقتش و توی سن خودش انجام میدادیم تا مجبور نشیم پدر خودمون رو دربیاریم&lt;/span&gt; &lt;span style="font-size: medium;"&gt;و سر پیری هزارتا جنگولک بازی دربیاریم. چی میشد در موقعیتهای مناسب به&lt;/span&gt; &lt;span style="font-size: medium;"&gt;ما تلنگری میزدی تا اقدام درست رو انجام بدیم تا بعدا مجبور نشیم به شکر &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;خوردن بیوفتیم. چی میشد ما رو در زمان درست با آدم درست آشنا میکردی.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;خدایا اینم رسمشه باید یه سال پس انداز کنیم بریم مسافرت اونور بعدش هم &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;تا یکسال بعد از برگشت عوارضش رو متحمل بشیم.خدایا من که هیچوقت به مال&lt;/span&gt; &lt;span style="font-size: medium;"&gt;کسی چشم نداشتم چرا کیف پولم گم شد پیدا نشد؟ در آخر چندتا دعا میکنم &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;آمین ها بلند باشه لطفا:&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;- خدایا تمام هنرمندان و نویسندگان و رویاسازان رو طول عمر بده هی ازین&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;چیزا بسازن ما کیف کنیم.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;- خدایا لیونل مسی را با مارادونا و اریک کانتونا محشور بگردان.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;- خدایا کاری کن وودی آلن و دیوید لینچ قبل از مرگ چندتا فیلم دیگه بسازن&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;و در آخرت اونها رو با فرد زینمان محشور کن.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;- خدایا ما را به وصال دلار هزارتومنی برسون.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;- خدایا مدیکالها را زودتر بفرست.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;- خدایا استیو جابز را بیامرز و او را با ابن سینا محشور بگردان.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;- خدایا مرا در بهشت بجای این عتیقه ها با عمرخیام همنشین کن بشینیم یه حالی بکنیم.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;- خدایا درختان قهوه را برکت بده.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;- خدایا به دختران ایرانی کمی انصاف و مروت بده.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;راستش من نوجوون که بودم سه تا آروزی کوچیک و مسخره داشتم:&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; 1- تو ورزشگاه هایبوری واسه آرسنال هورا بکشم&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; 2- تو اجرای زنده گروه پینک فلوید درامز بزنم.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; 3- با چارلیز ترون شام برم بیرون.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;پ ن1: انگشت شستم هفته قبل موبرداشته و تایپ کردن برام سخته.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;پ.ن2: هفته دیگه میریم ترکیه اسکی. حرفتون رو گوش کردم.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;پ.ن3: 2هفته پیش کیف پولم با تمام محتویاتش گم شد.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://lukenzi.persianblog.ir/post/120</link>
      <author>جواد</author>
      <comments>http://lukenzi.persianblog.ir/comments/139601/8717424/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-139601.post-8717424</guid>
      <pubDate>Thu, 12 Jan 2012 19:56:00 GMT</pubDate>
    </item>
  </channel>
</rss>
