﻿<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
  <channel>
    <title>کوچه ای بی انتها</title>
    <description>lukenzi's description</description>
    <link>http://lukenzi.persianblog.ir/</link>
    <copyright>PersianBlog</copyright>
    <managingEditor>جواد</managingEditor>
    <lastBuildDate>Tue, 14 Feb 2012 06:36:28 GMT</lastBuildDate>
    <docs>http://backend.userland.com/rss</docs>
    <generator>PersianBlog</generator>
    <item>
      <title>آتش بازی</title>
      <description>&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;ساعت از نیمه شب گذشته&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;می دانم که در بستر خود ارمیده ای&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شاید گاه بگاه لبخندی میزنی&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;برق چشمانت آسوده اند&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; آتش بازی پایان یافته&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;می بینم،&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تنت را به رخ بستر می کشی&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;می دانم برهنگی ات را چیزی جز ملحفه های سپید نمی پوشاند&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;و عطر تنت در فضای سنگین اتاق می پیچد&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اینک اما، من و تو، در فواصل دور از هم&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ما در دوسوی جهانیم&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;من&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دور، بسیار دور از تو&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در دنیای خود، در خیابانهای سرد و خیس، در امتداد پیاده روها&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;من&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در دل بیداری، بیدارتر از هر تن&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در امتداد چشمان بی خواب&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;گامهای لرزان خود را می شمارم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اسمان صاف شده،&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شب به آرامی می گذرد&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;چشمان سنگین مردمان در خواب&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;من اما&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در دل چهارراه، در مقابل چراغ خطر&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;به آرامش می اندیشم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پ ن1: شنبه تولد وبلاگمه. بچه سه ساله شد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://lukenzi.persianblog.ir/post/122</link>
      <author>جواد</author>
      <comments>http://lukenzi.persianblog.ir/comments/139601/8920725/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-139601.post-8920725</guid>
      <pubDate>Tue, 14 Feb 2012 06:36:28 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>سفرنامه زمستانی</title>
      <description>&lt;p&gt;&lt;img style="float: right;" src="http://s1.picofile.com/file/7270808602/DSCF3822.jpg" alt="" width="460" height="276" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;سلام به همه دوستای گلم. من برگشتم با کوله باری پر از برف و سرما و خاطرات خوب. هرچند همیشه بعد از یه سفر خوب یه عالمه کار تلنبار شده تو شرکت هست که اماده ست همه خوشی ها رو از دماغت دربیاره. به توصیه همه دوستای خوبم این سفر رو رفتم و جای همتون خالی خیلی خوش گذشت. مقصد ما ارزروم ترکیه و کوهستان پالاندوکان (پالان دوز) هتل ددمان بود. یه منطقه کوهستانی و پربرف که باد نمیذاشت برف روی زمین بند بشه. سفر ما زمینی بود و بودن همسفرای خوب نذاشت مسافت طولانی خیلی رنج اور بشه. خوشبختانه اونقدر اسکی باز خوب در گروه بود که ازشون چیز یاد بگیرم. مخصوصا عموپاتریک که چندتا تکنیک عالی ازش یاد گرفتم ومخصوصا تو پیچ کارو. به محض ورود به هتل بی معطلی لباسهامو پوشیدم و بی اونکه منتظر پذیرش بشم با پاتریک زدیم تو کوه. جاتون خالی کوهستان بکر و قشنگی بود که روزها دماش تا -5 میرسید و شبها بین -8تا -10 و البته یه شب تا -18. تجربه جالبی بود تا هوایی مثل هوای کانادا رو تجربه کنم. هرچند خودم بعضی دقایق با لباس آستین کوتاه توی هوای زیر صفر می ایستادم و کلا چیز غیرقابل تحملی نبود. از ارزروم هم بگم که یه شهر مسطح و دانشجویی بود که مرکز همه توجهاتش فروشگاه&amp;nbsp; کارفور بود. جالبه بگم حدود 60درصد جمعیت هتل رو ایرانیها تشکیل میدادن شاید هم بیشتر. هرچند این باعث نمیشد که پرسنل هتل تلاش چندانی برای جلب رضایتشون بکنن و کلا توی این جور جاها دیدم که بین مسافرای ایرانی و اروپایی فرق خیلی زیادی قائل میشن.&amp;nbsp;مسخره تر اینه که ترکها گمون میکنن ایرانیها چون چیزی توی کشورشون ندارن میرن اونجا که در مباحثات سنگینی که در اسموکینگ روم در میگرفت این رو با ترکی استانبولی دست و پا شکسته بهشون فهموندیم که بابا اگه ما نباشیم که در توریسم تون رو باید تخته کنید و ما تقریبا از هرچی که شما دارید بهترشو داریم فقط چیزی که نیست آ.زا.دیه و این حرفا.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;البته دوستان ایرانی هم که ماشالا ترکونده بودن و راهروهای هتل بیشتر شبیه خوابگاه بود. همه از این اتاق تو اون اتاق. و تا دیروقت صدای خنده و کرکر و بوی ... و خلاصه سیستمی بود. بعضی از ایرانیها هم که شورش رو درمیارن و اونقدر ضایع بازی درمیارن که یه شب حتی کلاب رو تعطیل کردن بخاطرشون.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;&lt;img src="http://s1.picofile.com/file/7270809030/IMG_0273.jpg" alt="" width="355" height="296" /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;غذای هتل نسبتا خوب بود و بخاطر مجاورتش با پیست میشد مرتب ازش استفاده کرد. برنامه روزانه من این بود. صبحانه اساسی&lt;img title="خوشمزه" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/38.gif" alt="خوشمزه" border="0" /&gt;، اسکی، ناهار سبک، اسکی، سوناو استخر، عصرانه، استراحت، شام و در ادامه توی سر وکله هم زدن تا بعد از نیمه شب. فرصت کافی تا با رها شدن از تمام تنش ها و استرسهای کار و زندگی مقدار زیادی انرژی بگیری. از روز دوم با بچه ها گشتیم و یه دره پیدا کردیم که توی عکس هم میبینید. این دره فوق العاده بود. پر از مه و کولاک بطوریکه هرکسی نمی اومد اون طرفا و با بچه ها اونقدر اونجا وحشی بازی و جنگولک بازی درآوردیم که کلی آدرنالین گرفتیم. حتی گاهی از فنس ها هم دزدکی رد میشدیم و میزدیم توی طبیعت و کلی هیجان. راستی دوتا روباه هم بودن (عکس پایین) که شرطی شده بودن و شبها میومدن تا نزدیکی های کافی شاپ هتل تا از مردم غذا بگیرن و خیلی بامزه بودن.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;&lt;img src="http://s1.picofile.com/file/7270808274/DSCF3768.jpg" alt="" width="255" height="235" /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;خوب در کنار این خوشی ها مسائل نه چندان قشنگی هم بود که رخ میداد. مثلا عده زیادی مدام در حال چک کردن قیمت طلا و ارز بودن و خودشون رو با اینکار بطرز احمقانه ای ازار میدادن و اینکه نسبت به رفتارهای راحت و ازاد بعضی خانمها قضاوتهای عجولانه و ناصواب میکردن که باعث آزردگی و رنجش خاطر بعضی ها شد. بنظر من ما ایرانیها باید خیلی تمرین کنیم تا بتونیم در کنار هم با صلح و صفا و بدون قضاوت همدیگه زندگی کنیم.چون عادت داریم تا یه جایی جمع میشیم کلونی برای خودمون درست کنیم و از بقیه فاصله بگیریم . بجای لذت بردن از در کنار هم بودن مدام بریم توی نخ کارهای همدیگه و آمارگیری. خدا نکنه یه دختری تنها باشه. همه از خرد و کلان، پیر و جوان میرن توی نخش که به اصطلاح مخش رو بزنن و اصلا مهم نیست که کسی توی زندگیشون باشه یا نباشه. اینها رو هم گفتم که یه وقت لال از دنیا نرم یه موقع&lt;img title="خنده" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/21.gif" alt="خنده" border="0" /&gt;.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;یکی از ارام بخش ترین مکانهای هتل کافی شاپ اون بود که شبها موسیقی زنده هم اجرا میشد چندساعتی تا با تماشای دانه های برف که بیرون پنجره ها روی زمین رو میپوشوند و شکلات داغ کلا از همه جا جدات کنه. البته اینترنت وایرلس پرسرعت هم بی تاثیر نبود.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;&lt;img src="http://s2.picofile.com/file/7270809565/IMG_6488.jpg" alt="" width="266" height="217" /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;فعلا هم از موقعی که برگشتم در آرامش خوبی بسر میبرم و فهمیدم که آدما فارغ از وضعیت اقتصادی مرفهشون به دوست هم احتیاج دارن. تنها چیزی که اذیتم میکنه هوای تهرانه که تو ذوقم زد نیومده و البته دوری از دوستای خوبی که پیدا کردم.&amp;nbsp;&lt;img title="قلب" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/8.gif" alt="قلب" border="0" /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;پ.ن: نوشتن این پست عجله ای شد. عذر می خوام از نثر تند و نامرتبش.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://lukenzi.persianblog.ir/post/121</link>
      <author>جواد</author>
      <comments>http://lukenzi.persianblog.ir/comments/139601/8815649/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-139601.post-8815649</guid>
      <pubDate>Sun, 29 Jan 2012 06:19:48 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>مناجات نامه 2</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;ای خداوند آفریننده سینما. ای کسی که به سوپرمن قدرت پرواز دادی تا به&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;داد شهروندان معصوم آمریکایی برسد. ای کسی که بتمن را برای جزای بدکاران &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;جامه سیاه و قدرت عظیم عنایت کردی و او را از وسوسه های زن گربه ای مصون&lt;/span&gt; &lt;span style="font-size: medium;"&gt;داشتی. ای خدای آمرزنده استیو جابز. و تو میدانی که ما دلمان برای آن &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;بنده خدا و سیب گاز زده اش بشدت سوخت. ای خدایی که کارخانه رویاسازی را&lt;/span&gt; &lt;span style="font-size: medium;"&gt;در ها.لیوود قراردادی تا ما شبهای تعطیل از بیکاری زنگ نزنیم. و ای کسی &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;که آنجلینا جولی را چشمان آبی و لبهای زیبا عنایت کردی تا دلهای ما &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;مومنین را ببرد. ای خدایی که به آرنولد و راکی و اینها بازوان ستبر دادی &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;تا شر تروری.ستهای نابکار را از سر ما کم کنند. ای خدایی که لیونل مسی را&lt;/span&gt; &lt;span style="font-size: medium;"&gt;اعجاز دریبل عنایت کردی و او را به همراه ژاوی عزیز از یاران پپ &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;گواردیولا قرار دادی تا ما سالی چند بار حظ وافر ببریم و دهانمان گشوده &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;بماند. ای خدایی که کلی نویسنده و شاعر و اینا آفریدی تا ما را به مدد &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;دود و قهوه بفرستند اون دوردورا. خلاصه اینکه خداجون که اینهمه نعمتها و&lt;/span&gt; &lt;span style="font-size: medium;"&gt;عجایب بزرگ و کوچک داری که زبان من هم قاصر است از بیانشان. چی میشد؟ ها&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;چی میشد اگه:&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;ما ها رو از اقشار ضعیف قرار نمیدادی تا با هر تکون این اقتصاد مریض مثل&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;کتلت اینطرف اونطرف پرت نشیم. چی میشد موقعی که وضعیت خوب بود به ما هم &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;میدادی تا مثل خیلی ها چندبرابرش کنیم. چی میشد موقع دلار هزارتومنی ما&lt;/span&gt; &lt;span style="font-size: medium;"&gt;روخبر میکردی بخریم. چی میشد چندسال زودتر یادمون مینداختی اقدام به&lt;/span&gt; &lt;span style="font-size: medium;"&gt;بازکردن پرونده کنیم تا مجبور نشیم ماهها منت مردم سوریه و هزارتا عره &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;عوره کانادایی رو نکشیم. چی میشد ما هم مثل بعضی ها موقع انتخاب رشته&lt;/span&gt; &lt;span style="font-size: medium;"&gt;دستمون میشکست یه رشته دیمند رو میزدیم. چی میشد ما هم هرکاری رو توی&lt;/span&gt; &lt;span style="font-size: medium;"&gt;وقتش و توی سن خودش انجام میدادیم تا مجبور نشیم پدر خودمون رو دربیاریم&lt;/span&gt; &lt;span style="font-size: medium;"&gt;و سر پیری هزارتا جنگولک بازی دربیاریم. چی میشد در موقعیتهای مناسب به&lt;/span&gt; &lt;span style="font-size: medium;"&gt;ما تلنگری میزدی تا اقدام درست رو انجام بدیم تا بعدا مجبور نشیم به شکر &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;خوردن بیوفتیم. چی میشد ما رو در زمان درست با آدم درست آشنا میکردی.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;خدایا اینم رسمشه باید یه سال پس انداز کنیم بریم مسافرت اونور بعدش هم &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;تا یکسال بعد از برگشت عوارضش رو متحمل بشیم.خدایا من که هیچوقت به مال&lt;/span&gt; &lt;span style="font-size: medium;"&gt;کسی چشم نداشتم چرا کیف پولم گم شد پیدا نشد؟ در آخر چندتا دعا میکنم &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;آمین ها بلند باشه لطفا:&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;- خدایا تمام هنرمندان و نویسندگان و رویاسازان رو طول عمر بده هی ازین&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;چیزا بسازن ما کیف کنیم.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;- خدایا لیونل مسی را با مارادونا و اریک کانتونا محشور بگردان.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;- خدایا کاری کن وودی آلن و دیوید لینچ قبل از مرگ چندتا فیلم دیگه بسازن&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;و در آخرت اونها رو با فرد زینمان محشور کن.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;- خدایا ما را به وصال دلار هزارتومنی برسون.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;- خدایا مدیکالها را زودتر بفرست.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;- خدایا استیو جابز را بیامرز و او را با ابن سینا محشور بگردان.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;- خدایا مرا در بهشت بجای این عتیقه ها با عمرخیام همنشین کن بشینیم یه حالی بکنیم.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;- خدایا درختان قهوه را برکت بده.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;- خدایا به دختران ایرانی کمی انصاف و مروت بده.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;راستش من نوجوون که بودم سه تا آروزی کوچیک و مسخره داشتم:&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; 1- تو ورزشگاه هایبوری واسه آرسنال هورا بکشم&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; 2- تو اجرای زنده گروه پینک فلوید درامز بزنم.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; 3- با چارلیز ترون شام برم بیرون.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;پ ن1: انگشت شستم هفته قبل موبرداشته و تایپ کردن برام سخته.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;پ.ن2: هفته دیگه میریم ترکیه اسکی. حرفتون رو گوش کردم.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;پ.ن3: 2هفته پیش کیف پولم با تمام محتویاتش گم شد.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://lukenzi.persianblog.ir/post/120</link>
      <author>جواد</author>
      <comments>http://lukenzi.persianblog.ir/comments/139601/8717424/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-139601.post-8717424</guid>
      <pubDate>Thu, 12 Jan 2012 19:56:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>یلدا، کریسمس، دلار</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;img src="http://interiordesignideal.com/wp-content/uploads/2011/12/666969_f520.jpg" alt="" width="428" height="287" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;&lt;strong&gt;اول-&lt;/strong&gt; با یه تاخیر بزرگ یلدای همه تون مبارک. هرچند امسال یلدا چندان بهم خوش نگذشت با اون ترافیک مسخره اش. ظاهرا یلدا در زبان سریانی یعنی میلاد و در واقع شب میلاد حضرت مسیح بوده. به هرحال کریسمس و میلاد عیسی مسیح رو که میدونم هیچ ربطی به ما نداره &lt;img title="خنده" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/21.gif" alt="خنده" border="0" /&gt;رو به همتون و تبریک میگم و آرزو میکنم 2012 سالی باشه عاری از جنگ و کشتار و سیل و زلزله و این جنگولک بازی ها. هرچند تمام شواهد خلافشو ثابت میکنه. راستش از بچگی خیلی کریسمس و شب سال نو رو دوست داشتم. البته اون موقع ها اینترنت و ماهواره نبود و فقط از طریق گوینده اخموی سیما که ولادت ایشون رو به پیروان راستین شون تبریک میگفت میفهمیدیم. ولی همون فیلمهای محدودی که پخش میشد. اون شبهای برفی زیبا با درختهای تزئین شده با گوی های سرخ رنگ، کادوهای زرورق پیچ پای درخت، اون هم برای مایی که کمتر از این چیزا تو زندگی میدیدیم واقعا مثل یه رویابود. مخصوصا اون کارتون روح سال نو یا همچین چیزی بود با شخصیت جذاب اسکروچ خسیس واقعا دنیایی بود تو عالم بچگی و نوجوونی. همیشه برام سوال بود چرا اونجا شب سال نو همه خوشحالن ولی اینجا اخم میکنن و از هزینه ها مینالن. چرا اونجا اون مرد ریشوی سرخ پوش که بابا نوئل صداش میکردیم به همه هدیه میداد ولی ما اسکناس عیدی میگرفتیم. چرا ویترین مغازه ها پر از تزئینات زیباست ولی ویترینهای ما پر از جنسهای بنجل! اونهایی که یادشون میاد میدونن محال بود شب کریسمس تهران برف نیاد. انگار خدا هم اونها رو بیشتر از ما دوست داشت. هنوز هم وقتی توی تی وی یا اینترنت تصاویر ویترینهای پر از مجسمه های زیبا و درختهای کاج رومیبینم دلم ذوق میزنه&lt;img title="خواب" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/28.gif" alt="خواب" border="0" /&gt;. پدرم میگفت قدیمها یه شب ژانویه تو اصفهان بوده و میدیده که اینقدر مسلمون تو کافه ها و بارها هست که جا واسه ارمنی ها نیست! &lt;img title="خنده" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/21.gif" alt="خنده" border="0" /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;img src="http://www.sportsmed-forum.com/sm_pic_skiing-2.jpg" alt="" width="455" height="257" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;&lt;strong&gt;دوم-&lt;/strong&gt; با بارشهای اولیه برف کلی خوشحال شدیم و یک فصل اسکی رویایی رو وعده دادیم به خودمون ولی ظاهرا زود قضاوت کردم. بعد از دو هفته اسکی در ریگزارهای دربندسر بالاخره شمشک با تاخیر زیاد باز شد این هفته و جاتون خالی کلی کله معلق زدیم. پیست جای جالبی هست. یکی از معدود جاهایی که یکی مثل بنده از اقشار فرودست و بی درد جامعه میتونم دزدکی خودم رو در کنار اقشار مرفه و دردمند جا بزنم و به نسبت مساوی لذت ببرم. حالا یکی با هامر و لندکروزر میاد من هم با خودروی قراضه ام میام. در عوض روی شیب با کشیدن زیر پاشون انتقام طبقاتی رو ازشون میگیرم&lt;img title="عینک" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/16.gif" alt="عینک" border="0" /&gt;. راستش جمعه دوستی یه تور بسیار هیجان انگیز اسکی در ترکیه رو پیشنهاد داد که ظاهرش معرکه بود و خیلی دلم خواست. هم فال بود و هم تماشا. خلاصه موندم تو این وضع اقتصادی برم یا نرم. &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;&lt;strong&gt;سوم-&lt;/strong&gt; آقا رسما وضعیت اقتصاد داره رو به اضمحلال میره! &lt;img title="استرس" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/42.gif" alt="استرس" border="0" /&gt;اون از وضع طلا و مهمتر از همه وضع دلار. با این حساب تا شب عید باید منتظر دلار دوهزارتومنی باشیم. حالا کی این وسط داره سودشو میبره هممون میدونیم. و کی متضرر میشه؟ مسافرا و مهاجرین بدبخت که باید پروسه غم انگیز تبدیل ریال به دلار رو طی کنن. حتی وضعیت جوری شده که به یه نفر آدم هم فشار اقتصادی میاد. خدا بداد متاهل ها برسه. تا امسال این فشار رو حس نکرده بودم ولی از اول امسال رسما دارم احساس میکنم که دارم فقیرتر میشم هرچند درآمدم بیشتر شده. تمام پس اندازتون رو باید بذارید روی پول پیش خونتون. خدا بداد همه برسه. البته یه دوراهی این وسط وجود داره. انتخاب بین زندگی به سبک خودم یا تغییر سبک زندگی یا همون life style. اگه بخوام از زندگیم لذت ببرم و فعالیتهایی رو انجام بدم که دوست دارم، باید شرایط موجود رو بپذیرم و و تسلیم بشم. اگه بخوام سروسامونی به وضعیت مالی بدم باید از خیر خیلی چیزها تو زندگی بگذرم و سیستم ریاضت اقتصادی رو در پیش بگیرم. می بینید ما چقدر حق انتخاب داریم حالا هی بگید اینجا آزادی نیست.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://lukenzi.persianblog.ir/post/118</link>
      <author>جواد</author>
      <comments>http://lukenzi.persianblog.ir/comments/139601/8594921/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-139601.post-8594921</guid>
      <pubDate>Sun, 25 Dec 2011 07:07:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>بی مزگی های زندگی</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;میدونید از چه جیز زندگی توی این جامعه، توی این آب و خاک خوشم نمی آد؟ میدونید چه چیزایی طعم و مزه زندگی رو بی رنگ میکنه؟ نه اشتباه نکنید. نمیخوام وارد بحث سیا.سی بشم. این مسئله کاملا شخصیه و شاید قابل تعمیم به بقیه افراد نباشه. &lt;br /&gt;خلاصه از اینکه هیچ وقت چیزی بیشتر و فراتر از کار و پول نمی ره. هر روز آدمها صرف پیوند زدن اون روز به روز کاری بعد یا پول دراوردن، یا فکر پول درآوردن. روزهای تعطیل هم بیشتر شبیه یه فاجعه هستش اغلب و خیلی ها آرزو میکنن زودتر مثلا شنبه بشه تا برن سر کار چون هیچ ایده ای برای گذروندن یه&amp;nbsp; روز تعطیل وجود نداره. نمیگم که اینها لازم نیست و پول درآوردن خوب نیست. ولی هیچوقت نشنیدم کسی از روز خوبی که داشته با همکارش صحبت کنه. از اینکه دیروز توی استخر خیلی خوب شنا کرده. از اینکه یه دستور غذایی جدید رو می خواد امتحان کنه. اینکه دوست داره امسال حتما یه سفر دور بره. هیچکس از یه حراجی خوب کتاب که جایی دیده به کسی اطلاع نمیده. کسی ظهر قرار ناهار حتی با کسی دوستش داره نمیذاره. کسی آدرس یه کافی شاپ هیجان انگیز رو به همکارش نمیده بی اونکه جوری نگاش کنن که انگار یه گوریل 15متری جلوشون وایساده. از اینکه از احم.دی نژاد حرف میزنن ولی از رابرت دونیرو نه. ازاینکه میدونن این سری بفرمائید شام جالب نیست ولی نمیدونن مارلون براندو چه کرده در آخرین تانگو در پاریس. حامد کمیلی رو میشناسن ولی جری گلداسمیت رو نه. اینکه روزهای بارونی رو باید لعنت کنی. یا وسط یه روز آفتابی خیلی قشنگ هزارتا اتفاق احمقانه میوفته. آخرین باری که از دهن کسی شنیدین که امروز چه روز قشنگیه! کی بود؟ از اینکه زنها فکر میکنن اگه ابروشون رو از بیخ بتراشن و تتو کنن برا شوهرشون جذابتر میشن. از اینکه لباس قشنگ پوشیدن حتما دلیل خاصی می خواد.&amp;nbsp; به نظرتون همین ها بس نیست؟&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://lukenzi.persianblog.ir/post/117</link>
      <author>جواد</author>
      <comments>http://lukenzi.persianblog.ir/comments/139601/8492207/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-139601.post-8492207</guid>
      <pubDate>Thu, 08 Dec 2011 16:12:19 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>دلتنگی های یک عصر پاییزی 2</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;پنجشنبه عصر بود. خیلی حوصله ام سر رفته بود. نه از بیکاری. اتفاقا کلی هم کار داشتم. نمیدونم از یه چیزی. دلم می خواست جای دیگه ای باشم. توی یه جمع دوستانه، یه فضای خانوادگی و گرم. یه فنجون چای یا قهوه ای، دودی چیزی و یکی دوساعت گپ و گفتگوی دوستانه. راستش من خیلی هم اهل جمعیت و شلوغی نیستم ولی خوب بعضی وقتها پیش میاد دیگه. آدم خیال میکنه یه جای دیگه عده ای هستن الان که خیلی حالشون از تو بهتره. یه جایی هست که آدما دور هم نشستن و خوشحالن و اصلا یادی از تو ندارن. یه جایی یه کسی که دوستش داری و نمی خواد حتی ریختتو ببینه نشسته و خیلی شاده و نمیدونه چقدر ممکنه دل یکی برا شنیدن صداش تنگ شده باشه. یه جایی یه کسی توی روشنایی نشسته و تو توی تاریکی. و ترس ات بیشتر میشه وقتی فکر میکنی شاید واقعا اونها هم الان در نقطه ای مثل تو ایستاده باشن.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;نتیجه از قبل معلوم بود. عده ای راهشون دور بود. یکی کشیک بود. یکی مهمونی دعوت بود. البته هرکسی گرفتاری خودشو داره. ساکم رو برداشتم و راهی gym شدم تا با چیزای دیگه ای خودمو سرگرم کنم. برای شب به خودم وعده یه فیلم سینمایی دادم. کمی هم گاتا از دیروز مونده. عود هم روشن میکنم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;مرد فرانسوی سر کوچه ایستاده بود. یقه پالتوی کتانی و کوتاهش رو بالا زد تا سوزی که معلوم نیست این موقع سال از کجا پیداش شده توی گردنش نپیچه. شالش رو محکم میبنده. پیشانیش از سرما تیر میکشید. نگاهی بی حوصله به آسمون قرمز انداخت. بوی برف می اومد. دور چراغهای خیابون رو مه نسبتا غلیظی گرفته بود و چهره خیابون رو وهم انگیز و کمی روحانی می کرد. دل مرد فرانسوی یه لحظه برای کنج آشپزخونه کوچک و محقرش غنج می زنه. برای اون قهوه جوش خوب و وفادارش. برای اون مبل راحتی مندرس.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;img src="http://c0170361.cdn.cloudfiles.rackspacecloud.com/1263707_121310_da537e5849_l.jpg" alt="" width="313" height="370" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;برف یه ریز میباره از سرشب. حالا چند دقیقه ای هست که مرد فرانسوی فنجان قهوه رو جلوی صورتش گرفته. با یه چشم به باریکه دودی که از میان منافذ پایه عود سوز که براش خیلی عزیزه خارج میشه نگاه میکنه. و با چشم دیگه نگاهی به عقربه های بی ریخت ساعت میندازه. چقدر ساعت دیر میگذره. حتی بچه همسایه که همیشه در حال ور زدن بود هم ساکته. انگار هیچ وقت قرار نیست صبح بشه. دایانا کرال با صدای آسمانیش داره میگه I&amp;rsquo;m crazy about you&amp;hellip;&amp;hellip;.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;پ ن1: برنامه های زندگی ام برای سی سال اول عمرم چند ساله تمام شده. هرچند برنامه ای که نبود. بیشتر جنگ بود. برای کسب حداقل ها. رسیدن از قعر به کف. حالا باید برای سی سال دوم زندگیم اگه عمری باقی باشه فکری بکنم. داشته هام برای این دهه های پیش رو کافی نیست. اگه قراره ادامه بدم باید کاری کنم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;پ ن2: دوستی نوشته بود که در حال زندگی میکند و بسیار خشنود. من اما نه در حال زندگی میکنم نه در گذشته. نه حال را میشناسم و نه در گذشته چیز دندان گیری مانده. من در زمان صفر زندگی میکنم.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;پ ن3: اگه چیزی از زمان آدم و حوا تا حالا با انسان مونده باشه حتما اون سوء تفاهمه.&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;" dir="rtl"&gt;&lt;a href="http://lukenzi.persianblog.ir/post/40"&gt;دلتنگیهای یک عصر پاییزی 1&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://lukenzi.persianblog.ir/post/116</link>
      <author>جواد</author>
      <comments>http://lukenzi.persianblog.ir/comments/139601/8324540/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-139601.post-8324540</guid>
      <pubDate>Sun, 13 Nov 2011 05:19:54 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>باز باران با ترانه</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;img src="http://amitverma.info/blog/wp-content/uploads/2008/08/rain-walk.jpg" alt="" width="472" height="313" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;باز باران با ترانه با گهرهای فراوان می خوردبر بام خانه&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;یادم آرد روز باران گردش یک روز دیرین خوب و شیرین توی جنگلهای گیلان........دور میگشتم زخانه...&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;هنوز هم این شعر رو بعد از بیست و چندسال تقریبا خوب بیاد دارم. و طعم شیرین و اندوهناکی که از یادآوری اون روزا میچشم رو سخت میتونم توصیف کنم. از معدود حس های شیرین و اصیلی که گذر زمان و تغییر شرایط هیچ از ارزشش کم نمیکنه. اون هم توی دورانی که همه چیز رنگ میبازه. &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;خاطرات دورانی که ذاتا شیرین بودن. هرچند خیلی روزگار شیرینی بر من نمیگذشت اون روزها و مشق و مدرسه آمیخته بود به سختی های اون دوره و بمباران و جنگ و هزار چیز بد و خوب دیگه. ولی شیرینی اون درس ها، اون شعرها و کتابها چیزی نیست که از یاد آدم بره و هروقت عکسی از اون کتابا یا اون دوره رو میبینم ناخودآگاه اشک تو چشام جمع میشه با یادآوری اونروزها و معصومیتی که در وجودمون بود. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;پاییز بود و شوق رفتن به کلاس بالاتر. پاییز بود و بارون فراوان و پلیورها و ژاکتهای کاموایی دستباف که مادرهای مهربون و زحمتکش می بافتن. پاییز بود و صدای غارغار کلاغها و درختای لخت و خیس. و ما ها که با سرهای تراشیده و بینی قرمز با پاچه های خیس تو کوچه ها میدویدیم. در حالی که ناودان ها توی هرکوچه صدای خاص خودشون رو داشتن و من هنگام دویدن تو کوچه ها تلاش میکردم از بین اونها ویراژ بدم و نخورم بهشون. که البته همیشه هم موفقیت آمیز نبود. و سرتاپا خیس میشدم. ولی خستگی ناپذیر به دویدن ادامه میدادم به شوق رسیدن به خونه. خونه ای که گرماش تنها امیدم بود و مادری زحمتکش که همیشه مشغول بود. &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;البته در خلال این دویدن ها همیشه ایستگاه هایی بودن که باعث میشد چند دقیقه ای متوقف شد و سفر دیگه ای به دنیای دیگه داشت. از جمله مغازه لوازم التحریر فروشی که همیشه با اون پاکن های زیبا و تراشها و جامدادی های قشنگش آدمو مست میکرد. چیزای قشنگی که آدمو تشویق به درس خوندن میکرد. البته اون روزا جنگ بود و خیلی چیز زیادی نبود ولی همون ها هم یه دنیا بود برا خودش. یا مغازه خرازی که گاهی با نمایش یه جفت دستکش یا چتر زیبا دل آدم رو تا مدتها میبرد باخودش. &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;اون موقع ها بچه ها خیلی دوست داشتن کتابهای درسی رو با برچسبها و نقاشیهای خودشون مزین کنن. که برادرم مهدی هم همیشه از این کارها میکرد. وقتی با آب و تاب از درسهاشون که دوکلاس بالاتر از من بود تعریف میکرد بدجوری حسودیم میشد و حس میکردم اون چقدر بزرگه و من کوچولو. و این شعر باز باران که برادرم اونو میخوند همیشه منو به این فکر مینداخت که باید دوسال صبر کنم تا من هم به این درسها برسم. ای ی! روزگاری بود. از اول پاییز تا اول زمستون همیشه بارون میومد و امکان نداشت که شب عید برف کنار جوی آب نباشه. مهدی یادت میاد وقتی من میرفتم زیر بارون ولگردی و از مدرسه دیر میومدم نگرانم میشدی و دنبالم میومدی تو کوچه؟ البته چرخ روزگار چرخید و اومد روزایی که من نگران تو و زندگیت بودم. &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;بگذریم. این روزا هم انگار آسمون بیخیال نمیشه و یه جای به خصوصیش سوراخ شده و الان دو هفته اس داره همینطور میباره و حالا حالاها هم قرار نیست بند بیاد. فرصت خوبیه برای کسایی که می خوان زیر بارون خیس بشن. یا قدم بزنن. البته اگه خودروهای رهگذر مورد عنایت قرارشون ندن! انگار پاییز برا من تازه شروع شده. پاییز با خیابونای خیس، با صدای کلاغای خیابون ولیعصر، با نیمکتهایی که برگهای چنار روش چسبیده و خالی موندن. با نگرانی و اضطراب ناشناخته و عجیبی که همیشه موقع بارون تو دلم میوفته.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;قصدم این بود که از وقایع اخیر بنویسم. از دزدها، فوتبالیستهای هنرمند، هنرمندنماهای بی شرم و حیا، از یه عده بی. شرف. ولی این شعر رو که &lt;a href="http://bonjourbahar.blogfa.com/"&gt;اینجا&lt;/a&gt; دیدم یهو فیل ام یاد هندستون کرد. و فعلا بیخیال اونها شدم تا بعد. &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;پ ن1: به دوستان بلاگر گلم عرض کنم که یه تکونی به خودتون بدین بابا.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;پ ن2: دیروز تو خونه جدید یه کیک شکلاتی پختم. جای همتون خالی خیلی خوشمزه شد. بوش خونه رو پرکرده بود.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;پ ن3: گمونم از اواخر این ماه پیست باز بشه. و اگه خدا و این مینیسک زانو یاری کنه می خوام برم بترکونم.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://lukenzi.persianblog.ir/post/115</link>
      <author>جواد</author>
      <comments>http://lukenzi.persianblog.ir/comments/139601/8255300/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-139601.post-8255300</guid>
      <pubDate>Wed, 02 Nov 2011 07:11:26 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>به آنها که رفتند</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;img src="http://www.3ammagazine.com/3am/wp-content/uploads/2009/04/mayakovsky.jpg" alt="" width="221" height="338" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;ساعت از نه گذشته، باید به بستر رفته باشی&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;راه شیری در جوی نقره روان است در طول شب&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;شتابیم نیست با رعد تلگراف&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;سببی نیست که بیدار یا دل نگرانت کنم&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;همانطور که آنان می گویند پرونده بسته شد&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;زورق عشق به ملال روزمره در هم شکست&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;اکنون من و تو خموشانیم، &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;دیگر غم سود و زیان و اندوه جراحت چرا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;نگاه کن چه سکوتی برجهان فرونشیند&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;شب آسمان را فرو می پوشاند به پاس ستارگان&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;در ساعاتی این چنین، آدمی بر میخیزد تا خطاب کند&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;اعصار و تاریخ و تمامی خلقت را&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;em&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; ولادیمیر مایاکوفسکی&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;img src="http://us.123rf.com/400wm/400/400/sigmasoul/sigmasoul0707/sigmasoul070700008/1328873-attractive-blond-girl-at-the-seaside-with-seagulls.jpg" alt="" width="502" height="340" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;ظاهرا این آخرین شعر مایاکوفسکی شاعر عصیانگر و عاشق ناکام روس بوده که گویا ساعاتی پیش از خودکشی از خود بجا گذاشته بود. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;من نه نویسنده این وبلاگ &lt;a href="http://1691364.blogfa.com/"&gt;گل شمعدونی&lt;/a&gt; رو میشناسم و نه قبلا خوانندش بودم. ولی ظاهرا با کمال تاسف نویسندش مهدیه چند روز پیش به دریا رفته و دیگه برنگشته. وقتی این مطلب رو فهمیدم و به بلاگش مراجعه کردم دلم رو اندوه فراوانی درهم گرفت. پیش خودم فکر کردم ما همیشه دیر میرسیم. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;به تصویر پروفایلش نگاه کنید و یادداشت رو بخونید. خودش میگه نمیدونه چرا بی دلیل میخنده. به اون چهره معصوم دخترک خندان نگاه کنید. باورش سخته که شمع زندگی اش به این زودی خاموش شده باشه. دیدم توی پستهاش از مایاکوفسکی نوشته یاد این شعر افتادم. واقعا که چه دنیاییه. چقدر همه چیز شکننده و زودگذره. قدر همدیگرو بدونید. شاید ...&lt;/span&gt;&lt;strong&gt;&lt;em&gt;&lt;br /&gt;&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://lukenzi.persianblog.ir/post/114</link>
      <author>جواد</author>
      <comments>http://lukenzi.persianblog.ir/comments/139601/8187453/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-139601.post-8187453</guid>
      <pubDate>Sat, 22 Oct 2011 10:58:30 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>شمس پرنده</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;img src="http://www.mehrnews.com/mehr_media/image/2011/10/707002_orig.jpg" alt="" width="497" height="331" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;روز جمعه فرصتی دست داد تا با دوستان بریم و نمایش شمس پرنده کار پری صابری رو ببینیم. از سالهای گذشته خیلی دوست داشتم که این نمایش رو که همیشه سروصدای زیادی هم به پا میکرد تماشا کنم.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;برای دوستانی که اطلاع ندارند بگم که همونطور که از اسم نمایش مشخص هست ماجرای شمس و مولانا و چالشهای مابین ایشون و اطرافیانشون هست. اما چیزی که توی این نمایش دوساعته دیدم چیزی نبود که با &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;انتظاراتم منطبق باشه. &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;از طرفی میون اشعاری که قرائت شد در طول نمایش جای خیلی از ابیات زیبای مولانا مخصوصا از دیوان شمس خالی بود که مسلما به غنای ادبی اثر خیلی کمک میرد.محمد حاتمی در نقش مولانا خوب بود اما با توجه به &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;کارهای دیگه ای که از ایشون دیدم و توانمندی ایشون در بازی روی صحنه، حداکثر استفاده ازش نشده بود. هرچند با توجه به تحرک بازیگران انرژی خیلی زیادی مطالبه میکرد. &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;توالی منطقی بین رخدادها چه از نظر تاریخی و چه از نظر روایی مشاهده نمیشد. در پرده های اول بدون اونکه به پیشینه مولانا در تدریس و سختگیری هاش اشاره ای خوبی بشه سروکله شمس پیدا شد و همون اول هجوم &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;حسودان و تنگ نظران رو مشاهده کردیم. اما به یکباره همه دشمنی ها ناپدید شد و خبری از کسایی که قصد کشتن شمس رو داشتند نبود تا اواخر نمایش که دوباره پیداشون شد. &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;شخصیت شمس با توجه به هاله مبهمی که تو تاریخ ادبیات دورش رو احاطه کرده چندان خوب تصویر نشده بود و کمی خام بنظر میرسید. در بعضی صحنه ها تا حد مرشد کامل بالا میرفت و در بعضی صحنه ها تا حد یه &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;خواستگار ساده سربه زیر که در آرزوی ازدواج با دختر مولاناست و اومده خواستگاری پایین می اومد. مثلا اشاره میکنم به صحنه زیبایی که شمس به سبک آزمایشهای حضرت ابراهیم در اطاعت تقاضای دلبر و شاهد و &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;شراب میکنه و مولانا همه رو به شمس تقدیم میکنه ولی ناگهان شمس مثل یه آدم فرصت طلب میپره وسط که باشه پس کیمیا خاتون رو به عقد من دربیار. یهو یه آزمایش الهی تبدیل به بله برون میشه!&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;داستان شمس و مولانا در طول تاریخ به روایات مختلفی بیان شده و حرف و حدیث زیادی راجع بهش هست. و مثل این بوده که کارگردان می خواسته در یک اثر نمایشی تمام این روایتها رو باهم بیان کنه تا چیزی از قلم &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;نیوفته. یا نمیشه از علاقه کارگردان به پرده های سراسر سماع اشاره کرد که جا و بیجا تکرار میشد.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;در کل شاید بتوان گفت که خانم صابری کارگردان و نویسنده خوبی هستن که هستن اما ظاهرا مولوی شناس خیلی خوبی احتمالا نیستن.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;خوب برای رعایت انصاف به نقاط قوت اثر هم لازمه اشاره کرد. &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;موسیقی و آواز زنده و زیبا که به پرده ها خیلی حس میداد. مخصوصا اون صحنه سماع دونفره شمس و مولانا و تنبور نواختن او که :&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; عاشقی برمن پریشانت کنم نیکو شنو&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; کم عمارت کن که ویرانت کنم نیکو شنو&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;که چشمهای آدم رو پر اشک میکرد.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;در پرده حمله قوم مغول و تاتار به طرز زیرکانه ای سربازان قوم مهاجم و تاراجگر بجای شمشیر با.تو.م حمل میکردند که بخصوص در صحنه تجا.وز نمادین به دختر ایرانی به زیبایی کارکرد خودش رو نشون داد!&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;صحنه های سماع و رقص بسیار با انرژی و دقیق اجرا شد.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;استفاده خیلی زیبا و بجا از ویدئو پروجکشن که تو این سالها خیلی رواج پیدا کرده.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium; color: #ff0000;"&gt;صحبتی با تماشاگران عزیز: &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;1-با عرض معذرت من در این مواقع خیلی بیرحم و گستاخ هستم. آقایون و خانومهای کم شعوری که علیرغم تذکرات وسط نمایش وقت و بی وقت با موبایلشون مشغول فیلمبرداری هستن، ببینن که فیلمهای قبلی رو که بسیار هم کیفیت صدا و تصویر بدی خواهد داشت چند بار تماشا کردن و بعد مزاحم دید بقیه بشن. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;2- وقتی میگن موبایل خاموش یعنی خاموش! نه؟ حداقل سایلنت.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://lukenzi.persianblog.ir/post/113</link>
      <author>جواد</author>
      <comments>http://lukenzi.persianblog.ir/comments/139601/8143683/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-139601.post-8143683</guid>
      <pubDate>Sun, 16 Oct 2011 04:30:38 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>یادگارها</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;به جان می کوشم تا یادگارهایم را گم نکنم&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;نمی گویم دوستت دارم یا عشقت را به بار نشانده ام&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;خورشید پشت پنجره پیدا می شود&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;زندگی با صدایی به دلپذیری نهر کوچکی مرا به خود می خواند&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;و حس میکنم می توانم تمام کسانی را که در شکستنمان کوشیده اند ببخشم&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;زیباییت در همه مکان هاست&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;در همه زمانهایی که ما -باهم- از دل روزگاران تلخ گلچین کردیم&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;دیگر&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;نمی خواهم به راهت بیاورم تا اعتنایم کنی&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;اندیشه ای در سرم نیست&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;نه دیگر نامت را در نیایش هایم فریاد می کنم&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;نه سر آن دارم که بند بر پایت نهم&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;تنها به خاطر تو زندگی میکنم&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;بی سودای اینکه لایق این همه هستی یا نه!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;em&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; لئونارد کوهن&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;پ ن1: این شعر زیبا رو دی ماه سال 78 از روی دیوار اتاق دوست عزیزی نوشتم. جمع خوبی دور هم بودن اون شب سرد زمستون. بچه های ژابه. اون موقع دانشجو بودم. فقط میتونم بگم یادش بخیر. یادش بخیر&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: medium;"&gt;پ ن2: دیشب به اتفاق برادران رفتیم کنسرت سازهای بادی سبک جاز. جای همتون خالی. خیلی عالی بود. نکته جالب این بود که امسال مقدار زیادی performance هم به برنامشون اضافه کرده بودن. مخصوصا سر اجرای James Bond و Pink Panter خیلی خوب بود.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;پ ن3: دارم به یکی از همکارام با درخواست خودش کمک میکنم فرانسه یاد بگیره. بیچاره داره دچار اضمحلال روحی میشه&lt;img title="خنده" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/21.gif" alt="خنده" border="0" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://lukenzi.persianblog.ir/post/112</link>
      <author>جواد</author>
      <comments>http://lukenzi.persianblog.ir/comments/139601/8082766/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-139601.post-8082766</guid>
      <pubDate>Thu, 06 Oct 2011 06:12:02 GMT</pubDate>
    </item>
  </channel>
</rss>
