
تاریخ تکرار می شود.همیشه تکرار می شود، اما اینبار عکس همیشه. اینبار من گریه میکنم و تو آرامم می کنی. من هق هق میزنم و تو تسلایم میدهی. از هزاران فرسخ دورتر. از ورای این ابرهای تیره و این هوای سرد زمستانی.
ساعت چیزی به نیمه شب نمانده و آسمان هم از بارش بازمانده اما چشمان بی تاب من هنوز می سوزد. دلم آتش گرفته و دودش چشمانم را سرخ کرده. اینک دقایق متمادیست که سر بر بالش نهاده ام. قطره های غلطان اشکان شورم بالش را خیس می کند. خانه در سکوت و آرامش احترام برانگیزی فرو رفته است، با این حال به آرامی اشک میریزم بی آنکه صدایم سکوت اتاق را برآشفته سازد.
پیام می دهم شاید کسی به یاریم بیاید و در گریستن یاریم دهد. پاسخی دریافت نمی شود. گوشی تلفن را برمی دارم اما ساعت خبرم می دهد که اینک انسانهای طبیعی در خواب خوش فرورفته اند. پس شتاب نمیکنم تا ایشان را آشفته کنم. چرا که هرکس گرفتار امورات خویش است و انسانها گرفتارتر از آنند که وقتی برای دلتنگی دیگران داشته باشند. از گوشی تلفن دور می شوم و انسانها را در تنهایی خود رها میکنم. هیچ وقتی از اوقات اینچنین تنهایی انسان ها را درک نکرده بودم.
ساعت نزدیک نیمه شب است. اشکهایم چشمان سرخم را رها نمی کنند. و تو نیستی، نیستی تا با دستان کوچکت آنها را پاک کنی یا که با چشمان سیاهت در گریستن یاری ام دهی، یا که با کلام آهنگینت به من دلیلی و برهانی دهی تا از گریستن بازمانم.
امشب تنها یاریگر من دستخط توست که چشمانم را تشویق می کند به باریدن. باری، نه از سر جنون سر بر دیوار می کوبم و نه از سر نازک طبعی خواب خوش از دوستی آشفته می کنم. به تنها گریزگاه ام پناه میبرم. در کوچه ذهن و دلم پای می گذارم به دویدن. تا انتهای تاریک این کوچه. تا جایی که نفس در سینه دارم می دوم و می دوم. تا بلکه، چه زمان به انتهای آن خواهم رسید. یا چه زمان دیوارهایش بر من آوار خواهند گشت. یا تا چه زمان از نفس فروخواهم افتاد، بر سنگفرش کوچه. و چه زمان این کوچه تنگ ذهن و دلم با من برای همیشه خاموش و مدفون خواهد شد.
اینک دیگر درست نیمه شب سرد زمستانی ست. عقربه های بدقواره برهم قرار گرفته اند. آسمان ابری و مه گرفته است. کسی سراغی از کسی نمی گیرد. سیگار تازه افروخته را از لبان چسبناکم می کنم و خاکستر نداشته اش را می تکانم. هردو در حال دود کردن هستیم. تا کدام یک زودتر به انتها خواهند رسید.
