نگاه کن ببین چه ماند از ما
از دستان بیقرار ما
از لبان آتشبار ما
نگاه حیران تو در چشمان کنجکاو من
تن بیگناه تو در دستان وحشی من
می بینی چه آرامشی ست در جهان
و چیزی نمانده از ما
جز خاطراتی جسور
نگاه کن
نگاه کن و به یاد آر
چه ماند از ما پس از ما
از ما، از تو و من
از آن شبهای بی سکون
که جنون و عصیان خویش به جهان نمودیم
و خنده های خود را در دل شب
در میان ستارگان به سخاوت تقسیم کردیم
چه بود که ما را توان ایستادن دهد
شوریده و گستاخ
چنگ دستان من در تار گیسوان تو
نفس های تند تو، یاریگر تن لرزان من
چه ماند از ما بگو
از خیزش و خواهش
از چرخش هستی به دور ما
یگانگی بی مثال بود و
جنون در حد کمال
بیاد داری شب را به سحر هدیه می دادیم
تو خسته و زیبا
بر حصار پیکر من تکیه می زدی
و زبان ما
قاصرترین بود در این میان
ببین که جهان چه بی اعتنا، چه بردبار می گذرد از کنار ما
و آنگاه سکوت در خواهد افتاد در این میان
به وسعت فردا روزها
و ما چون نقطه های پرگار
در میان این دوایر بی منتها
ناپدید
ناپدید
ناپدید خواهیم گشت.
